دیدار با مادر شهیدان محمودی که به تازگی همسرش هم به دیدار فرزندانش شتافته است

حاج حسن مردمدار بود

حاج حسن مردمدار بود

مژگان مهرابی- پدر یعنی ستون خانه. اینکه بی‌دغدغه و فارغ از سختی‌های روزگار به او تکیه کنی و در سایه مهربانی‌اش، آرام روزهایت را به شب برسانی. نام پدر، معجزه‌ای دارد که اگر نباشد، وجودت تهی از یک پناهگاه امن می‌شود.

  پدر یعنی ستون خانه. اینکه بی‌دغدغه و فارغ از سختی‌های روزگار به او تکیه کنی و در سایه مهربانی‌اش، آرام روزهایت را به شب برسانی. نام پدر، معجزه‌ای دارد که اگر نباشد، وجودت تهی از یک پناهگاه امن می‌شود. چند روزی است پدر خوب محله ما، «حاج حسن محمودی» بار سفر بسته و برای همیشه رهسپار دیار ابدی شده است؛ پدر شهیدان «حسین» و «محمدرضا». مردی که نه فقط برای خانواده بلکه برای اهالی هم تکیه‌گاه بود. همسایه‌ها و کاسبان آن دور و اطراف محبت‌هایش را خوب به خاطر دارند. پیرمرد دوست‌داشتنی، وقت نماز که می‌شد تسبیح سبز رنگش را به دست می‌گرفت و آرام و قدم‌زنان به سوی مسجد فاطمیه می‌رفت. در بین راه به هرکسی که می‌رسید سلام و علیک گرمی کرد و از احوالشان با خبر می‌شد. سر شوخی را باز می‌کرد و سعی داشت لبخندی را مهمان لب‌های هم‌محله‌ای‌اش کند. برایش فرقی نمی‌کرد کسی که با او گرم گرفته کیست. مهم این بود که دلی را شاد کند. حالا حاج حسن رفته و آنچه به یادگار گذاشته نام نیک است. اگر سری به محله نظام‌آباد بزنید هرکدام از اهالی حرفی را درباره او می‌گویند. یکی از هدایت جوان‌های نااهل و جذب‌شان به مسجد می‌گوید و دیگری به نان گذاشتن در سفره نیازمندی اشاره می‌کند. برای دادن سرسلامتی به مادر خانواده همراه برخی از مدیران منطقه راهی خانه حاج حسن می‌شویم.  

از دیدن بنرهای تسلیت روی دیوارهای خانه غمی سنگین به دل می‌نشیند. حاج حسن هم رفت. رفت تا برای همیشه در کنار پسران شهیدش حسین و محمدرضا مأوا بگیرد. وارد خانه می‌شویم. حیاط باصفایی است. پر از گلدان‌های گل. اما چه سوت و کور! به طبقه بالا می‌رویم. مادر خوش روست و مهربان. روزی که در مراسم تشییع حاج حسن شرکت کرده بودم، تعریفش را از اهالی محله زیاد شنیده بودم. عکس حسین و محمدرضا روی طاقچه است و عکس پدرشان هم بین آنها قرار دارد. آقا مهدی هم می‌آید. پسر کوچک‌تر خانواده. محمدرضا غلامی معاون اجتماعی و فرهنگی شهردار منطقه پای ثابت این دیدارها است و زیاد به دیدار خانواده شهدا می‌رود. این کار را وظیفه خودش می‌داند. سر صحبت را باز می‌کند و پس از احوالپرسی می‌گوید: «خانواده شهدا چشم و چراغ این مرز و بوم هستند و امنیت امروز کشورمان را مدیون ایثار شهدا هستیم. شما تصور کنید حادثه‌‌ تروریستی که مدتی پیش رخ داد اگر مثل دیگر کشورها هر روز این اتفاق رخ دهد چه ناامنی ایجاد می‌شود. اما همه این امنیت و آرامش را از شهدا و مدافعان حرم داریم.» 

دقایقی بعد، فضا به یک مهمانی خودمانی تبدیل می‌شود. غلامی ادامه می‌دهد: «من در همین محله نظام‌آباد به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام. شاید این محله کم برخوردار باشد اما به سبب بافت مذهبی‌اش جوانانش خوب خودشان را نشان داده‌اند. چه در دوران دفاع‌مقدس و چه دفاع از حرم. ما شهدایی مثل عباس یزدان‌پناه و شهید احمد نورزاد از فرماندهان لشکر 27 محمدرسول الله(ص) را داریم.» صحبت‌های غلامی بوی تلنگر می‌دهد. اینکه یاد شهدا هیچ‌وقت نباید کمرنگ شود و برای زنده نگهداشتن مقام آنها هر‌کاری از دستمان برمی‌آید باید انجام دهیم. «مهدی احمدی» مسئول امور ایثارگران هم گفته‌های او را تأیید می‌کند و از مادر شهید می‌خواهد اگر‌کاری یا خواسته‌ای داشت با امور ایثارگران تماس بگیرد. مادر سری تکان می‌دهد و تشکر می‌کند. بیشتر شنونده است تا گوینده. سرحال نیست و هنوز نتوانسته با نبود همسرش کنار بیاید. محمدرضا غلامی برای اینکه او را از این حال بیرون بیاورد به باصفایی خانه‌اش اشاره می‌کند: «مادر، خانه زیبایی دارید. اما قدیمی است. نمی‌خواهید نوسازی کنید؟ شهرداری حمایت می‌کند.» و مادر پاسخ می‌دهد: «روی دیوار خانه وصیتنامه حسین نوشته شده است. دستخط محمدرضا است. خوشنویسی می‌کرد. به دلیل وجود همین یادگاری‌ها، حاج آقا نه خانه را عوض کرد و نه نوسازی.» 

صحبت با آمدن آقا مهدی و آوردن ظرف خرما و حلوا نیمه‌کاره می‌ماند. تعارف می‌کند و من محو تماشای تابلویی می‌شوم که کنج طاقچه اتاق قرار دارد. یک عکس دسته‌جمعی در جمکران. درباره عکس می‌پرسم و آقا مهدی آن را به دستم می‌دهد. مادر کنار دستم نشسته و حاج حسن و محمدرضا را نشانم می‌دهد. می‌گوید: «حاج آقا تا قبل از بیماری‌اش هم سر کار می‌رفت. در بخش فنی فرودگاه مهرآباد کار می‌کرد. بعد از بازنشستگی دوباره دعوت به کار شد. می‌گفتیم سن شما بالاست، رفت‌وآمد برایتان سخت است، نمی‌خواهد بروید. می‌گفت: «این جوان‌ها فردا می‌خواهند مملکت را اداره کنند باید علم آن را داشته باشند. به گردن من است که هرچه می‌دانم به آنها یاد بدهم.» او جسم ورزیده‌ای داشت وقتی در بیمارستان در آن حال او را ‌دیدم دلم آشوب شد. فقط از خدا صبر می‌خواستم. دیابت زمینگیرش کرد. 9 ماه در بستر بیماری بود و دست آخر حالش رو به وخامت گذاشت.» 

می‌خواهم تا داستان زندگی‌اش را برایم بازگو کند. می‌گوید: «من و حاج آقا با هم قوم و خویش بودیم. نوه عمه پدرم بود. زندگی‌مان را در یک اتاق مستأجری شروع کردیم. با قناعت و صداقت. مرد خوبی بود. هیچ‌وقت نشد که صدایش بلند شود. هیچ وقت‌کاری نکرد که از او دلگیر شوم. بیشتر از هر چیز به حلال و حرام اهمیت می‌داد. شاید درآمد زیادی نداشت اما با برکت بود. کار مردم را راه می‌انداخت. چند سال بعد که زندگی‌مان روی غلتک افتاد مغازه‌ای را اجاره کرد. داخل خیابان کهن. الان به جایش ساختمان نوسازی بنا شده است. روزها مهرآباد بود و عصرها در مغازه رادیو و تلویزیون تعمیر می‌کرد. با مردم کنار می‌آمد. اینکه نرخی تعیین کند نه. هرچه می‌دادند قبول می‌کرد. کاسب منصفی بود.» مادر به دل رحم بودن همسرش اشاره می‌کند که طاقت دیدن ناراحتی هیچ‌کس را نداشته و بعد هم خاطره‌ای تعریف می‌کند: «مردی بود روبه‌روی مغازه حاج آقا که اتومبیل تعمیر می‌کرد. بنده خدا جا و مکانی نداشت. خوب اهالی شکایت کرده بودند که سدمعبر شده و از این حرف‌ها. حاج آقا برای اینکه نان او بریده نشود و همسایه‌ها هم راضی باشند به آن آقا گفت که وسایلت را در مغازه من بگذار. این هم کلید هر موقع خواستی، برو و بیا.» 

وصیتنامه حاج حسن
حاج حسن این‌طور که اهالی می‌گویند اهل کار خیر بوده اما کارهایش را طوری انجام می‌داده که حتی همسرش هم خبردار نمی‌شده است. بانو می‌گوید: «او اهل پنهان‌کاری نبود. هرچه بود با من در میان می‌گذاشت. اما درباره کمک به نیازمندان هیچ‌وقت اشاره‌ای نکرد و من نمی‌دانستم. چیزهایی را هم که متوجه شدم از مردم شنیده‌ام.» به مادر می‌گویم روز تشییع حاج آقا قبل از تشییع در مسجد فاطمیه برای او زیارت عاشورا خواندید، این خواسته خود او بود. پاسخ می‌دهد: «بله. در وصیتنامه‌اش نوشته بود بعد از فوت او را به مسجد فاطمیه بیاورند و حاج آقا حسینی زیارت عاشورا بخواند بعد او را به خاک بسپارند. او بیشتر اوقات نمازش را در مسجد فاطمیه می‌خواند اما گاهی هم به مسجد سبحان، شریفیه و امام حسن مجتبی(ع) می‌رفت. معتقد بود باید در همه مساجد محله نماز خواند. برای همین تعداد زیادی نمازگزار از این 4 مسجد برای مراسمش شرکت کردند.» 
از حسین و محمدرضا می‌پرسم. اینکه چطور شد راهی جبهه شدند و آیا او راضی به این کار بوده است؟ می‌گوید: «من فرزندانم را در راه خدا داده‌ام و هیچ‌وقت احساس پشیمانی نکردم. نه من، نه پدرشان. حسین بسیجی مسجد فاطمیه بود. راهی جبهه و در عملیات خیبر شهید شد. روز شهادتش یکی از بچه‌های محله آمد نزد من و گفت حسین در مسجد به ما می‌گفت اگر شهید شدم به مادرم بگویید که گریه و بی‌تابی نکند.» 

«مهدی محمودی» تنها پسر خانواده محمودی که بعد از پدر باید تکیه‌گاه مادرش باشد. درباره پدرش می‌گوید: «او مرد آرام و صبوری بود. عصبانی نمی‌شد مگر در جایی که حقی ناحق می‌شد. با همه بگو و بخند داشت. سعی می‌کرد با جمله‌ای هم که شده اهل محله را شاد کند. پدرم مردم‌دوست بود. برای رفاه و خوشحالی آنها هر‌کاری از دستش بر می‌آمد انجام می‌داد. جذبه کلام داشت برای همین حرف‌هایش به دل می‌نشست. اهالی محله تعریف می‌کنند: «یک‌بار یکی از همسایه که مقنی‌گری می‌کرده داخل چاه‌گیر می‌کند و به حال مرگ می‌افتد. پدرم که متوجه این ماجرا می‌شود طناب را دور کمرش می‌بندد و به انتهای چاه می‌رود و مرد همسایه را نجات می‌دهد. خودش هم به زحمت بالا می‌آید.» آقا مهدی خاطره دیگری را از پدرش تعریف می‌کند: «پدرم یک روز که از سرکار برمی‌گردد متوجه صدای فریاد بابای مدرسه و دانش‌آموزان شده و وارد مدرسه می‌شود. داخل زیرزمین کپسول گازی شعله‌ور شده و یکی از بچه‌ها هم در آنجا محبوس شده بود. پدرم خودش را خیس می‌کند و به داخل زیرزمین می‌رود. کپسول شعله‌ور را بیرون می‌آورد. اگر انفجاری رخ داده بود هم آن پسر بچه و هم دیگر دانش‌آموزان آسیب جدی می‌دیدند. 

«لیلا آهادی‌نژاد» همسایه قدیمی خانواده محمودی است که همزمان با ما برای احوالپرسی نزد مادر آمده است درباره حاج آقا محمودی می‌گوید: «حاج آقا و حاج خانم پدر و مادر اهل محله هستند. حاج آقا خیلی صبور بود. وقتی پسر دومشان شهید شد ما نمی‌دانستیم که چند فرزند دارند. دوچرخه شهید محمدرضا را حاج خانم به پسر من داد. اوایل خیلی خجالت می‌کشیدم با او سلام و علیک کنم. به نظر می‌آمد رسمی رفتار می‌کند و خیلی اهل حرف زدن نیست. تا اینکه یکبار حال حاج خانم را پرسیدم. چقدر مهربان حرف می‌زد. من از تصورم شرمنده شدم. هوای همسایه‌هایش را داشت. گاهی پیش می‌آمد که تلویزیونم خراب می‌شد به خانه‌مان می‌آمد و درست می‌کرد. بی‌هیچ توقعی.» 

«علیرضا دانشور» دوست و همسایه قدیمی است. می‌گوید: «مرد با نفوذ و با تقوایی بود. از همان اوایل پیروزی انقلاب اسلامی به مسجد فاطمیه می‌آمد. در بسیج فعالیت می‌کرد. در همان روزها به شوخی به حاج آقا گفتم حسین و محمدرضا را هم عضو بسیج کند. هیچ نگفت و خندید. این اتفاق افتاد. این 2 شهید بزرگوار خالصانه در مسجد خدمت می‌کردند. حاج آقا محمودی با بسیجیان طوری رفتار می‌کرد که مسجد را خانه دوم خود بدانند. معتقد بود جوان با حضور در مسجد بیمه می‌شود. با همه شوخی می‌کرد و فضای شادی را در مسجد ایجاد کرده بود. خیلی از جوان‌های محله به سبب حضور او به مسجد می‌آمدند. اما از حق نگذریم حاج خانم مادر شهیدان در صبر اسطوره‌ای است. خبر شهادت بچه‌ها را شنید خم به ابرو نیاورد. در این مدت پروانه‌وار از حاج آقا پرستاری کرد و این کارشان قابل تقدیر است.» 

«رضا عزیزی» هم از همسایه‌های قدیمی خانواده محمودی است. پیش‌تر فرمانده بسیج مسجد فاطمیه بوده است. به گفته خودش دوست صمیمی محمدرضا بوده است. می‌گوید: «در محله نظام‌آباد از هرکسی درباره حاج آقا بپرسید به شما می‌گویند که چقدر مردمدار بوده است. او با اینکه خودش فرد با تقوایی بود اما اگر کسی سرراهش قرار می‌گرفت که اعتقاد مذهبی نداشت با خوشرویی پذیرایش می‌شد و حالش را می‌پرسید. یادم می‌آید جوانی که خیلی سربه راه نبود و دردسرهایی را برای اهالی ایجاد می‌کرد حاج آقا طوری با او برخورد و جذبش کرد که کم‌کم پایش به مسجد باز شد. در مراسم تشییع حسین یا محمدرضا همه جوان‌های پر دردسر هم شرکت کرده بودند. با اینکه درآمد متوسطی داشت اما خیلی به دیگران کمک می‌کرد. به مسجد کمک می‌کرد. موتور برقی که الان در مسجد فاطمیه است یادگار این مرحوم است.»

 

محمدرضا چند سالی از حسین کوچک‌تر بود. برای رفتن خیلی بی‌تابی می‌کرد. می‌گفت حسین سد راه من شده است تا اینکه ساک سفرش را بست و راهی شد. مادر از درس‌خواندن محمد می‌گوید: «به دبیرستان البرز رفت. گفت کشور ما به پزشک هم نیاز دارد. دوست داشت دکتر شود. اما عمرش کفاف نداد. در همان مدرسه هیئتی داشتند به اسم محبان الصادق(ع) که پنجشنبه‌های آخر هرماه در خانه ما جمع می‌شوند و برنامه‌های مذهبی برگزار می‌کنند.»

 

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 28196
منطقه هفت
سرویس: بچه محل
زمان مخابره: یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶ - ۱۲:۵۲:۵۲
پربیننده ترین ها
پربحث ترین ها
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله