دورهمی همسایه‌ها سر سفره رمضان

دورهمی همسایه‌ها سر سفره رمضان

ژیلا تختی- حکایت یک تیر و ۲ نشان حکایت خیر دریادل و همیشه آماده محله راه‌آهن و یارانش در شورایاری و سرای محله است که با خوش سلیقگی در شب میلاد کریم اهل‌بیت(ع) بساط سفره افطار را در هتل مدرن خیابان ولی‌عصر(عج) پهن کردند و اهالی محله را برای رونق دادن به این سفره به بزم کریمانه‌شان دعوت کردند. آنها هم سنت افطاری دادن در محله را احیا کردند و هم بساط دورهمی همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌ها را بعد از سال‌ها فراهم کردند تا کنار هم بنشینند و خاطرات افطاری‌های دسته‌جمعی سال‌های گذشته را مرور کنند. در این شب به یاد ماندنی «حمید طاهری زاد» خیر باصفای محله راه‌آهن خوشحال‌تر از همه بود. او که به پیشنهاد سرای محله و با سخاوتمندی میزبان افطاری هم‌محله‌ای‌های روزه‌دار و نیازمندان عزتمند محله بود، تلاش کرد برای مهمانان ویژه‌اش سنگ تمام بگذارد.

این دلشوره‌های دوست داشتنی
مگر می‌شود میزبان افطار‌باشی و دلت هی شور نزند که نکند چیزی کم بیاید؟ حال و هوای خانواده طاهری زاد و بچه‌های سرای محله که مدام کنار میزبان مراسم هستند همین است. یک لحظه آرام و قرار ندارند. سالن هتل شاید تا به حال میزبانانی تا این حد پر جنب‌وجوش و فعال به خود ندیده باشد. هیچ‌کدام معطل خدمت‌رسانی خدمه هتل نیستند؛ هرکدام وسیله‌ای می‌آورند و روی میزها می‌چینند. هر از گاهی هم دیگری را صدا می‌کنند که: روی این میز فلاسک چای بگذار تا یادت نرفته. قاشق به اندازه کافی گذاشتی؟ بیا این چند تا رو هم اضافه بگذار و... میزهای قشنگی که سعی شده با بهترین شکل برای مهمانان خدا تزیین شوند حسابی جلب توجه می‌کند. دقایقی که می‌گذرد، همه چیز که بازبینی می‌شود و خیال میزبان راحت، همه چیز برای ورود مهمانان آماده می‌شود. اندک اندک جمع مهمانان هم می‌رسند و با دیدن مهمانی باشکوهی که به افتخار آنها تدارک دیده شده گل از گل‌شان می‌شکفد. خانم‌های سالمند یکی یکی و دو تا دو تا، سلانه سلانه وارد می‌شوند. خانواده نوجوان تلاشگر معلول هم‌محله‌ای هم سر می‌رسند. کاسبان محله هم دعوتند و خندان وارد سالن هتل می‌شوند. حاجیه خانم‌ها و حاج آقاهای محله که دسته‌جمعی می‌آیند جمع هم‌محله‌ای‌ها جمع و بساط خوش‌وبش آنان جور می‌شود. اهالی هر کوچه سعی می‌کنند دور یک میز بنشینند تا نزدیک هم باشند و امشب را کنار هم حسابی خوش بگذرانند و از خاطرات گذشته بگویند.

روزه‌ات قبول همسایه
به لحظات اذان که نزدیک می‌شویم دیگر تقریباً همه مهمانان از راه رسیده‌اند. حالا آن چیزی که خستگی یک روز‌کاری را از تن روزه‌داران شاغل جمع کنار می‌زند و جان همه مهمانان را صفا می‌دهد شنیدن آوای ربنا با صدای یکی از اعضای گروه موسیقی مؤسسه «فروغ فلق» است که آمده‌اند در این مهمانی ویژه شریک باشند. همه در سکوت دست به دعا برداشته‌ و بعضی‌ها چشم‌هایشان را هم بسته‌اند و راز و نیاز می‌کنند. فقط خدا می‌داند دعاهایشان چیست اما همه می‌دانند هیچ‌کس از سر این سفره دست خالی بر نمی‌گردد. مگر می‌شود دست‌های پینه بسته مادری که یک عمر کار کرده و زحمت کشیده و هنوز هم آرام نگرفته بدون هدیه اجابت پایین بیاید؟ مگر می‌شود دل رنج دیده مادر تنهایی که سال‌هاست برای فرزندانش هم پدر بوده و هم مادر با پیام اجابت صاحب این مهمانی آرام نگیرد؟... صدای ‌الله‌اکبر سکوت جمع را می‌شکند و همه با لبخند به هم قبول باشد می‌گویند. از اینجا به بعد آنقدر قشنگی می‌بینیم که در توصیف نمی‌گنجد؛ تعارف‌ها تمامی ندارد. همه به بغل دستی‌شان می‌گویند: «اول شما بفرمایید.» لیوان‌های چای پر و دست به دست می‌شود. مادربزرگ‌ها هم زولبیا و بامیه‌ را به جوان‌ترها تعارف می‌کنند و می‌گویند: «دهانتان را شیرین‌کنید.» به هر طرف که سر می‌چرخانی صحبت‌های دسته‌جمعی گل انداخته و همسایه‌ها همان‌طور که گل می‌گویندو گل می‌شنوند افطار می‌کنند.

وقتی موسیقی محلی همه را سرحال می‌آورد
بساط افطاری که کم‌کم جمع می‌شود تا خدمه میزها را برای صرف شام آماده کنند مجری برنامه با دعوت از گروه موسیقی برای اجرای نواهای محلی، حسابی مهمانان را به هیجان می‌آورد. اجرای آهنگ‌های محلی دوستداشتنی با صدای دست‌های اهالی محله همراه و سالن هتل یکپارچه شور و شادی می‌شود. «زهرا همتی» مدیرعامل مؤسسه هنری فروغ فلق درباره حضور این گروه موسیقی در مهمانی امشب می‌گوید: «هر جا که کار خیر باشد ما و گروه هنری‌مان هم هستیم. هیچ‌کاری واجب‌تر از چنین مراسمی نداریم. امشب در این مراسم افطاری احساس خیلی خوبی به من دست داد. انگار جنس این دورهمی‌ها فرق می‌کند.»

به بچه‌های هتل گفتم برای مهمانان خدا سنگ تمام بگذارید

نخستین کسی است که در بدو ورود به سالن هتل با او روبه‌رو می‌شوم. جلو در ایستاده و به مهمانان خوشامد می‌گوید. اما تا سر می‌گردانم نمی‌بینمش. یک جا‌بند نمی‌شود. مدام در سالن و راهروها در رفت‌وآمد و مشغول رتق و فتق کارهاست. نگرانی‌اش شیرین و دوستداشتنی است. لبخند گوشه لبش چهره‌اش را مهربان‌تر کرده است. حمید طاهری زاد را می‌گویم؛ ‌بانی سفره افطار امشب. بالاخره دم آسانسور چند دقیقه‌ای صحبت می‌کنیم. برایش از حرف‌های قشنگ در گوشی‌های مهمانان امشب می‌گویم. از اینکه بعضی‌هایشان می‌گفتند: «خیلی وقت بود کسی ما را به مهمانی یا افطاری دعوت نکرده بود.» اغلب‌شان می‌گفتند: «نخستین بار است پایشان به هتل باز شده.» و حرف مشترک همگی دعا برای‌بانی این مهمانی باصفا بود. اینها را که می‌شنود می‌گوید: «امشب از همه این افراد خوشحال‌تر، خود من هستم.» و با لبخند می‌افزاید: «همیشه برای هر کار خیر که صدایمان بزنند نه نمی‌آوریم. اصلاً کلاً ما بله و چشم هستیم. حقیقت این است که ما هر کار خیری که انجام دهیم عوضش را از کس دیگری می‌گیریم. من در جریان زندگی‌ام کاملاً لمس کرده‌ام که هیچ کار خیری بی‌پاسخ نمی‌ماند.» طاهری زاد مکثی می‌کند و می‌گوید: «چند سال پیش برای انجام‌کاری به خارج از کشور رفته بودم که کیف مدارکم را همراه 80 میلیون تومان چک گم کردم. هیچ‌کس باورش نمی‌شد اما در کمتر از یک ساعت کیفم پیدا شد. خارجی‌ها هم شوکه شده بودند و می‌گفتند: محال است کسی این مقدار پول را پس بیاورد. این واقعاً یک معجزه است. آنجا بود که خارجی‌ها به من لقب «لاکی من»(مرد خوشبخت) دادند. اما من می‌گویم این همان نگاه خداست که در زمان‌هایی که کارها به هم گره می‌خورد به داد آدم می‌رسد.» خیر هم‌محله‌ای ادامه می‌دهد: «وقتی برای مراسم افطاری از طرف سرای محله پیشنهاد شد با جان و دل قبول کردم. همیشه نگاهم به این محله تلاش برای پیشرفت آن بوده. وقتی می‌خواستم این هتل را در محدوده محله راه‌آهن بسازم همکارانم منعم کردند. می‌گفتند: سرمایه‌ات را در جنوب شهر نگذار. اما برعکس، من دوست دارم همه همشهریانم از امکانات بهره‌مند شوند. معتقدم توسعه شهری و فرهنگی باید با هم اتفاق بیفتد.» گوشی‌اش که زنگ می‌خورد عذرخواهی می‌کند. آخرین سفارش‌ها را برای پذیرایی امشب می‌کند و بعد می‌گوید: «به بچه‌های هتل تأکید کرده‌ام امشب همه ما برای خدا کار می‌کنیم و باید برای مهمانانش سنگ تمام بگذاریم. گفته‌ام همه میزها باید VIPچیده شوند. چون همه این مهمانان برای ما عزیز هستند.»

زیارت امام رئوف(ع)، غافلگیری مراسم افطاری
مگر می‌شود بچه‌محله راه‌آهن‌باشی و هر روز چشمت به مسافران ساک به دست مشهدالرضا(ع) بیفتد و دلت نخواهد تو هم پله‌های ایستگاه راه‌آهن را به شوق سفر مشهد دو تا یکی بالا بروی. اما در این محله همسایه ایستگاه راه‌آهن فراوانند خانواده‌هایی که هنوز مشهدی نشده‌اند یا سال‌ها از آخرین زیارتشان می‌گذرد. همین مقدمه کافی است برای یک غافلگیری بزرگ برای مهمانان امشب. «علی‌اصغر فراهانی» دبیر شورایاری محله بلندگو در دست شادی می‌پاشد در جمع وقتی می‌گوید: «خیران محله قرار است به قید قرعه 16 نفر از حاضران این جمع را مهمان سفر مشهد کنند.» هنوز حرفش تمام نشده که اشک‌ها سرازیر می‌شود و صدای «یا امام رضا»(ع) بلند می‌شود. همه دست‌هایشان را بالا می‌گیرند و از ته دل دعا می‌کنند که یکی از آن زائران خوش اقبال باشند. برگه‌های قرعه‌کشی در میان مهمانان پخش می‌شود. نوبت به قرعه‌کشی که می‌رسد نفس‌ها در سینه‌ها حبس می‌شود. بعضی‌ها چشمانشان را بسته‌اند و زیر لب ذکر می‌گویند. شماره انتخابی اول که اعلام می‌شود یک نفر از خوشحالی جیغ بلندی می‌کشد و بغل دستی‌اش را محکم بغل می‌کند. نام زائر شانزدهم که اعلام می‌شود یکی از خیّران حاضر در جمع که از این‌همه شوق و ابراز احساسات هم‌محله‌ای‌ها به وجد آمده است رو به فراهانی می‌گوید: «هزینه مشهد 4نفر هم با من.» تا این را می‌گوید بغل دستی‌اش هم می‌گوید: «چند نفر هم مهمان من.» و تعداد مسافران مشهد به 30 نفر می‌رسد.

جشن رمضان همین‌جا در محله خودمان است
«محمد رسول لاله گون» عینک فروش و از خیّران جوان محله که هزینه سفر مشهد 4نفر را تقبل کرده است می‌گوید: «دیشب اتفاقی فهمیدم از برگزاری مراسم افطاری امشب خبردار شدم و تصمیم گرفتم حتماً شرکت کنم. گفتم امشب دیگر جشن رمضان را از تلویزیون تماشا نکنم و بیایم در جشن محله خودمان شرکت کنم. راستش خودم هم از 6سال قبل تا حالا مشهد نرفته‌ام و امشب هم خیلی دلم هوایی شده بود اما با خودم گفتم کمک کنم کسانی مشهد بروند که شاید تا به حال نرفته باشند.»

«خانه حیاط دار» آرزوی اسما

کم‌کم بساط شام دارد جمع می‌شود که صدای شیرین دخترکی همه نگاه‌ها را به گوشه‌ای از سالن می‌کشاند. از لابه‌لای جمعیتی که دورش حلقه زده‌اند به سختی می‌توان او را دید. روی صندلی نشسته و مشغول قرآن خواندن است. اما آنچه که افسوس همراه با تحسین همه را برانگیخته، چشم‌های این دختر کوچک است. «اسما» کتابی را که روی پاهایش قرار دارد نمی‌بیند و هرچه می‌خواند حفظ است. قرآن خواندنش که تمام می‌شود با شیرین زبانی می‌گوید: «باید شعرهایم را هم گوش بدهید.» همه برایش دست می‌زنند و او هنرنمایی می‌کند. مجری برنامه می‌پرسد: «اسما چه آرزویی داری؟» می‌گوید: «خانه حیاط‌دار داشته باشیم که بتوانم بازی کنم.» حرف‌های اسما چشم‌های خیلی‌ها را خیس می‌کند. در همین اثنا یکی از میان جمع می‌گوید: «سفر مشهد اسما و خانواده‌اش با من.» و صورت دخترک با خنده زیباتر می‌شود.

خوشحالم من هم دعوت شده‌ام

«محمد دوست حسینی» شهردار ناحیه4 هم از مهمانان سفره افطار امشب است. نزدیک میزش می‌شوم اما تمام توجهش معطوف نامه‌ای است که در برگه امتحانی نوشته شده و به نظر می‌رسد مربوط به یکی از هم‌محله‌ای‌های نیازمند در جمع امشب است. نامه که تمام می‌شود با لبخند می‌گوید: «خوشحالم که امشب به این مراسم دعوت شده‌ام. مجمع خیّران ناحیه 4 برنامه‌های متنوعی اجرا می‌کنند. هدف این برنامه هم برپایی یک دورهمی به یاد ماندنی برای اهالی به‌ویژه خانواده‌های نیازمند، معلول و ایتام محله است که خدا را شکر به خوبی برگزار شد. توزیع سبد کالا میان خانوارهای نیازمند و برگزاری مراسم ویژه شب‌های قدر در خانه شهدای ناحیه از دیگر برنامه‌های ما در ایام ماه مبارک است.»

از نگاه مهمانان

 «زهرا اوسطی»: «شب به یادماندنی بود. در جمع همسایه‌ها حسابی روحیه و انرژی گرفتیم. خدا به بانی‌اش خیر بدهد.»
 «سعدی»: «نخستین بار است در مراسم افطاری محله شرکت می‌کنم. فکر نمی‌کردم این‌قدر خوش بگذرد. خیلی خوشحالم.»
 «اعلایی»: «کاش این‌طور برنامه‌ها ادامه‌دار باشد و همیشه دور هم جمع شویم. برای‌بانی این مجلس دعا می‌کنیم.»
 «ثابت»: دیشب خبردار شدم به مجلس افطاری دعوتیم. من هم به همسایه‌ها گفتم حتماً شرکت کنیم. در این‌طور مهمانی‌ها کنار هم بودن بیشتر می‌چسبد.»

زائران چه می‌گویند؟

ساکن بن‌بست هشتم، مهمان امام هشتم(ع)
«نیره جون بختیاری» خادم مدرسه استثنایی ایمان می‌گوید: «قبل از اینکه اسمم را بخوانند مدام در دلم می‌گفتم: «امام رضا(ع)! جان مادرت مرا بطلب. حالا اصلاً نمی‌توانم حالم را برایت بگویم. من ساکن بن‌بست هشتم هستم و حالا می‌خواهم بروم زیارت امام هشتم(ع).»

آرزوی گم شده در ایستگاه راه‌آهن
«کبری ‌پورخدام» از خوشحالی نمی‌تواند حرف بزند. آرام می‌گوید: «خیلی وقت‌ها به ایستگاه راه‌آهن می‌رفتم و مسافران مشهد را می‌دیدم و در دلم می‌گفتم: خوش به حالتان. حالا باورم نمی‌شود خودم هم قرار است بروم زیارت.»

حاضرم پای پیاده بروم
«فضه افضل‌آبادی» نخستین بار است که قرار است به زیارت امام رضا(ع) برود. از خوشحالی سر از پا نمی‌شناسد و می‌گوید: «حاضرم پای پیاده تا مشهد بروم.»

چقدر زود حاجت گرفتم
«رعنا حاجی حسینی» می‌گوید: «نیت کرده بودم در شب میلاد امام حسن(ع) بروم مشهد. چقدر زود به حاجتم رسیدم. خدا را شکر.»

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 25678
منطقه یازده
سرویس: پاتوق
زمان مخابره: سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶ - ۱۷:۴۱:۴۱
پربیننده ترین ها
پربحث ترین ها
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله