دختر معلول خستگی‌ناپذیر هم‌محله‌ای از مبارزه با دشواری‌ها می‌گوید

مادرم قهرمان زندگی‌ام بود

  مادرم  قهرمان زندگی‌ام بود

قلم‌هایی که در دست می‌گیرد برای نوشتنِ مشق عشق زندگی‌اش بر تن نازک کاغذ و چوب و سنگ، خیلی از انگشت‌های ظریفش زمخت‌تر است. «فرشته جمشیدی» معلول ۹۴درصدی که ساعتی نشستن پای حرف‌هایش تو را مسافر دنیایی می‌کند که امید، خورشید آسمانش شده است.

 قلم‌هایی که در دست می‌گیرد برای نوشتنِ مشق عشق زندگی‌اش بر تن نازک کاغذ و چوب و سنگ، خیلی از انگشت‌های ظریفش زمخت‌تر است. «فرشته جمشیدی» معلول 94درصدی که ساعتی نشستن پای حرف‌هایش تو را مسافر دنیایی می‌کند که امید، خورشید آسمانش شده است. حالا سال‌هاست لذت بردن از زیبایی‌های این دنیا از زاویه نگاه ظریف و زنانه‌اش به یک اصل مهم در زندگی‌اش تبدیل شده. دختری که پزشکان نهایت عمری که در بدو تولد برایش رقم زدند از تعداد انگشتان یک دست‌کمتر بود ولی او این روزها در سایه لطف خدا و از خودگذشتگی‌های مادر مرحومش چهل و چهارمین زمستان عمرش را از پنجره اتاق کوچکش به نظاره و آمدن بهار دیگری را به انتظار نشسته است. فرشته قصه ما امروز یک هنرمند خوشنویس، سوزن‌دوز، بافنده و نویسنده است. گاهی هم با حضور در مدارس و جمع دوستان معلولش با سخنرانی درباره موفقیت و امید به زندگی، روزنه‌های عشق و امیدواری را مهمان دل‌های یخ زده برخی از آنها می‌کند. خانه‌اش جای دوری نیست؛ همین نزدیکی‌ها، حوالی خیابان انقلاب، در کوچه‌ای که نامش «سپیدار» است. هر چند این روزها کوچه سپیدار به واسطه پرواز روح مادر مهربان فرشته، رخت سیاه بر تن کرده است.

مهرمادری زنده‌ام نگه داشت
27 تیر سال 1350 روزی بود که فاطمه خانم 17 ساله برای به دنیا آوردن نخستین فرزندش راهی بیمارستان شد. آن روز او و همسرش، آقا بیژن به اندازه تمام پدر و مادرهایی که در انتظار نخستین فرزند خود بیقراری می‌کنند بی‌تاب و قرار بودند. نوزادشان به دنیا آمد اما با دست و پایی شکسته و اعضایی نه چندان سالم. پزشکان در همان بدو تولد این دختر، آب پاکی را روی دست پدر و مادر جوانش ریختند و از عمر کوتاه او خبر دادند. حرفی که هرگز از سوی فاطمه خانم پذیرفته نشد. او با هزار و یک امید دختر کوچولوی خود را به خانه آورد و نامش را فرشته گذاشت. چون معتقد بود که این فرشته هدیه‌ای از سوی خداست. فرشته می‌گوید: «مادرم با تمام سختی‌ها، یک هفته مرا در خانه نگهداری کرد و بعد از یک هفته که برای بررسی شرایطم مرا نزد پزشک برد باز هم پزشکان حرف خود را تکرار کردند و با گفتن این حرف که تو هنوز جوانی و فرصت زیادی برای بچه‌دار شدن داری به دلجویی او پرداختند. اما این حرف‌ها هیچ تأثیری در وجود مادرم نداشت و او هر روز مصمم‌تر از قبل به پرستاری از من می‌پرداخت. تا اینکه من به 3 ماهگی رسیدم. این بار پزشکان به مادرم گفتند: نهایت عمر این شیرخوار، یک سال است. با هر بار شنیدن این حرف‌ها گرچه مادرم دست از تلاش برای زنده نگهداشتن من برنمی داشت اما از درون خرد می‌شد. قصه تلاش مادرم و حرف‌های ناامید‌کننده پزشکان تا 7 سالگی من ادامه داشت. وقتی به 7 سالگی رسیدم پزشکی که در طول این سال‌ها تحت نظرش بودم به مادرم برای استقامت و صبرش تبریک گفت و اعتراف کرد: شما زمان بحران را پشت سرگذاشتید و از این پس کودک شما مانند همه افراد عادی دیگر عمر خواهد کرد.» حرف‌های فرشته که به اینجا می‌رسد نگاهی غمبار به عکس مادر مرحومش که 40 روزی می‌شود او را تنها گذاشته، می‌اندازد و می‌گوید: «مادرم قهرمان زندگی من بود.»

مادر، همپای خستگی‌ناپذیر من در سال‌های مدرسه
فرشته که به سن مدرسه می‌رسد پذیرش او در مدارس عادی با مخالفت‌هایی از سوی آموزش و پرورش مواجه می‌شود اما اصرارهای مادر فرشته مبنی بر اینکه او از نظر ذهنی مشکلی ندارد و می‌تواند همپای دیگر دانش‌آموزان در کلاس درس مدارس عادی حاضر شود سرانجام باعث می‌شود او نیز مانند دیگر دختران 7 ساله پشت میز و نیمکت‌های چوبی مدارس عادی بنشیند. روایت فرشته از فداکاری‌های مادر در این مقطع هم خواندنی است: «گرچه آموزش و پرورش در برابر اصرارهای مادرم کوتاه آمد اما تمام مسئولیت حفظ سلامت جسمی مرا برعهده او گذاشت. چون من از نظر شرایط جسمی خیلی کوچک بودم و ممکن بود زیر دست و پای بچه‌ها بمانم اما مادرم با پذیرفتن این شرط، اجازه نداد از درس و تحصیل عقب بمانم. با وجود خواهرانم که همه کوچک‌تر از من بودند و نیاز به رسیدگی داشتند مادر هر روز مرا بغل می‌کرد و به مدرسه می‌برد. برای اینکه احساس ناتوانی به من دست ندهد حتی صبح‌ها در حالی که مرا بغل می‌کرد در ابتدای صف کلاس می‌ایستاد تا من نیز مثل دیگر دانش‌آموزان مدرسه در برنامه صبحگاه شرکت کنم. البته این تمام ماجرا نبود؛ مادرم زنگ‌های تفریح هم به مدرسه می‌آمد، مرا بغل می‌کرد و در جمع دوستانم حاضر می‌شد و این روند همراهی او با من در زنگ‌های ورزش، کلاس‌های فوق‌العاده مدرسه و حتی برنامه‌های فرهنگی و مشارکتی مدرسه هم ادامه داشت. با اصرار مادرم من همیشه عضو ثابت برنامه‌های پرورشی و فرهنگی مدرسه بودم. هرجا برنامه‌ای بود می‌گفت فرشته هم می‌تواند مشارکت کند. این رفتار مادرم باعث شد روحیه مستقلی داشته باشم و اعتماد به نفسم در مقایسه با خیلی از بچه‌های دیگر بالاتر باشد.» از آنجا که مادر فرشته هرگز نمی‌خواست معلولیت او را بپذیرد در تمام دوران 12ساله تحصیل او، بدون کمک گرفتن از ویلچر و در حالی‌که فرشته را در آغوش داشت او را به مدرسه می‌برد و در فعالیت‌ها مشارکت می‌داد. دختر توانمند هم‌محله‌ای می‌گوید: «بچه‌های مدرسه خیلی دوستم داشتند. زنگ‌های تفریح همیشه روی دست بچه‌ها بودم و مادرم از دیدن این صحنه‌ها همیشه لبخند به لب داشت. هرچند چندین بار هم از دست بچه‌ها به زمین افتادم و دچار شکستگی استخوان شدم!»

قصه من و ویلچرم
گرچه مادر فرشته همیشه او را از دنیای معلولان دور نگه داشته بود اما آزمون کنکور سراسری دانشگاه فرصتی بود که فرشته با افراد شبیه خود آشنا شود؛ بچه‌های معلولی که سوار بر ویلچر، خود به راحتی به هر سو که می‌خواستند می‌رفتند. فرشته آن روز متفاوت را خوب به خاطر دارد: «مادرم آن روز اصلاً حال خوبی نداشت. دائماً با پدر بحث می‌کرد که چرا زود به محل آزمون آمده‌ایم. اما من از دیدن بچه‌ها خوشحال بودم. از آنجا بود که اصرار کردم برای تهیه ویلچر. اما این خواسته با مخالفت شدید مادرم روبه‌رو شد. یک روز پدر بدون اطلاع مادرم ویلچری خرید و به خانه آورد. هیچ‌وقت آن روز را فراموش نمی‌کنم. گویا تلخ‌ترین روز زندگی مادرم بود! آنقدر گریه کرد که پدر ویلچر را از خانه برد. بغل کردن من برای قلب مادر ضرر داشت اما او همچنان اصرار بر این کار داشت. تا اینکه به دلیل مشکل پاهایم تحت عمل جراحی قرار گرفتم و این بهانه خوبی شد برای اینکه از مادر بخواهم برای کاهش درد پاهایم ویلچری برایم تهیه کند. هرچند در ابتدا باز مادر موافق نبود اما سرانجام به خاطر من پذیرفت و توانستم در 22 سالگی بر ویلچر بنشینم.»

دانشگاه، رؤیای ناتمام من
برخلاف موفقیت‌های فرشته در خوشنویسی، تلاش‌های او برای ورود به دانشگاه به ثمر ننشست. سال‌ها قبل اگر شرایط برای ادامه تحصیل او فراهم می‌شد، امروز یکی از فارغ‌التحصیلان رشته روان‌شناسی بود؛ رشته‌ای که عاشقانه دوستش دارد: «من تمام 12سال دوره تحصیل در مدرسه را همراه با مادرم پشت سرگذاشتم. اما ادامه این روند برای مادری که حالا به واسطه بزرگ شدن بچه‌ها نه فرصتی برایش می‌ماند نه از نظر قوای جسمی دیگر توانش را داشت، ممکن نبود. همین مسئله باعث شد با وجود پذیرفته شدن در رشته روان‌شناسی از رفتن به دانشگاه باز بمانم. اما این اتفاق ناخوشایند باعث نشد خودم را از مطالعه کتاب‌های روان‌شناسی محروم کنم بلکه با انگیزه بیشتر به افزایش سطح معلوماتم در این زمینه پرداختم تا حدی که امروز می‌توانم با تکیه بر همین دانش و معلومات درباره محور امید به زندگی به‌خصوص در میان دوستان معلولم سخنرانی کنم. دوستانی که این روزها خیلی افسرده هستند و برای بیرون آمدن از لاک خود نیازمند کمک روحی و عاطفی هستند.»


3سال از قول 
شهرداری منطقه گذشته است

چشم انتظار مناسب‌سازی خانه‌ام هستم
3سال از روزی که مسئولان شهرداری منطقه در روز جهانی معلولان به خانه فرشته آمدند و قول مناسب‌سازی خانه آنها را برای زندگی بهتر فرشته دادند می‌گذرد: «الان حدود 3سال از آن وعده‌ها می‌گذرد اما خبری از مناسب‌سازی خانه نیست. مسائل به ظاهر ساده، برای من مشکل‌ساز است؛ به‌طور مثال تمام پریزهای خانه به نسبت قامت من در ارتفاع بالا هستند و نمی‌توانم با آنها کار کنم. به این‌ترتیب، امکان تنها ماندن من در خانه وجود ندارد. بعد از فوت مادر و تنها شدنم، مشکلاتم تازه شروع به خودنمایی کرده‌اند. از یک طرف، پرستاران بهزیستی حاضر به ارائه خدمات به من نیستند و سختی کار را بهانه می‌کنند. از سوی دیگر هم، قول‌ها و وعده‌های داده شده مبنی بر مناسب‌سازی خانه برای تسهیل‌‌‌ ترددم راه به جایی نبرده است.» امروز همه آرزوی فرشته، داشتن یک زندگی مستقل در شرایطی است که بتواند خودش به تنهایی از عهده کارهایش برآید. او این روزها آرزوی خانه‌ای را دارد که شرایط زندگی را برای او داشته باشد؛ خانه‌ای که کلیدهای برقش، شیرهای آبش، دستگیره درهایش، همه و همه هم‌قد و قواره او باشد؛ مثل آینه‌ای که در اتاقش هر روز خود را در آن می‌بیند یا مثل میز تحریرش که برای او ساخته شده است. رساندن او به آرزوهایش کار سختی نیست.

20 سال خوشنویسی
این روزها فرشته را با هنر خوشنویسی‌اش می‌شناسند؛ هنری که ساعت‌های زیادی از تنهایی‌های فرشته را پر می‌کند. او که برای نوشتن، از همه اشیای اطرافش از چوب تا سنگ و کاغذ استفاده می‌کند و با این زیبا نوشتن، حال خوبی دارد می‌گوید: «صدای جیرجیر قلم بر تنه کاغذ، زیباترین موسیقی زندگی من است.» در هر گوشه اتاق می‌توان نمونه‌ای از کارهای زیبای فرشته را دید؛ هنری که فرشته برای آن لوح تقدیر زیادی را به خانه آورده و طاقچه چوبی اتاق کوچکش امروز مزین به آنهاست: «مادرم با تحریر من عشق می‌کرد و این هنر را موفقیت بزرگ من می‌دانست. برای خودم هم تسلط به این هنر خیلی جذاب است.» جملات و نوشته‌های زیبایی که فرشته امروز بر تنه سنگ‌های‌ریز و درشت، تنه بریده درختان و کاغذها می‌نویسد ‌زاده ذهن خلاق اوست. جملاتی حاکی از مثبت‌اندیشی که ارمغانش روح امیدی است که یاریگر وجود غمبار این روزهای فرشته است: «در طول 20سالی که به خوشنویسی مشغولم همیشه دوست داشته‌ام کارم را با تنوع و تازگی همراه کنم و همین عشق و علاقه‌ام باعث شده بتوانم در این رشته پیشرفت کنم.»

با ورزش یکبار دیگر 
خودم را ثابت کردم

فرشته چنان با شور و شوق از برنامه‌های آینده زندگی‌اش می‌گوید که ناخودآگاه دلت می‌خواهد تو هم فقط با نگاه مثبت او به دنیا بنگری: «من عاشق ورزش هستم. در میان ورزش‌ها به شنا و بوچیا خیلی علاقه دارم. هرچند ورودم به این 2رشته با مشکلات بسیاری همراه بود و پزشکان همواره مرا از انجامشان به‌خصوص ورزش بوچیا به دلیل ضعیف بودن استخوان‌های دستم منع می‌کردند اما سرانجام با اصرارهایم توانستم ثابت کنم خواستن توانستن است. کسب رتبه سوم در مسابقات باشگاه‌های مناطق 22‌گانه شهر تهران گویای این واقعیت است.» فرشته عاشق رشته شناست اما از آنجا که به تنهایی نمی‌تواند به استخر برود و امکانات استخر جانبازان و معلولان در سرویس‌دهی به معلولانی مانند او کافی نیست از انجام این ورزش محروم است و این موضوع باعث ناراحتی اوست. 

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله