محله‌گردی با «ابوالفضل پورعرب» در کوچه‌پسکوچه‌های کودکی

دولت آباد بوی مادرم را می دهد

دولت آباد بوی مادرم را می دهد

عطیه اکبری- هنوزهم بسیاری از اهالی شهرری نمی‌دانند ستاره سینمای دهه‌های ۶۰ و ۷۰، بازیگر فیلم‌های سینمایی که هنوز هم بازی‌هایش در ذهن همه مانده، بچه‌محل آنهاست و در شهرری به دنیا آمده. در کوچه‌پسکوچه‌های ...

  هنوزهم بسیاری از اهالی شهرری نمی‌دانند ستاره سینمای دهه‌های 60 و 70، بازیگر فیلم‌های سینمایی که هنوز هم بازی‌هایش در ذهن همه مانده، بچه‌محل آنهاست و در شهرری به دنیا آمده. در کوچه‌پسکوچه‌های خیابان 24متری و محله اقدسیه قد کشیده و از دل جنوبی‌ترین محله پایتخت پا به دنیای هنر هفتم گذاشته. «ابوالفضل پورعرب» را خیلی‌ها می‌شناسند. هنرمند محبوب ایران که هنوز هم حاضر نیست زندگی در زادگاهش را با هیچ کجای تهران عوض کند. سراغش رفتیم تا با او گفت‌وگویی متفاوت داشته باشیم. گفت‌وگویی که او را به خاطرات دور سال‌های کودکی و نوجوانی می‌برد. گفت‌وگویی که فقط و فقط بوی محله و خاطرات ناب قدیمی را می‌دهد. محله‌گردی با پورعرب در محله‌های قدیمی شهرری و مکان‌های تاریخی پر از لطف بود و کتاب خاطرات این هنرمند محبوب از جنوبی‌ترین محله پایتخت را با هم ورق زدیم. ‌پورعرب در محله چشمه‌علی خاطره بازی کرد و گفت که آخرین بار در 26سالگی به چشمه‌علی آمده است. دلمشغولی و سرگرمی‌های دنیای هنر هفتم و بیماری‌اش را مهم‌ترین دلیل برای غفلت از زادگاهش می‌داند و می‌گوید: «با همه این دلمشغولی‌ها هیچ‌وقت از زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) غافل نشده‌ام.» می‌گوید: «دولت‌آباد بوی دلتنگی‌های مادرانه می‌دهد.» دلش برای سینمای سوخته مرمر می‌سوزد و هنوز هم امیدوار است که مسئولان فکری برای آن کنند.

دولت‌آباد و دلتنگی‌های من
محله‌گردی ما با ‌پورعرب از دولت‌آباد شروع شد. محله‌ای که پورعرب می‌گوید: «حال و هوایش را دوست دارم.» محله‌ای که می‌گوید: «بوی مادرم و دلتنگی‌های مادرانه می‌دهد.» خانه پدری ابوالفضل پورعرب در بلوار قدس قرار دارد. جایی که او معتقد است جایی برای آرامش است. می‌گوید: «هر کجای دنیا که باشم باید مادرم را ببینم و آن وقت است که دولت‌آباد برایم بهترین نقطه دنیا می‌شود.» از مقابل خانه پدری او می‌گذریم و در امتداد بلوار قدس حرکت می‌کنیم. ایستگاه مترو دولت‌آباد درست در همسایگی خانه پدری پورعرب قرار دارد. می‌گوید: «ایستگاه مترو دولت‌آباد نقطه عطفی در امکانات شهری این محله به حساب می‌آید. هرچند که هنوز با مترو‌‌‌ تردد نکرده‌ام. راستش حضور در مکان‌های عمومی مثل مترو برای بازیگران کمی سخت است.»

دست مریزاد به همسایه‌ها
56سال از عمرش می‌گذرد. می‌گوید: «زندگی‌ام فراز و نشیب‌های زیادی داشت.» از روزهای بیماری‌اش می‌گوید. درحالی که غرق در تماشای خیابان‌ها و محله‌های شهرری است آن روزها را سخت‌ترین و تلخ‌ترین روزهای زندگی‌اش می‌داند. اینکه وقتی تیغ تیز زخم زبان‌ها و شایعه‌ها نمک بر زخم دردش می‌پاشید دیگر رمقی برایش باقی نماند. لبخندی می‌زند و می‌گوید: «در آن چند سالی که بیماری سرطان مرا خانه‌نشین کرده بود و کسی هم یادی از من نمی‌کرد. این همسایه‌ها بودند که سنگ تمام گذاشتند. آنها بودند که تنهایم نگذاشتند. همیشه از مادرم احوال مرا می‌پرسیدند. هرچند من بیماری‌ام را از مادرم پنهان کرده بودم. چون چند سال قبل از ابتلای من به بیماری سرطان خواهرم را از دست داده بودیم و مادرم هنوز داغدار بود. به همین دلیل نمی‌خواستم او را نگران کنم. اما وقتی فریدون جیرانی در برنامه هفت برای پایان دادن به همه شایعه‌هایی که در مورد من ساخته بودند بیماری‌ام را در تلویزیون اعلام کرد و از مردم خواست برایم دعا کنند، مادرم با من تماس گرفت و از آن روز دیگر تنهایم نگذاشت. سرطان خوش‌خیم اثنی‌عشر داشتم. هیچ چیزی نمی‌توانستم بخورم. در همه آن سال‌ها همسایه‌های محله دولت‌آباد هوای مرا داشتند و هنوز هم دارند.»

سلام آقا ابوالفضل
از کنار برج طغرل می‌گذریم و به پیشنهاد آقای بازیگر توقف می‌کنیم تا این اثر باشکوه تاریخی را از نزدیک ببینیم. پورعرب می‌گوید: «همیشه دوست داشتم برج طغرل را از نمای نزدیک ببینم اما در این سال‌ها هیچ‌وقت فرصت این بازدید برایم فراهم نشده بود. در ورودی بسته است. با کلون در می‌زنیم. مرد مهربانی که در را باز می‌کند از دیدن پورعرب حسابی تعجب می‌کند. با لحن مهربانی می‌گوید: «سلام آقا ابوالفضل! ‌» در برج باشکوه طغرل قدم می‌زنیم. پیچیدن پژواک صدا در فضای داخلی برج آنقدر برای‌ پورعرب جالب است که با صدای بلند می‌خواند و می‌گوید: «اصلاً تصور نمی‌کردم پشت در ورودی برج طغرل این همه زیبایی باشد.» فرصت کم است. آنقدر شیفته برج طغرل می‌شود که به پیرمرد قول می‌دهد یکبار دیگر به این مکان تاریخی بیاید.

افسوس‌ پورعرب برای آرامگاه دهخدا
قبرستان ابن‌بابویه روبه‌روی ‌ماست. پورعرب برخلاف آنچه تصور می‌کنیم اطلاعات خوبی دارد از آرامگاه‌های افراد معروفی که در این قبرستان به خاک سپرده شده‌اند. او می‌گوید: «یک ماه قبل دلم گرفته بود. به زیارت شیخ صدوق رفتم و در قبرستان گشتی زدم. چشمم که به آرامگاه علی‌اکبر دهخدا افتاد دلم گرفت. آرامگاه این مرد بزرگ در قبرستان ابن‌بابویه متروکه است و داخل آن دبه‌های خالی نفت را گذاشته بودند. می‌خواستم فیلمی از آن تهیه کنم و برای برنامه در شهر ارسال کنم. حالا که شما اینجا هستید زبان گویای من در رسانه خودتان باشید و از قول من به مسئولان بگویید که دستی به سر و روی آرامگاه این مرد بزرگ ادبیات ایران بکشند. غربت دهخدا در قبرستان ابن‌بابویه درد‌آور است.»

سینما مرمر امید عشق سینماها بود
مقصد بعدی سینمای سوخته مرمر در خیابان 24متری یا همان زکریای رازی است. همان سینمایی که سال‌ها قبل برای سینه سوخته‌هایی مثل ‌پورعرب کورسوی امیدی برای زنده شدن هنر هفتم در شهرری بود. او در سال‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی امیدوار بود که مسئولان سینما را مرمت کنند تا پای هنر هفتم به زادگاهش باز شود. اتفاقی که هیچ‌وقت نیفتاد. در مقابل سینما توقف می‌کنیم. لنز دوربین را که به سمت پورعرب می‌چرخانیم اجازه گرفتن عکس را نمی‌دهد و می‌گوید: «اینجا یک مکان متروکه است که هیچ رد و نشانی از سینما در آن وجود ندارد. من نمی‌توانم مقابل سینمای سوخته لبخند بزنم و ژست عکاسی بگیرم.» نگاهی پر ازحسرت به بنای سینما می‌اندازد و می‌گوید: «ای کاش مسئولان در این مکان آمفی‌تئاتر می‌ساختند نه اینکه همین‌طور آن را به حال خود رها کنند.» از مقابل سینمای سوخته مرمر عبور می‌کنیم و به سمت سینما راگا می‌رویم. عقربه‌های ساعت 18:30 را نشان می‌دهد. سینما خلوت است. پورعرب می‌گوید: «مردم شهرری آنقدر که باید اهل سینما نیستند و گرنه در این ساعت روز یک سینمابا 4سالن نمایش نباید خالی از تماشاچی باشد.»

فاتحه‌ای برای پدربزرگ در قبرستان سه دختران
از کنار قبرستان سه دختران که حالا نام بوستان سه دختران بر تابلوی ورودی آن نوشته شده می‌گذریم. قبرستان سه دختران برای بازیگر هم‌محلی‌ای ما پر از خاطره است. خاطره‌هایی که او را به چند دهه قبل می‌برد و شور و حال وصف نشدنی‌اش برای ستاره سینما شدن. او می‌گوید: «حالا اینجا بیشتر شبیه به بوستان است تا قبرستان. خدا همه رفتگان را رحمت کند. پدربزرگم را در این قبرستان به خاک سپردیم. حالا اصلاً نمی‌دانیم قبر او کجاست؟ یک اتفاق دیگری که این بوستان را برای من خاطره‌انگیز می‌کند این است که سال‌ها قبل قبرستان سه دختران لوکیشن فیلمبرداری بود و پلان‌های بسیاری از فیلم‌های سینمایی مختلف در این قبرستان ضبط می‌شد. من هم که عاشق سینما بودم قبل از آنکه بازیگرشوم برای تماشای بازی‌ها به این قبرستان می‌آمدم.» شاید آن روزها وقتی ابوالفضل نوجوان غرق در تماشای بازی بازیگران در قبرستان سه دختران بود اصلاً فکرش را هم نمی‌کرد که روزی ‌پورعرب سینمای ایران شود و مایه فخر و مباهات اهالی ری باشد.

بچه 24 متری
«خانه پدری ما قبل از آنکه به دولت‌آباد برویم در خیابان 24متری بود. من بچه کوچه علمدار بودم و خاطرات زیادی از این محله دارم.» وقتی ‌پورعرب از محله قدیمی‌اش می‌گوید به سمت خیابان 24متری و کوچه‌پسکوچه‌های میدان نارنج می‌رویم.‌ پورعرب می‌گوید: «تغییرات در شکل و ظاهر ساختمان‌ها آنقدر زیاد است که نمی‌توانم کوچه قدیمی را پیدا کنم. آن وقت‌ها در یک کوچه چند خانه قدیمی کلنگی بود. حالا آپارتمان‌ها طوری در کوچه‌ها قد علم کرده‌اند که دیگر هیچ نشانه‌ای از گذشته در خود ندارند.»

در آن چند سالی که بیماری سرطان مرا خانه‌نشین کرده بود و کسی هم یادی از من نمی‌کرد، این همسایه‌ها بودند که سنگ تمام گذاشتند. آنها بودند که تنهایم نگذاشتند. همیشه از مادرم احوال مرا می‌پرسیدند. هرچند من بیماری‌ام را از مادرم پنهان کرده بودم. چون چند سال قبل از ابتلای من به بیماری سرطان خواهرم را از دست داده بودیم و مادرم هنوز داغدار بود.

 زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) در روز غبارروبی
در ادامه محله گردی گنبد طلایی حرم حضرت عبدالعظیم(ع) که به چشم می‌خورد خاطره بازی ‌پورعرب هم آغاز می‌شود و مروری بر سال‌های دهه 50 می‌کند: «شهرری است و حرم حضرت عبدالعظیم(ع). مگر می‌شود اهل شهرری که نه، ساکن پایتخت‌باشی و به زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) نیایی. سال‌ها قبل بچه که بودم شب‌های جمعه حرم حضرت سیدالکریم(ع) پاتوق خانوادگی ما بود. همراه با مادر و پدر و خواهر و برادرم به زیارت می‌آمدیم. خوردن کباب در کبابی‌های راسته بازار هم که یکی از رسم‌های همیشگی ما بود. یادش بخیر. من عاشق مسقطی‌هایی بودم که در بستنی‌فروشی سر بازار می‌فروختند. بعضی وقت‌ها هر طور که بود خودم را به سر بازارقدیمی می‌رساندم تا مسقطی بخورم.»‌ پورعرب گاهی رنگی به خاطرات رنگ و رو رفته سال‌های گذشته می‌زند و به زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) می‌آید. او می‌گوید: «هنوز هم گاهی وقت‌ها دست مادر را می‌گیرم و به زیارت حضرت می‌آییم. روزهایی را برای زیارت انتخاب می‌کنیم که غبارروبی ضریح در آن انجام می‌شود. چون لذت وافری در این نوع زیارت وجود دارد.»

خاطرات چشمه‌علی فراموش نمی‌شود
گشت و‌گذار در چشمه‌علی آخرین مکان محله‌گردی ما و آقای بازیگر است. پورعرب می‌گوید: «درست 30 سال قبل، یعنی در 26 سالگی بود که به چشمه‌علی آمدم و در آب گوارای این چشمه جوشان دستی بر آب زدم. حالا از آن روز 30سال می‌گذرد. آن سال‌ها صفای دیگری داشت. آن زمان همه بچه‌های شهرری برای آبتنی به چشمه‌علی می‌آمدند. حالا بچه‌هایی که پولی برای رفتن به استخر ندارند به این چشمه می‌آیند. اما هرچه هست آبی که از زیر کوه می‌جوشد این محله را حسابی باصفا کرده است.» بعد از گذر از چشمه‌علی برای خروج از محله باید از کوچه‌ای که به بزرگراه شهید آوینی منتهی می‌شود عبور کنیم. چشم تیزبین آقای بازیگر به تابلوی آرامگاه مرحوم باغچه‌بان می‌خورد و از متولیان میراث فرهنگی انتقاد می‌کند: «در شهرری آثار تاریخی بسیاری وجود دارد که مسئولان نسبت به آن کم لطفی می‌کنند. اگر اوضاع همین‌طور ادامه پیدا کند روزی می‌رسد که فقط باید حسرت بخوریم.»

زیر پوست محله
آقای بازیگر در آخرین دقایق محله‌گردی برای ما از دغدغه‌هایش می‌گوید. از تصمیمش برای ساخت یک فیلم با موضوع آسیب‌های اجتماعی.‌ پورعرب می‌گوید: «وقتی هنوز سرپا بودم و حال جسمی خوبی داشتم هرچند وقت یکبار در ساعت‌های پایانی شب از دروازه غار تا شهرری را پیاده می‌آمدم. درد مردم فقیر و معضل‌های اجتماعی آنقدر بر من تأثیرگذار بود که تا چند روز حالم را بد می‌کرد. آخرین گشت‌وگذار شبانه‌ام در محله‌های فقیرنشین شهرری و حاشیه ری بود. صحنه‌های تلخی را دیدم. تصمیم گرفتم قصه یکی از زنان کارتن‌خواب را تبدیل به فیلم سینمایی کنم. همان زمان بود که شروع به نوشتن فیلمنامه کردم. این فیلمنامه در مراحل پایانی نوشتن است و دوست دارم آن‌طور که می‌خواهم آن را بسازم. آنقدر واقعی که عمق فاجعه و آسیب‌های اجتماعی را پیش روی مخاطب قرار دهد.»

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 29724
منطقه بیست
سرویس: بچه محل
زمان مخابره: دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ - ۱۱:۲۲:۴۸
تهران سما
همشهری آنلاین
سامسونگ
راهنما
بانک ملت
جاباما
الو پیک
بچه های آسمان

چند رسانه ای

راهنمای محله