مرور سرگذشت « حسن بیابانی» از بزن بهادری در شهر ری تا شهادت در گیلان غرب

دعا کن غسال ها بدنم را نبینند

دعا کن غسال ها  بدنم را نبینند

عطیه اکبری - از کنار کوچه‌ها و خیابان‌هایی که به نام شهدا مزین شده است می‌گذریم بی‌آنکه بدانیم پشت خیلی از این نام‌های به ظاهر ساده چه قصه‌ها و سرگذشت‌های شنیدنی نهفته است. یکی از این حکایت‌های عجیب قصه زندگی شهید «احمد بیابانی» است.

 از کنار کوچه‌ها و خیابان‌هایی که به نام شهدا مزین شده است می‌گذریم بی‌آنکه بدانیم پشت خیلی از این نام‌های به ظاهر ساده چه قصه‌ها و سرگذشت‌های شنیدنی نهفته است. یکی از این حکایت‌های عجیب قصه زندگی شهید «احمد بیابانی» است. شهیدی که نامش زینت بخش کوچه‌ای در محله «اقدسیه» است. قصه زندگی احمد بسیاری از معادلات ذهنی‌ ما را بر هم می‌زند. خیلی از جوانان که شهید شده‌ و آرام و سر به زیر و اهل نماز و عبادت بودند. این چنین نبود احمد بیابانی را خیلی‌ها به‌عنوان یک جوان که سرش برای دعوا درد می‌کرد می‌شناختند. اما یک جا مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کند و تبدیل می‌شود به رزمنده پر جنب‌وجوش، جسور و شوخ‌طبعی که رزمنده‌ها در جبهه به سرش قسم می‌خوردند. باید از این شهید و قصه زندگی‌اش می‌نوشتیم و خانواده‌اش را پیدا می‌کردیم. کار راحتی نبود. گفتند پدر و مادر شهید بیابانی به رحمت خدا رفته‌اند. ردی از دوستان قدیمی و رفیقان گرمابه و گلستانش پیدا کردیم و با برادرش، «حسن بیابانی» گفت‌وگو کردیم تا از ناگفته‌های احمد برایمان بگوید. خیلی‌ها لقب «حر» را به احمد بیابانی دادند. دوستانش می‌گفتند: «تشییع جنازه شهید احمد بیابانی در شهرری که همه او را به‌عنوان یک جوان نااهل می‌شناختند باشکوه‌ترین تشییع جنازه آن سال‌های ری بود.»

 بزن بهادر بود اما مردم آزار نبود
صدای قهقهه بچه‌های قد و نیم‌قد در کوچه طلای محله اقدسیه می‌پیچید. در میان بچه‌ها صدای احمد از همه بلند‌تر بود. هر چند دقیقه یکبار سکندری به پای یکی از بچه‌ها می‌زد و آنها را نقش بر زمین می‌کرد. دلیل کارش را هم که می‌پرسیدی خنده‌ای می‌کرد و با لحن بچگانه‌اش می‌گفت: «هی می‌گویم درست بازی کنید. گوش نمی‌دهند.» بازیگوشی و بزن بهادری را از همان بچگی داشت و این روحیه تا زمان نوجوانی او که پشت لب‌هایش سبز شد و خیلی بعداز آن یعنی وقتی که جوانی خوش قامت شد در او باقی ماند. حسن بیابانی، برادرش می‌گوید: «احمد با برادرهای دیگرم فرق داشت و روحیه‌اش خاص بود. زیاد
کله شقی می‌کرد و کارهایش عجیب و غریب بود اما احترام عجیبی به پدر و مادرم می‌گذاشت. پدرم کارگر کارخانه یخ بود. ما در قلعه‌ای روبه‌روی همان کارخانه زندگی می‌کردیم. قلعه که خراب شد زمینی خریدیم و خانه‌ای در آن ساختیم.»
«اصغر عسکرزاده» رفیق قدیمی احمد هم خاطرات شنیدنی از او دارد. از روزهای نوجوانی تا روزهای جوانی و مبارزات انقلابی احمد اینطور توضیح می‌دهد: «اهالی محله تصور ذهنی خوبی از احمد نداشتند. خودش هم مقصر بود. ذات خوبی داشت اما سرکش بود. بیشتر دعواهایی که در محله راه می‌انداخت هم برسر ناموس مردم بود. فقط کافی بود در محله جوانی نگاه چپ به ناموس کسی بیندازد. از کوره در می‌رفت و یک دعوای حسابی در محله راه می‌افتاد. ترسی هم از پلیس و کلانتری نداشت. اگر جایی می‌دید که فردی دارد حرف ناحق می‌زند برای گرفتن حق دست به کار می‌شد اما اوضاع را بدتر می‌کرد. چند دعوای جانانه هم در شهرری راه انداخت که هنوز هم قدیمی‌های شهرری آن را خوب به یاد دارند. احمد نمی‌خواست آن اتفاق بیفتد اما یک طایفه برای دعوا با او به میدان آمدند. خلاصه خیلی‌ها او را به‌عنوان یک نااهل می‌شناختند اما این همه آن چیزی نبود که در احمد وجود داشت.»

 همه فکر می‌کردند احمد ساواکی است
عسکرزاده می‌گوید: «من در سه‌راه ورامین مغازه قصابی داشتم. سری ازهم سوا بودیم و قصه رفاقتمان ورد زبان خیلی‌ها بود. بیشتر روزها به من سر می‌زد. آن زمان احمد اوج شر و شوری‌اش بود و هر روز خواسته و ناخواسته یک دعوا در محله راه می‌انداخت. من در آن سال‌ها وارد فعالیت‌های انقلابی شده بودم. یک روز احمد اتفاقی اعلامیه امام(ره) را در مغازه‌ام خواند. موضوع برایش جالب بود. پرسید: این آقای خمینی را چقدر می‌شناسی؟ نامش را از زبان خیلی‌ها شنیده‌ام. آن روز انگار جرقه‌ای در ذهن احمد زده شد و از من خواست او را هم وارد فعالیت‌های انقلابی کنم. من به او اعتماد کردم. نخستین مأموریتی که با هم انجام دادیم سفر به علویجه اصفهان بود. هر وقت یاد آن سفر می‌افتم حسابی می‌خندم. قرار بود آنجا اعلامیه‌ها را پخش کنیم. هنوز ساعت از 12 شب نگذشته بود که سر وکله مأموران ساواک پیدا شد و متوجه حضور ما و نصب اعلامیه‌ها شدند. آن شب احمد حریف ساواکی‌ها شد و با آنکه آنها اسلحه داشتند آنقدر از احمد کتک خوردند که نمی‌توانستند از جایشان بلند شوند. فعالیت انقلابی احمد در شهرری به موازات کله شقی‌هایش ادامه داشت. به همین دلیل کسی او را باور نمی‌کرد و خیلی‌ها فکر می‌کردند احمد ساواکی است.»
 
 احمد بیابانی نقالی می‌کرد
در قهوه‌خانه خیابان 24 متری جای سوزن انداختن نیست. همه گوش تا گوش نشسته‌اند و مشغول قلیان‌ کشیدن هستند که احمد از راه می‌رسد. قهوه‌چی می‌دانست وقتی احمد وارد قهوه‌خانه می‌شود حال و هوای آنجا را حسابی عوض می‌کند و قهوه‌چی را یاد سال‌های دور می‌اندازد. احمد گوشه‌ای می‌نشیند. استکان چای لب سوز را تکان می‌دهد تا چایش خنک شود و هنوز چای اول را نخورده شروع به خواندن می‌کند. قصه رستم و سهراب شاهنامه را بلند بلند می‌خواند. آنقدر شعرهای شاهنامه را زیبا می‌خواند که همه حاضران مات و مبهوت نگاهش می‌کنند. شاید این بار هم در دلشان می‌گویند احمد بزن بهادر را چه به شعرخوانی؟ «محمد اصغر‌زاده» رفیق قدیمی احمد خاطرات نقالی‌های احمد را خوب به یاد دارد و می‌گوید: «احمد دوره دبستان و راهنمایی را که گذرانده بود، دیگر ادامه تحصیل نداد اما علاقه عجیبی به شعر داشت. شعرهای شمس تبریزی را آنقدر زیبا می‌خواند که از شنیدنش سیر نمی‌شدی. بیشتر اشعار حافظ را حفظ بود. حافظه احمد هنوز هم برای من سؤال برانگیز است. هر کجا موضوعی پیش می‌آمد چند بیت شعر با همان مضمون برایمان می‌خواند. اما یک بیت شعر همیشه ورد زبانش بود و من هم علاقه عجیبی به آن پیدا کردم.  هر جا که دیدی سنگی خورد به پای لنگ/ سریست میان یزدان و سنگ و لنگ»

 مگر نااهلان هم به جبهه می‌روند؟
«آن روز گره اخم‌های احمد را با هیچ شوخی نمی‌توانستی باز کنی. انگار همه غم‌های عالم را یکجا در دلش خالی کردند؛ وقتی دست رد به سینه‌اش زدند و گفتند: احمد بیابانی کجا و جبهه کجا؟ مگر نااهلان هم به جبهه می‌روند؟ برو، دیگر هم این طرف‌ها پیدایت نشود وگرنه یک راست روانه زندان می‌شوی. این حرف‌ها پتکی بود که هر دم بر سر احمد کوبیده می‌شد و حالش را دگرگون می‌کرد. مدتی از آغاز جنگ تحمیلی گذشته بود. آن روز احمد برای گرفتن مجوز اعزام به جبهه به کمیته انقلاب اسلامی در چهارراه آرامگاه (مدرس) رفته بود. همین که اعضای کمیته، او را دیده بودند یاد بزن بهادری‌هایش و چند دعوای جانانه‌ای که در شهرری به پا کرده بود افتاده و عذرش را خواسته بودند.» اینها را اصغر عسکرزاده، رفیق گرمابه و گلستانش می‌گوید و ادامه می‌دهد: «دوباره طبع شعرخوانی‌اش گل کرده بود و هر شعر سوزناکی که به ذهنش می‌آمد برایم می‌خواند. ناراحت بود از اینکه چرا باورش نکرده بودند؟ کمی دلداری‌اش دادم و گفتم: آقای محمدی اراکی را یادت هست؟ همان شخصی که چند سال قبل از انقلاب، رهبر بخشی از مبارزات در شهرری بود؛ از او برایت معرفینامه می‌گیرم. فردای آن روز نامه را گرفتیم و این بار با هم به کمیته رفتیم. چشمشان که به احمد افتاد نزدیک بود از کوره در بروند اما نامه را که خواندند با کمال تعجب بالاخره اسم احمد را هم در فهرست اعزامی‌ها به جبهه نوشتند. آن روز من در کمیته گفتم: احمد را بد شناختید. قبل از پیروزی انقلاب وقتی همه‌‌ شما خواب بودید این احمد بیابانی بود که در سرمای نیمه‌شب‌ زمستان اعلامیه‌های امام(ره) را در روستاهای اصفهان پخش می‌کرد و به دست مردم می‌رساند.»

 وقتی احمد از جبهه اخراج شد
هر قدر این در و آن در زدیم نتوانستیم همرزمان احمد بیابانی را در جبهه غرب پیدا کنیم. اما شاید هیچ‌کس به خوبی برادرش، حسن نمی‌توانست از خاطرات آن روزها برایمان روایت کند. حسن بیابانی می‌گوید و ما می‌شنویم. از اخراج احمد از جبهه و ماجرای ماهیگیری‌ها می‌گوید. از عکس یادگاری با رهبر معظم انقلاب در جبهه غرب و قصه رشادت‌های برادرش: «احمد ذات خوبی داشت اما سرش بوی قرمه سبزی می‌داد. اوایل وقتی به جبهه رفته بود همان روحیه بزن بهادری را داشت. یک ماه از رفتنش نگذشته بود که به دلیل دعوا اخراج شد اما فرمانده بعدی منطقه جنگی ریجاب وقتی قصه حضور احمد بیابانی را می‌شنود پیغام می‌فرستد که به او بگویید دوباره برگردد. احمد وقتی بر می‌گردد حسابی تغییر می‌کند و دگرگون می‌شود. نمازهایش ورد زبان همه می‌شود. رزمنده‌ها از او التماس دعا می‌خواهند. البته هنوز همان شیرین‌کاری‌ها را در جبهه دارد. برای آنکه رزمنده‌ها دلی از عزا در بیاورند و یک ناهار مفصل بخورند نارنجک در رودخانه می‌اندازد و کلی ماهی، صید و همه رزمنده‌ها را مهمان ماهی کبابی می‌کند. یک روز رهبر معظم انقلاب که آن زمان رئیس‌جمهور بودند برای سرکشی به منطقه غرب می‌روند؛ احمد یکی از رزمنده‌هایی بود که به دلیل شجاعتش از طرف فرمانده منطقه برای محافظت از ایشان در جبهه انتخاب می‌شود و در همان زمان رزمنده‌ها با ایشان عکس یادگاری می‌گیرند که آن عکس احمد هنوز هم در خانه ما هست و یادگاری او از روزهای دفاع مقدس است. رفقایش در جبهه می‌گفتند: برادرت سر نترسی داشت. گاهی وقت‌ها 48 ساعت نمی‌خوابید اما وقتی فرمانده می‌گفت: چند رزمنده برای شناسایی آماده شوند، احمد دوباره داوطلب می‌شد و می‌گفت: من خسته نیستم.»

خدا حاجتش را داد
«این احمد کجا؟ آن احمد کجا؟ نمی‌دانستم این همه تغییر در یک آدم را چطور و با چه توجیهی باید تفسیر کنم. ریش‌های بلند و موهای‌فر، از او چهره جالبی ساخته بود. چهره‌ای که همه اهالی محله هم با دیدن آن حسابی جا می‌خوردند. حال و هوایش به کلی عوض شده بود. خبر رفتن احمد به جبهه را اهالی محل شنیده بودند. خیلی‌ها با شنیدن این خبر تعجب کرده بودند و شاید در خلوت خنده مرموزی هم گوشه لبانشان نشسته بود. اما احمد بیابانی رزمنده شده بود. گفتم: رفیق! برایم از جبهه بگو؟ چطور می‌گذرد؟ خندید و گفت: آنقدر خوب است که دلم نمی‌آمد برگردم. آن روز با هم به حمام عمومی محله رفتیم. به جای 2تا لنگ از من خواست چند لنگ برایش بیاورم تا همه بدنش را بپوشاند. گفت: نمی‌دانم چرا. اما به دلم افتاده که این حمام، حمام آخر من است. از ته دل حرف می‌زد. طوری که دست و دلم می‌لرزید وقتی نگاهم در نگاهش گره می‌خورد. گفت: برایم دعا کن طوری شهید شوم که چشم غسال به بدنم نیفتد و آبروی رزمنده‌ها را نبرم. آخر تمام بدنش پر از جای چاقوهایی بود که در دعواها به تنش خورده بود. آن روز هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که خدا این‌طور احمد را حاجت روا کند.» اینها را رفیق قدیمی احمد از آخرین دیدارشان می‌گوید و طوری حرف می‌زند که انگار زمان به عقب برگشته و تازه خبر شهادت رفیق گرمابه و گلستانش را شنیده است. اصغر عسکرزاده از شهادت احمد می‌گوید: «زمان زیادی از رفتنش نگذشته بود که خبر شهادتش مثل بمب در محله پیچید. منتظر وداع آخر بودیم اما باخبر شدیم که از آن قد و هیکل هیچ نمانده و تمام بدن احمد در اثر اصابت خمپاره و انفجار سوخته و از بین رفته است. هیچ‌کس چشمش به بدن احمد نیفتاد و خدا حاجت روایش کرده بود. او همراه با «محسن حاجی‌بابا» فرمانده سپاه غرب و یک رزمنده دیگر برای شناسایی به منطقه رفته بودند که ماشینشان بر اثر اصابت خمپاره منفجر می‌شود و هر 3 نفر شهید می‌شوند. گویا یک یادمان هم برای این 3شهید در گیلان‌غرب ساخته‌اند.»


منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 19820
منطقه بیست
سرویس: بچه محل
زمان مخابره: یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۵ - ۱۵:۱۰:۵۳
تلگرام
محله
تهران سما
همشهری آنلاین

چند رسانه ای

راهنمای محله