گفت‌وگو با مادری که اعضای بدن فرزندش را به ۱۷ چشم‌انتظار اهدا کرد

گل‌ها یاد کاوه را زنده می‌کنند

 گل‌ها یاد کاوه را زنده می‌کنند

زینب کریمی - «فداکاری» واژه زیبایی است که مصداق عملی آن را بارها و بارها در اطرافمان دیده‌ایم. از گذشت‌ها و کمک‌های کوچک گرفته تا بزرگ‌ترین رشادت‌ها و جان فشانی‌ها. وقتی می‌آموزی که وابستگی را قربانی انسانیت کنی واژه فداکاری را متبلور کرده‌ای. بعضی به فداکاری عادت کرده‌اند. انگار روزشان شب نمی‌شود اگر دستی را نگیرند و دلی را شاد نکنند. «میترا عسلی» یکی از آنهاست. متولد ۱۳۵۳ است و زندگی‌اش با نذرهای فرهنگی گره خورده است. سال‌هاست با هنرآموزی در انجمن حمایت از کودکان‌کار در خیابان خاوران فداکاری کرده، اما این بار‌گونه‌ای متفاوت از فداکاری را به نمایش گذاشته است. «کاوه ذاکری‌زاده» ۲۲ ساله، تنها پسر میترا عسلی، در سانحه تصادف مرگ مغزی شد و عسلی برای اهدای اعضای بدنش رضایت داد تا جانی دوباره به چشم به راهان ببخشد. در یکی از روزهایی که خیّر فرهنگی منطقه ما در سوگ تنها پسرش نشسته با او دیدار کرده‌ایم.

 مادر بچه‌های بی‌سرپرست                                
پا به خانه‌اش که می‌گذاریم عکس‌های کاوه است که دورتادور خانه چیده شده و خبر از داغی عظیم می‌دهد. مادر گوشه‌ای از خانه نشسته است. داغ فرزند جوان طاقتش را طاق کرده، اما محکم و با اقتدار ایستاده و با افتخار سرش را بالا گرفته است. چشم‌هایش را اشک پر می‌کند و گلویش را بغض می‌فشارد، اما دلش قرص است. آرام نیست، اما نمی‌خواهد اندوهی را که روی قلبش سنگینی می‌کند فریاد بزند. شاید اگر بخواهیم رابطه خونی را در نظر بگیریم کاوه تنها فرزندش بود، اما خانم عسلی سرپرستی بچه‌ای را که پدر و مادرش را از دست داده قبول کرده و او را بزرگ می‌کند و از طرفی هزینه‌های زندگی کودک دیگری را هم تقبل می‌کند. همچنین او هر هفته با کودکان‌کار سروکار دارد. به همه اینها اضافه کنیم که خانم عسلی «ابوالفضل» خردسال را، که مادر معتاد و بیمارش او را در یکی از بوستان‌های منطقه رها کرده بود، از مرکز خدمات اجتماعی و رفاهی شهرداری منطقه تحویل گرفت و بعد از ماجراهای مختلف او را به پدربزرگش رساند. حالا که شنیده اوضاع این کودک روبه راه نیست و به بهزیستی تحویل داده شده دل توی دلش نیست که بچه را با رضایت پدربزرگش به خانه خودش بیاورد.

 برای روزی حلال از خانه بیرون رفت               
دلش می‌تپد برای کارهای خیر. کاوه هم این ویژگی را از خودش به ارث برده بود. عسلی می‌گوید: «آوردن ابوالفضل فقط خواسته من نبوده و نیست. درست چند روز پیش که من و کاوه مطلع شدیم ابوالفضل را به بهزیستی برده‌اند کاوه اصرار داشت تا او را به خانه بیاوریم. می‌گفت بعدازظهرها هم‌کاری پیدا می‌کنم و سرکار می‌روم و خرجش را می‌دهم. درآمد بالایی نداشت، اما دلش دریا بود. در بازارگل امام رضا(ع) کار می‌کرد. هر روز ساعت 4 و نیم صبح راهی بازارگل می‌شد. به سرکار که می‌رسید عکسش را با دسته گل منتشر می‌کرد. روز آخر مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شد صبحانه‌اش را آماده کردم. صبحانه را که خورد بیرون رفت. چند لحظه بعد برگشت و هندزفری‌اش را که جا گذاشته بود برداشت و دوباره رفت. حدود نیم ساعت بعد یکی از دوستانش به من زنگ زد و خبر تصادفش را داد. وقتی خودم را به محل حادثه در بزرگراه امام رضا(ع) رساندم متوجه شدم که تصادفی عادی نبوده. من کاوه را از دست داده بودم. نمی‌دانم چه اوضاعی داشت، اما نگذاشتند او را ببینم. آن موقع بی‌تابی می‌کردم و می‌خواستم پسرم را ببینم، اما حالا خوشحالم که نگذاشتند. می‌خواهم تصویری که از کاوه در ذهنم هست همان آخرین دیدارمان باشد. همان پسر رشید و تنومندی که صبح زود برای روزی حلال روانه خیابان شد. کاوه را به بیمارستان بردند. به خانه که آمدم با من تماس گرفتند و گفتند که اگر رضایت بدهم می‌توانند اعضای بدنش را به بیماران اهدا کنند.»

 اعضای بدنش زنده است                             
گونه‌هایش خیس می‌شود، اما خودش را کنترل می‌کند. چشمش را به عکس کاوه می‌دوزد و ادامه می‌دهد: «دلیلی برای فکر کردن نبود. مطمئن بودم روحش از این کار راضی است. یقین دارم اگر من ضربه مغزی شده بودم کاوه هم همین کار را می‌کرد. شک نداشتم که بهترین کار را می‌کنم. خیلی سریع موافقتم را اعلام کردم. تلفن را که قطع کردم با خودم گفتم الان می‌گویند چه مادر بی‌رحم و سنگدلی بود که به این آسانی رضایت داد. اما آن لحظه من فقط به رضایت کاوه فکر می‌کردم. حالا از او فقط عکس‌هایش برایم مانده. خوشحالم که پسری بزرگ کردم که حتی لب به سیگار نزده بود. هیچ دوست نابابی نداشت و تفریحش فقط ورزش بود. در تیم فوتبال پاس بازی می‌کرد اما به خاطر مصدومیت پایش فوتبال را تفریحی دنبال می‌کرد. بدن جوان و سلامتی داشت و شک ندارم اعضایی که او اهدا کرده جان بیماران را نجات داده است. آن‌طور که به من گفتند 17 عضو شامل کلیه، کبد، دریچه میترال قلب، تاندون‌های دست و پا، لوزالمعده، مغزاستخوان و... کاوه اهدا شده است. نمی‌دانم حالا اعضای بدن پسرم در بدن چه کسانی جانی دوباره گرفته. نمی‌خواهم بدانم. فقط امیدوارم روح کاوه شاد باشد.»

مرحوم کاوه ذاکری‌زاده هر روز به سرکار که می‌رسید عکسش را با دسته‌های گل در شبکه مجازی منتشر می‌کرد

 

از خدا صبر می‌خواهم
مراسم ختم کاوه با همه ختم‌هایی که تا به حال دیده‌ایم متفاوت بود. عسلی می‌گوید: «همیشه آروز داشتم بهترین عروسی را برای پسرم بگیرم. خبر از دست دادنش را که شنیدم گفتم آرزو به دل نمی‌مانم. برای مراسم ختمش سالن عروسی گرفتم. ماشین عروس برایش گل زدم و گروه موسیقی سنتی دعوت کردم. خبری از خرما و حلوا هم نبود. با همان حال برای مراسمش به بازار رفتم و برای خودم لباس خریدم. بهترین عکس‌های کاوه را چاپ کردم. کارت دعوت برایش سفارش دادم و مهمان‌ها را به مراسم دعوت کردم. همه کارها را خودم به تنهایی انجام دادم. حالا خیالم راحت است که برایش سنگ تمام گذاشتم. روز تشییع پیکرش بسیار شلوغ بود. همه کاسبان بازارگل حضور داشتند. گل تمامی نداشت. حالا دیدن هر شاخه گلی من را به یاد کاوه می‌اندازد. از خدا می‌خواهم به من صبر بدهد تا این داغ را تحمل کنم و حکمتش را به من نشان دهد.»

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 20267
منطقه پانزده
سرویس: بچه محل
زمان مخابره: شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۴:۵۸:۲۲
تلگرام
محله
تهران سما
همشهری آنلاین

چند رسانه ای

راهنمای محله