به مناسبت سالگرد شهادت شهید سید رضا ماهرو به دیدن مادرش رفته‌ایم

برای ماهرویم دلتنگم

 برای ماهرویم دلتنگم

فاطمه شعبانی- اگر پلاک را هم ندانی قاب عکسی که برسر در خانه زده‌اند به تو می‌گوید راه را درست آمده‌ای. اصلاً انگار شهدا برای نشان دادن درست و غلط راه هنوز هم در محله‌ها هستند. هنوز هم مراقب اهالی محله‌اند که به بیراهه نروند. از پله‌های خانه بالا می‌رویم، مادر در قاب در با روی خوش از ما استقبال می‌کند. وارد خانه کوچکش که می‌شویم بساط میز سماور و چای تازه دم به راه است. عطر چای مادر، خانه را پر کرده است. سی‌امین سالگرد پسر نزدیک است و ما زودتر آمده‌ایم که به مادر سرسلامتی بگوییم. اینبار مهمان خانه مادرشهید «‌‌رضا ماهرو» از اهالی خیابان صفایی محله نظام‌آباد شدیم.

 انس با قرآن

پنجره اتاق باز است و 2 گلدان شمعدانی کنار پنجره آفتاب گرفته‌اند. نسیمی که از پنجره می‌آید خانه را خنک می‌کند تا زیر باد کولر استخوان‌های مادر درد نگیرد. خانه در عین سادگی بسیار تمیز و مرتب است روی پنکه، بخاری با دقت همه چیز ملحفه کشیده شده است. مادر از سماور برایمان چای تازه دم می‌ریزد و میوه می‌گذارد و اصرار می‌کند: «شاد می‌شوم خانه من چیزی بخورید.» تمام مدت مادر تنها افسوس یک چیز را می‌خورد آنهم نداشتن سواد درست و درمان و نوشتن است. حاجیه خانم «عذرا عسکری منفرد»90 ساله متولد شمیران است و در صحبت کردنش اصالت می‌بارد. قاب عکس مادربزرگش آسیه بگم را نشان می‌دهد که آموزگار و مؤسس مدرسه‌ای به نام خودش در شمیران بوده است. می‌گوید: «بعد از قضیه کشف حجاب مادربزرگم دیگر به مدرسه نرفت و در خانه به دخترها درس مدرسه‌ای می‌داد. سواد خواندن را از او یاد گرفتم. افسوس می‌خورم که چرا زیاد سواد ندارم.» عفت سادات خواهر شهید در جمع ما حضور دارد مادر را دلداری می‌دهد که شما کجا بی‌سوادی؟ بیشتر قرآن را از حفظ هستی. مادر می‌گوید: «حفظ نیستم اما هرجای قرآن را بخوانند من جلوتر از شما می‌خوانم اگر خدا قبول کند سالی 3ـ4 بار ختم قرآن می‌کنم کار دیگری ندارم سرم را با قرآن گرم می‌کنم آخر چه‌کار کنم تک و تنهایی؟ با کی حرف بزنم؟‌»

 با بقیه فرق داشت

مادر از خودش تعریف می‌کند: «مادرم 5 پسر داشت و دخترهایش زنده نمی‌ماندند من را نذر سادات کردند و زنده ماندم! من را به سید شوهر دادند حاج سید محمد ماهرو. خدا به ما هم 6 فرزند داد و سید رضا آخرین بچه من بود. 4 ساله بود که به کربلا رفتیم. 2 ماه آنجا بودیم یک روز که با پدرش بیرون رفته بود در خیابان گم شد. نشسته بودم توی خانه دیدم آمد، حالا چطوری آن خیابان پر رفت‌وآمد را رد شده و خانه را پیدا کرده بود خدا عالم است. از همان موقع حدس زدم این بچه بزرگ شود یک چیزی می‌شود. همین هم شد یک چیزی شد: «‌شهید»! دوران تحصیلش هم با بقیه فرق داشت. بچه‌های من الحمدلله همه اهل و عاقلند اما سیدرضا چیز دیگری بود. روی حرف من و پدرش حرف نمی‌زد و هیچ‌وقت کسی را اذیت نمی‌کرد. 15‌ـ 16 ساله بود که راهی جبهه شد. این‌قدری که جبهه بود تهران نبود. یکبار شب اول ماه رمضان به خانه آمد و گفت: مادر! گفتم: جان مادر! گفت: همه دارند به لبنان می‌روند، من آمدم اجازه بگیرم بروم، اجازه می‌دهی؟ گفتم: برو. هیچ‌وقت مانعش نشدم به جدش زهرا(س) نگفتم نرو. 4 ماه لبنان بود. دلم برایش تنگ شده بود. با تعدادی از فامیل‌ها به سوریه و زیارت حضرت زینب(س) رفتیم و از آنجا به مرز لبنان رفتم. شب با یک سرباز به هتل آمد و یک شب هم پیش من ماند.»

وابستگی به خانواده

عفت سادات با عشقی خاص از برادر شهیدش تعریف می‌کند: «ما خانواده مذهبی بودیم. ایشان هم در چنین خانه‌ای تربیت شد. همیشه در قنوت نمازهایش دعای شهادت می‌خواند. خیلی با تربیت بود، به من و برادر بزرگ‌ترمان خیلی احترام قائل بود من را همشیره صدا می‌کرد. سید رضا از لبنان برای زندگی آینده‌اش تلویزیون رنگی آورده بود. آن موقع تلویزیون رنگی خیلی کم بود. ما جنوب زندگی می‌کردیم. من و بچه‌هایم به خانه مادرم آمده بودیم. سید رضا کارتن تلویزیون را آورد و درش را باز کرد و و روشن کرد، نخستین تلویزیون رنگی بود که بچه‌های من می‌دیدند و خیلی خوشحال ذوق کرده بودند. کمی که گذشت دیدیم تلویزیون را جمع و بسته‌بندی کرد و درش را چسب بزرگ زد. حدس زدیم خب می‌خواهد نو بماند برای خانه خودش. همسرم که برای بردن ما آمد سید رضا کارتن تلویزیون را آورد که باید ببری خانه چون بچه‌ها خیلی خوششان آمده. هرچه اصرار کرد همسرم قبول نکرد و گفت: «قول می‌دهم خودمان به جنوب برسیم برای بچه‌ها بخرم. سید رضا حتی کارتن را تا دم در ماشین هم آورد اما شوهرم قبول نکرد. به خانه‌مان که رسیدیم 2 روز بعد دیدیم در می‌زنند و برایمان یک بسته پستی آورده‌اند. سید رضا تلویزیون را برای ما فرستاده بود. فقط برای اینکه بچه‌ها خوشحال بشوند. وابستگی عجیبی به خانواده داشت. نمی‌دانم چطوری از همه دل کند؟‌»

2 ماه بعد از نامزدی

مادر تابلو هیئت قرآنی را نشان ما می‌دهد و می‌گوید: «یکسال قبل از شهادتش هیئت حضرت زهرا(س) را تأسیس کرد و شب‌های دوشنبه بچه‌های محل را جمع می‌کرد و به آنها قرآن یاد می‌داد. هنوز هم این هیئت پابرجاست.» سید رضا 2 بار در جبهه مجروح می‌شود؛ یکبار از ناحیه کتف یکبار هم از ناحیه گردن مورد اصابت تیر تک تیرانداز قرار می‌گیرد. عفت سادات می‌گوید: «خیلی دوست داشتیم که ازدواج کند. یکبار یک ورق آچار را نشانم داد و گفت: همشیره شما دختری را با این شرایط پیدا کنید من قبول دارم. لیست را نگاه کردم 12 تا شرط گذاشته بود و نخستین شرطش سید و از خانواده شهید بود. در بین اقوام چنین دختری را داشتیم 2 ماه نامزد بودند که رضا شهید شد. نامزدش تا مدت‌ها به شدت بیقراری می‌کرد تا اینکه برایش خواستگاری آمد که از لحاظ خصوصیات اخلاقی بی‌شباهت به سید رضا نبود از ما اجازه گرفتند و ازدواج کرد. هنوز هم همدیگر را می‌بینیم.» پدر قبل از شهادت سیدرضا فوت می‌کند. مادر بعد از سید رضا خاطراتش را تاب نمی‌آورد و به این خانه نقل مکان می‌کند. این روزها مادر است و تنهایی و دنیایی از خاطرات شیرین پسر و صبر. عفت سادات می‌گوید: «مادر ایمانش از همه ما قوی‌تر است.» مادر با ما پایین می‌آید در قاب در می‌ایستند و مادر، عفت سادات و سیدرضا عکس می‌شوند.

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 29518
منطقه هشت
سرویس: بچه محل
زمان مخابره: دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۶ - ۱۱:۱۲:۳۹
پربیننده ترین ها
پربحث ترین ها
تلگرام
محله
تهران سما
همشهری آنلاین
میراث اهل قلم
پایگاه اطلاع رسانی دولت
خبرگزاری دولت
فرارو
انتشارات کتاب مرجع
خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران
عصر ایران

چند رسانه ای

راهنمای محله