آرایشگر خیّر محله با همکاری شهرداری دست به قیچی شده است

صـفـای روی کارتن‌خواب‌ها

صـفـای روی کارتن‌خواب‌ها

علی جواهری- برای افرادی که در سرمای استخوان سوز پاییز زمستانی امسال شب‌ها را در گوشه خیابان به صبح می‌رسانند بیش از پتو و غذاهای گرم نهادهای حمایتی، محبت همشهری‌ها مایه دلگرمی است. حرکت‌های خودجوش مردم طی روزهای گذشته در حمایت از بی‌خانمان‌ها، گرمای امید را در دل آنها روشن کرده است. یکی از افرادی که داوطلبانه وارد این میدان نوع‌دوستی شده «سامان حمیدی» آرایشگر جوان محله راه‌آهن است. او با همکاری اداره مشارکت‌های شهرداری منطقه با ابزار کارش در یکی از مراکز تجمع کارتن‌خواب‌ها حاضر شد و با اصلاح سر و صورتشان، حال و هوای آنها را عوض کرد.

همین‌قدر از دستم بر می‌آید

در پایانه معین، جایی که بوستان و کوچه‌پسکوچه‌های اطرافش محل تجمع و خواب افراد بی‌خانمان است ایستاده‌ایم. هر شب از همین‌جا می‌توان جمع کارتن‌خواب‌هایی را که در بوستان دور آتش جمع شده و بی‌توجه به جریان زندگی و‌‌‌ تردد شهروندان به استعمال مواد مشغولند! مشاهده کرد. در این محدوده، جلوی مغازه‌ها، گوشه خیابان، کنج دیوار پسکوچه‌ها، هر جا چشم بگردانی، قامت مچاله شده یک همنوع را می‌بینی که در یک چهاردیواری کارتنی پناه گرفته است. تا خورشید گرمای خود را بگستراند و رفت‌وآمد مردم و صدای بوق اتوبوس‌ها خواب را از سر بی‌خانمان‌ها بپراند آقا سامان بساط کارش را کنار یک دیوار پهن می‌کند؛ شانه و قیچی و ماشین مو زن را از کیفش بیرون می‌آورد و روی صندلی می‌گذارد و در همان حال می‌گوید: «آنقدر پولدار نیستم که برای بی‌خانمان‌ها خانه بسازم. شرایط تهیه هدیه هم ندارم که خوشحالشان کنم. اما فکر کردم با استفاده از هنر و حرفه‌ام می‌توانم به این عزیزان خدمت کنم. هر بار که می‌خواستم به این افراد نزدیک شوم، با آنها صحبت و موضوع را مطرح کنم، رفتار مناسبی نشان نمی‌دادند. بعضی‌هایشان هم فکر می‌کردند مأمور هستم. این‌طور بود که به پیشنهاد یکی از دوستانم موضوع را با واحد مشارکت‌های شهرداری منطقه مطرح کردم که با استقبال روبه‌رو شد.» آرایشگر جوان محله می‌افزاید: «شاید این کار برای بعضی‌ها عجیب باشد. اما من با علاقه داوطلب انجام این کار برای همنوعانم شدم. انسانیت با این چیزهاست که معنا پیدا می‌کند. من معتقدم حتی این کار به کاسبی‌ام هم برکت می‌دهد.» سامان طوری با وسواس وسایلش را مرتب می‌کند که انگار منتظر مشتریان ویژه‌ای است.

6 ماه است حمام نرفته ام!

کارشناسان شهرداری، امروز همکار آقا سامان هستند و قرار است برایش مشتری جمع کنند. همراه آنها به طرف بوستان می‌رویم. گروهی از کارتن‌خواب‌ها دور آتش جمع شده‌اند و بی‌توجه به آنچه اطرافشان می‌گذرد در حال مصرف مواد هستند. با دیدن ما دست و پایشان را گم می‌کنند. اما کارشناس به روی خود نمی‌آورد و به طرف مرد میانسالی می‌رود که چهره‌ای ژولیده دارد. مرد با خیال اینکه مأمور هستیم از جا می‌پرد و می‌گوید: «من مواد ندارم...» برخلاف تصورش، کارشناس شهرداری دستش را جلو می‌برد تا با او دست بدهد. مرد معتاد هم با‌‌‌ تردید دستش را جلو می‌آورد. «محمود سپایانی» کارشناس حمایت‌های اجتماعی شهرداری منطقه می‌گوید: «آمده‌ایم برای کمک. پدر جان! دوست‌داری موی سرت را اصلاح کنی؟‌» مرد با تعجب می‌گوید: «چه کسی می‌خواهد به ما عقب مانده‌ها کمک کند؟! چرا نمی‌خواهم؟ 6ماه است حمام نرفته‌ام! ‌» با نخستین مشتری آقا سامان همقدم می‌شویم. مرد کارتن‌خواب که انگار انتظار نداشته با یک آرایشگر واقعی و بساطش روبه‌رو شود با دیدن سامان می‌گوید: «خیلی مردی! بارها به آرایشگاه رفته و پول هم داده‌ام ولی مرا از مغازه بیرون انداخته اند! ‌» آرایشگر باصفای هم‌محله‌ای با مهربانی و لبخند به او اشاره می‌کند که روی صندلی بنشیند و می‌گوید: «من با دیگران‌کاری ندارم. از این به بعد هر چند وقت یکبار اینجا می‌آیم که کار اصلاح سر و صورتتان را رایگان انجام دهم.»

ما هم سری داشتیم و سامانی

همراه کارشناس شهرداری برای پیدا کردن کارتن‌خواب‌ها به یکی از کوچه‌های اطراف پایانه می‌رویم. به پایانه که برمی‌گردیم دور آرایشگر شلوغ شده است. مرد میانسالی که چراغ اول این آرایشگاه سیار را روشن کرده بود حالا با ظاهری مرتب کنار آقا سامان ایستاده؛ دوستانش را هم مطلع کرده است. آرایشگر خیر هم‌محله‌ای در حین کار با حوصله به سرگذشت مشتریانش و اتفاقات زندگی‌شان گوش می‌دهد. مرد جوان لاغراندامی که قیچی سامان دارد به موهایش سر و سامان می‌دهد آهی می‌کشد و می‌گوید: «ای کاش خانواده خودمان هم مثل شما به فکر ما بودند. البته خیلی آنها را اذیت کردیم. شاید حال و روز امروزمان چوب کارهایی باشد که انجام داده‌ایم. زمانی ماشینم 200میلیون تومان قیمت داشت. یک روز در میان آرایشگر به خانه‌ام می‌آمد و موهایم را مرتب می‌کرد. آن زمان کارم قمار بود و حال و روز قمارباز هم معلوم است دیگر. در همان دورهمی‌ها معتاد شدم. آن زمان پول داشتم و هیچ چیز برایم مهم نبود. ولی الان باید برای یک نخود مواد به موادفروش التماس کنم.»  غافلگیرکننده‌ترین اتفاق برای آرایشگر خیّر هم‌محله‌ای مواجهه‌اش با یک همکار است. مرد تکیده که روی صندلی جاگیر می‌شود، می‌گوید: «زمانی در همین خیابان کارگر شمالی مغازه آرایشگری داشتم. نشست و برخاست با دوستانی که فقط دنبال خوشگذرانی بودند باعث شد همه چیزم را از دست بدهم. به دستانم نگاه کنید؛ به خاطر مواد انگشت‌هایی را که زمانی با آنها قیچی در دست می‌گرفتم قطع کردند. خیلی با آن دوران فاصله دارم. مدتی است ترک کرده‌ام ولی خانواده‌ام مرا نمی‌پذیرند؛ چون هر بلایی که فکر کنید سرشان آورده‌ام.» تعداد مراجعه‌کننده‌ها که زیاد می‌شود سامان با ذوق می‌گوید: «تا به حال همزمان این‌قدر مشتری نداشته‌ام. خیلی خوشحالم که بالاخره توانستم‌کاری برای این عزیزان انجام دهم. سعی می‌کنم هر هفته اینجا بیایم و در خدمتشان باشم.»

بی‌خانمان محله راه‌آهن:

 گرمخانه بهداشت بیشتری  نیاز دارد

روایت اول

مأمور خرید‌‌‌ تریاک

سر درد دلش باز شده و برایمان این‌طور از سرگذشتش می‌گوید: «اصلیتمان به یکی از روستاهای خلخال برمی‌گردد. پدرم که معلم آموزش و پرورش بود وقتی 10ساله بودم به رحمت خدا رفت. مادرم آدم بی‌سوادی بود. با اینکه حقوق پدرم را می‌گرفت با یک راننده کامیون ازدواج کرد که‌‌‌ تریاکی بود. از آن به بعد شوهر مادرم مرا مجبور می‌کرد برایش‌‌‌ تریاک بخرم. چون کم‌سن وسال بودم و مأمورها‌ کاری با من نداشتند راحت جنس به دستش می‌رسید. آن روزهای برفی که من و مادرم را برای خرید‌‌‌ تریاک به ده بالایی می‌فرستاد فراموش نمی‌کنم.»

زندگی از دست رفت

اشک از چشمانش جاری می‌شود اما در همان حال می‌گوید: «بگذارید سرگذشتم درس عبرتی باشد برای دیگران.» و می‌افزاید: «بعد از مدتی که کارم خرید مواد بود مقدار کمی از آن‌‌‌ تریاک را خوردم. حال و هوایم عوض شد و به قولی گویی به فضا رفتم. بعد از آن هم چندبار دیگر به موادی که می‌خریدم ناخنک زدم. یکبار به شوهر مادرم گفتم: من کمی از موادت را برمی‌دارم و می‌خورم. او هم به جای اینکه دعوایم کند گفت: پس حالا بنشین با هم بکشیم! دوران کودکی گذشت و وقتی چشم باز کردم دیدم مادرم هم کنارمان پای بساط است. دیگر سنم بالا رفته بود. یکبار که برای تهیه مواد رفته بودم کاملاً مشخص بود که خودم هم مصرف‌کننده هستم. دستگیر شدم و 3سال زندان برایم بریدند. آن سال‌ها گذشت؛ بعد از آزادی، ازدواج کردم. خدا یک دختر به من داد. ولی چند ماهی از تولدش نگذشته بود که دوباره برای مواد زندانی شدم؛ این بار 2سال. بعد از یک سال، برای مرخصی بیرون آمده بودم که برای حمل مقداری کراک دوباره 3سال برایم حبس بریدند. همسرم طلاق گرفت و رفت. حالا دخترم با خواهرم زندگی می‌کند. مدتی است که ترک کرده‌ام ولی دیگر دخترم نمی‌خواهد مرا ببیند و مجبورم در خیابان روز را شب کنم.» گشت نیروی انتظامی را که از دور می‌بیند حرف‌هایش را نیمه‌تمام می‌گذارد و فرار را برقرار ترجیح می‌دهد.

دو روایت از یک معضل
چــرا گرمخانه نمی‌رویم؟

با زندگی 2بی‌خانمان منطقه همراه شده‌ایم که زندگی در خیابان سرد را به قبول کمک نهادهای حمایتی ترجیح می‌دهند

روایت دوم

بی خانمان خیابان انقلاب:
راه دور و دراز است

 عکسش در روزهای سرد یکی، دو ماه اخیر بارها در فضای مجازی دست به دست شده است. او سال‌هاست زیر سقف خیابان زندگی می‌کند. 30، 40 سال قبل از رشت به تهران آمد و ماندگار شد. با سرمایه‌ای که داشت شراکتی یک آبمیوه‌فروشی راه انداخت. همه چیز خوب بود تا روزی که ماشینی در تاریکی شب به او زد و فرار کرد. در نتیجه این اتفاق یک پایش را از دست داد و سهم مغازه‌اش را هم برای هزینه‌های درمان و پرداخت قرض‌هایش به شریکش فروخت و تبدیل شد به یک فرد بی‌خانمان بی‌پناه.

گرمخانه رفتن پا می‌خواهد

«وقتی فهمیدم دیابت دارم که پاهایم در اثر جراحت‌های آن تصادف سیاه شد. باورم نمی‌شد؛ یک پایم را از بالای زانو قطع کردند تا عفونت به دیگر بخش‌های بدنم سرایت نکند. به نظرم می‌توانستند از پایین‌تر قطع کنند که من این‌قدر سختی نکشم.» او با بیان این مطلب توضیح می‌دهد: «مدت زیادی بیمار بودم و عملاً از کار افتاده شدم. من که زمانی ورزشکار پرورش اندام و برای خودم کسی بودم به اینجا رسیدم که دوستانم پول روی هم گذاشتند و برایم ویلچر خریدند. رسم روزگار همین است؛ یک روز آدم را بلند می‌کند و روز دیگر بر زمین می‌کوبد. ولی آدم باید محکم باشد.» باورش سخت است که او در تمام این سال‌ها در خیابان زندگی کرده. می‌گوید که در این سال‌ها با تمام کاسبان محدوده خیابان‌های وصال و انقلاب دوست شده است و بسیاری از شب‌های سرد زمستان را مهمان مغازه‌های آنهاست. وقتی می‌پرسیم: «چرا به گرمخانه نمی‌روی؟» در جواب می‌گوید: «گرمخانه رفتن پا می‌خواهد که من ندارم. گرمخانه دور است و رفتن به آنجا با تاکسی و اتوبوس هم برایم هزینه‌بردار است. از همه مهم‌تر اینکه گرمخانه  فضای صمیمانه ای ندارد و نمی‌توانم آنجا دوام بیاورم. من به زندگی در خیابان عادت کرده‌ام. هروقت به بیمارستان یا شهرستان می‌روم دوباره به همین‌جا برمی‌گردم.»

می‌خواهم یک وانت بخرم

«مدت‌ها در خانه یکی اقوام در شمال زندگی می‌کردم ولی نمی‌توانستم بیکار باشم چون هزینه‌های دیابت بالاست. پس به تهران برگشتم تا کار کنم. نخستین بار یک خانم خیر تعداد زیادی خودکار به من داد تا بفروشم و کاسبی کنم. من هم این کار را ادامه دادم. روزی 20هزار تومان درآمد دارم که بیشترش خرج درمان دیابت می‌شود. با مابقی غذا می‌خرم و بخشی را هم پس‌انداز می‌کنم. تصمیم دارم یک وانت بخرم و رویش کار کنم. شکر خدا تا به حال 3میلیون تومان جمع کرده‌ام. من اهل گدایی نیستم چون اگر بودم خودکار نمی‌فروختم. اگر کسی باشد که قسطی به من ماشین بفروشد خیلی خوب است. من هم خرد خرد پولش را برمی‌گردانم و کارم رونق پیدا می‌کند و از بی‌سرپناهی نجات پیدا می‌کنم.»

«مجتبی شاکری» عضو کمیسیون فرهنگی شورای اسلامی ‌شهر تهران
در بازگرداندن کارتن‌خواب‌ها به جامعه موفق نبوده ایم

شهرداری باید معتادان و کارتن‌خواب‌ها را از شهر تهران جمع‌آوری کند اما اینکه بعد از جمع‌آوری این افراد چه برنامه‌ای باید وجود داشته باشد از نکاتی است که در شهرداری، بهزیستی و قوه قضاییه مطرح است. افراد معتاد و کارتن‌خواب بعد از جمع آوری و استقرار در یک مکان ایمن، نیازمند رسیدگی و حل مشکلات ترک اعتیاد، اشتغال، مسکن و معیشت‌شان هستند اما تا امروز با یک چرخه ناکارآمد در این زمینه مواجه بوده‌ایم که این مشکل باید سریع‌تر حل شود. شاید ما در جمع کردن این افراد از شهر موفق باشیم اما در بازگرداندن آنها به زندگی و خانواده‌هایشان خیلی موفق عمل نکرده‌ایم. البته شهرداری به تنهایی نمی‌تواند این مشکلات را برطرف کند. برای حل بخشی از این مشکلات، قرارگاه آسیب‌های اجتماعی تشکیل شده که مسئولیت آن هم با وزیر کشور است و ایشان باید پاسخگوی مبارزه با این آسیب‌ها باشد.

«رسول نجفیان»
کارتن‌خواب‌های بیمار را درمان کنیم

«رسول نجفیان» از جمله هنرمندانی است که عملاً همدلی‌اش را با افراد بی‌خانمان شهر نشان داده است. این بازیگر و کارگردان تئاتر و تلویزیون یک بار در ایام محرم برای کارتن‌خواب‌ها مداحی کرد. نجفیان اعتقاد دارد که بسیاری از کارتن‌خواب‌ها نیاز به درمان دارند. وی می‌گوید: «کارتن‌خوابی پدیده تلخی است که به دلایل گوناگونی مانند اعتیاد، بیکاری و مشکلات خانوادگی به وجود می‌آید و تبدیل به یک معضل اجتماعی می‌شود. حتی خبرهایی درباره فوت بعضی از این افراد در خیابان به دلیل شدت سرما داشتیم که واقعاً ناراحت‌کننده است. خوشبختانه راه‌اندازی گرمخانه‌ها کمک زیادی به افراد بی‌خانمان کرده است اما بسیاری از این کارتن‌خواب‌ها به دلیل بیماری و بعضی مشکلات از مراجعه به گرمخانه خودداری می‌کنند. این افراد نیاز به درمان و حمایت دارند. تا آنجا که من دیده‌ام مردم و شهرداری وظایفشان را برای کمک به افراد بی‌خانمان انجام می‌دهند اما یک بخش مهم از این فرایند، کمک این افراد به خودشان است. آنها خودشان هم باید بخواهند و تلاش کنند تا بتوانند با کمک دیگران از این وضع رها شوند.»

منبع:‌ همشهری محله

 

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله