چند خاطره کمتر شنیده شده از زندگی شهید مدرس به روایت نوه آیت‌الله

مرد روزگاران

مرد روزگاران

علی جواهری- «دیانت ما عین سیاست ماست؛ سیاست ما عین دیانت ماست.» این جمله شما را به یاد چه کسی می‌اندازد. درست است. شهید آیت‌الله ‌«سید حسن مدرس». با «علی مدرسی» محقق در خانه پدربزرگش، آیت‌الله ‌مدرس در محله امامزاده یحیی(ع) به گفت‌وگو نشستیم و او برای ما از زندگی پدربزرگش روایت کرد. نوه دختری آیت‌الله ‌مدرس پس از تحقیقات بسیار هنوز بر این باور است که جنبه‌هایی از‌منش آن مرد بزرگ مغفول و ناشناخته مانده است. دکتر مدرسی از جمله صاحب‌نظران معاصر است که آثاری در حوزه تاریخ ادبیات و زبان‌شناسی دارد. او از نحوه آغاز پژوهش‌هایش درباره پدربزرگش می‌گوید: «یکبار کتابی توسط مرحوم خواجه‌نوری به دستم رسید که نویسنده در آن سعی کرده بود رضاخان را در قتل مرحوم آقا تبرئه کند. با خواندن این کتاب، فوق‌العاده منقلب شدم و تصمیم گرفتم به هر شکلی که از دستم برمی‌آید شرح حال مدرس را بنویسم.»

یا معلم شوید یا طبیب
هر وقت با دایی‌ام، دکتر عبدالباقی مدرسی صحبت می‌کردم تمام حرف‌های ایشان درباره مرحوم آقا را یادداشت و بعد از تنظیم با خود ایشان تصحیح و تکمیل می‌کردم. خواهر مرحوم آقا، زهرا بیگم هم هرچه گفت یادداشت کردم و یادداشت‌های ایشان از ملاقات با مرحوم آقا در خواف را هم گرفتم.
آن زمان کسی جرئت نمی‌کرد اسم مدرس را بیاورد و هر وقت از ما می‌پرسیدند: «شما از کدام مدرسی‌ها هستید؟» می‌گفتیم: «از مدرسی‌های دهات اصفهان! در اصفهان هر کسی که جدش معلم بود فامیلش مدرسی بود. ما هم سعی می‌کردیم کسی نداند نوه مدرس هستیم وگرنه گرفتار می‌شدیم.»
در کل بررسی‌هایم این سخن مرحوم آقا در یکی از وصیتنامه‌هایشان برایم بسیار جالب است که نوشته‌اند: «بچه‌های من! ببینید جد شما از در تهران ماندن و وارد سیاست شدن چه چیزی دید که می‌خواهید راهش را ادامه بدهید! شما یا معلم باشید یا طبیب. و واقعاً فرزندان و نوادگان ایشان یا طبیب بودند یا معلم.»

جیب بزرگ
روزی یکی از طلبه‌ها در ایوان مدرسه سپهسالار به آیت‌الله ‌گفت: «آقا! فلان استادی که برای ما انتخاب کردید تا درس جامع المقدمات را بدهد وارد نیست وچیزی از آن نمی‌داند.» آقا به او گفتند: «آشیخ! برو از او آنچه را که می‌داند یاد بگیر.» شیخ طلبه شرمنده سر به زیر انداخت و رفت. این صراحت و تدبیر در بیان سخن از ویژگی‌های بارز آیت‌الله ‌مدرس محسوب می‌شد. یک روز رضاخان به شوخی در مجلس دست به جیب آقا می‌گذارد و می‌گوید: «آقا! جیب شما خیلی بزرگ است.» آقا می‌گویند: «بزرگ است ولی ته دارد؛ جیب شما که ته ندارد.»

شما به عزرائیل مراجعه کنید

آیت‌الله ‌در روزهای اقامت در اصفهان با خیل عظیم درماندگان و دادخواهان مواجه می‌شوند. همه روزه تعداد زیادی نامه می‌رسید که دکتر عبدالباقی مجبور بود نامه‌ها را بگیرد و عصرهنگام به آقا بدهد. ایشان هم تا نیمه‌های شب آنها را می‌خواندند و زیر هرکدام به مناسبت مطلب نامه خطی را می‌نوشتند. مثلاً می‌نوشتند: «شما به رئیس بلدیه رجوع کنید و این خط را نشان دهید کار شما را اصلاح می‌کند.» دکتر عبدالباقی هر روز صبح نامه را می‌گرفتند و به صاحبش می‌دادند. او می‌گفت: «گاهی می‌پرسیدند آقا چه نوشته که من برای صاحب نامه می‌خواندم. در یکی از این نامه‌ها مردی شکایت کرده بود: رئیس نظمیه مرا به تهمت دزدی گرفته و 6ماه حبس کرده و تمام هستی مرا برده، مرا به خاک سیاه نشانده، حالا بدبخت و بیچاره‌ام. خدا می‌داند بی‌تقصیرم و در حق من دشمنی کرده‌اند. محکمه عدلیه هم به دادم نمی‌رسد. بدبخت شدم. به دادم برسید. آیت‌الله ‌مدرس زیر نامه نوشته بودند: شما به عزرائیل مراجعه کنید. یکی دو روز بعد آن مرد خوشحال آمد و خواست من از آقا تشکر کنم. گفت: نامه را که به رئیس نظمیه نشان دادم کارم را اصلاح کرد و به عدلیه هم سفارش کرد. از سادگی او و کار آقا تعجب کردم.»

ماجرای سگ‌های دزدگیر
زمانی که «نصرت‌الدوله» وزیر دارایی بود لایحه‌ای را به مجلس داد که به موجب آن دولت ایران صد سگ از انگلستان خریداری کند. او ضمن توضیح درباره خصوصیت سگ‌ها گفت: «این سگ‌ها شناسنامه دارند. پدر و مادرشان معلوم است.‌نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیات آنها این است که به محض دیدن دزد او را می‌گیرند.» آیت‌الله ‌مدرس طبق معمول دست روی میز زد و گفت: «مخالفم.» وزیر دارایی گفت: «آقا! ما هرچه لایحه می‌آوریم شما مخالفید. دلایل مخالفت شما چیست؟» آیت‌الله ‌جواب دادند: «مخالفت من به نفع شماست. مگر نگفتید که این سگ‌ها به محض دیدن دزد او را می‌گیرند؟ خب آقای وزیر به محض ورودشان اول شما را می‌گیرند. پس مخالفت من به نفع شماست.» نمایندگان مجلس با صدای بلند خندیدند و لایحه مسکوت ماند.

اینجا خانه پدربزرگم است
دکتر علی مدرسی ضمن حضور در خانه موزه شهید مدرس با مشاهده فضا و احیای خانه پدربزرگش با بیان اینکه از حدود 7 سالگی (حدود سال 1321) به این منزل می‌آمد درباره سرگذشت خانه بعد از شهادت پدربزرگش می‌گوید: «این خانه در اختیار خانواده آقای کتابچی بود که در آن زمان چند بار به این محل آمده بودم.» دکتر مدرسی وقتی متوجه شد بخشی از فعالیت‌های موزه به‌عنوان دارالقرآن استفاده می‌شود به محل برگزاری جلسه قرآن هفتگی موزه اشاره می‌کند و می‌گوید: «این همان اتاقی است که شهید مدرس مهمانانشان را به حضور می‌پذیرفتند. در همین اتاق بزرگ بود که رضاخان، زمان ریاست وزرایی پس از چندین بار تقاضا به حضور آقا آمد و با لحن تند و رک شهید مدرس روبه‌رو شد و آزرده برگشت. در همین خانه بود که دنده خدیجه بیگم، دختر شهید مدرس در شب دستگیری شکست.»

صفای باطن داشت
آیت‌الله ‌مدرس به دلیل وارستگی و پرهیزکاری و شایستگی در رفتار و اعمال و عبادت و ارتباط با خداوند، قدرت روحی و معنوی بالا و به دلیل این کمالات روحانی صفای باطن داشتند. پدربزرگم یک روز قبل از شهادت به پاسبانشان می‌گویند: «تو را از اینجا عوض می‌کنند.» پاسبان می‌گوید: «مگر از من خلافی دیده‌اید یا از رفتارم ناراضی هستید؟» مدرس با حالتی عاطفی پاسخ می‌دهد: «خدا نکند؛ این‌طور نیست. تو مأموری و به تو دستور می‌دهند. ولی وقتی مجدداً به اینجا مراجعت می‌کنی دیگر مرا زنده نخواهی یافت.»
صبح روزی که آقا را به شهادت رساندند آن پاسبان را عوض کردند. طوری که در پرونده این فاجعه نوشته شده است پاسی از شب گذشته بود که پاسبان را بر سر پیکر آیت‌الله ‌می‌آورند.

امرار معاش

آیت‌الله ‌مدرس در کمال زهد و سادگی زندگی می‌کردند و عبای کرباس ایشان معروف است. غذایشان نان و ماست بود. در زمان تحصیل کارگری می‌کردند تا هزینه زندگی را فراهم کنند. از آیت‌الله ‌نقل است: «در بحبوحه واقعه تنباکو 6، 5 سال بود که من در اصفهان به سر می‌بردم و طلبه‌ای در سطح خارج و غالباً روزهای تعطیل برای تهیه معاش، یک هفته به کار (کارگری) رفته و به کار کلوخ کوبی مشغول بودم.» پدربزرگم در نجف نیز قناعت را پی گرفتند و برای تأمین ملزومات زندگی و هزینه تحصیل کار می‌کردند. ایشان می‌گفتند: «در نجف روزهای جمعه کار می‌کردم و با درآمد آن نان می‌خریدم و تکه‌های نان خشک را روی صفحه کتابم می‌گذاشتم و ضمن مطالعه می‌خوردم و خود را از وابستگی‌ها آزاد می‌کردم.»
زمانی که آیت‌الله ‌مدرس در نجف مقیم بودند برایشان این امکان وجود داشت که از وجوه شرعی استفاده کنند ولی از آن پول‌ها استفاده نمی‌کردند. وقتی برای شرکت در مجلس دوم به تهران وارد شدند 2منزل اجاره‌ای به ایشان پیشنهاد شد که یکی از آنها یک تومان از دیگری ارزان‌تر بود. ایشان بدون آنکه ویژگی‌های آن 2خانه را سؤال کنند منزل ارزان‌تر را انتخاب کردند.

حجت‌الاسلام سید علی اکبر مدرس برادر و دکتر سید عبدالباقی مدرسی فرزند شهید آیت‌الله سید حسن مدرس، بر بنای اولیه مزار او در گورستان کاشمر ایستاده‌اند

مزار گم نشد

سال 1321 از خانواده ما دعوت کردند به تهران بیایند و ناظر محاکمه قاتلان مرحوم آقا باشند. همه روزنامه‌ها اعتراض می‌کردند که این دادگاه کیفری است و صلاحیت محاکمه قاتلان آیت‌الله ‌مدرس را ندارد و محاکمه باید در دادگاه حقوقی انجام شود. چون دادگاه کیفری حق ندارد حکم اعدام بدهد. در واقع این کار رفع و رجوع جنایت رضاخان بود. سال 1332 من نگارش کتاب را شروع کردم. زمانی که می‌شد درباره آیت‌الله ‌مدرس حرف زد. شاه به مشهد می‌رود و عده زیادی از جمله حاج «حسین ملک» با او حرف می‌زنند که «شما کمک کن ما زمینی بخریم و مقبره آیت‌الله ‌مدرس را بسازیم.» شاه 20 هزار تومان می‌دهد که با آن برای مزار آیت‌الله ‌مدرس زمین می‌خرند. بقیه را هم مردم کاشمر همت می‌کنند و 50 هزار‌مترمربع زمین برای مقبره خریداری می‌شود. نکته جالب اینجاست سنگ قبری را که برای گم نشدن قبر آیت‌الله ‌تهیه شده بود مادر «اسدالله علم» تهیه کرده بود. او به همسر یک پاسبان پول داده بود سنگ را ببرد و 30 سانت زیر خاک بگذارد که قبر گم نشود! آن خانم ما را برد و مزار را به ما نشان داد. در حضور عده‌ای خاک را عقب زدیم و سنگ قبر پیدا شد. آن خانم گفت: «این سنگ قبر را امین شوکت‌الملک داد که بیاورم و روی قبر بیندازم.» با پیدا شدن مزار مرحوم آقا کارهای بعدی را انجام دادیم.

سالشمار زندگی شهید آیت‌الله ‌سیدحسن مدرس

1249 در سرابه کچو از توابع اردستان استان اصفهان دیده به جهان گشود.

1256 تحصیلات را در حوزه دین آغاز کرد.

1289 برای شرکت در جلسات مجلس از اصفهان به تهران حرکت کرد.

1290 خواهان اخراج مورگان شوستر مستشار مالی ایران بود. این اعتراض با حمایت مردم و سایر روحانیون همراه شد.

1301 علیه رضاخان نطق کرد.

1304 عهده‌دار تولیت مدرسه سپهسالار شد.

1307 سرتیپ درگاهی رئیس شهربانی تهران همراه چند پاسبان مسلح به منزل مدرس رفت و او را دستگیر و به قلعه خواف تبعید کردند.

1316 جنایتکارانی به نام‌های جهانسوزی، خلج و مستوفیان نزد مدرس آمدند و چای سمی را به اجبار به او دادند که آیت‌الله ‌به درجه شهادت رسید.

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 29278
منطقه دوازده
سرویس: بچه محل
زمان مخابره: چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶ - ۱۸:۰۹:۳۱
تهران سما
همشهری آنلاین
سامسونگ
راهنما
بانک ملت
جاباما
الو پیک
بچه های آسمان

چند رسانه ای

راهنمای محله