حاج محمود کاسب خوشنام محله حامی کودکان‌کار است

لباس گرم هدیه حاجی بابا

 لباس گرم هدیه حاجی بابا

سمیه جعفریان - هر کدام از آدم‌ها در زندگی‌ سرگذشتی دارند. ممکن است یکی در یک خانواده ثروت به دنیا بیایید و دیگری مثل حاج «محمود کریمی» کاسب خوشنام میدان بهارستان مجبور شود کلاس پنجم را نیمه کاره رها کند و برخلاف میلش برای تأمین مخارج خانواده پادوی تولیدی لباس شود. او که از نیمه‌کاره رها کردن تحصیلش بسیار ناراحت بود تصمیم می‌گیرد وقتی به جایی رسید به هرنحوی که می‌تواند از کودکان‌کار حمایت کند. حاج محمود با وجود همه سختی‌ها آنچنان با علاقه کار خیاطی را دنبال می‌کند که بعد از مدت کوتاهی سرپرست کارگاه می‌شود و آنقدر شب‌ها با چرخی خیاطی دست دومش که با هزار بدهکاری خریده بود کار می‌کند تا بالاخره می‌تواند با حاصل ۱۵سال کار بی‌وقفه، یک مغازه برای خودش بگیرد. اکنون حاج محمود به جایی که در دوران کودکی می‌خواسته رسیده و حامی کودکان‌کار شده و آنها مثل پدرشان او را دوست دارند.

 مسجدساز خیر و مهربان
کاسب هم‌محله‌ای می‌گوید: «چند سالی گذشت تا توانستم شرایط بهتری را در کار تجربه کنم. تعداد چرخ‌هایم را زیاد کردم. میزان سفارش‌ها بالا رفت. مشتریان از سراسر تهران و بعد ایران بیشتر شد. همه اینها لطف خدا بود. با خدا وعده کرده بودم تلاش‌هایم که به نتیجه برسد من هم برای دیگرانی که اول راه هستند قدمی بردارم. حالا هر ماه بخشی از درآمدم را صرف تهیه جهیزیه تا تأمین اجاره‌های عقب افتاده خانواده‌های نیازمند می‌کنم. حتی با معرفی یکی از دوستان، یک مسجد در شهرستان پاکدشت با نام مسجد و حسینیه معصومین(ع) ساختیم. خیلی وقت‌ها حسابم برای پاس کردن چک‌ها خالی است یا ضرری از بابت پارچه‌ها و تعمیر چرخ‌ها متحمل شده‌ام ولی هیچ‌وقت از پولی که برای امور خیر و کودکان‌کار کنار می‌گذارم کم نمی‌کنم؛ چون اعتقاد قلبی‌ام این است که خدا می‌رساند. در معامله‌ای که با خدا انجام داده‌ام سود فراوان است.» 

267

 از پادویی تا کارآفرینی
حاج محمود همان‌طور که کنار میز برش ایستاده است و با وسواس خاصی لبه‌های پارچه را کنار هم میزان می‌کند تا کار مشتری عقب نماند می‌گوید: «زمانی از 6 صبح تا 11 شب کار می‌کردم چون مطمئن بودم به هدفی که دارم می‌رسم. در طول کار همیشه یاد حرف پدرم می‌افتادم که می‌گفت: آدمی که به کارش علاقه داشته باشد و از طرفی با پشتکار جلو رود مطمئن باشید به موقعیت خوبی در زندگی می‌رسد.» پدرم هم خیاط بود و برای گذران زندگی به سختی کار می‌کرد. ولی هیچ وقت از کار مردم کم نمی‌گذاشت و حتی در اوج تنگدستی به دیگران هم کمک می‌کرد.»

 با دست خالی کمک می‌کردم
حاج محمود پارچه‌های برش خورده را به‌صورت جین‌های 12 رنگ با نواری پلاستیکی جدا می‌کند. می‌گوید: «به بچه‌ها خیلی علاقه دارم. حتی اسم مغازه‌ام را به نام یکی از نوه‌هایم گذاشته‌ام. دوست دارم برای کودکان‌کار کاری انجام دهم. آنها به هزار دلیل غیر‌منطقی مجبور هستند به جای مدرسه در خیابان‌ها برای لقمه‌ای نان التماس من و بقیه را کنند.» 
او می‌افزاید: «روزی که تصمیم گرفتم از هر سفارشی که تحویل مشتری می‌دهم تعدادی را به نیت همین بچه‌ها کنار بگذارم تا هم به آنها کمک شود و هم برکت در زندگی‌ام جاری شود یک بسته 12تایی لباس به کودکان اهدا کردم که اکنون با همیاری دوستان، این هدیه به 20بسته رسیده است.»


علی بنیادی
نان حلال‌خوری سعادت است
حاج محمود برای همه ما الگوست. صبح‌ها زودتر از کارگران می‌آید و آخر شب‌ها آخرین نفری است که از تولیدی بیرون می‌رود. دست به خیر است؛ آنقدر که برای هر کسی در پاساژ مشکلی پیش بیاید تا آنجا که توانش برسد پا پیش می‌گذارد. مسجد ساخته، جهیزیه بسیاری از زوج‌ها را تهیه کرده است و دست خیلی از جوانان را در کار خیاطی گرفته است. به کودکان‌کار هم کمک می‌کند. گاهی بیشتر از آنکه سرش در حساب و کتاب تولیدی باشد به جمع کردن لباس و پول برای زندگی و تحصیل این بچه‌ها مشغول است. در مناسبت‌هایی مانند شب‌عید مغازه به مغازه در محله بهارستان و اطراف می‌چرخد تا دیگران را هم در کار خیر شریک کند.»

نعمت کریمی
حافظ آبروی کالای ایرانی
حاج محمود حساب و کتابش درست است و جنس‌هایش را با قیمت مناسب و کیفیت عالی عرضه می‌کند. یکبار یکسری از کارها برش خوبی نخورد طوری که بعد از دوخت قدری مچ آستین‌ها تنگ می‌شد. حاجی آنها را کلاً کنار گذاشت. چون معتقد است که کالای ایرانی آبرو دارد.»

دستفروش
با سواد باش!

«حسن. م» پسر بچه لنگ فروش چهارراه مخبرالدوله است که در یکی از روزهای سرد اسفند سال 1387 با حاج محمود آشنا شده است. او درباره این کاسب دست به خیر می‌گوید: «نخستین باری که با حاجی آشنا شدم پشت همین چراغ قرمز بود. مرا صدا کرد. اول فکر کردم مأمور است؛ می‌خواستم فرار کنم. ولی دیدم چند لباس نو در دست دارد و می‌خواهد آنها را به من بدهد. وقتی لباس‌ها را به من می‌داد گفت: من درس نخواندم اما تو هر جوری شده درس بخوان. حتی اگر دستفروش هم باشی بهتر است که دستفروش باسوادی باشی تا موفق‌تر شوی. چند روز گذشت باز حاجی با کلی لباس آمد و با هم سراغ دوستانم رفتیم. به آنها هم لباس نو داد. خلاصه اینکه از چند سال پیش حاجی همان بابایی است که به جای نان و آب به ما بچه‌ها لباس می‌دهد. گاهی هم برای ما مواد غذایی تهیه می‌کند. خدا خیرش بدهد.»

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 19708
منطقه دوازده
سرویس: بچه محل
زمان مخابره: شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵ - ۰۵:۴۹:۲۸
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله