همراه با خاطرات مادر سید«علیرضا ستاری» شهید فتنه ۸۸

سرش، استخوانش ودلــش شکست

سرش، استخوانش ودلــش شکست

سودابه رنجبر- نگاهم به تونل خیره مانده. کم‌کم قطار مترو از راه می‌رسد. قرار است اینجا به هم ملحق شویم تا به سمت بهشت زهرا(س)، قطعه شهدا برویم. قبل از اینکه قطار به ایستگاه برسد. زنگ می‌زنم؛ صدای مادر را از آن سوی خط می‌شنوم که می‌گوید: «من انتهای واگن خانم‌ها ایستاده‌ام. چند شاخه گل در دست دارم.» صدایش آرام و مهربان است. مثل همه مادران شهید. قطار وارد ایستگاه می‌شود. بیشتر خانم‌ها گل به دست دارند. بدون اینکه قبلاً با او ملاقاتی داشته باشم می‌شناسمش. نمی‌دانم چرا؟ شاید به خاطر غمی که پشت قاب عینکش پنهان کرده و شاید برای حرمت نگاهش. مادرشهید ستاری ۳سال است که هر پنجشبه به دیدار فرزندش در قطعه ۵۰ بهشت زهرا(س) می‌رود. امروز با او همراه می‌شویم تا مزار شهید «سیدعلیرضا ستاری». شهیدی که به دست فتنه گران سال ۱۳۸۸، مجروح و بعداز تحمل حدود ۵ سال درد و رنج به درجه رفیع شهادت نایل شد.

در ایستگاه شهرری همدیگر را می‌بینیم. هنوز چند ایستگاه تا حرم مطهر مانده است. جایی برای نشستن نیست. ایستاده صحبت می‌کنیم. دلم می‌خواهد به مسافران بگویم: «این خانم مادر شهید است؛ جایی برای نشستن به او بدهید.»به اطرافم که نگاه می‌کنم خانم‌های مسنی را می‌بینم که آرام و بی‌صدا روی صندلی‌ها نشسته‌اند. برخی کتاب دعا به دست گرفته‌اند و بعضی دیگر انگار برای رسیدن تاب ندارند. همان لحظه به این فکر می‌کنم که در بهشت زهرا(س) هزاران شهید آرمیده‌اند. شهدای انقلاب اسلامی، شهدای دفاع مقدس، شهدای گمنام، شهدای مدافع حرم و... و به حتم مادران زیادی امروز همسفر ما هستند. مادر شهید ستاری به دیوار واگن تکیه داده و برایمان از سال‌های جانبازی تا شهادت علیرضا می‌گوید. خانمی که کنارمان ایستاده به حرف‌های مادر شهید سیدعلیرضا گوش می‌دهد. به سختی جمله‌های مادر شهید را می‌شنود. گاهی سرش را به سمت ما می‌چرخاند که لب‌خوانی کند. به ایستگاه حرم مطهرمی رسیم. هنگام پیاده شدن، قطرات اشک صورت همسفر ما را شسته است؛ بدون اینکه کلامی گفته باشد.

اشک تو برای مادر شفاست
مادر شهید ستاری روزهای آخری را به یاد می‌آورد که از دریچه اتاق آی سی یو، علیرضایش را تماشا می‌کرد. می‌گوید: «بیش از 70روز ارتباط ما با علیرضا فقط از دریچه شیشه‌ای اتاق آی. سی. یو بود. هروقت که به بیمارستان می‌رسیدم همسرش کنار پنجره کوچک ایستاده بود و با علیرضا حرف می‌زد؛ بدون اینکه پاسخی بشنود. روزهای آخر شنوایی و بینایی علیرضا خیلی ضعیف شده بود. دستان علیرضا به تخت بسته شده بود و او با لب‌های تشنه و ذکر الحمدلله نفس می‌کشید. آن‌روزها فقط یادآوری صحرای کربلا دلمان را آرام می‌کرد. آخرین باری که با علیرضا حرف زدم وقتی بود که از پشت شیشه متوجه شدم که لب‌هایش تکان می‌خورد. صدایش در نمی‌آمد. لوله‌ای در گلویش بود که با آن قادر به حرف زدن نبود. فهمیدم که می‌گوید: «مامان» کاغذ و خودکاری به او دادم. نوشت: «بابا خوبه؟» پدرش سکته کرده بود و قادر نبود تا بیمارستان بیاید. خاطرش را جمع کردم که حال پدرش خوب است.
بعد نوشت: «دعای نادعلی داری؟» دعای نادعلی را جلو چشمانش گرفتم تا بخواند. به سختی می‌دید. تا شروع به خواندن کرد اشکی از گوشه چشمش لغزید. گذشته پسرم را می‌دیدم که آنقدر تنومند و قوی بود که بیشتر ورزش‌های رزمی را آموزش دیده بود و حالا این‌طور روی تخت بیمارستان خوابیده بود؛ اشکش را برداشتم بر پیشانی‌ام زدم و گفتم: «علیرضا جان! اشک تو برای مادر شفاست. فقط من می‌دانم که تو چه عشقی به امام حسین(ع) و امیرالمؤمنین(ع) داری.»این آخرین حرف‌هایی بود که با علیرضایم زدم. بعد از آن دست‌هایش را به تخت بستند تا شیلنگ‌هایی که در گلویش بود بیرون نکشد. کمتر می‌شنید و کمتر می‌دید. واکنش‌های ضعیفی داشت اما با همان دستان بسته گاهی کف دستش را بالا می‌گرفت و لبش تکانی می‌خورد. من و همسرش می‌دانستیم که علیرضا با این حرکت؛ خدا را شکر می‌گوید. او 60 روز تشنه ماند. لب‌هایش مثل ماهی تکان می‌خورد و مرتب تقاضای آب می‌کرد. دکترها دادن آب به علی را منع کرده بودند. می‌گفتند که علیرضا در حال بهتر شدن است اما به یکباره علیرضا در بهمن سال 1392 از بین ما پر کشید.»

زیارت عاشورا آهنگ غم اوست
از کنار مزار شهدای مدافع حرم عبور می‌کنیم. مادر شهید ستاری به شهدای سانحه هوایی اشاره می‌کند و می‌گوید: «همکاران شهید شما هم اینجا حاضرند.» مادر در سکوت بر سرعت قدم‌هایش اضافه می‌کند. بدون اینکه حرفی بزنیم با او همقدم می‌شویم. سنگ قبر نزدیک خیابان است. وقتی می‌رسد عکس روی سنگ را بوسه باران می‌کند. سنگ را می‌شوید و آرام آرام انگشتانش را روی سنگ می‌کشد.

ذره ذره از میان رفت
از روز حادثه برایمان می‌گوید. از روز عاشورای سال 1388 و 9دی و...: «سید علیرضا جزو نیروهای امدادی بود. اعتقاد داشت که هرچه بیشتر مهارت داشته باشد بیشتر می‌تواند به اطرافیانش خدمت کند. آمبولانس حامل نیروهای امداد به خیابان خوش رسید. علیرضا هم در بین امدادی‌ها بود. خبر رسید که چند نفر از عاملان فتنه در حال آتش زدن 2نفر از بچه‌های سپاهی هستند. وقتی علیرضا می‌رسد بنزین سرتاپای یکی از بچه‌ها را گرفته بود. در چشم بر هم زدنی آتش زبانه می‌کشد.»لباس امداد را از تنش درمی‌آورد و روی او می‌اندازد و آتش را خاموش می‌کند. او را به آغوش می‌کشد و تا آمبولانس می‌برد. یک نفر دیگر از بچه‌ها برمی‌گردد تا او را از زیر دست و پای افرادی که در حال کتک زدن او هستند نجات دهد. همین‌که خم می‌شود تا او را بلند کند یک نفر از بین جمعیت فریاد می‌زند که او امدادی نیست؛ آن وقت ضرباتی با لوله‌های آهنی بر سر و بدن علیرضا فرود می‌آید. وقتی علیرضا را به بیمارستان می‌رسانند پزشک کشیک گواهی فوت او را امضا می‌کند. علیرضا که به هوش آمد دکتر بالای سرش گریه می‌کرد و معتقد بود که معجزه‌آسا علیرضا به این دنیا برگشته است.» مادر می‌گوید که علیرضا برگشت اما دیگر آن علیرضا نبود. بخشی از بینایی و شنوایی‌اش را از دست داد. استخوان جمجمه از 3 ناحیه شکست و بارها زیر عمل جراحی رفت اما لخته خونی که در سرش مانده بود او را آرام آرام طی مدت 4 سال و اندی به شهادت نزدیک می‌کرد. علیرضا 4 سال پیگیری کرد تا ثابت کند که جانباز است و درست 3ماه قبل از شهادتش حکم جانبازی‌اش را گرفت.

مولودی دیگر
در طول 4 سال جراحت، علیرضا با همه دردی که داشت بازهم فعالیت‌های اعتقادی خود را ادامه داد. حتی در گروه تفحص شهدای شلمچه شرکت کرد. دوستانش می‌گویند: «شب‌های تفحص که روضه‌ای و دعایی خوانده می‌شد علیرضا اشعاری را می‌خواند که در مدح ائمه اطهار (ع) به‌خصوص حضرت فاطمه(س) سروده بود. از وقتی مجروح شده بود با دل شکسته شعر می‌سرود و اشعار محزونی داشت. حتی یکبار با اصرار به سوریه رفت تا بتواند در جمع سپاه مدافعان حرم قراربگیرد اما سردرد‌های مکرر امانش نمی‌داد. علیرضا و همسرش در مدت جانبازی، صاحب فرزند دیگری به نام «امیرعباس» شدند. وقتی علیرضا پرکشید امیرعباس 2 سال و نیم داشت. علیرضا امروز نزدیک شهدای گمنامی به خاک سپرده شده است که روزگاری برای تفحص آنها خانه و کاشانه را رها کرده و به رسم دلدادگی رفته بود تا به قول خودش دینش را ادا کند.

زندگی ساده و عاشقانه
با همه دردی که داشت کار وتلاش می‌کرد تا برای خانواده‌اش سرپناهی مهیا کند. همسرش از فشار عصبی که روی علیرضا بود و دردهایی که آنها را مخفی می‌کرد اذیت می‌شد اما هردو عاشقانه به هم کمک می‌کردند. مادر می‌گوید: «عروسم هم دچار سردرد شد. آزمایش انجام دادند. علیرضا همراه با پسر خاله‌اش عکس‌های سی‌تی‌اسکن همسرش را به مطب برده بود. دکتر تشخیص داد که همسر علیرضا به بیماری ام.اس مبتلا شده است. پسر خواهرم تعریف می‌کند که وقتی علیرضا این جمله را شنید همانجا نشست. او قادر به راه رفتن نبود و سرش را دردستانش گرفته بود. علیرضا و همسرش عاشقانه زندگی می‌کردند. از ابتدا زندگی ساده را انتخاب کردند. برای عروسی جشنی ساده در منزل خودمان گرفتند. آنقدر به مهمان‌هایمان خوش گذشته بود که بعد از آن چند نفر از اقوام به همین صورت ساده، مراسم ازدواجشان را برگزار کردند.»

تب دلتنگی
وقتی به پدر علیرضا خبر رسید که پسرش در درگیری ها سخت آسیب دیده است سکته مغزی کرد. او این روزها هم حال خوشی ندارد. مادر شهید ستاری می‌گوید: «وقتی علیرضا کوچک بود هر وقت پدرش به سفر‌کاری می‌رفت تب می‌کرد. نازنین، دختر 10 ساله علیرضا هم مثل پدرش است. هروقت دلتنگ پدر می‌شود دمای بدنش به 40 درجه می‌رسد.»

پارک بابا علی
مادر همان‌طور که نگاهش را بر چشمان تصویر روی سنگ دوخته است می‌گوید: «به دنیا آمدن امیرعباس، پسر علیرضا حکمتی داشت. امیرعباس خیلی شبیه به علیرضایم است. گاهی صدایش می‌کنم علیرضا. الان پیش‌دبستانی است. وقتی که با هم به بهشت زهرا(س) می‌آییم می‌گوید اینجا پارک بابا علی من است. به عکس پدرش روی سنگ قبر که نگاه می‌کند می‌گوید: بابا علی برای من گریه می‌کند و بعد بغض می‌کند. علیرضا خیلی خانواده دوست بود. هنوز هم همسرش و بچه‌ها از یادآوری آن روزها خیلی بی‌قرار می‌شوند.»
کار برایش عار نبود
علیرضا در دفتر مصالح ساختمانی دایی‌اش کار می‌کرد. می‌گفت: «باید همیشه تلاش کرد.» در رشته عمران درس می‌خواند. به این فکر افتاده بود که دوره‌های آموزشی پرورش ماهی را طی کند و یک حوضچه پرورش ماهی داشته باشد. مادر می‌گوید: «حال و هوایش این‌طور بود که مدام در حال یادگیری بود. ورزش‌های رزمی را از کودکی شروع کرده بود. چند مدال قهرمانی بوکس استانی داشت. بسیجی ویژه بود. به خاطر شخصیت خاصی که داشت خیلی از بچه‌ها جذب بسیج می‌شدند. او همیشه در اردوهای آماده‌سازی، بچه‌های کوچک‌تر را باخودش همراه می‌برد. هر وقت به مسافرت می‌رفتیم اگر در راه مانده‌ای را کنار جاده می‌دید بعید بود که ترمز نکند. همیشه سعی می‌کرد کمک حال مردم باشد.»

عشق به آقا
مادر شهید ستاری می‌گوید: «خودم اهل مسجد و دفاع از آرمان‌های کشورم هستم. وقتی علیرضا کوچک بود در راهپیمایی‌ها همراهم بود. بسیجی‌ها به دیدار رهبر معظم انقلاب رفته بودند. آن زمان علیرضا نوجوان بود. از صفحه تلویزیون دیدم که وقتی وارد بیت شدند از آنجا که علیرضا خیلی فرز بود سریع آمد و روبه‌روی آقا دو زانو نشست.»مادر نفس عمیقی می‌کشد و گوشه لبش لبخندی می‌نشیند. شاید به این فکر می‌کند که علیرضا راهی را انتخاب کرد که از کودکی شیفته آن بود. راه عشق به ولایت. مادر شهید ستاری با صدای اذان ظهر سجاده‌اش را جمع می‌کند و به سمت مسجد می‌رود. وقت رفتن می‌گوید: «علیرضا که بچه بود من حدیث کسا می‌خواندم و او آمین می‌گفت. حالا هر هفته برای شنیدن آمین او به مزارش می‌آیم.»

شـهید
سیدعلیرضا ستاری
فرزند سید مهدی
متولد: 20شهریور سال 1360
پرواز: 15بهمن سال 1392
در تمام مدتی که با مادر شهید همصحبت هستیم حتی وقتی از روزهای سخت می‌گوید اشکی نمی‌ریزد اما وقتی زمزمه زیارت عاشورا از بلندگوی بهشت زهرا(س) پخش می‌شود مادر شهید ستاری دیگر جلودار اشکش نیست. دست برسینه می‌گذارد و شروع به زمزمه زیارت عاشورا می‌کند. حالا آرام‌تر شده است؛ یکی یکی گل‌ها را کنار عکس علیرضا می‌چیند. سجاده‌اش را کنار سنگ مزار پسرش پهن می‌کند. کفش‌هایش را درمی‌آورد و می‌نشیند.


منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 20153
منطقه بیست
سرویس: دولت محله
زمان مخابره: یکشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵ - ۱۸:۲۷:۱۲
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله