بانوان محله از خاطرات سال های دفاع مقدس می گویند

پشتیبانان خستگی ناپذیرجبهه ها

پشتیبانان خستگی ناپذیرجبهه ها

نگارحسینخانی- نه، انگار هيچ‌چيز تمام نشده است. انگار خاطرات ته‌نشين شده و گاهي بخشی از آن زخم‌هايي است كه خوب شده و نشده، خاطر را مي‌رنجاند. هنوز مادراني هستند كه دستان‌شان مي‌لرزد و دل ديگران را مي‌لرزاند. هنوز صداهاي پر بغضي است كه وقتي از دلشوره و عشق حرف مي‌زنند مي‌توان باورشان كرد. آن روزها كه ...

 نه، انگار هيچ‌چيز تمام نشده است. انگار خاطرات ته‌نشين شده و گاهي بخشی از آن زخم‌هايي است كه خوب شده و نشده، خاطر را مي‌رنجاند. هنوز مادراني هستند كه دستان‌شان مي‌لرزد و دل ديگران را مي‌لرزاند. هنوز صداهاي پر بغضي است كه وقتي از دلشوره و عشق حرف مي‌زنند مي‌توان باورشان كرد. آن روزها كه جوانان ميهن مثل گل‌هايي سرخ پر پر شدند دلشان به چه اراده‌هاي قرص و كوه‌مانندي گرم بود؟ مادران و زنان چگونه دندان روي جگر گذاشتند و هيچ نگفتند تا جگر گوشه‌هايشان با خون، اين خاك را آبياري كنند. آنها در آن روزها چه مي‌كردند؟ چه مي‌كردند كه با اینکه پشت جبهه ها خیلی ها از زن و مرد و پیر و جوان فعالیت و کمک می‌کردند، مي‌گويند پشتيباني جنگ در دست مادران و زنان فداكاري بود كه با عشق، حافظ اين خاك شدند. شاید یه این خاطر است که می‌گویند زنان همیشه پشتیبانان و حامیان خوبی هستند. شاید به این خاطر است که نگاه و ظرافت زنانه وقتی با مهر مادرانه و خواهرانه در هم آمیخته می‌شود، طعم و رنگش فرق می‌کند. به مسجد جامع قلهك رفتيم تا در هفته دفاع مقدس در دورهمي بانوان محله شركت كنيم تا آنها از روزهاي جنگ بگويند و اينكه در پايگاه‌هاي پشتيباني چه خبر بود.

غسل و شستن پتوهاي خونين
ربابه تهراني
سن زمان جنگ:  35 ساله
شغل: خانه‌دار

تهراني از اهالي قلهك است و آن دوران در خيابان 30 تير زندگي مي‌كرد. مي‌گويد در آن دوره 2 پسرش هم سرباز بودند و او هر زمان با سختي تماس مي‌گرفت تا با آنها صحبت كند دعوايش مي‌كردند كه چرا از پناهگاه بيرونشان كشيده است. دلش خوش همين كمك‌ها مانده و اين‌كه شايد يكي از آن‌ها هم به دلبندانش برسد. بعد تصحيح مي‌كند همه رزمندگان فرزندان‌مان شده بودند و گاهي به اين فكر هم نبوده كه به بچه خودش هم اين كمك‌ها مي‌رسد يا نه. تهراني مي‌گويد: «مادر شهيدي انباري خانه‌اش را در اختیار اهالی قرار داده بود تا در آنجا خياطي كنند و بافتني ببافند. گاهي هم با اتوبوسي به دانشگاه علم و صنعت مي‌رفتيم و كمك مي‌كرديم. برخي از زنان بودند پتوي رزمندگان را مي‌شستند. خانواده خودم هم در اهواز چنين كاري مي‌كردند. آنها تعريف مي‌كنند در همين شست‌وشوها كلي انگشت و تكه‌هاي بدن پيدا مي‌كردند كه غسل‌شان مي‌كردند و دفن مي‌شدند.»

 برشكار شلوار و لباس راحتي رزمندگان
ربابه ضرابي
سن زمان جنگ: 16 ساله
شغل: خانه‌دار

«ربابه ضرابي»، يزدي است و مدتي نيز در دانشسراي شيراز درس خوانده است. او امروز ساكن منطقه ماست و در بين خاطرات از فعاليت‌هايش در آن دوران مي‌گويد. اين‌كه زنان در مسجد جمع مي‌شدند و او كه برش زدن شلوار را بلد بوده اين كار را بر عهده گرفته و در دوخت و دوز مشاركت كرده است. ضرابي مي‌گويد: «يكبار شلواري را كوچك‌تر از معمول برش زدم و خانم‌ها مي‌خنديدند و مي‌گفتند اين را بايد فلاني بپوشد. شخصي را در محله مي‌گفتند كه قد كوتاهي داشت. وقتي از جبهه برگشت با او اين خاطره را در ميان گذاشتيم و او گفت اتفاقاً چنين شلواري به او رسيده است. 2 برادرم در جبهه بودند. عكس‌هاي جوانان ما رزمندگاني است كه تفنگ‌هايشان بلندتر از قدشان است. بچه‌هايمان در جبهه جواني كردند و بزرگ شدند.» ضرابي خاطره‌اي از عمليات والفجر 4 مي‌گويد: «آن زمان تعداد مجروحان زیاد بود و در دانشسرا به ما گفتند بايد خون تقديم كنيم. رديف به رديف دانشجويان داوطلبانه صف كشيده بودند. فقط همين نبود. همه مي‌دانستند بايد هدفمند زندگي كنند. حتي در طرح كاد مدرسه چيزهايي مي‌بافتيم كه براي رزمندگان مناسب باشد. صبحانه كه مي‌خورديم بخشي از آن را براي رزمندگان مي‌فرستاديم. بخشي از زندگي‌مان در جاي ديگري جريان داشت.»

فانوس‌هايي با برچسب كمك به رزمندگان اسلام
معصومه محمدي
سن زمان جنگ: 14 ساله
شغل كنوني: معاون اجرايي مدرسه

«معصومه محمدي» متولد 1347 و از اهالي زرگنده است و زمان كمك و پشتيباني از جبهه 14 ساله بوده. او مي‌گويد: «خيلي زود ازدواج كرده بودم. آن زمان با هم‌محله‌اي‌ها در طبقه پايين منزل خانم ميرقوام‌الدين كه خير بود و خانه‌اش را به محلي براي كمك به رزمندگان جمع کرده بود، جمع مي‌شديم. گاهي مرباي به و گاهي هويج و آلبالو درست مي‌كرديم و گاهي دُم كشمش‌ها را براي بسته‌بندي كردن نخود و كشمش مي‌كنديم. هر كس هر كاري از دستش ساخته بود انجام مي‌داد. آن زمان برادرم از روبه‌روي همين سينما فرهنگ عازم جبهه شد و شوهرم همراه كاروان‌ها، اقلامي را براي كمك به جبهه‌ها مي‌برد. بسته‌بندي خوراكي‌ها سخت بود و هر كسي هر مدل شيشه‌اي در خانه داشت براي پر كردن مرباها با خود مي‌آورد. مرباي هويج محبوب بود و خانم‌ها با روبان سبز و سفيد و قرمز يا يكي از اينها شيشه را تزيين مي‌كردند و نامه‌اي براي دلگرمي روي آن مي‌چسباندند.» بعد مي‌خندد و مي‌گويد: «مي‌گفتيم خوش به حال كسي كه اينها را مي‌خورد.»
آنها لباس رزمندگان را در باغي در شميران مي‌شستند؛ باغي كه به گفته او قناتي داشته و زن‌ها دور آن مي‌نشستند و خون لباس رزمندگان را پاك مي‌كردند. گاهي براي پاك كردن خون از لباس سربازان كه پارچه‌هايي ضخيم داشت بايد چند نفر دست به كار مي‌شدند و خون را مي‌شستند. بعد كساني بودند كه رفويش مي‌كردند و اتو مي‌كشيدند و در كيسه‌هايي بسته‌بندي كرده و دوباره به مساجد مي‌فرستادند كه به دست رزمندگان برسد. محمدي به نظر جوان‌تر از آن است كه صاحب خاطره در اين پشتيباني‌ها باشد. اما با وجود سن و سال كم‌اش تعريف مي‌كند: «پدرم مغازه‌دار بود و به خاطر دارم يكبار از بازار كلي فانوس خريد كه براي رزمندگان بفرستيم. فانوس‌هايي كه با برچسب كمك به رزمندگان اسلام راهي جبهه‌اش كرديم.»

در سيدخندان نوارهاي باند مي‌پيچيدم
ثريا طنابيان  (معروف به تبريزيان)
سن زمان كمك: 28 ساله
شغل كنوني: خانه‌دار

تبريزيان همان زمان هم 3 فرزندش را داشته؛ يك پسر و 2 دختر كه براي كمك به پشتيباني از رزمندگان جبهه از وقتي آنها را به مدرسه مي‌فرستاده تا پيش از بازگشت‌شان همراه زنان ديگر محله براي كمك مي‌رفته است. او مي‌گويد: «آن زمان مسجد جامع قلهك زيرزميني داشت كه آنجا جمع مي‌شديم و مربا و حلوا درست مي‌كرديم. مرباي محبوب هويج بود. سعي مي‌كرديم مرباها را در قوطي بريزيم تا مشكل شكستن شيشه مربا در طول مسير پيش نيايد. گاهي هم به خيريه حضرت خديجه(س) در سيدخندان مي‌رفتم و نوارهاي باند مي‌پيچيدم تا براي زخمي‌ها در جبهه فرستاده شود. در انجمن اوليا و مربيان مدرسه هم كم فعاليت نداشتيم. گاهي قرار مي‌گذاشتيم و آش رشته درست مي‌كرديم و به نفع رزمندگان مي‌فروختيم. همه اين رفت و آمد و علاقه‌ها باعث شد بهروز پسرم در مقطع سوم دبيرستان به جبهه برود. مي‌گفت از اين بسته‌بندي‌ها آنجا به دستش رسيده است. همين دلمان را گرم مي‌كرد. پسران ما كه حتي شب‌ها براي رفتن به دستشويي هم، همه چراغ‌ها را روشن مي‌كردند و از تاريكي مي‌ترسيدند، حالا در جبهه بودند.» هنوز دستانش مي‌لرزد وقتي از آن روزها مي‌گويد و بغضش را مي‌خورد: «مسئوليت نگهداري از بچه‌هاي زناني كه در مسجد براي كمك به جبهه آمده بودند با يكي از خانم‌ها بود كه در اتاقي مجزا آنها را سرگرم مي‌كرد تا بهانه مادران‌شان را نگيرند. آن زمان خانم جليلي هنوز زنده بود و از فعال‌ترين زنان منطقه به شمار مي‌رفت. او ماشين رنويي داشت كه اين خوراكي‌ها را با آن به پايگاه‌هاي ديگر مي‌رساند.»

لباس‌هاي سرهمي پلاستيكي در وضعيت شيميايي
طاهره سجادي
شغل: بازنشسته فرهنگي

ساكن خيابان دولت است و تازه از زندان آزاد شده بود كه جنگ شروع شد. همان زمان پسر بزرگش تصميم گرفت به جبهه برود، پس از آن دخترش اصرار داشت كه او را هم بايد به جبهه بفرستند و آنها با بهيار شدن او در جبهه غرب موافقت كردند. پس از آن هم پسر دومش كه شهيد شد. مي‌گويد آن زمان به مسجد امام حسين(ع) خيابان دولت مي‌رفت و به خاطر مشغله کاري كمتر مي‌توانست در اين كمك‌ها شريك شود، اما با اين حال خانم شيرازي كه از فعالان مسجد بوده دست او را نيز خالي نمي‌گذاشت و به او مي‌گفت در خانه كار كند. سجادي تعريف مي‌كند: «لباس‌هاي سرهمي پلاستيكي مي‌دوختيم براي پوشیدن رزمندگان در محیطی که بمب شيميايي می‌زدند. گاهي هم لباس‌هاي زيري كه بچه‌ها به آن مامان‌دوز مي‌گفتند و گاهي شال و كلاهي مي‌بافتم. در اين بين در بدرقه رزمندگان هم حضور داشتيم. زنان با اسپند و قرآن فرزندان‌شان را راهي مي‌كردند و با اين‌كه دل در دل‌شان نبود باعث دلگرمي خانواده مي‌شدند. جوانان براي رفتن شور و شوق زيادي داشتند. انگار نه انگار به جنگ مي‌رفتند.» او مي‌گويد زنان بسياري در آن دوران فعاليت داشتند. مثلاً خواهر شهيد فياض‌بخش كه براي بانوان دوره بهياري مي‌گذاشت يا كساني از همين محله مثل مرحومه خانم شيرازي كه براي بهياري، پرستاري و شست‌وشوي لباس و پتوي رزمندگان هم به پشت جبهه مي‌رفتند.

 ماجراي حشره‌كش‌هاي دفترچه شهيد
زهرا صادقي  
سن زمان كمك: 18 ساله
شغل كنوني: خانه‌دار

«خانم حيدري» از زبانش نمي‌افتد. مي‌گويد آن زمان در محله درخونگاه زندگي مي‌كردند و صبح تا شب براي پشتيباني از جبهه براي رزمندگان در خانه همين خانم حيدري لباس مي‌دوختند، كمپوت درست مي‌كردند، سبزي پاك مي‌كردند و سرخ مي‌كردند، ترشي درست مي‌كردند و گاهي ميوه خشك مي‌كردند و مي‌فرستادند. صادقي مي‌گويد همه چيزهايي كه امروز بلد است از حيدري ياد گرفته است: « هر چه شيشه مادرم براي جهيزيه‌ام داده بود براي پر كردن مربا و ترشي بردم. خانم حيدري همه كارها را با سلام و صلوات انجام مي‌داد و همه كاری از دستش بر مي‌آمد. آن زمان برادران همسرم در جبهه بودند و تشويق‌مان مي‌كردند كه به كارمان ادامه دهيم. خانه ما نزديك پزشكي قانوني بود و شهدا را كه مي‌آوردند براي استقبال مي‌رفتيم. يك روز چند شهيد آورده بودند كه مدت‌ها پس از شهادت پيدايشان كرده بودند. حشرات دورشان جمع شده بودند و بطري‌هاي گلاب هم جوابگو نبود و مردم پراكنده مي‌شدند. همان دوران همراه دفترچه‌هاي بسيج هر بار يك حشره‌كش به ما مي‌دادند كه من اينها را جمع كرده بودم و يك كارتن شده بود. وقتي اين صحنه را ديدم موتور گرفتم و به خانه آمدم و كارتن را با خود برداشتم و اين حشره‌كش‌ها را استفاده كرديم تا حشرات پراكنده شوند. همه تعجب كرده بودند كه اين‌همه حشره‌كش يكباره از كجا رسيد و چه كسي به فكرش خطور كرده بود چنين كاري كند. همه خاطرات آن روزها با غمي عجين شده كه ته‌اش مهرباني است.»

در خانه ملحفه مي‌دوختم
سرور خوشرو (معروف به امامي)
سن زمان كمك: 28 ساله
شغل كنوني: خانه‌دار

در محله ميرداماد و اطراف ميدان محسني زندگي مي‌كردند. مي‌گويد: «آن زمان 3 فرزند داشتم و همراه خانم جليلي كمك‌هايي به جبهه مي‌كردم. از زمان انقلاب فعال بودم. پدرم آن زمان خدمت امام خميني(ره) مي‌رسيد و اعلاميه مي‌گرفت و من آن را پخش مي‌كردم، اما وقتي پسرم فوت شد ديگر نتوانستم براي كمك بروم. ما به لحاظ روحي و جسمي در دوراني بوديم كه صدمات بسياري ديديم. كاش جوانان امروز قدر اين روزهاي خود را بدانند. من در آن دوران ملحفه مي‌دوختم و از آنجايي كه بچه كوچك در خانه داشتم در خانه كار مي‌كردم و مي‌فرستادم. خانم جليلي مي‌گفت در خانه كار كن. آن دوران در جهيزيه همه دختران يك چرخ خياطي دستي بود كه كار را با آن مي‌دانستيم. بعضي از همين خانم‌ها در مسجد و جاهاي ديگر جمع مي‌شدند و چرخ‌هاي خود را مي‌بردند و خياطي مي‌كردند.»

 براي بافتني‌ها دقت و سليقه به خرج مي‌داديم
زهرا تاجداري
سن زمان جنگ: 44 ساله
شغل: خانه‌دار

آن زمان در محله تهرانپارس ساكن بودند كه پسرش براي گذراندن خدمت سربازي به مريوان رفت. تاجداري گريه مي‌کند و نمي‌تواند خاطره را تعريف كند. بقيه به او دلداري مي‌دهند و او مي‌گويد: «پسرم عاشق رانندگي بود و به او كاميوني دادند و گفته بودند اين را برسان به فلان جا. وقتي مي‌فهمد كه ماشين پر از پیکر شهداست تا 10 روز حالش بد بود. در شرايط سختي خدمت مي‌كرد و ما تنها مي‌توانستيم براي آرام كردن دل خودمان كمك‌هايي براي او و بقیه رزمندگان بفرستيم. مثلاً هميشه از سرماي مریوان شكايت مي‌كرد و من و خواهرانش بافتني مي‌بافتيم كه وقتي براي مرخصي مي‌آيد آن را براي ديگر رزمندگان هم ببرد.» محلي‌ها به سليقه او و بافتني و خياطي‌هايش اشاره مي‌كنند و او مي‌گويد: «هر چه مي‌بافتم فكر مي‌كردم براي فرزندانم هست و دقت و سليقه برايشان خرج مي‌دادم. آن زمان فرق نمي‌كرد اين لباس را كه مي‌پوشد. فقط همه مي‌خواستند كمك كنند و هر كاري مي‌توانند انجام دهند.»

آب هويج براي مجروحان بيمارستان لبافي‌نژاد
بتول نهالي
سن زمان جنگ: 35 ساله
شغل: خانه‌دار

 عصايش را جلو پايش مي‌گذارد و دست‌هايش را بالا مي‌آورد تا نشان دهد هر روز چه مقدار آب هويج و ميوه‌های دیگر مي‌گرفتند و براي مجروحان بيمارستان لبافي‌ن‍ژاد مي‌بردند. بتول نهالي از اهالي محله اختياريه است و مي‌گويد آن زمان به مسجد صاحب‌الزمان(عج) اختياريه مي‌رفت و همراه بانوان ديگر در كمك به جبهه مشاركت داشت. «آن زمان مثل امروز انواع نوشیدنی و آبميوه و ... نبود و هر كس به نوبه خود و در توانش كمك مي‌كرد. اين بود كه هر صبح آب هويج مي‌گرفتيم و در سطل‌هاي بزرگ به بيمارستان مي‌برديم تا هم احوالپرسي كنيم و هم مجروحان را با اين نوشیدنی ها تقويت كرده باشيم.» بعد خاطره جواني اشك به چشمانش مي‌آورد و مي‌گويد هيچ‌گاه چهره آن بچه را فراموش نكرده است. رزمنده‌اي كه از او مي‌خواهد تا با خانواده‌اش تماس بگيرد و وقتي خانواده به بيمارستان مي‌رسند او شهيد مي‌شود.

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 29812
منطقه سه
سرویس: ندارد
زمان مخابره: دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ - ۰۸:۱۹:۱۲
تهران سما
همشهری آنلاین
سامسونگ
راهنما
بانک ملت
جاباما
الو پیک
بچه های آسمان

چند رسانه ای

راهنمای محله