همراه با خاطرات خانواده شهید مدافع حرم سعید انصاری

سعیــد به آرزویش رسید

 سعیــد به  آرزویش رسید

سودابه رنجبر- در خبرها آمده بود «حسین انصاری» فرزند شهید مدافع حرم «سعید انصاری» در مراسم گشایش طرح‌های عمرانی شهرری بخشی از یادگاری‌های پدر شهیدش از جمله عطر، تسبیح و جاسوئیچی پدرش را به شهردار تهران هدیه کرده است. ساعتی در خانه این شهید مهمان شدیم تا با خانواده‌اش به صحبت بنشینیم. یک سال و نیم از شهادت مرد این خانه می‌گذرد اما وجود او در خانه‌اش بسیار پررنگ است. این فضا را «فاطمه جعفری» همسر شهید ایجاد کرده است. در هر گوشه از این خانه که جایی برای یک قاب عکس بوده، چهره شهید مدافع حرم در قابی نشسته و بر دیوار تکیه زده است. در کنار تمام عکس‌های شهید انصاری، یک قاب عکس از پسر۱۱ساله‌اش جلب توجه می‌کند. عکس حسین کنار رهبر معظم انقلاب. حسین می‌گوید: «ماه مبارک رمضان برای دیدار رهبر معظم انقلاب رفتیم. خیلی مهربانانه ما را پذیرفتند. ایشان مشغول افطار بودند که من به نزدشان رفتم. ایشان با خوشرویی تمام و به گرمی مرا پذیرفتند و در آغوش گرفتند. آن لحظه حس می‌کردم بابا سعیدم را در آغوش گرفته‌ام.»آخرین بار پیکر نیمه جان سعید انصاری در فیلمی که او را در تپه‌های خان طومان سوریه نشان می‌داد دیده شد.

فاطمه خانم، همسر شهید مدافع حرم معلم مدرسه است و زبان عربی تدریس می‌کند. می‌گوید: «همسرم نام من و شغلم را بسیار دوست داشت و حتی می‌توانم بگویم این ۲موضوع در انتخاب من برای همسری سعید بی‌تأثیر نبود. سعید روحیه ایثار و شهادت را از نوجوانی با خود داشت. او در نوجوانی برای دفاع از این آب و خاک به جبهه رفت. به همین دلیل فرصت تحصیل پیدا نکرد. بعداز جنگ تحمیلی هم کار می‌کرد و هم درس می‌خواند. هنوز چند ماه از ازدواجمان نگذشته بود که تعداد زیادی کتاب تهیه کرد و شبانه‌روز مشغول خواندن شد. به سرعت دیپلم گرفت. به دلیل مأموریت‌کاری همسرم، در یکی از شهرهای شمال غربی ایران ساکن شده بودیم. از مهمانی و رفت‌وآمد خبری نبود. یک سال مرخصی گرفتم و معلم کنکور آقا سعید شدم. همان سال در رشته روان‌شناسی قبول شد و با پشتکاری که داشت توانست تا مقطع کارشناسی ارشد درس بخواند. همیشه از این موضوع خوشحال بودم. سعید استعداد خوبی داشت و با تمام تلاش درس می‌خواند تا مرا راضی نگهدارد. می‌دانست که من چقدر از پیشرفت تحصیلی او خوشحال می‌شوم. طی همه این سال‌ها علاوه بر همسر سعید، معلم خصوصی او بودم تا از درس باز نماند.»
فاطمه خانم عکس‌های جشن‌های تولد خانواده را زیر و رو می‌کند و با مرور خاطرات خوش گذشته برق خاصی در چشمانش می‌نشیند. می‌گوید: «ایمان دارم که سعید جایگاه خوبی دارد. من هم خوشحالم که توانستم آن‌طور که سعید دوست داشت زندگی کنم. هنوز هم طبق نظم و قوانین او برنامه روزانه‌ام را می‌چینم. من عادت داشتم خانواده 4نفره‌مان را با برگزاری جشن‌های کوچک کنار هم، جمع و شگفت‌زده کنم که روز تولد عزیزانم بهترین بهانه برای این کار بود. آخرین جشن تولدی که برای سعید گرفتیم حدود یک سال و نیم قبل بود. او 19روز بعد ازمراسم تولدش به شهادت رسید. همسرم همیشه آرزوی شهادت داشت اما فکر نمی‌کردیم آرزویش این‌قدر زود برآورده شود.»

خوابی که زود تعبیر شد
فاطمه خانم خاطره‌ای تعریف می‌کند؛ از روزی که تازه همسرش از عراق برگشته بود: «ما عادت داشتیم سعید را به دلیل شرکت در مأموریت‌های مختلف هرچند ماه ببینیم اما این بار که برگشت خیلی ناراحت بود. می‌گفت تا کی پیام‌رسان شهادت نیروهایم باشم؟ پس کی نوبت شهادت من می‌شود؟ تصمیم خودش را گرفته بود. درخواست داده بود که او را به سوریه بفرستند. هر وقت موافقت می‌شد که برود خوشحال می‌شد. طوری که سر از پا نمی‌شناخت. وقتی می‌گفتند در زمان مناسب‌تر با نیروها اعزام می‌شوید حسابی ناراحت می‌شد. خواب دیدم که پهلوی سعید تیر خورده و من در کشوری غریب گم شده‌ام. با دیدن این خواب چند روزی پکر بودم. وقتی خوابم را برای سعید تعریف کردم این‌طور تعبیر کرد که شهید می‌شوم و تو برای پیدا کردن پیکر من به کشورهای غریب و همسایه سفر می‌کنی. حالا وقتی پیکر نیمه جان سعید را در فیلم می‌بینم که پهلویش زخم خورده و آنقدر از او خون رفته که رنگ و رویی برایش نمانده یاد روزی می‌افتم که خوابم را برایش تعریف کردم و گل از گلش شکفت. چند وقت بعد من برای پیدا کردن سعید و مطلع شدن از شهادتش به سوریه سفر کردم. کشوری جنگ زده که حالت فوق‌العاده در آن برقرار بود و از ساعتی همه شهر در خاموشی فرو می‌رفت. حالا باخودم فکر می‌کنم که زندگی واقعاً مثل یک خواب است. کاش تعبیر و پایان خوشی داشته باشد. چون به هرحال همه این روزها می‌گذرد.»

جشن تولدی با اهالی محله 
می گوید که ۴دی سال 1395شب عجیبی بود: «ما سال‌های قبل در این شب جشن می‌گرفتیم و خوشحال بودیم چون شب تولد سعید بود اما این بار باباسعید در خانه نبود که به زینب و حسین بگوید حالا مرا ببوسید و به لنز دوربین چشم بدوزند که از آنها عکس بگیرم. لحظه‌ها خیلی سخت می‌گذشت. نمی‌دانستم باید این شب را چطور بگذرانم تا زینب و حسین بی‌قرارتر نشوند. یک روز مانده بود به تولد که از طرف سرای محله شهادت با من تماس گرفتند که فردا قرار است هدیه‌ای برای شما ارسال شود. لطفاً در خانه باشید. حالا همه چیز برعکس شده بود. اهالی چند محله آن طرف‌تر مرا شگفت‌زده کردند. کیک تولد آورده بودند و یک هدیه؛ تصویر نقاشی شده همسرم. شورایار محله شهادت گفت: وقتی مسابقه نقاشی برگزار شد با موضوع بهترین نقاشی از چهره شهید تصمیم گرفتیم که بهترین تصویر به شما هدیه شود. این یکی از بهترین جشن تولدهایی بود که برگزار شد. هرچند خنده و گریه ما درهم آمیخته شده بود اما خوشحال بودیم که تنها نیستیم.»

شب یلدا در جمع اهالی نفرآباد
همسر شهید سعید انصاری می‌گوید: «بلندترین شب سال را در پیش داشتیم. از آنجا که سعید کمتر فرصت می‌کرد کنار ما باشد وقتی شب‌های یلدا در خانه بود ما از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدیم. یادم می‌آید آخرین سالی که سعید کنارمان بود با هم به خرید رفته بودیم. اجازه نداد آجیل بخریم. اعتقاد داشت نباید تجملاتی رفتار کرد. می‌گفت: خیلی از آدم‌هایی که کنار ما زندگی می‌کنند حتی غذایی برای خوردن ندارند. هرچند اجازه نداد خیلی خرید کنیم اما خوشحال بودیم که در کنار هم هستیم. اما سال گذشته، شب یلدای ما طور دیگری رقم خورد. مسئولان سرای محله نفرآباد از ما دعوت کردند که با حضور سایر خانواده‌های شهدای مدافع حرم دورهم جمع شویم. همه ما همدرد بودیم. به لطف برنامه‌ریزی سرای محله نفرآباد، هم صحبتی با مادر شهید امرایی در شب یلدا سبک‌ترم کرد. وقتی می‌بینیم اهالی یک محله که حتی قرابت محلی با ما ندارند اینچنین محبت می‌کنند دلم روشن می‌شود.»

صمیمیت پدر و دختر
4سال می‌شود که برای زندگی به شهرری آمده‌اند و در محله ولی‌آباد زندگی می‌کنند: «سعید شهرری را خیلی دوست داشت. می‌گفت: در جوار سیدالکریم(ع) برکت زندگی‌مان دوچندان خواهد شد. چه بسا وقتی اینجا زندگی می‌کنیم بیشتر به زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) مشرف شویم و زودتر بتوانم به مراد دلم، شهادت برسم. زینب، دخترمان دوست نداشت پدرش از شهادت حرفی بزند. او عاشقانه پدرش را دوست داشت و خیلی با هم، صحبت می‌کردند. آنقدر صمیمی بودند که یک روز سعید به زینب سفارش کرد که زینب جان! اسم فرزندت را صادق بگذار. حالا زینب نامزد کرده و نام همسرش صادق است. زینب بعد از شهادت پدرش خیلی بی‌قرار شد. حتی نتوانست در سفری که برای ما تدارک دیده بودند شرکت کند و ترجیح می‌دهد پدرش را به دور از خبرها و شنیده‌هایی که از اطراف می‌رسد و همان‌طور که قبلاً می‌شناخت به یاد داشته باشد. از آنجا که هیچ‌وقت پیکر سعید به ایران نرسید زینب برایش بسیار سخت است که شهادت پدر را باور کند.»

شهرری، شهر ما 
می گوید با اینکه از قدیمی‌های شهرری نیستند اما خود را اهل این شهر می‌دانند: «تازه وارد این آپارتمان شده بودیم. سعید گاهی تا یک ماه به خانه نمی‌آمد و در مأموریت بود اما همیشه کفش‌های واکس زده‌اش پشت در بود. وقتی سعید به خانه می‌آمد نمازهایش را در مسجد محله و مسجدجامع حضرت عبدالعظیم(ع) می‌خواند و روزانه با حسین چند بار از منزل خارج می‌شد. اگر یک روز هم‌کاری برایش پیش می‌آمد که درمنزل بماند آنقدر حسین اصرار می‌کرد تا پدر و پسر با هم روانه مسجد شوند. حسین می‌گفت: فقط در مسیر مسجد می‌توانم با پدر هم صحبت شوم. بابا بیشتر وقت‌ها خانه نیست.»

تولد حسین در مدرسه شهید قدوسی
مادر می‌گوید: «آخرین بار که سعید را بدرقه می‌کردیم حسین به پدرش گفت: حالا که می‌روی هدیه تولد من چه می‌شود؟ سعید هم لبخندی زد و گفت: هدیه‌ات محفوظ است. روز تولد حسین بود و از شهادت بابا سعید فقط چند روز گذشته بود. حالا نه وقت شادی بود و نه فراموش کردن تولد حسین. همکلاسی‌ها و معلم حسین روز تولدش را می‌دانستند. آن روز کیک تولدی برایش تدارک دیده بودند مزین بود به عکس پدرش. حسین هرچند مبهوت بود اما باز هم لبخندی زد و یاد حرف پدرش افتاد که هدیه شما محفوظ است.»

همسایه‌داری شهید انصاری
وقتی خانواده انصاری در یک آپارتمان در شهرری ساکن شدند یک شیلنگ گاز از واحد آنها به پارکینگ کشیده شد تا خانواده‌ها وقتی مهمان یا نذری دارند بتوانند در پارکینگ آپارتمان کارهای پخت و‌پز را انجام دهند. فاطمه خانم می‌گوید: «هنوز یک ماه از حضور ما در این ساختمان نگذشته بود که همسایه‌ها پیشنهاد دادند بخشی از پول گاز ما را تقبل کنند. با اینکه همسایه‌ها خیلی اصرار کردند اما سعید راضی به این کار نشد و به تک تک همسایه‌ها گفت: من رضایت دارم و در عالم همسایگی افتخار می‌کنم که در نذری‌های شما کمی شریک باشم.»

شال سیاه فاطمیه
با شروع ایام فاطمیه لباس سیاه به تن می‌کرد. وقتی برای آخرین بار آماده رفتن شد فقط سفارش کرد که لباس مشکی‌اش را داخل ساک بگذارند: «حواسش بود که تا یک ماه دیگر ایام فاطمیه شروع می‌شود. از نوجوانی نذرکرده بود که در ایام فاطمیه گوسفندی قربانی کندو خودش تمام کارهای ذبح گوسفند و حتی پخت آن را داخل مسجد محله قدیمی انجام دهد.» جعفری می‌گوید: «سعید به صدقه دادن خیلی اهمیت می‌داد. هروقت می‌خواست صدقه بدهد یا به در راه مانده‌ای پولی بدهد درشت‌ترین پولی را که در جیبش بود می‌بخشید. بعدها شنیدم که هر ماه هزینه‌ای را کنار می‌گذاشت و به یکی از آشنایان می‌داد تا در تهیه جهیزیه برای دختران نیازمند شریک باشد. وقتی سعید شهید شد از این موضوع مطلع شدم.»

یادگاری‌های شهید
 هدیه به شهردار تهران
حسین انصاری، پسر خانواده در مدرسه شاهد «شهید قدوسی» درس می‌خواند. « فریبا گلینی» معاون آموزشی مدرسه می‌گوید: «وقتی از او سؤال کردیم که چرا وسایل یادگاری پدر شهیدت را به شهردار تهران دادی پاسخ داد: پدرم شهرری را خیلی دوست داشت. در مسیر مسجد که با هم راه می‌رفتیم همیشه به من می‌گفت: این شهر را دوست دارم. این شهر مذهبی است و نوجوانان زیادی به مسجد می‌آیند. اگر من نبودم هم در این شهر بمانید. وقتی دیدم آقای قالیباف برای گشایش طرح‌های عمرانی به شهرری آمده به یاد پدرم افتادم که این شهر را خیلی دوست داشت. این هدایا را به ایشان دادم که به شهرری نگاه ویژه‌ای داشته باشند و بدانند که مردم ارزش امکانات را می‌دانند.»

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 28243
منطقه بیست
سرویس: بچه محل
زمان مخابره: دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۶ - ۱۴:۵۰:۰۶
پربیننده ترین ها
پربحث ترین ها
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله