با استاد «جمشید مشایخی» سری به خانه مدرس و کوچه پسکوچه‌های خاطره‌انگیز کودکی‌اش زده‌ایم

اینجا هنوز بوی زندگی می‌دهد

 اینجا هنوز بوی  زندگی می‌دهد

معصومه غلامی - فاطمه عسکری‌نیا- به «کمال الملک» سینمای ایران معروف است. صلابت و مهربانی‌اش یاد پدربزرگ‌ها را در ذهنمان تداعی می‌کند. لبخندی بر لب دارد و صاف راه می‌رود. وقتی پا در کوچه‌پسکوچه‌های محله امامزاده یحیی(ع) می‌گذارد نفسی عمیق می‌کشد و می‌گوید: «اینجا هنوز بوی زندگی می‌دهد.» طوری به در و دیوار خانه‌ها نگاه می‌کند که انگار تاریخ برایش تکرار می‌شود. «روزگارم در این کوچه سپری شد. اصلاً در این محله قد کشیدم. بازار و سرچشمه و توپخانه را مثل کف دست می‌شناسم. یادش بخیر انگار همین دیروز بود که در چند کوچه آن طرف در حمام نواب بازی می‌کردیم. دیگر پیر شدم ولی یک آرزو برایم باقی مانده و آن هم بازی در نقش فردوسی است.» اینها را می‌گوید و به فکر فرو می‌رود؛ بعد‌گویی بلند بلند فکر می‌کند: «ولی از من گذشته است. نمی‌دانم؛ دوست دارم بازیگری را.» این هفته میزبان «جمشید مشایخی» شدیم در خانه موزه مدرس و استاد برای ما از روزگار دور و نزدیک گفت.

تهران فقط طهرون قدیم
چهره خندانش نه از غرور حکایت دارد و نه از ناخوش احوالی. هرچند سرفه‌های‌گاه و بیگاهش باعث می‌شود به جوانان سفارش کند سیگار نکشند. کارنامه پرزرق و برقش را که ورق می‌زنیم بیشتر روزهای جوانی‌اش را در محله‌های قدیم طهران سپری کرده است. وقتی وارد خانه مدرس می‌شویم نگاهی به خانه می‌اندازد؛ مکثی می‌کند و می‌گوید: «تهران فقط طهرون قدیم. زندگی در آن جاری بود. در خانه می‌توانستی نفس بکشی و زندگی کنی. اما حالا محبوریم آپارتمان‌های کوچک را تحمل کنیم. باور کنید هیچ چیز معماری اصیل ایرانی نمی‌شود. این خانه بخشی از تاریخ و هویت ایران را به نمایش گذاشته است. اگر‌بند‌بند آجرهای این خانه زبان بگشایند می‌توانند قصه مردم قدیم ایران را برایمان روایت کنند.»

مادرم با سیگار دستم را داغ گذاشت
می گوید: «می دانید همان‌طور که خانه اصول داشت خانواده‌ها و جامعه هم مرتب بود. پدرم در آلمان و سوئد تحصیل کرده بود. وقتی به ایران آمد در مقام افسری به انجام وظیفه مشغول شد. ما هم به واسطه شغل پدرم در پارچین ساکن شدیم. جایی که کارخانجات شیمیایی ارتش، برپا و پدر در آن مشغول به کار بود. در خانه ما ادب و فروتنی حرف اول را می‌زد و هیچ‌کس جرئت دروغ گفتن نداشت. چون معتقد بودیم دروغگو دشمن خداست. اما حالا زمانه فرق کرده؛ بچه، پدر را با اسم کوچک صدا می‌کند و با مادرش مثل همبازی‌اش در مهدکودک رفتار می‌کند. نمی‌دانم به کجا می‌رویم و امیدوارم آخر و عاقبت ما به خیر باشد. انگار همه بهترین‌ها در قدیم خلاصه شده است؛ حتی آرامش هم در آن دوران بود.»
استاد مشایخی بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود. درباره مادرش می‌گوید: «مادرم زنی سختگیر بود. تا جایی که وقتی به دلیل خراب کردن یکی از اسباب‌بازی‌هایم توسط بچه‌های محله بددهانی کردم با ته سیگار باغبان خانه دستم را سوزاند تا برای همیشه یادم بماند هرگز نباید از دهانم حرف بد خارج شود.»

جنگ جهانی دوم تلخ‌ترین خاطرات کودکی من است
استاد روزگار خوش زندگی‌اش را همین‌طور برایمان ورق می‌زند و در حالی که از تماشای فضای خانه لذت می‌برد می‌گوید که با اینکه به پارچین رفته بودیم مدام به خانه مادربزرگم می‌آمدم که در این محدوده بود. بیشتر خاطره‌های کودکی‌ام در همین منطقه نقش بسته است. همراه برادرم از سه‌راه امین‌حضور تا میدان فردوسی را زیر پا می‌گذاشتیم. تمام صفایمان این بود که سر لاله‌زار برویم و شهر فرنگ تماشا کنیم. در خانه مادربزرگم کلی بازی می‌کردیم و کودکی را با بازی‌هایی مثل هفت سنگ و زو و... به خوشی سپری می‌کردیم.»
او تلخ‌ترین دوران زندگی‌اش را جنگ جهانی دوم یاد می‌کند: «آن سال‌ها من و برادرم سرکوچه می‌نشستیم و به رژه نیروهای آمریکایی و روسی و انگلیسی می‌پرداختیم. از سر بچگی گاهی سلامی نظامی به این سربازان می‌دادیم. افسران و سربازان آمریکایی هم به بچه‌ها بیسکویت و آدامس می‌دادند. انگلیسی‌ها خیلی خشک برخورد می‌کردند و روس‌ها گاهی با نگاه غضب آلودشان موجب ترس بچه‌ها می‌شدند. خیلی سختی کشیدیم. در سیاه زمستان نفت گیرمان نمی‌آمد که خانه را گرم کنیم یا حتی برای تهیه وسایل اولیه زندگی هم به مشکل می‌خوردیم.»

مهریه همسرم یک جلد قرآن کریم و یک شاخه گل سفید بود
مشایخی با بیان اینکه با وجود همه سختی‌ها همه چیز آسان بود می‌گوید: «اگر جوانی قصد زندگی داشت می‌توانست راحت یک کار دست و پا کند و خواستگاری می‌رفت. اما اکنون جوانان باید هفت خان رستم را طی کنند. یادم می‌آید سال 1336 به عیادت مادرزنم رفتم که نسبت فامیلی داشتیم و در همان موقعیت در نگاه اول عاشق دخترش شدم. با هم ازدواج کردیم. مهریه همسرم یک جلد قرآن کریم و یک شاخه گل سفید بود. من و گیتی یکی هستیم و هرچه تا به امروز دارم از زحمات و صبوری‌های همسرم است. همسرم با توجه به مشغله‌ای که در بیرون خانه داشت به درس و تحصیل بچه‌ها هم رسیدگی می‌کرد. من زیاد خانه نبودم و بیشتر وقتم سر تمرین و اجرا می‌گذشت. من زندگی و آرامش خانه را مدیون همسرم هستم. مقام زن جایگاه والایی است؛ به‌خصوص بانوی ایرانی که خیلی مقامش ارزشمند است. چون در تمام شرایط پای زندگی‌اش می‌ایستد.»

هنر دوبله صف سینماها را طولانی‌تر کرد
می گوید که بهتر است از سختی‌ها بگذریم و از چیزهایی صحبت کنیم که باعث ایجاد انگیزه می‌شود: «اوایل دوران مدرسه نمایشنامه می‌نوشتم. کارگردانی می‌کردم و با بچه‌های مدرسه و محله اجرا می‌کردیم.» مکثی می‌کند و در حالی که می‌خندد تابی به سبیل‌های سفید شده‌اش می‌اندازد و می‌گوید: «از کودکی عاشق سینما بودم. همه عشقمان این بود که به خانه عمه‌ام بیاییم و به سالن‌های اجرای نمایش در لاله‌زار و سینماها برویم. خیلی خوب بود و خوش می‌گذشت. آن زمان سینماهای زیادی در تهران بود. نخستین فیلم‌ها همزمان با اکران در کشورهای دیگر به تهران می‌آمد. البته آن وقت‌ها خبری از دوبله فیلم‌ها نبود و باید همزمان هم فیلم می‌دیدیم و هم زیرنویس را می‌خواندیم تا بفهمیم قصه فیلم چیست؟ اما علاقه‌ای که مردم آن دوران به سینما داشتند خیلی شیرین بود و این عشق با روی کارآمدن دوبله و آسان دیدن فیلم‌ها دوچندان شد. هنر دوبله صف سینماها را طولانی‌تر کرد.»

نخستین استخدامی در اداره هنرهای دراماتیک بودم
«وقتی فرزند ارشد خانواده‌ای ‌باشی که پدرت یک ارتشی است همه آرزوهای پدر در ادامه راهش توسط پسر بزرگش خلاصه می‌شود؛ آرزویی که به هیچ‌وجه همسو با آرزوهایم نبود.» مشایخی بعد از گفتن این حرف‌ها قصه ورودش به عرصه هنر را برایمان روایت می‌کند: «بعد از اتمام دوره سربازی و کنار گذاشتن تحصیل در دانشکده افسری به سینما رفتم. دایی‌ام خیلی از من حمایت کرد. وقتی علاقه‌ام را به هنر بازیگری و سینما دید تمام تلاشش را به کار گرفت و همپایم شد تا وارد عرصه سینما شوم. البته این موضوع به سال 1336 برمی‌گردد. یک روز دایی‌ام گفت: اداره هنرهای دراماتیک تأسیس شده است؛ دوست‌داری آنجا کار کنی؟ من هم با کمال میل استقبال کردم. فردای آن روز مرا به مهدی فروغ، رئیس اداره معرفی کرد و بعد از انجام تست به‌عنوان نخستین نفر در این اداره استخدام شدم. بعد خانم شیخی و آقایان علی نصیریان و اسماعیل داورفر آمدند. سال 1338 شادروانان حمید سمندریان و داود رشیدی و هنرمندان دیگر هم کم‌کم به مجموعه اضافه شدند. سال‌های نخست نمایشنامه‌ها را زنده در رادیو اجرا می‌کردیم. تا اینکه در دهه 40 که تالار 25 شهریور یا همان سنگلج امروز تأسیس شد. آن سال‌ها مرحوم آل احمد مقاله‌ای نوشت که اینجا محله سنگلج است؛ کاش نام این تماشاخانه را سنگلج می‌گذاشتند. من وقتی این حرف را شنیدم با جعفر والی مشورت کردم و این شد که نام تالار به سنگلج تغییر یافت.»

استاد مشایخی در یک نگاه
جمشید مشایخی دارای تحصیلات ناتمام در رشته تئاتر است. وی سال ۱۳۳۶ به استخدام اداره تازه تأسیس هنرهای دراماتیک درآمد و به‌عنوان بازیگر کار خود را در برنامه نمایشی کانال سوم غیردولتی آغاز کرد و با ایفای نقش در فیلم کوتاه «جلد مار» جلو دوربین رفت. او مدتی برای بازی در سینما از تئاتر اخراج شد. مشایخی کار حرفه‌ای خود را از سال ۱۳۴۹ به‌طور رسمی شروع کرد. بازی او در نقش انسان‌های بی‌رحم و نقش‌های تاریخی مانند «شازده احتجاب»، «کمال الملک» و رضا تفنگچی/ خوشنویس در سریال «هزاردستان» نشانگر از توانایی بازیگری اوست. با این حال در کارنامه بازیگری او نقش‌های کم ارزش و گاهی بی‌ارزش نیز شاهد هستیم که به گفته خود پذیرفتن آن نقش‌ها را برای کمک به کارگردان‌ها قبول می‌کند؛ هرچند که به کارنامه بازیگری‌اش لطمه وارد شود. او سال ۱۳۶۳ بابت بازی در 2فیلم گل‌های داودی و کمال‌الملک برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد جشنواره فیلم فجر شد. از نمایش‌های مهم او بازی در نقش «بزرگ آقا» در نمایش میراث کارِ بهرام بیضایی بود.

تنها آرزویم بازی در نقش فردوسی است
استاد نقش‌های متنوعی از دایی خان در فیلم قیصر تا کمال‌الملک و مردان و خشن و... را خلق کرده است اما این روزها تنها یک آرزو دارد: «تنها آرزویم بازی در نقش فردوسی بزرگ است؛ مردی که هویت و شناسنامه ادیبان ایران است. البته دیگر توان گذشته را ندارم ولی اگر بخواهم می‌توانم دوباره بازی کنم.» او عاشق شاهنامه است و هنگام شعرخوانی از بخش‌هایی از این کتاب ماندگار چنان غرق در ژست شخصیت‌هایش می‌شود که‌گویی همین الان در پلانی از فیلمبرداری قرار دارد. می‌گوید: «گرچه این روزها حال و روز خوشی ندارم اما اگر تهیه‌کننده و کارگردانی بخواهد این فیلم را بسازد و از من دعوت به کار کنند حتماً بی‌هیچ وقفه‌ای این نقش دوستداشتنی را بازی می‌کنم. آنقدر به فردوسی وشاهنامه‌اش علاقه دارد که درباره آن طرحی را هم تهیه کرده است.

عاشق نقش کمال‌الملک
مشایخی یکی از نقش‌های مورد علاقه‌اش را کمال‌الملک عنوان می‌کند و می‌گوید: «عاشق نقشم در کمال‌الملک بودم اما من کمال‌الملک نیستم.» البته این حرف استاد تازگی ندارد و بارها اعلام کرده که این نام و رسم را قبول ندارد. چون معتقد است که اگر روزگاری کمال‌الملک به دل همه نشست و در خاطره‌ها ماندگار شد همه در آن نقش داشتند؛ از مهربانی که برای بازیگران و عوامل چای می‌ریخت تا کارگردان و عوامل پشت صحنه هم مؤثر بودند. پس با این اوصاف جمشید مشایخی به تنهایی در اثر ماندگار کمال‌الملک نقشی نداشته که حالا بخواهد به خود اجازه دهد با این عنوان صدایش زنند.»

وجب به وجب اینجا پر از خاطره است
از کاخ گلستان هم خاطره‌های خوبی دارد: «خاطره‌ام در این کاخ برمی‌گردد به سال 1354 و بازی در فیلم سلطان صاحبقران. در این فیلم من نقش ناصرالدین شاه را بازی کردم که خیلی برایم خاطره‌انگیز بود. هنوز وقتی بعد از سال‌ها سری به بازار فرش تهران می‌زنم و در میانه راه گذرم به این کاخ می‌افتد یاد آن سال‌های شیرین برایم تداعی می‌شود. به اعتقاد من وجب به وجب قلب تهران یا همین منطقه 12 امروز پر از خاطره برای ما افراد قدیمی است؛ خیلی از روزهای زندگی ما در این کوچه‌پسکوچه‌ها گذشته. از روزهای‌کاری تا زندگی شخصی. خیلی دور از اغراق نیست اگر بگویم زندگی پیرمردهای امروز تهران با تار و پود طهران قدیم گره خورده است.

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 29062
منطقه دوازده
سرویس: بچه محل
زمان مخابره: دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ - ۰۸:۴۴:۱۸
تهران سما
همشهری آنلاین
سامسونگ
راهنما
بانک ملت
جاباما
الو پیک
بچه های آسمان

چند رسانه ای

راهنمای محله