گفت‌وگو با خانواده جانباز هم‌محله‌ای که ۳فرزند حافظ قرآن پرورش داده است

پدر خط شکن بود و مادر پشتیبان

 پدر خط شکن بود  و مادر پشتیبان

لطیفه مرتضوی - متحیر مانده‌ام. قلمم به اول خط نمی‌رود. هر کدامشان داستان را از یک نقطه شروع می‌کنند؛ نقطه‌ای که گره ذهنی‌ام را کورتر می‌کند. «فاطمه» ماجرا را از شکستن دست «بتول» خانم، مادرش روایت می‌کند: «شما فرض کنید فردی راست دست باشد و همان دستش هم بشکند.

 متحیر مانده‌ام. قلمم به اول خط نمی‌رود. هر کدامشان داستان را از یک نقطه شروع می‌کنند؛ نقطه‌ای که گره ذهنی‌ام را کورتر می‌کند. «فاطمه» ماجرا را از شکستن دست «بتول» خانم، مادرش روایت می‌کند: «شما فرض کنید فردی راست دست باشد و همان دستش هم بشکند. آن وقت حتی برای یک لیوان آب خوردن دخترش هم، اجازه ندهد او از پای رحل بلند شود! مادرم حتی نمی‌گذاشت من به آشپزخانه بروم و آب بخورم. خودش برایم می‌آورد. با همان دست شکسته همه شرایط را برایم فراهم کرده بود تا با خیال آسوده قرآن را حفظ کنم.» «محمدعلی» بحث را می‌شکند. نقطه کلام فاطمه در ذهنم سر می‌خورد و با شنیدن حرف‌های برادر بزرگ‌تر به آخر خط می‌رود. محمدعلی می‌گوید: «فاطمه جان! داستان را از همان اولش شروع کن.» و خودش ادامه می‌دهد: «ماجرا از سال 1379 شروع شد. همان سالی که من و روح‌الله حافظ کل قرآن شدیم و فاطمه حافظ 10جزء. همان سالی که پدر شرایط را برای رفتن ما به قم مهیا کرد و مادر هم همراه‌ ما شد. پدر، خط شکن ماجرا بود و مادر هم پشتیبان.» داستان خانواده «مصطفی بابالویی نوری» جانباز سرافراز محله انقلاب از سال 1367 آغاز می‌شود؛ از تیرماه و عملیات مرصاد. 

همیشه همراه، همیشه پشتیبان

«خانم‌ها همیشه نقش اصلی و کلیدی را در خانه دارند.» آقا مصطفی، پدر 55 ساله خانواده، کلامش را با این جمله آغاز می‌کند و بعد از مکث کوتاهی می‌گوید: «من هر وقت نظر موافق را از همسرم گرفته‌ام تا آخر خط را با من آمده و پشتیبانی‌ام کرده است.» می‌پرسم: «حتی در زمان جنگ تحمیلی؟‌» تیر سؤالم انگار نظم خاطرات ذهنش را به هم می‌ریزد؛ این را از سکوت چند لحظه‌ای‌اش می‌فهمم. خنده‌ای بر لبانش می‌نشیند و می‌گوید: «سال 1367 بود؛ عملیات مرصاد. امام(ره) دستور جهاد داده بودند. فاطمه یک سال و 8ماهه و محمدعلی 6ماهه بودند. وقتی به همسرم گفتم می‌خواهم در عملیات شرکت کنم مانع رفتنم نشد. گفت: برو ولی داوطلب خط اول نشو.» سکوتش ذهنم را قلقلک می‌دهد. کنجکاوی نمی‌گذارد سکوت کنم. می‌پرسم: «اما داوطلب شدید. درست است؟‌» از گوشه چشم به بتول خانم نگاه می‌کند و می‌گوید: «خودم را معرفی کردم. آن زمان نیروها را تقسیم‌بندی می‌کردند. به ما گفتند هرکسی می‌خواهد داوطلب خط اول شود بیاید این طرف بنشیند. من هم بلند شدم. یک دفعه به یاد قول و قرارم با همسرم افتادم. سر جایم نشستم. اما با نگاه فرمانده تصمیمم عوض شد. خجالت کشیدم. دوباره بلند شدم و باز نشستم. 3بار تصمیم به رفتن گرفتم. آخر سر تصمیمم را نهایی کردم و داوطلب خط اول شدم. هر چند قبل از اعزام شدن به خط، جنگ تمام شده بود.» نگاه پر از سؤالم بتول خانم را هم به حرف می‌آورد و می‌گوید: «بچه‌ها کوچک بودند و بیتابی می‌کردند. سخت بود ولی دستور امام(ره) در میان بود. باید از همسرم حمایت می‌کردم تا بتواند مطمئن در این راه قدم بردارد. حتی با آنکه می‌دانستم شرکت در این عملیات ممکن است بازگشتی نداشته باشد با رفتنش موافقت کردم.» حرف‌های پدر و مادر، مرا به یاد جمله پسر ارشد خانواده می‌اندازد: «در ماجرای زندگی ما، پدر خط شکنی کرد و مادر، پشتیبانی.»

سختی‌های شیرین 

سال 1379 بود که بچه‌ها تصمیم ‌گرفتند یکساله قرآن را حفظ کنند. آن موقع، محمدعلی 12ساله بود و روح‌الله‌11ساله. آن سال‌ها هنوز برای دختران شرایط حفظ یکساله قرآن فراهم نبود. این‌طور بود که فاطمه در آن سال‌ فقط برادرانش را تا قم همراهی کرد. شاید بپرسید: «چرا قم؟» چون شرایط این شیوه از حفظ قرآن فقط در قم مهیا بود. آن سال‌ها بعد از یک دوره 3ماهه ارزشیابی، بچه‌ها تازه می‌توانستند وارد مؤسسه قرآنی شوند. محمدعلی در این‌باره می‌گوید: «مجبور شدیم تا پایان این دوره 3ماهه در قم بمانیم. به همین دلیل پدرم آنجا خانه‌ای برایمان اجاره کرد. از شنبه تا چهارشنبه ما 3خواهر و برادر به همراه مادرمان در خانه بودیم و تمرین حفظ قرآن می‌کردیم و آخر هفته هم پدر به جمع ‌ما اضافه می‌شد. شرایط سختی بود. به خصوص برای مادرمان. او در آن روزها برایمان هم پدر بود و هم مادر. خانه کوچکی داشتیم و هوا هم به شدت گرم بود. گاهی برای اینکه از گرما رهایی پیدا کنیم به کتابخانه مرحوم حاج آقا مرعشی نجفی می‌رفتیم.» حافظ شدنشان را هم به پدر نسبت می‌دهند و هم به مادر. پسر ارشد خانواده می‌گوید: «افرادی که در سنین نوجوانی هستند و در مقطع راهنمایی تحصیل می‌کنند و می‌خواهند حافظ قرآن شوند معمولاً بسیار وابسته به پدر یا مادر هستند. مدام باید با آنها کار و تمرین شود. ما هم با کمک و همراهی مادر توانستیم آن دوره سخت 3ماهه را با موفقیت طی کنیم. بعد از آن دوره به تهران منتقل شدیم تا ادامه مسیر را در شهر خودمان طی کنیم. اما باز هم کارمان آسان نشد. منزل ‌ما به مرکز قرآن دور بود و باید مدت زمان زیادی را صرف رفت‌وآمد می‌کردیم. باز هم پدر راه را برایمان هموار کرد؛ خانه‌ای نزدیک آن مرکز برایمان اجاره کرد و ما یک سال تمام آنجا بودیم و برای حفظ قرآن تمرین می‌کردیم.»

آرزویمان تربیت قرآنی بچه‌ها بود

در تربیت فرزند هم‌عقیده بودند. اعتقاد داشتند که برای حفظ فرزندان‌شان در جامعه باید تربیت آنها را به سمت و سوی تربیت قرآنی ببرند. بتول خانم در این‌باره می‌گوید: «در سنین پایین معمولاً بچه‌ها مشتاق و سرگرم دیدن فیلم و تلویزیون و بازی‌های مختلف کامپیوتری هستند. اما ما فکر کردیم بهتر است فرزندان‌ ما در همین سن و سال‌ با قرآن آشنا و مأنوس شوند.» ماجرا برای بچه‌ها خیلی زود و ساده شروع شد؛ از همان سال‌هایی که مسیر خانه تا مدرسه را با مادر طی می‌کردند؛ به توصیه او زمان را می‌دانستند و سوره‌های کوچک‌تر را با کمک او حفظ می‌کردند. آقا مصطفی در تکمیل صحبت‌های خانم خانه می‌گوید: «ما دوست داشتیم بچه‌هایمان قرآنی پرورش پیدا کنند اما می‌دانستیم که این تربیت نباید با اجبار همراه باشد بلکه باید با روش‌های جذاب و دلپذیر انجام شود و بچه‌ها را با میل و رغبت همراه کند. فطرت بچه‌ها پاک است. اگر با شیوه درست در همان سال‌ها بتوان در همان جهت حفظش کرد تا آخر هم فطرتشان پاک می‌ماند. ما تلاشمان را در این جهت انجام دادیم و بچه‌ها هم با علاقه با ما همراه شدند. به‌طور مثال، هر 3 فرزند ما با علاقه و اختیار از 4 سالگی همیشه دائم‌الوضو بوده‌اند.» آقامصطفی معتقد است که تشویق اصولی بچه‌ها می‌تواند در تربیت صحیح آنها تأثیرگذار باشد؛ تشویق‌هایی که متناسب با سن و سال آنها باشد. او با لبخند می‌گوید: «من هیچ‌وقت پول توجیبی مجانی به بچه‌ها نداده‌ام! دلم می‌خواست برای آن تلاش کنند و برای گرفتنش ذوق داشته باشند. به‌طور مثال به آنها می‌گفتم: هر سوره‌ای که حفظ کنید 50تومان پیش من جایزه دارید. همین انگیزه باعث می‌شد که تشویق شوند و سوره‌های بیشتری را حفظ کنند. حتی اگر می‌خواستند اسباب‌بازی هم بخرند می‌دانستند که پولش را باید خودشان جمع ‌کنند.» آقا مصطفی درباره اثرگذاری بچه‌ها روی همدیگر در خانواده می‌گوید: «روح‌الله که از همه کوچک‌تر بود به‌طور طبیعی کمی در حفظ قرآن از خواهر و برادرش عقب‌تر می‌ماند. ما هم به او فشار نمی‌آوردیم. یک روز از مدرسه که آمد با یک جایزه بزرگ وارد خانه شد. پرسیدیم: این را از کجا آورده‌ای؟ گفت: معلم‌مان پرسید: چه کسی سوره‌های قرآن را حفظ است؟ من گفتم: من 14 سوره حفظ هستم. با تعجب به روح‌الله‌نگاه کردیم و پرسیدیم: اما تو که حفظ نیستی؟! اما او شروع کرد به خواندن سوره‌ها. و تازه متوجه شدیم وقتی برادر بزرگ ترش آیات قرآن را برای حفظ، تکرار می‌کرده، او هم آیات را حفظ می‌شده.»

  با قرآن و تحصیل می‌توانی اثرگذار باشی
آقا مصطفی از تأثیرگذاری مستقیم پدر و مادر بر سرنوشت فرزندان در جامعه می‌گوید: «من معتقدم پدر و مادر هر لباسی را که بر تن بچه کنند جامعه متناسب با آن به فرد شخصیت می‌دهد. ما فرزندانمان را در پناه قرآن رشد دادیم و کمک‌شان کردیم که حافظ قرآن شوند تا وقتی در جامعه معرفی می‌شوند همه، آنها را با این نام بشناسند. گرچه می‌دانیم این لباس، مسئولیت هم می‌آورد؛ هم پدر و مادر باید در رفتار و کردارشان حرمت قرآن را حفظ و مراعات کنند و هم خود فرزندانی که به قرآن منتسب هستند. من همیشه به بچه‌ها گفته‌ام: اگر می‌خواهید در جامعه تأثیرگذار باشید باید یک استاد دانشگاه قرآنی باشید. آنها هم خوشبختانه به‌طور جدی در زمینه علمی تلاش کرده‌اند؛ محمدعلی کارشناس ارشد مکانیک، فاطمه کارشناس ارشد الهیات و روح‌الله دانشجوی مقطع دکترای متالوژی هستند.»

  به حرمت قرآن، احترام داریم
امشب همه، خانه محمدعلی، پسر ارشد خانواده جمع هستند. «بفرمایید شربت. آب پرتقالش طبیعی است.» تعارف میزبان، حواسم را به سمت عروس خانواده می‌برد که در تکاپوی پذیرایی از مهمان‌هاست. همان‌طور که لیوان شربت را برمی‌دارم. می‌پرسم: «راستی شما هم حافظ قرآن هستید؟‌» لبخندی گوشه لب «بنفشه» خانم می‌نشیند و می‌گوید: «نه! ولی حافظان را دوست دارم.» صدای خنده همسرش، محمد علی، پیامی دارد؛ انگار برگی از خاطرات گذشته در ذهنش ورق خورده. نگاه مشتاقم، رشته کلام را به دست او می‌دهد و می‌گوید: «وقتی به خواستگاری بنفشه خانم رفتم پدرش از من پرسید: شنیده‌ام حافظ قرآن هستید. حالا چند جزء را حفظ هستید؟ به شوخی گفتم: 30 جزء اول را! پدر همسرم که انگار متوجه منظورم نشده بود، در جواب گفت: خب! به سلامتی... ولی بعد از چند دقیقه نگاهش را به چشمانم دوخت و با تعجب پرسید: شما حافظ کل قرآن هستید؟ و همین سؤال کوچک، مرا بی‌هیچ چون و چرایی داماد این خانواده کرد. تازه آنجا متوجه شدم که چرا پدر و مادرم آنقدر بر تربیت‌ قرآنی فرزندانشان تأکید داشتند. آنها می‌دانستند کسی که حافظ قرآن و با آن مانوس باشد در جامعه هم مورد احترام است. گرچه این مرحله اول ماجراست و این حافظ بودن باید در اخلاق و رفتار فرد هم نمود عینی داشته باشد.» قرآن آرامش‌خاطر به جمعشان ‌داده است؛ آرامشی که می‌توان آن را در نگاه‌های کودکانه «امیرعلی» و «ریحانه» نوه‌های کوچک خانواده هم دید. 

  امیرعلی و ریحانه، ناظر نمازجماعت خانه
حالا نوبت نوه‌هاست
صدای اذان سکوت چند لحظه‌ای جمع را پر می‌کند. آقا مصطفی می‌گوید: «ما به نماز اول وقت بهای زیادی می‌دهیم و سعی می‌کنیم تا جایی که امکان دارد به مسجد برویم و نمازمان را به جماعت بخوانیم.» جانمازهایشان را پشت سر هم پهن می‌کنند و پسر ارشد را به صف اول هدایت می‌کنند. نگاه‌های امیرعلی و ریحانه، نوه‌های خانواده به صف نماز خیره می‌شود. فاطمه می‌گوید: «کار همیشگی‌شان است؛ در خانه که نمازجماعت می‌خوانیم می‌نشینند و به ما خیره می‌شوند.» به یاد حرف‌های آقا مصطفی می‌افتم: «بچه‌ها را اگر از همان اول با شرکت در مراسم و برنامه‌های قرآنی و دینی آشنا کنیم خودبه‌خود در ادامه با آن مأنوس می‌شوند.» امیرعلی، فرزند 3ساله فاطمه است و ریحانه، فرزند یک ساله محمدعلی. حالا هر دو به رحل قرآنی که انگار مهمان همیشگی جمع‌شان است خیره شده‌اند. آقا مصطفی می‌گوید: «بچه‌ها قبل از قرآن با رحل آشنا شدند. وقتی رحل را می‌بینند خود به خود به دنبال قرآن می‌روند و روی آن می‌گذارند.» و گمشده زندگی آقا مصطفی برای من در همین نقطه پیدا می‌شود؛ نقطه‌ای که نوه‌های کوچکش با نگاه کودکانه برایم ترسیم می‌کنند؛ نگاهی که حالا به رحل قرآن پدربزرگشان گره خورده است. سال‌ها قبل همین نگاه‌ها، آینده روشن پدر و مادرشان را رقم زد. اصلاً داستان این زندگی انتها ندارد.

 قرآن، قبله نمای زندگی من
این روزها که در مقطع دکترا تحصیل می‌کند و انس با قرآن را با کسب علم و دانش در سطوح بالا تکمیل کرده است بیشتر به آنچه پدر می‌خواست نزدیک شده است. آقا روح‌الله، پسر کوچک‌تر خانواده هم حافظ کل قرآن است. صحبت از تأثیرات قرآن بر زندگی شخصی‌اش که می‌شود می‌گوید: «حافظ قرآن شدن تمام ابعاد زندگی مرا تحت تأثیر قرار داده است؛ چه از نظر مادی و چه معنوی. من در هر مرحله از زندگی‌ام وقتی به مسئله یا مشکلی که برمی‌خورم، آن را با آیات قرآنی تطبیق می‌دهم و می‌سنجم. داستان‌ها و موضوعات قرآنی را با لحظات زندگی‌ام پیوند می‌دهم و مرور سرنوشت انسان‌ها و وعده‌های تخلف‌ناپذیر قرآن باعث می‌شود در برابر مشکلات زندگی صبر بیشتری داشته باشم و تا آخر راه مقاومت کنم. من در تمام مراحل زندگی‌ام قرآن را پشتیبان خود قرار داده‌ام. قرآن یک پشتیبان پربرکت است.»

منبع: همشهری محله

 

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 20186
منطقه یازده
سرویس: بچه محل
زمان مخابره: سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۵ - ۱۴:۴۵:۲۹
پربیننده ترین ها
پربحث ترین ها
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله