دختر فراری و راز مسجد شوش

دختر فراری و راز مسجد شوش

مسجد انبارگندم در خیابان ری و بالاتر از میدان شوش از مساجد جانفزا و فرح‌انگیزی است که در همان آشنایی اول «راه‌نشین» و «پایبند حال‌» و «‌مسخرهوایش» می‌شوید. البته همه اماکن قدیمی و تاریخی که معطر به معنویت و مفرح به «ذکرالله» و با حریم و نسب اهل‌بیت(ع) قدمت یافتند و کهنه شدند، چنین خصلت مشترکی دارند. چه آنکه نقش و نگار معماری و شاه گره‌ها و هفت کاسه و شبستان مسجد هم به دستان هنرمند و پنجه پررقائق و قلب بااخلاص، استاد لرزاده رقم خورده باشد.
قسمت شد تا شبی از ایام ماه مبارک، در معیت رفیق بامعرفت‌مان جناب حاج امیرآشتیانی، در مناجات و نیایش سحرانه مسجد حاضر شویم. مراسم دلنشین و به یاد ماندنی بود. از سنت‌های زیبای این مجلس، زمزمه پیرغلام اهل‌بیت(ع)، حاج آقای احمدی با مداحان جوان‌تر بود که گرمابخش محفل و مراسم می‌شد.
آن شب گذشت تا همین اواخر که فرصتی شد با فرزند این پیرغلام از درخشش و نورانیت آن مجلس و محفل روحانی بگوییم و بشنویم. رسید به اینجا که حضرت زهرا(س) از عزادارهای فرزندش صیانت و حفاظت می‌کند. نه فقط گریه‌کن‌ها، بلکه هرکس که به هر دلیلی پایش به این مجالس باز شود هم تحت‌الحفظ آن بزرگوارست. چه بسا آن کس که نیت و عزمش نیز به این محفل نبوده است، به دلش قرار این مجلس بیندازند و کریمانه بر این‌ خوان مهمانش کنند.
تعریف می‌کرد شبی از همین مجلس مناجات و حوالی سحر، دخترخانم جوانی وارد شبستان شد و سراغ مجلس بانوان را گرفت. خادم مسجد می‌گوید «مجلس ما مردانه است و برای خانم‌ها جایی تدارک ندیدیم.» دخترک هم ناامید شده و عذرخواهی می‌کند. پیرمرد خادم که اضطراب و لرزش دست و سرخی مشوش‌گونه چهره دخترک را می‌بیند، می‌پرسد: «‌شما را چه کسی نشانی غلط داده است و گفته اینجا مجلس زنانه است؟»
دختر هم با حال مضطر و آشفته می‌گوید: «‌اتفاقی اینجا رسیدم. از کسی نشانی نگرفتم. از خانواده‌ام فراری‌ام. سمت میدان شوش و دروازه غار می‌رفتم که راهم کج شد و به دلم افتاد ابتدا سری به این مسجد بزنم و استراحت کنم.»
خادم می‌گوید: «خانم محترم، متوجه‌اید این وقت شب، دروازه غار دامگاه است و مناسب شما نیست؟» دخترک گره چادرش را سفت‌تر می‌کند و چهره برمی‌گرداند، که خادم با تندی از رگ مردی‌اش و با تحکم می‌گوید: «‌الان و ساعت یک بعد از نیمه‌شب کجا می‌روید؟»
بین‌شان بحث‌ها رد و بدل می‌شود و به هر طریقی شده بود، خادم مسجد با اصرار و الحاح شماره خانه را گرفته و سراغ پدر را می‌گیرد. با پدر که صحبت می‌کند، متوجه می‌شود آخر شب بین مادر و دختر مشاجره‌ای شده و دختر از روی عصبانیت خانه را ترک کرده است و بدون مقصد خاصی راه دروازه غار تهران را گرفته است.
خانواده دختر سراسیمه خودشان را به مسجد می‌رسانند. خادم هیئت که پدر را مضطر و نگران می‌بیند جلو رفته و می‌گوید: «‌سروضع شما حکایت از خانواده‌ای اصیل و متدین است. چرا مراقب صبیه نیستید؟ به همسرتان بگویید بیشتر از ایشان مراقبت کنند.»
هنوز پدر شوکه است که خادم هیئت می‌گوید: «‌این دختر را حضرت زهرا(س) به شما برگرداند؛ حتماً مورد توجه ایشان است. اگر کشش بیرق عزا و جذبه چراغ این مسجد نبود، راه دخترتان به اینجا نمی‌کشید و معلوم نبود چه سرنوشتی داشتند.»
 آری. از «در و دیوار مسجد‌» و «‌پرچم و بیرق هیئت‌» و «‌خاک راه» هم کار بر می‌آید. در و دیواری که عمری به محبین اهل‌بیت(ع) خوگرفته است و بیرقی که ده‌ها سال نشاندار قرار عزاست، نسبت به دختران و پسران این شهر احساس مسئولیت می‌کند و به اذن الهی چنان فیاض است که پناه دادن غربا، گوشه‌ای از کرامتش است.
مرکز پرگار حیرانی است چشم آهوان
تا کدامین لیلی خوش چشم از این صحرا گذشت...
قدر این کهنگی‌های مقدس شهر را بدانیم؛ آبرو‌داری می‌کنند.


منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 28181
روزنامه
سرویس: -
زمان مخابره: شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۶ - ۱۶:۴۰:۰۸
پربیننده ترین ها
پربحث ترین ها
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله