«حسین زنجانی» در جوانی آنقدر به جهان پهلوان شبیه بود که آنها را اشتباه می‌گرفتند

آقا تختی گفت: هم شکلت، هم مرامت شبیه خودم است

آقا تختی گفت: هم شکلت، هم مرامت شبیه خودم است

مریم شریفی- ۸۱سال را پر کرده است اما با این حال، پله‌های ۴طبقه تا منزلش را سرحال‌تر از ما، به قول پدربزرگ‌ها «جوان‌های روغن‌نباتی» بالا و پایین می‌رود. از قدرت دست‌هایش که می‌گوید حاصل یک عمر کباده زدن در زورخانه را به رخمان می‌کشد اما... اما امان از دلش که حسابی نازک و شکننده است و تا تلنگری به آن می‌خورد آسمان چشم‌هایش بارانی می‌شود و عجیب اینکه همه آنچه هوای دل و چشم‌هایش را متلاطم می‌کند، یاد و خاطره مردی است که ۴۹سال است در غم از دست دادنش عزادار است. «محمدحسین چراغعلی زنجانی» را در جوانی «بدل» جهان پهلوان تختی می‌نامیدند. مقایسه عکس آن روزهایش با عکس جهان پهلوان، ما را هم وادار به تأیید این شباهت می‌کند. در آستانه پنجاهمین سالگرد درگذشت آقا تختی فرصتی دست داد که پای خاطرات این شوفر باسابقه و قدیمی محله «عباسی» بنشینیم و تختی را از نگاه او ببینیم.

از کارخانه دخانیات تا زورخانه علی گردویی

«در خواب و بیداری بودم که صدای خانم همسایه در خانه پیچید و هوشیارم کرد: این رسم همسایه‌داری است بَگُم خانم؟ مادر ظرف‌ها را کنار حوض گذاشت. به طرفش رفت و گفت:‌ چی شده زهرا خانم؟ و جواب شنید: حسین شما زده دندان لطفی ما را شکسته... مادرم بالای سرم نشست و گفت: تو دندان لطفی را شکستی؟ گفتم: نه بابا. ما رفیق هستیم‌ها. داشتیم کشتی می‌گرفتیم لطفی با صورت خورد زمین و... مادرم اما گوشش بدهکار نبود. گفت: شیرم را حلالت نمی‌کنم اگر دنبال این کار را بگیری. من از کودکی عاشق 2چیز بودم؛ کشتی و رانندگی اما به حرمت مادرم، کشتی را برای همیشه کنار گذاشتم و دلم را فقط به زورخانه رفتن و کباده کشیدن خوش کردم.» حاج حسین مکثی می‌کند و می‌گوید: «مرحوم پدرم در میدان امین‌السلطان و محدوده بازار باربری می‌کرد. وقتی کارخانه دخانیات در خیابان قزوین ساخته شد پدرم به‌عنوان کارگر نجاری در این کارخانه استخدام شد و برای اضافه نشدن هزینه‌های رفت‌وآمد از خانه تا کارخانه به هزینه‌های زندگی، تصمیم گرفت از باغ فردوس به محله عباسی خاکی در نزدیکی کارخانه کوچ کنیم. من در محله جدید مدرسه رفتم و با عشقی که به کشتی داشتم خیلی زود پاتوق کشتی‌گیران و پهلوانان محله را پیدا کردم؛ زورخانه علی گردویی در میدان رازی(گمرک سابق) که قهرمانان و پهلوانان بنامی مانند عباس زندی به آن رفت‌وآمد داشتند. آنجا ما اول آداب ورزش زورخانه‌ای و بعد، کشتی را از بزرگان یاد می‌گرفتیم. در همان زورخانه هم دوستانی پیدا کردم که باعث آشنایی من با مرحوم تختی شدند.»

آقا تختی! شما مسافرکشی می‌کنید؟

«بعد از 2بار درجا زدن، کلاس پنجم ابتدایی ترک تحصیل کردم و رفتم پی کار. چند وقتی در چاپخانه مجلس کار کردم اما دوام نیاوردم و رفتم دنبال آرزوی همیشگی‌ام و شوفر شدم. یک روز که با ماشین کرایه مسافرکشی می‌کردم پشت پارک 2نفر از آن گوش شکسته‌های معروف سوار ماشینم شدند. یکی جلو و دیگری عقب نشستند. عقبی هنوز روی صندلی جاگیر نشده بود که گفت: آقا تختی! سلام علیکم. در آینه نگاهش کردم و فکر کردم شوخی و جدی رفیقش را خطاب قرار داده است. اما دوباره گفت: آقا تختی! سلام عرض کردیم‌ها... دیدم منظورش من هستم! با تعجب گفتم: من تختی نیستم. گفت: ما را گذاشته‌ای سر کار؟ گفتم: نه آقا! من کجا و تختی کجا؟ با حیرت براندازم کرد و گفت: به خدا مثل سیبی هستید که از وسط نصف کرده باشند. آن اتفاق را فراموش کردم تا اینکه 4،3روز بعد، پس از مسابقاتی که تختی دست خالی از آن برگشته بود در خیابان کمالی، سمت باغ شاه یک خانم جوان سوار ماشینم شد. تا نگاهش به من افتاد با تعجب گفت آقا تختی! سلام. شما با ماشین کار می‌کنید؟ گفتم: خانم! من تختی نیستم. گفت: فکر می‌کنید ما شما را نمی‌شناسیم؟ به خدا وقتی مدال نیاوردید، من و مادر و پدر و برادرم کلی گریه کردیم. حرفش را قطع کردم و گفتم: به خدا من تختی نیستم. خیره خیره نگاهم کرد و گفت: ‌الله‌اکبر از این‌همه شباهت.!‌»

4 انگشت قد و موهای فرفری همه تفاوت من و جهان پهلوان

«از 18سالگی که پشت فرمان نشستم گاراژ حسین حبیبی در خیابان هلال‌احمر، پاتوق من و دوستان هم‌محله‌ای شد. نبی سروری که بزرگ‌تر ما در زورخانه علی گردویی بود و ما کشتی را از امثال او یاد گرفتیم هم می‌آمد آنجا. از آنجا که سروری قهرمان کشتی بود با آقا تختی رفاقت نزدیک داشت و او هم گاهی برای دیدن سروری به گاراژ حسین حبیبی می‌آمد. من هر وقت آقا تختی را در گاراژ می‌دیدم فقط سلام و علیکی می‌کردم و از خجالت دور می‌شدم. بعد از آن 2ماجرا به حسین گاراژی گفتم: خیلی عجیب است. طی 4روز، 2بار مرا با آقا تختی اشتباه گرفته‌اند. گذشت تا اینکه یک روز وقتی از مسافرکشی به گاراژ برگشتم حسین گاراژی صدایم کرد داخل دفترش. دم در که رسیدم  نبی سروری را هم دیدم. گفتم: چه خبره؟ گفت: بیا داخل. آقا تختی هم اینجاست...» هم‌محله‌ای قدیمی بعد از 50 و اندی سال انگار هنوز هم از یادآوری آن دیدار غیرمنتظره هیجان زده شده باشد سکوت می‌کند. استکان چای را سر می‌کشد و می‌گوید: «همیشه یک آینه قدی از داخل به در دفتر حسین گاراژی نصب بود. تا وارد شدم نبی سروری گفت: داش تختی! جان من بلند شو به این آینه یک نگاه به خودت و داش حسین ما بینداز. من خیلی خجالت کشیدم. آقا تختی بلند شد و در سکوت، خودم و خودش را در آینه برانداز کرد. بعد نگاهی به من کرد، خندید و رو به سروری گفت: فقط من 4انگشت از داش حسین بلندترم و موهای داش حسین، فره. اتاق پر از خنده شد و این، شروع رفاقت من با آقا تختی بود.»   

داش حسین! 3 چیز دشمن آدم می‌شود...

«یک روز وقتی به گاراژ رفتم آقا تختی آنجا بود. گفت: داش حسین! امروز می‌خواهم صندلی جلو ماشینت را کرایه کنم. خیال کردم ماشینش خراب است. گفتم: باشه. از دفتر گاراژ بیرون می‌آمدیم که نبی سروری سر رسید و گفت: ما دیگر بیات شدیم آقا تختی؟ تختی در جوابش گفت: رفیق قدیمی، همیشه تازه است. کار دارم با داش حسین... در ماشین که نشستیم گفتم: خب! کجا بروم؟ آقا تختی گفت: شما مثل همیشه مسافر سوار کن! صندلی عقب مال شما. امروز فقط می‌خواهم با هم تهران را بگردیم. گفتم: ما را گرفته ای؟! شما که خودت ماشین داری؟! گفت: داش حسین! رنگ ماشینم و شماره‌اش را می‌شناسند. خودم را می‌شناسند. وقتی در خیابان قدم می‌زنم کافی است یک نفر مرا ببیند و بگوید: سلام آقا تختی! دیگر توجه همه جلب می‌شود؛ دورم را می‌گیرند و راه را‌بند می‌آورند. اگر بروم می‌گویند خودش را گرفته. اگر بمانم، از کار و زندگی می‌افتم. حالا امروز می‌خواهم با خیال راحت، خیابان‌ها را با داش حسین بگردم. با آن لباس آستین کوتاه گوجه‌ای رنگش به سمت من نیم‌خیز نشست. عینک آفتابی‌اش را هم زد و گفت: حالا شما مثل هر روز کارت را بکن. آن روز از خیابان هلال‌احمر تا سه‌راه زندان قصر رفتیم. من مسافر سوار کردم و از قضا هیچ‌کس هم آقا تختی را نشناخت.» شوفر قدیمی محله عباسی که آن روز با گوشه‌ای از مشکلات زندگی افراد سرشناس و مشهور آشنا شد بعد از مکث کوتاهی، صحبت‌هایش را از سر می‌گیرد: «در مسیر برگشت، آقا تختی گفت: داش حسین! سعی کن عکست را به کسی ندهی. خنده‌ام گرفت. گفتم: شما که عکست دست همه هست! گفت: بدبختی من همین است دیگر. همین امروز، چرا سوار ماشین شما شدم؟ می‌خواهم راحت باشم. داش حسین! 3چیز دشمن آدم می‌شود؛ مال زیاد، شهرت زیاد و قدرت زیاد. این 3تا آدم را بیچاره می‌کند. گفتم: یکی را نگفتی؛ سرعت زیاد. گفت: نه. ترمز این زیر پایت است و می‌توانی کنترلش کنی. اما پولت که زیاد شد مثل نوکر می‌کشدت زیر پایش. شهرت و قدرتت هم که زیاد شد دشمن پیدا می‌کنی.»

فقط تو گوش شنوا داشتی

«یک روز با 5‌، 6 نفر از رفقا در دفتر حسین گاراژی نشسته بودیم که تختی آمد. در میان صحبت‌هایش به سروری گفت: پسری می‌آمد باشگاه اما چند وقتی می‌شد از او بی‌خبر بودیم. امروز در میدان توپخانه دیدمش. بوق زدم و صدایش کردم. گفتم: چرا باشگاه نمیایی؟ سرش را پایین انداخت و گفت: آقا تختی! از وقتی بابام مرد خرج خانه را من می‌دهم. به همین دلیل دیگر نمی‌توانم بیایم باشگاه.» حالا صدای حاج حسین آشکارا می‌لرزد و بغض راه کلماتش را می‌بندد. نفسی تازه می‌کند و می‌گوید: «خیلی ناراحت شدم. استکان چای را در سینی گذاشتم و رفتم بیرون. بعد برگشتم و گفتم: آقا تختی! 2دقیقه وقتت را می‌خواهم. گفت:‌چی شده؟ داخل ماشین من نشستیم و گفتم: یک چیز می‌گویم بین من و شما و خدا بماند. این پسری که گفتی پدرش فوت کرده، حاضرم بیاید پیش من کار کند، ماهانه 20تومان حقوق به او بدهم. نگاهم کرد و گفت: گوشت را نزدیک بیاور. بی‌خبر سرم را نزدیکش بردم. دست انداخت دور گردنم و گفت: قربان مرامت. هم شکل که هستیم، هیچ. هم مرام هم هستیم. داش حسین! من در آن جمع که بعضی‌ها جیبشان پر از پول بود با صدای بلند این ماجرا را گفتم. فقط تو گوش شنوا داشتی؟ نه داداش! روا نیست در گرما و سرما یک تومان یک تومان مسافر سوار کنی، بعد بخواهی این‌طور از خودت مایه بگذاری. ماجرای آن پسر به کجا رسید نمی‌دانم اما آن ماجرا باعث شد تختی حساب ویژه‌ای روی من باز کند و حسابی صمیمی شویم.»      

رسول رئیسی، پیشکسوت وزنه‌برداری:
همیشه بهترین بود

از زمان کودکی کنار جهان پهلوان بودم. او آرام بود. همه را دوست داشت و همه هم او را دوست داشتند. همیشه نیک‌رفتار می‌کرد و به همین دلیل نیز اسمش مطرح بود. او تمام حریفانش را شکست می‌داد اما هنگام مصدومیت حریف با اینکه می‌توانست راحت‌تر برنده باشد از آن ضعف استفاده نمی‌کرد. تختی مردمی بود و همیشه خودش را با جامعه یکرنگ می‌کرد. به‌طور مثال در پوشیدن لباس به گونه‌ای بود که با مردم یکی باشد.
تختی در کوچه و خیابان آرام راه می‌رفت و سر به زیر بود. همیشه لبخند بر لب داشت و با هرکسی که او را می‌شناخت رفتاری گرم و صمیمی داشت. به یاد ندارم درباره کسی بد حرف زده باشد یا اینکه بخواهد کسی را خراب کند. عادت داشت زود قضاوت نکندو از کسی بد نگوید. تختی همیشه بهترین رفتار را انجام می‌داد و برایش فرقی نداشت چه کسی روبه‌رویش ایستاده است. همیشه محترم بود و به همه احترام می‌گذاشت.

امیر احتشام‌زاده، پیشکسوت تنیس روی میز:
تختی باعث شکست من شد

در جریان یک مسابقه با حریفی از انگلستان بودم. 3، 4 هزار تماشاگر هم در سالن حضور داشتند. البته بگویم من هیچ‌وقت مانند برخی افراد از ارتباط نزدیکم با تختی صحبت نکردم و این موضوع هم فقط جنبه بیان یک خاطره دارد. در جریان مسابقه بودیم. من گیم نخست را بردم. ابتدای گیم دوم بودم که تختی وارد سالن شد. تابستان بود و یک پیراهن آستین کوتاه ساده به تن داشت. وارد سالن شدن او همان و همه چیز تغییر کردن همان. سالن یکصدا تختی را صدا می‌زد و سروصدا کل مجموعه را گرفته بود. فریاد مردم تمامی نداشت. من هم به کلی خودم را گم کردم و از حریف شکست خوردم. بعد از بازی به غلامرضا گفتم: «اگر می‌خواهی بازی‌های مرا ببینی قبل از مسابقه در سالن‌باش نه اینکه در میانه کار وارد شوی و همه چیز را تغییر دهی.» او هم لبخندی زد و مرا در آغوش گرفت.

 اکبر حیدری، پیشکسوت کشتی:
تختی در قلب‌ها نفوذ کرد

تختی نه رستم و نه پوریای ولی بود. بلکه فقط تختی بود. او به خاطر اخلاق خوبی که داشت در دل‌ها جا گرفته و در قلب‌ها نفوذ کرده بود. یکی از نمونه کارهای او این بود که همیشه پیش سلام بود. او قبل و بعد از هر مسابقه‌ای به زیارت امام رضا(ع) می‌رفت. بچه‌های تیم به او می‌گفتند: «مشهد رفتی چه کار کردی؟‌» او به شوخی می‌گفت: «رفتم پشتم را به ضریح بمالم تا کسی نتواند خاکم کند! ‌» او همیشه شوخی‌های جالبی با بچه‌ها می‌کرد. مثلاً ما در تیم فردی داشتیم به نام «عزیز کیانی» که در کشور سوئد درگذشت. او از قهرمانان هم وزن تختی بود؛ چون قد بلندی داشت بچه‌ها به شوخی به او می‌گفتند: «عزیز غول» اما وقتی تختی می‌خواست او را صدا کند به او می‌گفت: «عزیز آقا غول» تا به این‌ترتیب هم شوخی کرده باشد و هم به او احترام بگذارد و یک آقا هم به اسمش اضافه کرده باشد. او واقعاً بامزه بود و بچه‌ها را با این کار‌ها شاد می‌کرد و به روحیه می‌داد.

منصور برزگر، سرمربی سابق تیم‌ملی کشتی آزاد:
مرد و مردانه زندگی می‌کرد

زمان فوت تختی ۲۰ سال بیشتر نداشتم. شنیدن خبر مرگ او به شدت همه مردم را متأثر کرد. آنچه باعث ناراحتی مردم شده بود از دست دادن یک قهرمان نبود بلکه مرگ یک پهلوان بود. کسی که همیشه و در همه حال اسیر شهرت نمی‌شد و همواره سعی کرد مانند مردم عادی زندگی کند. تختی خارج از تشک کشتی هم مرد و مردانه زندگی می‌کرد. هرچه درباره این بزرگمرد تاریخ ایران بگویم چیز تازه‌ای نخواهد بود. چون درباره غلامرضا تختی بسیار گفته و نوشته‌اند. امثال تختی هر ۳۰۰ سال یک بار به دنیا می‌آیند. تختی 4 دوره حضور در رقابت‌های المپیک داشت. او در 3 المپیک مدال‌های مختلف و بیش از ۹ مدال جهانی گرفت. با تمام این احوال هیچ‌وقت به دنبال آن نبود که از خودش تعریف کند و بگوید بهترین کشتی‌گیر است. تختی همیشه تابع سرمربی تیمش بود و برای رقابت‌های المپیک ۱۹۶۴ توکیو که چهارمین المپیک او بود در مسابقات انتخابی شرکت کرد و پس از آنکه همه حریفان داخلی را برد در بازی‌های المپیک شرکت کرد. چیزی که امروز در میان کشتی‌گیران ما وجود ندارد و همه می‌خواهند پس از یک قهرمان جهان در هیچ رقابت انتخابی شرکت نکنند.

مصطفی طبیب، پیشکسوت کشتی
یک ایران و یک جهان پهلوان تختی

آنچه که در پهلوان تختی می‌دیدم همه مردانگی و فتوت بود. هرچه از این مرد بگویم کم است. بدون شک این حرف درست است که یک ایران و یک جهان پهلوان تختی. او بسیار متواضع بود و هر‌ کاری می‌کردند وسط گود نمی‌رفت تا میانداری کند. این درحالی بود که پهلوان یک مملکت و در زورخانه صاحب زنگ بود. همیشه آنقدر برایش صلوات می‌فرستادند و قسمش می‌دادند تا بعد از بزرگ‌تر‌ها میل می‌گرفت. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم؛ یکبار با دوچرخه در محله می‌گشتم. یک نفر قمه کشیده بود و شیشه می‌شکست و به همه ناسزا می‌گفت تا اینکه آقا تختی رسید. ناصر آقایی هم همراهش بود که داخل یک فولکس نشسته بودند. شما حساب کنید که این ۲ شیرمرد داخل آن ماشین کوچک نشسته بودند. جهان پهلوان وقتی از ماشین پیاده شد مچ آن مرد را گرفت. دستش را تکان داد؛ قمه از دستش افتاد. آن مرد متوجه شده بود کسی که جلویش ایستاده تختی است. جرئت حرف زدن نداشت. آقا تختی در حالی که دستش را بلند کرده بود تا او را بزند گفت: «شرم نمی‌کنی دهانت را باز کرده‌ای و هرچه می‌خواهی جلو ناموس مردم می‌گویی؟ مردانگی به گردن کلفتی و زور بازو نیست.» خدا شاهد است که آن مرد سرش را پایین انداخت. تختی هیچ‌ کاری نکرد. فقط چند کلمه حرف به او گفت. آن مرد درست شد و به زندگی‌اش چسبید.

حمید سوریان، قهرمان جهان کشتی:
یک پهلوان واقعی بود

تختی یک الگوی بزرگ و افتخار برای جامعه ورزشی ما محسوب می‌شود. فارغ از افتخارات زیادی که مرحوم تختی برای کشور کسب کرده است او یک پهلوان واقعی بوده و‌ منش اخلاقی متفاوتی که نسبت به دیگران داشته باعث شده هنوز هم مردم از او به نیکی یاد کنند. افتخار می‌کنم در رشته‌ای فعالیت می‌کنم که چنین شخصیت بزرگی در آن حضور داشته و خدا را شکر می‌کنم که سایه آقاتختی بالای سر ورزش این مرز و بوم است. خیلی‌ها هستند که باتوجه به قدرت و توانایی که دارند در رشته‌های ورزشی مختلف به مقام قهرمانی می‌رسند اما اگر بتوانند روحشان را هم پرورش بدهند و از نظر اخلاقی هم قهرمان باشند و از مردم و در کنار مردم باشند به موفقیت رسیده‌اند. جهان‌ پهلوان تختی چنین ویژگی‌‌هایی داشت و امیدوارم بقیه ورزشکاران هم بتوانند از او درس بگیرند و مسائل اخلاقی را بیش از پیش رعایت کنند.

رسول خادم، قهرمان سابق جهان و المپیک:
تختی را مردم انتخاب کرده بودند

تختی یک نماد است و یک هویت را در یک دوره در این کالبد تعریف کرده‌ایم. چرا جایگاه پهلوانی به گونه‌ای است که گرفتار خط قرمزهای نظام‌های سیاسی نیست؟ حکومت، پهلوان را انتخاب نکرده چون مردم خودشان آن را انتخاب کرده‌اند و هیچ حکومتی نتوانسته پهلوان را از مردم بگیرد. نمایش پهلوانی صرفاً نمایش پهلوانی و جوانمردی است که خود آن از عهده‌اش برمی‌آید. خیلی‌ها تلاش کردند ادای پهلوانی را درآورند اما جامعه، آنها را نمی‌پذیرد.  خیلی‌ها را بار‌ها جهان پهلوان نامیده‌اند اما مردم پهلوانانشان را خودشان انتخاب می‌کنند. سختگیر‌ترین جامعه در انتخاب پهلوانی جامعه ایران است اما اگر انتخابی کرد، آن انتخاب را جزوی از هویت خودش می‌گیرد. تختی و پوریای ولی یک نماد هستند وجامعه هویت خود را در این نماد‌ها دنبال می‌کند و با پرچمداری آنها، جامعه آن ابرمردی را احساس می‌کند. دلدادگی پهلوان فقط به مردم و ملتش است و پهلوان زمانی که جامعه‌اش در خطر قرار می‌گیرد در صحنه است.

جمشید مشایخی، بازیگر سینما و تلویزیون:
انسانیت را از یاد نبرد

 قهرمان کسی است که در رشته ورزشی خود بر قهرمانان دیگر پیروز می‌شود و نشان و مدال می‌گیرد ولی پهلوانی به‌خصوصیات اخلاقی یک فرد و گذشت، بزرگواری و شخصیت انسانی او مربوط می‌شود. چنین کسی حامی حقوق نیازمندان است؛ متجاوز به حقوق دیگری نیست؛ ناموس‌پرست است. پهلوان با این معنی به جهان پهلوان تختی اطلاق می‌شد. دوره تختی مسائلی وجود داشت که در زمان پوریای ولی مطرح نبود. تختی دورانی به محبوبیت رسید که آزادی‌های خاصی وجود داشت و در این شرایط خیلی مهم است که آدم بسیار محبوب باشد اما انسانیت را از یاد نبرد. مثلاً در ایتالیا یک خانم هنرپیشه بسیار زیبا نزد تختی می‌آید و او با شرم و حیا، سرش را پایین می‌اندازد. این مزیت تختی برای اوست. 2 گروه الگوی مردم می‌شوند؛ ورزشکاران و هنرمندان؛ به‌خصوص در حوزه سینما و تلویزیون. اینها باید اخلاق انسانی داشته باشند زیرا رفتار بدشان می‌تواند روی جامعه اثر بگذارد.

عباس شیرخدا، مرشد و حماسه خوان:
تختی گفت: برای مولایم علی(ع) بخوان؛ نه برای من

محلی که ما زندگی می‌کردیم فاصله چندانی با خانه پهلوان تختی نداشت. همیشه در زورخانه با هم بودیم. روزی که تختی با مدال طلای المپیک به تهران برگشت من برای او شعر خواندم: جهان پهلوان تختی نامدار/ که هست از برای جهان افتخار... اما او با جوانمردی و ارادتش به امیر مؤمنان علی(ع) گلی به من تقدیم کرد و گفت: «برای مولایم، علی(ع) بخوان؛ نه من.»
یک روز به فرزندم، فرهاد گفتم: «پسرم! بیا مانند من بخوان و هنر مرا بیاموز.» گفت: «بابا! از فرزند جهان پهلوان تختی، بابک پرسیدم: چرا کشتی‌گیر نشدی؟ تو می‌توانستی قهرمان جهان شوی.» گفت: «اگر قهرمان دنیا هم بشوم ولی نمی‌توانم جای پدرم را بگیرم.» تلخ‌ترین خاطره من زمانی است که از رادیو شنیدم آقا تختی فوت کرده است. همان لحظه نشستم و کلی گریه کردم. تشییع جنازه جهان پهلوان هم هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود. از میدان شوش تا حرم حضرت ‌عبدالعظیم(ع) شهرری جمعیت آمده بود.

احمد مسجدجامعی، عضو شورای اسلامی ‌شهر تهران:
دغدغه نام بلند ایران را داشت

تختی شخصیتی بود که بین همه گروه‌های اجتماعی اعتبار بسیار داشت. نه تنها وقتی هواپیمای او در فرودگاه به زمین می‌نشست هزاران نفر از مردم به استقبالش می‌رفتند بلکه حتی شخصیت‌های ادبی و هنری و اجتماعی با دیدن او به شوق می‌آمدند. شاید به همین دلیل است که برخی خاطره‌های معمول او هم نیاز به بازخوانی دارد. تختی دغدغه نام بلند ایران را داشت که در اندام ورزیده و قد رشید و بازوان توانای او تجلی می‌کرد و پشتوانه مردمی بود که از هر سو به شکل‌های مختلف حقارت بر آنها تحمیل می‌شد. همین دغدغه تختی باعث شد وقتی در یکی از مسابقات نتوانست پاسخگوی انتظار مردم باشد خود را شرمگین یافت. یکی از دوستان تختی می‌گفت او در یکی از آخرین مسابقات جهانی‌اش از کسب مدال قهرمانی بازماند و برای این حادثه بسیار متأسف شد. او احساس می‌کرد از یک سو امید مردم را برنیاورده و از سوی دیگر سن و سال ورزشی او در شرایطی است که فرصت جبران ندارد. به همین دلیل وقتی کاروان ورزشی عزم بازگشت به کشور را داشت راهی بغداد شد و خود را به آستان حضرت ابوالفضل(ع)‌رساند. از زبان همراهان وی درددل تختی با حضرت شنیدنی است: «ای بزرگوار! تو برای آب آوردن برای بچه‌های تشنه، راهی فرات شدی ولی در آنجا دستانت قطع شد، چشمانت آسیب دید، فرق سرت شکافته شد، مشک آب سوراخ شد و آب‌ها به زمین ریخت و نتوانستی آب را به خیمه‌گاه برسانی و خجالت‌زده و ناامید شدی. هر چند به آرزویت نرسیدی و در این کار ناکام ماندی ولی خدا آبرویی ماندگار نصیبت کرد که به هیچ‌کس عطا نکرده بود. اکنون من در کارم ناکام شده‌ام و نتوانسته‌ام امید هموطنانم را برآورده کنم و با دست خالی به کشورم بازمی‌گردم. اکنون آبروی مرا حفظ کن.» همه می‌دانند بعد از آن شکست چه استقبالی از سوی مردم از این پهلوان ملی به عمل آمد و از قضا در سال بعد تختی نخستین طلای المپیک را به ملت ایران هدیه کرد و امروز هم هیچ شهر و دیاری نیست که در آن مدرسه، خیابان یا ورزشگاهی به نام بلند تختی نباشد. جالب است که حتی طرفداران جوان تختی که او را ندیده‌اند خود را ملزم می‌دانند تا مشی و منشی مثل او و مرادش حضرت ابوالفضل‌العباس(ع)، علمدار نستوه پاکی و صداقت و جوانمردی داشته و به حیا و امانت و اخلاق پایبند باشند. نام و آوازه‌اش ماندگار باد.

محمدرضا طالقانی، پیشکسوت کشتی:
مقابل مقام مادر سر خم می‌کرد

۶۰ سال پیش اسم کسی در روزنامه کیهان ورزشی مثل توپ ترکید و عکسش را در حالی که دستش را رو به آسمان گرفته بود انداختند و همین عکس باعث شد تختی در میان مردم محبوب شود. در آن زمان مردم خریدار این سکنات بودند. اگر امروز تختی این کار را می‌کرد او را سیاه‌کار می‌خواندند؛ اما آن روز به خاطر این کار متواضعانه و خدایی‌اش محبوب شد.
تختی بعد از یک فطرت بد ظهور کرد. اکبر خراسانی، پهلوانی بنام ولی خسیس بود و دست‌دهنده نداشت و تختی در تقابل با او قرار گرفت. همین باعث شد که در میان مردم وجهه‌ای مردمی پیدا کند. در هر جای دنیا زمانی از تختی یاد می‌کنند که کسی مظلوم واقع می‌شود. چون روزی به خود تختی اجحاف شد. در کشتی گفتند که او دیگر پیر شده و به روغن‌سوزی افتاده. این اسطوره زمانی به ثبت رسید که حقش را ‌خوردند و مظلوم واقع شد.
حرکات و سکنات این ورزشکار موجب شد که از او الگو ساخته شود. او وقتی بچه‌ها را در کوچه می‌دید سلام می‌کرد. اگر حق کشتی‌گیری را به او نمی‌دادند می‌گفت: باید حقوق همه را بدهید وگرنه من هم حقم را نمی‌خواهم. اگر پای حریفش درد می‌کرد کنار می‌کشید. دست مادرش را می‌بوسید و مقابل مقام مادر سر خم می‌کرد. همه اینها باعث شد که تختی در میان ورزشکاران وجهه متمایزی پیدا کند.

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 20012
منطقه دوازده
سرویس: دولت محله
زمان مخابره: چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵ - ۱۸:۴۲:۰۶
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله