گفت‌وگو با جانباز عضو تیم ملی تنیس و همسرش

زندگی را ذره‌ذره با درد ساختیم

زندگی را ذره‌ذره  با درد ساختیم

فاطمه شعبانی- بعضی‌ها در هر شرایطی قهرمان هستند. فرقی نمی‌کند کجا و مشغول چه ‌کاری باشند. آنها ذاتاً قهرمان هستند. قهرمان‌هایی که در همه عرصه‌های زندگی آرش کمانگیرند و برای برافراشتن پرچم ایران از جانشان مایه می‌گذارند. جنگ، سازندگی یا ورزش تفاوتی ندارد امروز جنگ برای این قشر، در عرصه‌های ورزشی ادامه دارد. درست مثل جانباز قهرمان «‌علی خوبی‌زاده» عضو تیم‌ملی تنیس روی میز که قاطعانه می‌گوید: «اگر وضع جسمی‌اش این‌گونه نبود، قطعاً مدافع حرم می‌شد.»

عشق به جبهه

سالن تنیس آسایشگاه شهید دکتر بهشتی روزهای زوج محل تمرین اعضای تیم‌ملی تنیس روی میز است. از شیب نسبتاً تندی بالا می‌رویم تا به سالن تنیس برسیم. اعضای تیم‌ملی با پشتکار وصف نشدنی مشغول تمرین هستند. گاهی یکی از بچه‌ها سبد را برمی‌دارد و توپ‌ها را از روی زمین جمع می‌کند و در آن می‌گذارد. دوستی و مودتی وصف نشدنی میان آنها برقرار است. «علی خوبی‌زاده» عضو تیم‌ملی تنیس روی میز با روی خوش پذیرای ما می‌شود. صحبت از جانبازی‌اش شروع می‌شود: «در ده دشت کهگیلویه و بویراحمد به دنیا آمدم و همانجا تحصیل کردم. از مقطع سوم راهنمایی شرایط جنگ و حال و هوای جبهه در سرم بود. چند بار برای جبهه ثبت‌نام کردم که هربار به دلیل کمی سن موفق نشدم. یادم است برای اینکه خودم را بزرگ‌تر نشان بدهم چند لباس روی هم می‌پوشیدم و چند جوراب پایم می‌کردم و با لباس و کفش برادر بزرگ‌ترم برای ثبت‌نام می‌رفتم. جلو پنجره‌ای که برای ثبت‌نام بود می‌ایستادم و با قاطعیت شناسنامه‌ام را به دستشان می‌دادم. آنها هم دست ما را خوانده بودند مثلاً می‌پرسیدند قدت چقدر است هرقدر می‌گفتیم 20 سانتیمتر کم می‌کردند و می‌گفتند: برای بلوک زیر پایت!‌»

می‌خواهم زندگی کنم

جانباز خوبی‌زاده که از یادآوری تلاش‌هایش برای اعزام به جبهه لبخند بر لبانش نشسته ادامه می‌دهد: «با وجود نگرانی‌های پدر و مادرم، بالاخره دوم دبیرستان موفق به ثبت‌نام برای جبهه شدم. دوره آموزشی 15 روز در یاسوج و 15 روز در ده دشت گذراندم و راهی خط مقدم جبهه و محور عملیاتی حورالعظیم شدم. حضورم در جبهه 5 ماه طول کشید و سرانجام روز 26 فروردین 1367 ساعت 3‌ـ 4 بعداز ظهر بعداز یک باران شدید که باعث شده بود سنگرهای ما از استتار خارج شود و دشمن از هر طرف بر سر ما آتش بریزد؛ بر اثر ترکش توپ106 زخمی شدم. دردی را احساس نمی‌کردم اما صداها را می‌شنیدم. با قایق من را به خشکی و از آنجا به بیمارستانی در اهواز رساندند و بعد از آن در بیمارستان دیگری بستری شدم. 45 روز هم آنجا بستری بودم. خونریزی داخلی داشتم و ضریب هوشیاری‌ام پایین بود. طوری‌که پزشکان امیدی به بهبودی نداشتند. به خانواده‌ام گفتند او را مرخص می‌کنیم. پدر که شرایط من را دیده بوده می‌گوید: چطور با این وضع مرخصش می‌کنید؟ کارکنان بیمارستان جواب می‌دهند: مگر انتظار دارید این خوب شود؟ ببرید مدتی نزد مادر و خواهرش بماند.»


علی خوبی‌زاده
تولد: 1349
ویژگی: جانباز، عضو تیم‌ملی تنیس روی میز
موفقیت‌ها: نفر اول کشوری و انتخاب برای تیم‌ملی سال 1368، کناره‌گیری در مسابقات جهانی هلند به دلیل هم گروه شدن با اسرائیل سال 1369، مقام سوم انفرادی مسابقات جهانی انگلستان در سال1377، مقام سوم آفریقای جنوبی سال 1378 و رتبه اول تیمی و دوم انفرادی مسابقه پایتخت‌های آسیا در مالزی سال1381، اعزام به مسابقات گوانجو و...

علاقه‌مندی به ورزش

جانباز خوبی‌زاده چند توپ را از زمین جمع‌آوری و در سبد می‌اندازد و ادامه می‌دهد: «بعد از مدتی به مرکز توانبخشی شیراز رفتم. تا آن موقع به درستی نمی‌دانستم ضایعه نخاعی یعنی چه؟ منتظر بودم خوب شوم اما در آسایشگاه کسانی را دیدم که چند سال روی ویلچر یا تخت بودند. آنجا تصمیم گرفتم زندگی با شرایط جدید را شروع کنم. البته شرایط جسمی‌ام خیلی هم خوب نبود، زخم بستر گرفته بودم و دستانم خوب کار نمی‌کرد. روی ویلچر سرگیجه می‌گرفتم اما بعد عادی شد. پدر و برادرم 5‌ـ 6 ماه مداوم از من پرستاری می‌کردند. تا کم‌کم هم از لحاظ روحی و هم جسمی به خودکفایی و شرایط ایده‌آل رسیدم. قبل از مجروحیت پینگ‌پنگ و فوتبال بازی می‌کردم بعداز مجروحیت فوتبال بازی کردن مقدور نبود و پینگ‌پنگ حرفه‌ای را شروع کردم و توانستم به عضویت تیم‌ملی درآیم. ورزش خیلی کمکم کرده و باعث شده در کارها استقلال پیدا کنم. اغلب روزها برای تمرین به باشگاه می‌آیم. در ورزش، همسرم مشوقم بوده و در پیشبرد اهداف ورزشی‌ام خیلی کمک کرده است. همراه تیم‌ملی که به سفرهای خارجی می‌رویم همسرم اخبار را مرتب دنبال می‌کند یا از تلویزیون مسابقات را نگاه می‌کند. پس از موفقیت‌ها با تماس بستگان، خیلی خوشحال می‌شود.»

کاش مدافع حرمت شوم

این قهرمان هم محله‌ای پس از جانبازی ادامه تحصیل داده و لیسانس حقوق از دانشگاه تهران گرفته و سال‌ها در دادگستری استان تهران مشغول کار بوده و اکنون دفتر خدمات الکترونیکی قضایی دارد. به جز پینگ‌پنگ به فوتبال هم علاقه دارد و می‌گوید: «اگر جانباز نمی‌شدم قطعاً در فوتبال موفق می‌شدم. اوایل خواب فوتبال را زیاد می‌دیدم. در خواب با پاهای سالم بازی می‌کردم و از این کار خیلی لذت می‌بردم. گاهی بیدار می‌شدم و می‌فهمیدم که خواب بودم و دوباره چشمم را می‌بستم تا این رؤیای شیرین را ببینم.» جانباز خوبی‌زاده خاطره دیگری یادش می‌آید: «یک شب قبل از اعزام به جبهه در منزل مشغول نوشتن وصیتنامه بودم مادرم کنارم نشسته بود. در حال خودم بودم و بلند بلند فکر می‌کردم. یک دفعه مادرم با همان لهجه لری گفت: دا‌چی گو؟ تازه متوجه شدم و گفتم: دارم درس می‌خوانم.» وقتی از او می‌پرسیم حالا که از آن روزها 30 سال گذشته اگر زمان به عقب برگردد دوباره برای دفاع از میهن راهی جبهه می‌شود؟ قاطعانه پاسخ می‌دهد: «حتماً مطمئن باشید باز هم به جبهه می‌رفتم. باورکنید اگر شرایطم به این شکل نبود، مدافع حرم می‌شدم. ما برای دفاع از مهین از جانمان هم می‌گذریم.»

تصمیم قاطعانه

با تعریف‌هایی که جانباز خوبی‌زاده از همراهی و مهربانی‌های همسرش دارد، سراغ او می‌رویم و با او همصحبت می‌شویم. همسر جانباز خوبی‌زاده از آن دسته از همسرانی است که بعد از جانبازی و به‌صورت داوطلب به ازدواج جانباز در آمده است. بانو «‌اقدس بصائری» 43 ساله خیلی مهربان و خوشرو است و بعد از 22 سالی که از زندگی زناشویی‌اش می‌گذرد، از انتخابش بسیار راضی است و آن را توشه آخرتش می‌داند. زوجی که با وجود مخالفت‌های اولیه که برای ازدواجشان بود، این روزها الگوی موفق فامیل محسوب می‌شوند. بانو بصائری تعریف می‌کند: «زمان جنگ بود و آرزوی حضور در جبهه را داشتم که تقریباً برایم محال بود و پشت جبهه هم کار چندانی از دستم برنمی‌آمد. تصمیم گرفته بودم با ازدواج با یک فرد جانباز دین خودم را به میهنم ادا کنم. وقتی این موضوع را با خانواده در میان گذاشتم با مخالفت شدید آنها مواجه شدم. همه خانواده به جز پدرم مخالف بودند. البته پدرم نظرش ممتنع بود و از طرفی می‌گفت: فردای قیامت نمی‌توانم جواب خدا را بدهم. از طرف دیگری هم نگران زندگی آینده من بود تا اینکه این موضوع را به خودم واگذار کرد. راستش را بخواهید این نبود حمایت کافی از سوی خانواده کار را برای من خیلی دشوار کرده بود.»

غش کردن در روز خواستگاری

همسر جانباز خوبی‌زاده با یادآوری خاطره خواستگاری‌اش خاطره‌ای در ذهنش نقش می‌بندد و با لبخند تعریف می‌کند: «ما ساکن گلپایگان بودیم و مادرم دوست نداشت دخترش را به غربت و مردی با این شرایط شوهر بدهد. آن زمان به دلیل شرایط خاص همسرم او را با آمبولانس می‌بردند. روز خواستگاری او به همراه 2 نفر از دوستان ویلچری‌اش به خانه ما آمدند. مادرم که پیاده شدن آنها را می‌دید یکباره غش کرد و روی زمین افتاد با همان آمبولانس مادرم را به بیمارستان بردند و پرسیدند‌ چی شده؟ گفت: برای دخترم خواستگار آمده است! آنها هم گفتند از خوشحالی غش کردی؟! آقای خوبی‌زاده خیلی ترسیده بود. پدرم هم گفت: دختر من 19 سالش است و امکان دارد از روی احساسات این تصمیم را گرفته باشد. شما یک هفته فرصت بدهید تا فکر کند. تا یک هفته هیچ تماسی نداشتیم. در این یک هفته من غذا نمی‌خوردم. بعد از یک هفته مادرم به داداشم گفت: زنگ بزن بگو دختر ما پشیمان شده است. از طرف دیگر چون منزل ما در روستا بود، پدرم می‌گوید: بگذار تماس بگیرم یک وقت اینها بی‌هوا نیایند و در منزل ما چیزی نباشد. پدرم که تماس گرفت به او می‌گویند مگر شما جواب رد نداده بودید، پدرم می‌گوید: نه شما بیایید.»

عقد آسمانی

دفعه دوم آقای خوبی‌زاده با چند نفر از اعضای بنیاد به خانه بانو بصائری می‌روند و بانو اقدس به جانباز می‌گوید: اگر می‌خواهی زن بگیری همین امروز عقد کن. آنها هم با بنیاد تماس می‌گیرند و بنیاد به آنها می‌گوید ابتدا باید برای انجام آزمایش‌های پیش از ازدواج بروید. بانو خوبی‌زاده ادامه می‌دهد: «ساعت 5‌ـ 6 بعداز ظهر بود که از آزمایشگاه آمدیم و دیدیم سفره عقد را انداخته‌اند. شکر خدا عقد کردیم. مهریه‌ام 12 سکه و یک میلیون تومان پول نقد بود. بعد از مراسم عقد، مادرم شوهرم را بوسید که بچه‌ام به دیار غربت می‌رود و این‌طوری رضایت نسبی‌اش را اعلام کرد. فاصله عقد تا برگزاری مراسم عروسی تقریباً 4 ماه طول کشید. در این مدت من و آقای خوبی‌زاده با نامه با هم در ارتباط بودیم و ماهی یکبار می‌آمد و به من سر می‌زد. بعد از برگزاری عروسی هم از گلپایگان به یاسوج آمدیم. یک سال و 8 ماه یاسوج بودیم. در این مدت همسایه خوبی داشتم که حکم مادر را برایم ایفا می‌کرد. با قبولی همسرم در دانشگاه تهران، پدرم خیلی خوشحال شد طوری که سجده شکر کرد. خواهرم و فامیل‌ها در تهران بودند ما در خوابگاه دانشجویی بودیم. 4 سال بعداز ازدواجمان فاطمه به دنیا آمد.»

رضایت از زندگی

حاصل زندگی این خانواده جانباز موفق 2 دختر به نام‌های «فاطمه» 18 ساله و «فائزه» دانش‌آموز کلاس هشتم است. فاطمه خیلی زود با جانبازی پدر کنار آمده اما فائزه در بچگی سؤال می‌کرده که چرا نگذاشتی دیگران بروند؟ و آقای خوبی‌زاده هم با توضیح اینکه اگر نمی‌رفتیم چه اتفاقی می‌افتاد او را قانع کرده است. بانو خوبی‌زاده با ابراز رضایت از تصمیمی که در 19 سالگی گرفته می‌گوید: «همسرم بسیار صبور و درعین حال در همه حوزه‌ها خیلی فعال است. نه تنها باری را بردوش من نمی‌گذارد بلکه خیلی وقت‌ها کمک حال من است. خدا را شاکرم که چنین تصمیمی را گرفتم و امیدوارم توشه آخرت من باشد. در این سال‌ها زندگی ما آنقدر خوب و بدون حاشیه بوده که در فامیل به‌عنوان یک الگو موفق مطرح می‌شویم. به نظر من وقتی برای رضای خدا کار کنیم همه مشکلات حل می‌شود. ما به مرور هرچه پیشتر رفتیم بیشتر عاشق هم شدیم. طوری‌که به نظرم همه لحظاتی که با آقای خوبی‌زاده سپری می‌شود سرشار از خاطرات خوب است. اما بهترین خاطره زندگی‌ام موقع بازگشت او از مسابقات گوانجو بود که به‌عنوان هدیه به ما سفر کربلا دادند. این سفر را خیلی دوست داشتم. خصوصاً در نجف به ما خیلی خوش گذشت.»

قبل از مجروحیت پینگ‌پنگ و فوتبال بازی می‌کردم بعداز مجروحیت فوتبال بازی کردن مقدور نبود و پینگ‌پنگ حرفه‌ای را شروع کردم و توانستم به عضویت تیم‌ملی درآیم. ورزش خیلی کمکم کرده و باعث شده در کارها استقلال پیدا کنم. اغلب روزها برای تمرین به باشگاه می‌آیم. در ورزش، همسرم مشوقم بوده و در پیشبرد اهداف ورزشی‌ام خیلی کمک کرده است.

وقتی از او می‌پرسیم حالا که از آن روزها 30 سال گذشته اگر زمان به عقب برگردد دوباره برای دفاع از میهن راهی جبهه می‌شود؟ قاطعانه پاسخ می‌دهد: «حتماً مطمئن باشید باز هم به جبهه می‌رفتم. باور کنید اگر شرایطم به این شکل نبود، مدافع حرم می‌شدم. ما برای دفاع از مهین از جانمان هم می‌گذریم.

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 29588
منطقه چهار
سرویس: بچه محل
زمان مخابره: چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۶ - ۱۱:۵۱:۱۳
پربیننده ترین ها
پربحث ترین ها
تلگرام
محله
تهران سما
همشهری آنلاین
میراث اهل قلم
پایگاه اطلاع رسانی دولت
خبرگزاری دولت
فرارو
انتشارات کتاب مرجع
خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران
عصر ایران

چند رسانه ای

راهنمای محله