مروری بر زندگی آیت‌الله ‌شیخ میرزا احمد سیبویه که در خیابان گرگان زندگی می کرد

شیخ فارغ از دنیا

شیخ فارغ از دنیا

جدش از یزد با سید محمد کاظم طباطبایی یزدی، نویسنده کتاب «عروه‌الوثقی» با هم به عراق عزیمت و کربلا را برای سکونت اختیار کردند. پدر آیت‌الله ‌میرزا احمد سیبویه، آیت‌الله ‌علی اکبر، از بزرگان و علمای تشییع در کربلا بود. نقل شده است که او در خانه اجاره‌ای و فرسوده زندگی می‌کرد؛ آنقدر فرسوده که مرحوم آیت‌الله ‌میرزااحمد سیبویه درباره آن گفته است: «از ترس ریزش، آیت‌الکرسی می‌خواندیم و فوت می‌کردیم تا سقف روی سرمان نریزد و بعد می‌خوابیدیم.» شیخ میرزا احمد سیبویه، نیز سال ۱۲۹۵ در کربلا متولد شد. او پس از خواندن دروس مقدماتی و ادبیات، سطوح را نزد پدر و عمویش مرحوم حاج شیخ محمد‌علی سیبویه، از علمای کربلا فرا گرفت و سطوح نهایی و خارج فقه را از مرحوم علامه فقیه و حاج شیخ یوسف بیارجمندی شاهرودی و برخی دیگر از علما آموخت.

سمیرا مرکدی/ در کربلا دور صحن اتاق‌هایی بود. خاندان سیبویه نیز همانجا حجره خانوادگی داشتند و مردم برای سؤال‌ها و امور به آنجا مراجعه می‌کردند. پس از رحلت آیت‌الله ‌محمدعلی سیبویه، عموی آیت‌الله ‌شیخ احمد سیبویه نیز حضرت امام(ره) برای تسلیت به همین حجره مراجعه کردند. آیت‌الله میرزااحمد سیبویه دارای حالات عرفانی بسیار بود و ماجرای مشهوری درباره ملاقات وی با امام زمان(عج) در عرفات نقل شده است. او پس از عموی خود قریب به 40 سال امام جماعت حرم حضرت ابوالفضل(ع) و استاد حوزه علمیه نجف بود. 

بر اثر شیوع بیماری حصبه، به همراه پدر بزرگ، پدر و مادر، دچار این بیماری می‌شوند و پدر و مادر همزمان در یک روز از دنیا می‌روند. این‌طور نقل شده که پدرشان یک هفته قبل از فوت و پیش از اینکه به این بیماری مبتلا شود، گفته بود که من و والده از دنیا می‌رویم و احمد آقا زنده می‌ماند. همان هم شد و میرزا احمد زمانی که در بستر بیماری بود، پدر و مادر و پدربزرگ را از دست می‌دهد ولی این موضوع را به او اطلاع نمی‌دهند. پزشکان از میرزا احمد هم قطع امید کرده بودند و این موضوع را به همسرش گفته بودند ولی یک شب در بستر بیماری خواب می‌بیند که پدر بالای سر ایشان در حرم حضرت امام حسین(ع) ایستاده و شفای او را‌ طلب می‌کند. از آن پس، حالش رو به بهبودی می‌رود و از آن به بعد خود را غلام آزاد شده امام حسین(ع) معرفی می‌کند. 

ازدواج و فرزندان

زمان جوانی چند بار برای زیارت حرم امام رضا(ع) از کربلا به مشهد می‌آیند. وی در این‌باره گفته است: «همراه آقا عمویم سیبویه و چند نفر مجتهد و چند تن از رفقا با اتومبیل از کربلا به قم آمدیم و از آنجا به زیارت حضرت امام رضا(ع) مشرف شدیم. مرحوم شیخ عبدالکریم حائری هم تشریف داشتند. روزی که از قم خواستیم خارج شویم رو به حرم حضرت فاطمه معصومه (س) توی دلم گفتم: بی بی‌جان مسئله ازدواج را خودتان درست بفرمایید. پس از بازگشت از سفر، به کاظمین که رسیدیم باب ازدواج باز شد.» سال 1312 ازدواج کرد. صاحب 15 فرزند شد که 11 فرزند در قید حیات ماندند. زمانی که در کربلا بودند بیماری‌ای می‌آید که خیلی‌ها چشمشان را از دست می‌دهند. همسر شیخ نیز بر اثر آن بیماری از دو چشم نابینا می‌شود ولی پس از مداوا، نیمی از بینایی یک چشم‌شان بر می‌گردد که پس از فوت دختر بزرگ‌شان بر اثر آتش‌سوزی، آنقدر اشک می‌ریزد که نابینا می‌شود. 

همسر با وفا

شیخ احمد سیبویه نزدیک به 3 دهه بهترین دوست همسر نابینا می‌شود و بیش از 60 سال این زندگی مشترک به طول می‌انجامد. آیت‌الله ‌در پاسخ به این سؤال که چرا همسر دیگری اختیار نکرده این‌طور پاسخ داده بود: «همسرم تا چشم داشتند و سالم بودند نسبت به ما هیچ کوتاهی نکردند. من 3 بار به مرض سخت دچار شدم که ایشان پرستاری‌ام کردند. از پول خودشان خورد و خوراک را تأمین و پخت‌و‌پز می‌کردند تا زودتر خوب شوم. حتی با اینکه چشم‌شان را از دست داده بودند اما باز هم وقتی بیمار بودم مرا پرستاری می‌کردند و برایم آب سیب می‌گرفتند. همسرم خیلی نسبت به من مهربان بودند و اگر ایشان نبودند شاید من زنده نمی‌ماندم. دیدم خلاف انصاف است که من حالا ترکشان کنم و برای همین پرستاری‌شان کردم. از خدا ممنونم که توفیق این پرستاری را به من داد.» این مرد که الگوی معرفت و وفاداری است نقش همسرش را در تربیت فرزندان بسیار مهم می‌داند و از همسر و فرزندان خود به‌عنوان نعمات خدا یاد کرده است. 

حضور در محله گرگان

آیت‌الله سیبویه از علمای ساده‌زیست بود که پس از ورود به ایران، سال‌ها در منزلی در خیابان گرگان تهران زندگی می‌کرد. او که 40 سال سمت امام جماعت حرم حضرت ابوالفضل(ع) را به عهده داشت، پس از ورود به ایران در محله گرگان، امام جماعت حسینیه شهرستانکی‌ها شد. در ایام محرم چاووشی‌خوانی می‌کرد؛ از منبر پایین می‌آمد، عمامه از سرش بر می‌داشت، میان جمعیت راه می‌رفت و روضه‌خوانی می‌کرد. او به این نوع روضه‌خوانی علاقه بسیاری داشت. احترام او به سادات زبانزد عام و خاص بود. امکان نداشت با ورود سیدی به مسجد از بالای منبر پایین نیاید و دیگران را به قیام در برابر او دعوت نکند. 
ایشان از جوانی از علمای زمان خود و در قید حیات اجازه داشتند در امور حسبیه ورود پیدا کنند که دست خط یکایک آنها موجود است. این به دلیل تقوای ایشان بود و هر آنچه خدا به او می‌داد در راه خدا انفاق می‌کرد. 

 

خروج از عراق

دهه 50، رژیم بعث برخی از علمای شیعه را که جایگاه ویژه‌ای داشتند مجبور می‌کرد عراق را ترک کنند و یکی از آنها خاندان سیبویه بود. آن رژیم دو بار تصمیم گرفت این خاندان را از عراق خارج کند. به گفته محمد سیبویه، فرزند آیت‌الله ‌شیخ میرزا احمد سیبویه، یکبار آیت‌الله ‌به مدت 2 هفته به زندان بعث منتقل شد که در پی آن مردم در شهرهایی از عراق سر و صدا به پا کردند. ایشان را لب مرز آوردند تا به ایران تحویل دهند اما به دلیل مشکلاتی که برای این کار پیش آمد مجدداً به عراق برگشتند. مردم از این موضوع بسیار خوشحال شده بودند و برایشان گوسفند قربانی کردند. 
بار دوم وقتی بود که امام(ره) از نجف تبعید شدند و از خاندان سیبویه هم خواسته شد به ایران برگردند. تمام خاندان با زن و فرزند با کامیون در 15 کیلومتری مرز ایران رها شدند و پای پیاده از کوهستان و تپه خود را به مرزهای ایران رساندند. محمد سیبویه در این‌باره نیز می‌گوید: «آن زمان حتی استاندار کربلا برای این کار عذرخواهی کرد ولی گفت دستور از بالاست و مجبوریم اجرا کنیم.» 
صفیه سیبویه، دختر بزرگ مرحوم سیبویه نیز هنوز آن روز را به یاد دارد و به همشهری محله می‌گوید: «انگار هرچه راه می‌رفتیم به مرز ایران نمی‌رسیدیم. غذا هم نبود و آنهایی که طفل شیرخوار داشتند به سفارش پدرم، گیاهانی را از زمین جدا می‌کردند و می‌خوردند تا شیر برای فرزندشان داشته باشند.»

 

برکت محله

حضور آیت‌الله ‌میرزا احمد سیبویه در محله برکت شد. او آنچه سال‌ها آموخته بود را در عمل به اجرا گذاشت و همین سبب شده بود تا در محله همه اقشار و پیروان همه ادیان او را به‌عنوان پدر روحانی بشناسند. او وقت نماز از خانه که خارج می‌شد در طول مسیر به کوچک و بزرگ و فقیر و غنی سلام می‌کرد. گره از کار بسیاری از مردم باز کرد و حتی از شهرستان‌های مختلف نیز برای دیدار یا‌ طلب کمک به منزل او در میدان شهید نامجو مراجعه می‌کردند. آنهایی که پای منبر استاد می‌نشستند به شدت تحت تأثیر این مرد روحانی بزرگ قرار گرفته‌اند و بسیاری از علما در هنگام بیماری و گرفتاری از ایشان طلب دعا می‌کردند. 
وی که از نوجوانی به شعر و ادبیات علاقه وافری داشت، بسیاری از نصایح را با شعر و نثر بیان می‌کرد و در وصف بسیاری از بزرگان نیز شعر سروده است. این ذوق آیت‌الله ‌از پاسخ به نامه رزمندگان در جبهه‌ها تا پاسخ نامه فرزندانش دیده می‌شود. نامه‌هایی که تمام آنها را با قلم و دوات به رشته 
تحریر درمی‌آورد. 

 

وداع تلخ اهالی

آیت‌الله ‌میرزا احمد سیبویه در اواخر عمر از بیماری سرطان خون رنج می‌برد، و در روز شنبه پنجم آذر 1384 در 89 سالگی در بیمارستان ساسان به دیدار حق شتافت. وقتی از دنیا رفت یک سانتیمتر زمین و خانه به نامش نبود و همان‌طور که آرزو داشت، در جیبش یک سکه هم پیدا نشد. در مراسم تشییع پیکر ایشان از هر قشری آمده بودند ابرمردی که هیچ علاقه‌ای به مادیات دنیایی نداشت و چنین 
گفته بود: 
آنانکه ره علم و عمل کوشیدند
چشم از همه لذت جهان پوشیدند 
و به نقل از شاعر نیز این بیت را تکرار می‌کرد: 
گر تو می‌خواهی شوی مرد خدا
خویش را از قید دنیا کن رها
نیست دنیا در حقیقت جز پلی
در پلی کی خانه سازد عاقلی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

میرزا احمد سیبویه از دیدگاه روحانیون و علما

حقیقتا مرد خدا بود

مژگان مهرابی /  عالم بود. عالمی که همه چیز را می‌دانست اما تسلطش به علم حدیث جای تعجب داشت. انگار سینه‌اش به مخزن بزرگی متصل بود که تمامی نداشت. بالای منبر برای هر موضوعی چندین حدیث می‌گفت. احادیث ناب که حتی فضلا و علما هم متحیر که این حدیث از کجاست که تا به حال نشنیده‌اند. او در نگاه علما، دانشمندی مخلص بود که همتا نداشت. تا جایی که یکی از علما او را به عصای موسی تشبیه کرده بود که در ظاهر آرام و به وقت اضطرار اقتدارش را نشان می‌دهد. میرزا احمد سیبویه عالمی است که شاید مانند او را کمتر دیده‌ایم. مردی که تا همین چند سال پیش در همسایگی ما و در فاصله چند قدمی‌مان زندگی می‌کرد و ما غافل از اینکه چنین گنجی در محله‌مان داریم. این روزها جایش خالی است و برای تسکین دلمان گزارشی تهیه کردیم که به واسطه آن یادی از این عالم ربانی کرده باشیم. سراغ شیخ «حجت ویسی» که ارتباط تنگاتنگی با میرزا احمد داشته می‌رویم و با او گفت‌وگو می‌کنیم.  

حسن خلقش زبانزد بود
«حجت ویسی» روحانی پر مشغله‌ای است، برای تدریس مرتب بین تهران و قم‌‌‌‌ تردد می‌کند. کلاس‌های درس او هم چون استادش میرزا احمد پرمخاطب است. هر آنچه از همنشینی با آیت‌الله ‌سیبویه یادگرفته به دیگران می‌آموزد. می‌گوید بیشتر از آنکه شاگردش باشد، دوست و همراهش بوده است. ماجرای دوستی این استاد و شاگرد به سال‌ها پیش برمی‌گردد. زمانی که ویسی درس طلبگی را شروع کرده است. او آیت‌الله ‌سیبویه را در مجلس روضه‌ای می‌بیند و دلش در گرو مهر استاد قرار می‌گیرد. این روحانی آذری زبان از میرزا احمد دعوت می‌کند تا چند دهه در تبریز روضه‌خوانی کند و همین باب آشنایی آنها می‌شود. صمیمیت این طلبه جوان با استادش تا جایی پیش می‌رود که او را آقاجان خطاب می‌کند. شیخ حجت ویسی تعریف می‌کند: «اغلب سفرهای تبلیغی را با آقاجان می‌رفتم. حسن خلقش زبانزد عام و خاص بود. به گونه‌ای با مردم رفتار می‌کرد که‌گویی عضوی از خانواده او هستند. برایشان وقت می‌گذاشت. پای صحبتشان می‌نشست. اگر مشکلی داشتند رسیدگی می‌کرد. بی‌توجه از کنار مردم رد نمی‌شد. یادم می‌آید یک شب باران تندی می‌بارید. مردی به او نزدیک شد و گفت که فرزندم تازه به دنیا آمده و دوست دارم شما در گوشش اذان و اقامه بخوانید. خیلی استقبال کرد.»

شبیه آدم‌های خوب هستم!
«او در محله‌ای اقلیت‌نشین ساکن بود و بی‌توجه به این موضوع سیره عملی خودش را اجرا می‌کرد. وقتی برای نماز به حسینیه می‌رفت در بین راه با اهالی خوش‌وبش می‌کرد. حالشان را می‌پرسید. حتی آنهایی که ظاهر مذهبی نداشتند هم از محبت پدرانه او محروم نمی‌شدند. آقاجان تمثال خدا بود چراکه هر کس او را می‌دید به یاد خدا می‌افتاد. خیلی‌ها او را به جای بهلول یا آیت‌الله ‌بهجت می‌گرفتند. از این حرف خیلی خوشحال می‌شد. خدا را شکر می‌کرد و می‌گفت من شبیه آدم‌های خوب هستم.» شیخ حجت ویسی این را می‌گوید و خاطره سفرش به مشهد را بازگو می‌کند: «آقاجان دل از دنیا کنده بود. همه سعی‌اش بر این بود که دلی را شاد کند. سفری با هم به مشهد داشتیم. بعد از زیارت حضرت در صحن، طلبه جوانی او را دید و از آقاجان خواست که عبایش را به او بدهد. عبایش از پشم شتر و دستباف بود. قیمت بالایی داشت. آن را یکی از دوستان برای او هدیه آورده بود. بی‌معطلی عبا را به طلبه جوان داد. گفتم خود شما الان عبا ندارید. گفت از حرم بیرون برم عبا به من می‌رسد و واقعاً هم همین‌طور شد.» 

در محضر علمای بزرگ
ویسی بیشترین خاطره‌ها را از محضر آیت‌الله ‌بهجت دارد. به گفته او آقاجان و آیت‌الله ‌بهجت دوستی دیرینه‌ای داشتند. او تعریف می‌کند: «آیت‌الله ‌بهجت در جوانی نزد پدر آیت‌الله ‌سیبویه درس خوانده بودند. ایشان می‌گفتند در عالم 2 نفر این‌طور مخلص دیده‌ام؛ یکی پدر آیت‌الله ‌سیبویه و یکی هم کاسبی که در گذر هندی‌ها نان می‌فروخت. خیلی وقت‌ها با آقاجان به محضر آیت‌الله ‌بهجت مشرف می‌شدیم. آیت‌الله ‌بهجت هر کسی را پذیرا نبود اما با خوشرویی به استقبال آقاجان می‌آمد.» وقتی آیت‌الله ‌سیبویه‌دار فانی را وداع گفت، آیت‌الله ‌بهجت بر او نماز‌گزارد و آداب دوست قدیمی‌اش را به جا آورد. بعد هم غذایی تدارک دید و مهمان‌ها را اطعام کرد. این عالم بزرگ به فرزندان میرزا احمد گفته بود که روزی شاگرد میرزا علی‌اکبر پدربزرگشان بوده و نزد او فلسفه را یاد گرفته است. ویسی در ادامه به ملاقات میرزا احمد با آیت‌الله ‌حسن‌زاده آملی اشاره می‌کند: «یکبار همراه آقاجان نزد آیت‌الله ‌حسن‌زاده آملی رفتیم. او خود عالم برجسته‌ای است اما وقتی وارد شدیم همه به حرمت آقاجان سکوت کردند. آیت‌الله ‌حسن‌زاده گفتند شما باقی مانده سفره علمای قدیمی خاص هستید. ان‌شاءالله زود به زود شما را ببینیم.»

دنبال علوم غریبه نروید
عالمی چون او با همه تصرفاتی که داشت اما از اهل زمین دل نکنده بود و نسبت به آنها بی‌تفاوت نبود. می‌گفت دنبال علوم غریبه نروید وقتی سراغ امام حسین(ع) بروی دستت را می‌گیرد و بالا می‌برد. همه علوم را هم به شما یاد می‌دهد. ویسی قبل از فوت میرزا احمد برای مرتب کردن کتابخانه او به خانه‌اش می‌رود. می‌گوید که بیش از 70 جلد کتاب دست نوشته از این عالم بزرگ در آنجا دیده است. ویسی معتقد است عزیز شدن میرزا احمد و خاندان سیبویه نزد مردم به سبب احترامی است که به اهل‌بیت نبوی(ع) به‌خصوص امام حسین(ع) گذاشته‌اند. به گفته ویسی این عالم بزرگوار تبحر خاصی در ادبیات داشت و زیبا شعر می‌سرود. می‌گوید: «شعر عربی را به گونه‌ای می‌سرود که در آن حروف ابجد رعایت شده باشد.» 

سینه‌اش گنجینه احادیث بود
حجت‌الاسلام ویسی معتقد است هیچ‌کس مثل آیت‌الله ‌سیبویه در علم حدیث تبحر نداشته است. برای این حرفش هم دلیلی دارد. می‌گوید که میرزا احمد علمای برجسته‌ای چون شیخ خراسانی، سید ابوالحسن اصفهانی را درک کرده است. بعد هم توضیح می‌دهد: «شیخ ابوالحسن شاگرد آیت‌الله ‌شوشتری بود. آیت‌الله ‌شوشتری هم همان کسی بود که به سبب نوشیدن جرعه‌ای آب از دست مولا امیرالمؤمنین(ع) به درجه بالای مقام عرفانی رسید. سید ابوالحسن اصفهانی را هم که می‌دانید مرجعیتش را امام زمان(عج) تأیید کرده بود. آقاجان عصاره‌ای از علم و کمالات همه علما بود. همه چیز را با هم داشت. سینه‌اش گنجینه احادیث بود. وقتی می‌گفتیم چطور آنها را حفظ کرده‌اید می‌گفت هر بار که می‌خواستم حدیثی یاد بگیرم بالای سر مزار استادم شیخ خراسانی فاتحه‌ای خوانده و کمک می‌خواستم. احادیثی که نقل می‌کرد همه را از شیخ خراسانی شنیده بود و او هم از استادش آیت‌الله ‌شوشتری. یکبار می‌خواند حفظ می‌شد. جالب اینکه احادیث را با ذکر سند بیان می‌کرد. در مجلسی که آیت‌الله ‌صافی هم حضور داشتند، آقاجان حدیثی را خواندند. آیت‌الله ‌صافی گفتند که ما این روایت را نه جایی شنیده و نه خوانده‌ایم. گفت از استادم شیخ ابوالحسن خراسانی شنیدم از فلان کتاب.» 

استکان یادگاری بیت آیت‌الله ‌سیستانی
میرزا احمد در دوره صدام به خانه آیت‌الله ‌سیستانی می‌رود. خانه آیت‌الله ‌سیستانی در محاصره بوده و به هیچ‌کس اجازه ملاقات نمی‌دهند. میرزا احمد هم آیه شریفه «‌وجلعنا...» را می‌خواند تا مأموران حکومتی او را نبینند. وقتی وارد خانه آیت‌الله العظمی ‌سیستانی می‌شود. این عالم بزرگوار از حضور میرزا احمد متعجب می‌شود. ساعتی را با هم گذراندند و وقتی چای را می‌نوشد استکان را به یمن تبرک با خودش می‌آورد. 

من و 12 هزار مهمانم مرید شما هستیم
حجت‌الاسلام و «سید حسین هاشمی‌نژاد» سخنران حسینیه بیت الرقیه(س) از منبری‌های معروف تهران است. او قبل از اینکه برای سخنرانی و روضه‌خوانی به بیت الرقیه(س) برود نزد میرزا احمد می‌رفت و می‌خواهد که برایش روضه‌ای بخواند تا حال و هوای معنوی پیدا کند. معمولاً شب تاسوعا 12 هزار نفر مهمان داشت. نذری می‌داد. یک شب به میرزا احمد می‌گوید من با 12 هزار نفری که اینجا هستند مرید شماییم. میرزا احمد تا این حرف را می‌شنود استغفار می‌کند. 

در خنداندن و گریاندن هنرمند بود
حجت الاسلام سید حسین شفیعی می گوید: بالای منبر 30 - 40 حدیث می‌خواند. او هم در خنداندن و هم گریاندن هنرمند بود. به بچه‌ها می‌گفت اشک‌هایتان را حرام نکنید اگر می‌خواهید گریه کنید برای امام حسین(ع) گریه کنید. هر وقت می‌خواست بالای منبر برود. منبر را می‌بوسید. می‌گفت امام حسین(ع) شهید نشد که ما به نوایی برسیم یا برای مصیبت خواندن و مداحی دکانی باز کنیم. یقین داشت اگر خالصانه برای آقا خدمت کنیم او خودش از ما پذیرایی می‌کند.» 

به شما غبطه می‌خورم
حجت‌الاسلام محسن قرائتی، روحانی خوش سخنی که به صراحت کلام شهره است را همه می‌شناسند.  حاج آقا قرائتی در مجلسی آیت‌الله ‌سیبویه را می‌بیند و می‌خواهد که در حقش دعا کند. بعد هم به شوخی به آیت‌الله ‌سیبویه می‌گوید: «من به هیچ روحانی غبطه نخوردم و شما تنها کسی هستید که به رفتار و‌ منش شما غبطه می‌خورم.» 

علاقه امام خمینی (ره)

محمد سیبویه، درباره علاقه حضرت امام خمینی(ره) و آقا مصطفی هم خاطراتی دارد. او تعریف می‌کند: «از آنجا که در صحن امام(ع) در کربلا حجره خانوادگی داشتیم، افراد زیادی می‌آمدند درس می‌گرفتند. زمانی که عمویم محمدعلی سیبویه، به رحمت خدا رفت، امام خمینی(ره) برای تسلیت به آنجا آمدند. امام عادت داشتند هر شب جمعه کربلا باشند. حاج آقا مصطفی هم هر وقت که می‌آمدند مقید بودند پشت سر پدرم نماز بخوانند و خیلی به پدر علاقه داشتند.»

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

11 سال پس از درگذشت آیت‌الله سیبویه، همچنان نام نیکش در حسینیه «شهرستانکی‌ها»، بر سر زبان‌ها ست
پـیرمـرد چشم ما بود
40 سال امام جماعت حرم حضرت ابوالفضل(ع) و 25 سال پیشنماز  حسینیه شهرستانکی‌ها بود

پرنیان سلطانی /  وقتی برای سخنرانی روی منبر می‌نشست، می‌گفت: «حالا نوبت زنگ تفریح است!‌» نوبت روضه‌خوانی هم که می‌شد، از منبر پایین می‌آمد، عبا و عمامه‌اش را برمی‌داشت و بین مردم به راه می‌افتاد تا روضه بخواند. بسیار شوخ‌طبع بود و برای رساندن منظورش، حتی برای جوان‌ترها لطیفه هم تعریف می‌کرد! در جواب هر کسی که می‌گفت «حاج‌آقا شما چقدر لاغر هستید»، می‌گفت: «دعا کنید ایمانم چاق شود!» اگر هم کسی می‌خواست او را برساند و می‌پرسید «حاج‌آقا وسیله دارید؟‌» پاسخ می‌داد: «بله، من 14 تا وسیله دارم! فقط 14 معصوم(ع) وسیله‌ساز هستند و می‌توانند برایمان‌کاری انجام بدهند.» ارادت خاصی به سادات داشت و جلو پای همه سادات بلند می‌شد؛ حتی اگر این سادات یک بچه 4، 5 ساله بود! همیشه می‌گفت: «من به هیچ عمل خودم امید ندارم که آن دنیا دستم را بگیرد؛ مگر احترام به سادات.» مهمان‌ها هم برایش بسیار عزیز بودند. اگر یک روحانی از در وارد می‌شد، حتی اگر غریب بود یا تازه ملبس شده بود، خودش را کنار می‌کشید و می‌گفت «نماز امروز را شما بخوان!‌» اینها فقط چند روایت از دنیای خاطراتی است که «شیخ میرزا احمد سیبویه یزدی حائری» در حسینیه شهرستانکی‌ها از خودش به جا گذاشت و رفت. خاطراتی که با حضور در این حسینیه به مرور آنها پرداختیم. 

  نفوذ کلام، جانش را نجات داد
«حسین صادق‌نژاد»، یکی از قدیمی‌های حسینیه شهرستانکی‌ها است که دوستی و مودت خاصی با مرحوم آیت‌الله سیبویه داشته است. از آنجایی که دخترش هم عروس مرحوم سیبویه است، نسبت فامیلی با این روضه‌خوان نام‌آشنای هم‌محله‌ای داشته و به همین دلیل خاطرات نابی از آیت‌الله سیبویه در سینه دارد. صادق‌نژاد با اشاره به اتفاق ویژه‌ای که اوایل انقلاب برای حاج‌آقا افتاده، می‌گوید: «نخستین سال‌های بعد از انقلاب، یک شب منافقان او را به زور سوار خودرویی می‌کنند تا بیرون از شهر‌‌‌ ترورش کنند. در همین فاصله که می‌خواهند از شهر خارج شوند، حاج‌آقا برایشان صحبت می‌کند و جالب اینکه مهربانی، صداقت و نفوذ کلامش باعث می‌شود تا منافقان از‌کاری که قصد انجامش را دارند، پشیمان شوند!‌» صادق‌نژاد با لبخند ادامه می‌دهد: «باورتان می‌شود؟ گروهی آمده‌اند ایشان را ببرند که‌‌‌ ترورش کنند، اما چند ساعت بعد پشیمان می‌شوند و او را دم در خانه پیاده می‌کنند و می‌روند! واقعاً نفوذ کلام مرحوم آیت‌الله، بسیار منحصربه‌فرد بود.»

  من 2 پدر دارم! 
سابقه آشنایی صادق‌نژاد با مرحوم سیبویه، به سال‌های دور برمی‌گردد؛ زمانی که حسینیه شهرستانکی‌ها ساخته می‌شود و صادق‌نژاد به این حسینیه می‌آید. از همان روز این 2 نفر همیشه کنار هم بودند تا روزی که آیت‌الله سیبویه به رحمت خدا می‌رود. این دوستی و مودت باعث شد تا بعدها دختر صادق‌نژاد با پسر آیت‌الله سیبویه ازدواج کرده و در نهایت این دوستی، به نسبت فامیلی منجر شود. از طرفی «مهدی»، پسر صادق‌نژاد به قدری با آیت‌الله سیبویه اخت شده بود که همه تصور می‌کردند او پسر حاج‌آقا سیبویه است. صادق‌نژاد می‌گوید: «مهدی همه جا همراه ایشان بود و هر وقت قرار بود در شهر دیگری به سخنرانی بپردازد، حتماً همراهش می‌رفت. مهدی 750 پرواز را همراه حاج‌آقا تجربه کرده است. آنقدر مرحوم سیبویه از او با عنوان «مهدی من» نام می‌بردند که تا مدت‌ها همه تصور می‌کردند مهدی پسر ایشان است. خود مهدی هم همیشه می‌گفت من 2 پدر دارم! شما پدر دنیایی من هستید و حاج‌آقا پدر معنوی من است. من نه تنها از اینکه همه فکر می‌کردند فامیلی مهدی هم سیبویه است، ناراحت نمی‌شدم، بلکه همیشه به این موضوع افتخار می‌کردم. زمانی که قرار شد دخترم عروس حاج‌آقا شود، با توجه به اینکه همسر حاج‌آقا به رحمت خدا رفته بود، به دخترم گفتم من هیچ چیز از تو نمی‌خواهم، فقط حواست به این مرد خدا باشد. حتی اگر چند روزی گذشت و یادی از من هم نکردی، اصلاً ناراحت نمی‌شوم، اما خدمت به این مرد را فراموش نکن.»

  نخستین تجدید دیدار با شهر کربلا! 
«از سال 1358 که رژیم بعث عراق، آیت‌الله سیبویه را دستگیر و از این کشور بیرون کرد تا سال 1382 که همراه هم راهی عراق شدیم، حاج‌آقا شهری که در آن بزرگ شد را ندیده بود.» این را صادق‌نژاد می‌گوید و ادامه می‌دهد: «آمریکا که به عراق حمله کرد، همراه حاج‌آقا و آقای هاشمی‌نژاد به عراق رفتیم. وقتی به حرم حضرت ابوالفضل(ع) رسیدیم و حاج‌آقا صندلی خودش را دید که 40 سال روی آن می‌نشست و سخنرانی می‌کرد، به گریه افتاد و گفت: «صدام من را بیرون نکرد. حتماً خودم اشتباهی کرده‌ام که دیگر نمی‌توانستم اینجا باشم. نشستن روی این صندلی در حرم حضرت ابوالفضل(ع)، لیاقت می‌خواهد.» صادق‌نژاد درباره آن سفر خاطره‌انگیز می‌گوید: «در نجف که بودیم، هنگام نماز ظهر یک مرتبه متوجه شدیم حاج‌آقا پیش‌مان نیست. از آنجایی که در عراق جنگ بود، خیلی نگرانش شدیم و دنبالش گشتیم. چند ساعت بعد دیدیم حاج‌آقا با لب خندان به سمت‌مان می‌آید. وقتی عصبانیت و نگرانی آقای هاشمی‌نژاد را دید، مثل همیشه شروع به شوخی و خنده کرد تا همسفرانش را آرام کند. بعد که کمی از ناراحتی آقای هاشمی‌نژاد کم شد، گفت به دیدار آیت‌الله سیستانی رفته و ادامه داد: «رفتم تا هم دیداری تازه کنم و هم وجوهات شرعی را که در این سفر دوستانم در عراق به من داده‌اند، به آیت‌الله سیستانی بدهم.» بعد با خنده گفت: «بین آن پول‌ها، همه دلارهای خودم هم بود و به اشتباه هرچه داشتم و نداشتم را دادم رفت!»

  روضه‌های به یادماندنی
سبک روضه خواندن آیت‌الله سیبویه، کاملاً مختص خودش بود. سبکی که به گفته همه آنهایی که او را می‌شناختند، شور و حال عجیبی ایجاد می‌کرد. صادق‌نژاد می‌گوید: «وقتی روضه می‌خواند، همه به گریه می‌افتادند. عادت داشت اشک صورت سادات را با دستانش پاک می‌کرد و برای تبرک به‌صورت خودش می‌کشید. نماز ظهر عاشورا را هم در خیابان می‌خواند و استقبال به حدی بود که خیابان نامجو بسته می‌شد.» صادق‌نژاد خاطره جالبی هم از روضه‌خوانی‌های آیت‌الله سیبویه دارد. می‌گوید: «خود حاج‌آقا خدابیامرز تعریف می‌کرد یک روز در مسجد سپهسالار مشغول روضه‌خوانی بود که دید همه گریه می‌کنند، جز یک نفر! به او می‌گوید: «چرا گریه نمی‌کنی؟ مجلس روضه است. حتی اگر اشکت هم نمی‌آید، سرت را پایین بگیر و حالتی محزون داشته باش.» وقتی روضه تمام می‌شود، دوستان حاج‌آقا به او می‌گویند می‌دانی او که بود، او «اسدالله علم»، وزیر دربار پهلوی دوم است. آیت‌الله سیبویه در جواب با خنده می‌گوید: «کاش زودتر می‌گفتید تا با همین عصا توی سرش می‌کوبیدم!‌»

  فقط نماز اول وقت
وقتی درباره خصوصیات دیگر آیت‌الله سیبویه از صادق‌نژاد می‌پرسم، می‌گوید: «بسیار حاضرالذهن بود؛ به‌طوری که هر کسی هرچه از او می‌پرسید، با حدیثی از معصومین(ع) به سؤالش پاسخ می‌داد. هیچ تعلق خاطری به مال دنیا نداشت و هر وقت در خانه‌ای روضه می‌خواند و پاکتی به او می‌دادند، اصلاً در پاکت را باز نمی‌کرد. هرچه از این راه درآمد داشت را بذل و بخشش می‌کرد. کم‌خوری و امساک، یکی دیگر از ویژگی‌‌های با ارزش بود. هرچه می‌خورد، حتی اگر یک غذای خیلی ساده بود، شکر خدا می‌کرد و می‌گفت «این نور اعلی نور است!‌» برای مهمان اهمیت و احترام ویژه‌ای قائل می‌شد. اگر یک روحانی از در حسینیه به داخل می‌آمد، حتی اگر غریب هم بود به او می‌گفت «امروز نماز را شما بخوان.» تمام وقتش را وقف مردم کرده بود؛ چه وقتی که در حسینیه بود، چه زمانی که در خانه استراحت می‌کرد، هر کسی به او مراجعه می‌کرد دست خالی بر نمی‌گشت.» صادق‌نژاد در پاسخ به این سؤال که توصیه همیشگی ایشان چه بود، می‌گوید: «نماز اول وقت. ده بار هم که از او می‌پرسیدید، هر 10 بارش می‌گفت نماز اول وقت!»

۴ خصلت استاد

بسیاری از بزرگان مثل آیت‌الله ضیاءآبادی و آیت‌الله مجتهدی از ایشان دعوت می‌کردند تا در مجالس سخنرانی کنند؛ چون مقتل را درست می‌خواندند، روضه را درست می‌خواندند و مقید بودند چیزی از خودشان در کلام معصوم اضافه نکنند. می‌فرمودند که روضه آن است که خودشان بفرمایند؛ چون کلام اهل‌بیت(ع) نور است. پس آنچه که ایشان می‌فرمایند ما باید بدون دخل و تصرف بیان کنیم. 
حجت‌الاسلام سید حسن شفیعی، مدیر مدرسه امام سجاد (ع). که سالیانی ملازم آیت‌الله سیبویه بوده است به 4 خصلت آیت‌الله ‌سیبویه اشاره می‌کند. او می‌گوید: «هر امام جماعتی که مثل مرحوم آیت‌الله سیبویه چهار ویژگی داشته باشد، جزو موفق‌ترین ائمه جماعات خواهد بود و اقبال‌ مردم به سوی او زیاد خواهد شد. ویژگی اول نظم ایشان بود. ایشان بسیار منظم بودند و برای زندگی‌شان برنامه‌ داشتند. خصلت دومی که آیت‌الله سیبویه داشتند، سواد بود. ایشان اهل مطالعه بودند و سعی می‌کردند که اگر گاهی روایتی در حافظه‌شان نبود، روایت را انتخاب کنند و از رو برای مردم بخوانند که مردم دست خالی از مجلس برنگردند. نکته‌ سومی که داشتند صفای ایشان بود؛ به دور از تکبر و نخوت بودند و خود را زمین‌خورده همه عباد خدا می‌دانستند و ویژگی چهارم هم خیلی متخلق بودند؛ یعنی اخلاق حمیده‌ای داشتند. در بعضی از روایات آمده است که کامل‌ترین شما از حیث ایمان آن کسی است که اخلاقش از همه بهتر باشد. ایشان خیلی مراقبت داشتند. بعضی افراد ممکن است وقتی کار خطایی از طرف مقابل می‌بینند فوراً توی ذوق طرف بزنند؛ ولی آن بزرگوار سعی می‌کردند که اول با افراد، ارتباط روحی و عاطفی برقرار کنند، سپس وقتی به هم نزدیک‌تر شدند آن نکته‌ منفی را تذکر دهند. در نهایت فرد خطاکار هم به خوبی می‌پذیرفت. 

محمدامیر ممیان، یکی از قدیمی‌های حسینیه شهرستانکی‌ها:
حتی روی منبر بلند می‌شد

ویژگی منحصربه‌فرد مرحوم آیت‌الله سیبویه، احترام و ارادتی بود که نسبت به سادات داشت. هر جایی که بود و هر‌کاری که انجام می‌داد، وقتی یکی از اولاد پیغمبر(ص) از در وارد می‌شد، به احترامش می‌ایستاد. با اینکه کهولت سن داشت و به سختی می‌توانست بلند شود، اما با این حال محال بود ساداتی از در وارد شود و به پایش بلند نشود؛ حتی اگر این سادات، یک کودک 4، 5 ساله بود! زمانی هم که می‌خواست در گوش نوزادی اذان بگوید، اگر متوجه می‌شد سادات است، می‌ایستاد و ایستاده در گوش او اذان می‌گفت. حتی وقتی روی منبر در حال سخنرانی بود، اگر ساداتی وارد می‌شد، سخنرانی‌اش را قطع می‌کرد، صلوات می‌فرستاد و روی منبر تمام‌قد می‌ایستاد. همین کار باعث می‌شد تا دیگران هم بلند شوند و بایستند.

 حسین سبزعلی، دفتردار حسینیه شهرستانکی‌ها: 
دست رد به سینه کسی نمی‌زد

کوچک و بزرگ و جوان و پیر، دوستش داشتند و بسیاری از جوان‌ها فقط به خاطر اخلاق خوش و صحبت‌های دلنشینش، از راه‌های دور و نزدیک به حسینیه می‌آمدند. خاطره‌ای که همیشه از این مرد بزرگ در ذهنم است این است که یک روز وقتی داشتم ایشان را به حسینیه می‌رساندم، گفت چرا حالت رو به راه نیست؟ گفتم فکرم درگیر مشکلات زندگی است. گفت ذکر «الحمدالله الا ماشاءالله، استغفرالله» را زیاد بگو. تا رسیدن به حسینیه این ذکر را گفتم و وقتی رسیدیم، واقعاً آرام‌تر شده بودم. این ذکر حالا هر روز با من است و هر وقت حالم خوب نیست، با گفتن این ذکر آرامش می‌گیرم. حاج‌آقا عادت داشت وقتی کسی او را می‌رساند، کرایه‌اش را می‌داد! وقتی رسیدیم، مبلغی به من داد و تشکر کرد. هرچه گفتم این چه‌کاری است؟ گوشش بدهکار نبود. با اصرار کرایه را داخل ماشین گذاشت و برای اینکه راحت‌تر آن را قبول کنم، گفت: «بردار، تبرک است!»

 

 نصرت‌الله رضایی، یکی از قدیمی‌های حسینیه شهرستانکی‌ها: 
جای سوزن انداختن نبود

به معنای واقعی کلمه یک «نابغه» بود. هر وقت می‌خواست سخنرانی کند، می‌گفت «حالا می‌خواهیم زنگ تفریح داشته باشیم.» می‌دانست چطور صحبت کند که هم جوان‌ها جذب شوند و هم دنیا دیده‌ها از منبرش استفاده کنند. همیشه طوری سخنرانی می‌کرد که صحبت‌هایش هم برای تحصیل‌کرده‌ها و هم برای افراد عامی و بی‌سواد قابل فهم و درک بود. به همین دلیل وقتی سخنرانی داشت یا می‌خواست روضه بخواند، در حسینیه جای سوزن انداختن هم پیدا نمی‌شد. همین شد که ما پرده وسط سالن را برداشته و طبقه پایین را به‌طور کلی به آقایان اختصاص دادیم. خانم‌ها هم به طبقه بالا رفتند تا به این‌ترتیب افراد بیشتری بتوانند از صحبت‌های حاج‌آقا بهره‌مند شوند. زمان روضه خواندن هم اینجا قیامت می‌شد! خودش از منبر پایین می‌آمد، عبا و عمامه را برمی‌داشت و بین مردم راه می‌رفت و روضه می‌خواند. همه گریه می‌کردند. واقعاً هیچ‌کسی نبود که اشک از چشمانش سرازیر نشود. یکی از توانمندی‌های منحصربه‌فرد مرحوم سیبویه این بود که هم در خنداندن و هم در گریاندن استاد بود!  

 

 حجت‌الاسلام حجت‌الله بهادری، امام جماعت حسینیه شهرستانکی‌ها:
تواضع و فروتنی، اصلی‌ترین صفاتش بود

تا قبل از اینکه به حسینیه شهرستانکی‌ها بیایم، دورادور و در مجالسی که در منزل آقای مجتهدی برگزار می‌شد، با مرحوم آیت‌الله آشنا بودم. زمانی که دیگر کهولت سن به ایشان اجازه نمی‌داد اقامه نماز کنند، این مسئولیت را به گردن من گذاشتند. یک روز که آماده نماز شدم، ایشان از در حسینیه به داخل ‌آمدند و هرچه اصرار کردم بروند و نماز را اقامه کنند، قبول نکردند. اما آنچه می‌توان درباره ویژگی‌های مرحوم سیبویه گفت، این است که ایشان به شدت با سوز و گداز روضه می‌خواندند؛ به‌طوری که در مجلس‌شان همه گریه می‌کردند. اما بی‌شک اصلی‌ترین صفات حاج‌آقا از دید من، تواضع و فروتنی ایشان بود. هیچ‌گاه به واسطه درجات مذهبی و علمی‌اش، برای خودش جایگاهی قائل نمی‌شد. قدیمی‌های حسینیه می‌گویند وقتی داشتند اینجا را می‌ساختند، مرحوم آیت‌الله از اینجا عبور کرد و خدا قوتی گفت، افرادی که سر ساخت حسینیه بودند به ایشان گفتند اینجا ساخته شد، می‌آیید برایمان نماز بخوانید؟ حاج‌آقا در جواب فقط گفتند «چشم».  

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سبک زندگی آیت‌الله ‌سیبویه 
حتی اهل خانه را هم شگفت‌زده می‌کرد
آزارش به مورچه هم نرسید!

رقیه مرکدی /  11 سال از وداع تلخ خانواده سیبویه با پدر محبوبشان گذشته است. دیگر از خنده‌های مهربان و چهره معصوم آیت‌الله ‌در خانه خبری نیست. دیگر دهه آخر ماه صفر، پیرمرد، عصایش را دست نمی‌گیرد تا دور بیفتد و همسایه‌ها و کاسبان را برای مراسم عزاداری به خانه‌اش دعوت کند. حالا سال‌هاست که آخر ماه صفر، خاطرات مرد محبوب دل‌ها، بغضی بزرگ در گلو می‌شود و خانه قدیمی‌اش در حوالی میدان گرگان محلی برای مرور خاطرات میان اهل خانه. خانه‌ای که اگر در و دیوارش دهان باز می‌کرد بی‌‌تردید حرف‌های زیادی داشت از راز و نیازها و ناله‌های مرد بزرگ، در دل تنهایی و تاریکی شب! آذر امسال، 11 سال است که صدای آیت‌الله ‌سیبویه در این خانه شنیده نمی‌شود ولی خانواده مرد روحانی، با همان تواضع و مهربانی آموخته از مکتب پدر، پذیرای همشهری محله می‌شوند تا چند ورق از زندگی و خاطرات پدر را ورق بزنیم.  

عارف اما نگران برزخ

زهرا سیبویه، فرزند دیگر استاد، تواضع پدر را کم‌نظیر می‌داند. او می‌گوید: «پدرم خیلی متواضع بودند. با رفتارشان درس اخلاق می‌دادند. خودشان هیچ‌وقت پای‌شان را جلو پدر و مادرشان دراز نکرده بودند. همیشه روضه برای اهل‌بیت(ع) می‌خواندند و گریه می‌کردند. برای کمک به نیازمندان از هیچ تلاشی فرو‌گذار نبودند و واجبات و محرمات و مستحبات را مورد توجه داشتند ولی با این حال، یک روز در قم دیدم که ناله می‌کنند. از ایشان پرسیدم که چرا این‌قدر نگرانید؟ پاسخ دادند که از عالم برزخ می‌ترسم. گفتم خب پدر چرا نمی‌گویید از قیامت می‌ترسم؟ گفتند که در قیامت ان‌شاءالله شفاعت‌مان می‌کنند.»
 او ادامه می‌دهد: «درس بزرگی که من از ایشان گرفتم این بود که در دنیا‌کاری نکنم برای اینکه خود را مطرح کنم. بایستی حب دنیا را از دل بیرون کرد و یک لحظه از مرگ غافل نشد و احترام همه انسان‌ها را نگه داشت.» 

میلیونر فقیر

محمد سیبویه، یکی از فرزندان آیت‌الله ‌سیبویه است. فرزندی که اکنون همراه خانواده، در همان خانه‌ای سکونت دارند که زمانی آیت‌الله ‌شیخ میرزااحمد سیبویه در آن روزگار می‌گذراندند. او خاطرات زیادی از پدر دارد که بیشترشان گوشه‌هایی از کمک‌های پدر به نیازمندان و تواضع ایشان را نشان می‌دهد. در بخشی از خاطراتش ماجرای جالبی را تعریف می‌کند: «یک‌بار پدر دعا می‌کردند و می‌گفتند خدایا بیشتر به من بده تا بیشتر به مردم بدهم. گفتم پدر چرا دعا نمی‌کنید خداوند مستقیم به خود مردم بدهد. گفتند که می‌خواهم من واسطه این کار شوم. این افتخار است. با این کار حسنات برای خودم جمع می‌کنم. پدر کمک به دیگران را فرصتی برای خودشان می‌دانستند؛ در یک روز مقدار زیادی پول دست‌شان می‌آمد و همان زمان همه پول را به دست نیازمندان می‌رساند. برای همین من به ایشان می‌گفتم میلیونر فقیر و فقیر میلیونر!‌» او ادامه می‌دهد: «حتی خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردند به نام مادر بود. همیشه آرزو می‌کردند زمانی که از دنیا می‌روند هیچ چیزی از مال دنیا نداشته باشند و همان‌طور هم شد. زمانی که از دنیا رفتند حتی در جیب لباس‌شان یک ریال هم وجود نداشت.»

احترام ویژه به عروس خانواد

علاقه ایشان به سادات به جهت عشق و علاقه به فرزندان پیامبر(ص) بود و زمانی که بیمار می‌شدند کافی بود که یک سید ببینند تا حالشان خوب شود. محمد سیبویه تعریف می‌کند: «یک بار حال پدر اصلاً خوب نبود. می‌دانستم دوای‌شان دیدن سید است. از خانه بیرون رفتم تا یکی از اهالی که سید بود را به بالین پدر بیاورم. او را پیدا نکردم و ناچار رهگذری را به خانه آوردم و گفتم پدر ایشان سید هستند. با شنیدن این جمله، حال پدر دگرگون شد، پتو را کنار زدند، از جا برخاستند و مرد را بوسیدند... می‌گفتند با دیدن سید، شفا می‌گیرند.»
او ماجرای خواندنی دیگری را هم می‌گوید: «زمانی که مادر به رحمت خدا رفت و پدر با من و همسرم که سیده است زندگی می‌کردند. همسرم منتظر می‌ماندند تا پدر از راه برسند و غذا برایشان آماده کنند. پدر عمامه را می‌گذاشتند لباس عوض می‌کردند و آبی به سر و صورت می‌زدند و می‌رفتند کف آشپرخانه روی موکت می‌نشستند تا همانجا غذای‌شان را میل کنند. 
روزهای اول تعجب کردیم و از ایشان خواستیم به سالن بروند تا غذای‌شان را برایشان ببریم اما پدر راضی نمی‌شدند. دلیل را که جویا شدیم به همسرم گفتند: «شما را قسم می‌دهم این کار را نکنید. من از شما و جدتان خجالت می‌کشم. همین‌جا می‌نشینم تا زحمتم برایتان بیشتر نشود و غذا را تا آن اتاق نیاورید. من را برای زحماتم ببخشید، شکایت من را پیش جدتان نبرید.» محمد سیبویه با لبخند موضوع دیگری را عنوان می‌کند: «روزهای اول زندگی در کنار پدر؛ هر بار که همسرم می‌رفتند و بر می‌گشتند پدر برای احترام ویژه‌ای که برای سادات قائل بودند جلو پایش بر می‌خاستند و این موضوع ما را 
معذب می‌کرد.»

خدمتگزار همسر

محمد سیبویه حین تعریف خاطرات، با اشاره دست، محل وقوع اتفاقات را هم نشان می‌دهد. او با نشان دادن در کوچکی ادامه می‌دهد: «مادر که نابینا شده بودند پدر همیشه کفش‌های مادر را جلو پای ایشان جفت می‌کردند. زمانی که مادر برای شست‌وشوی لباس یا استحمام به حمام می‌رفتند پشت در می‌نشستند تا اگر چیزی نیاز داشته باشند خودشان تحویل بدهند. یک روز پدر خیلی خسته بودند، مادر که حمام رفتند، پدر طبق معمول پشت در نشستند تا مبادا مادر چیزی بخواهند و ایشان صدای‌شان را نشنود. در همان حال چند بار خوابشان برد و از خواب پریدند اما هرچه اصرار کردیم حاضر نشدند آنجا را ترک کنند. طی این سال‌ها حتی یکبار ندیدیم که پدر کمترین ناراحتی و دلخوری برای مادر ایجاد کنند. کوچک‌ترین بی‌احترامی و عصبانیتی از ایشان ندیده‌ایم. حتی ما وقتی بچه هم بودیم و کار اشتباهی می‌کردیم فقط می‌گفتند لا اله الا الله، و آن وقت ما متوجه می‌شدیم کار اشتباهی کرده‌ایم.»
 او ادامه می‌دهد: «مدیریت داخل خانه با مادر بود ولی از آنجا که پدر بسیار مهمان دوست بودند و زیاد مهمان داشتند، نمی‌خواستند که مادر به زحمت بیفتند. وقتی مادر می‌دید که پدر با چند مهمان به خانه آمده، بلند می‌شدند تا غذای بیشتری درست کنند ولی پدر بر سادگی تأکید داشتند. می‌گفتند فقط چند تخم‌مرغ و املت برای‌مان کافی است.» 

دوستی حتی با حشرات

پــــیرمرد محبوب محله گرگان به معنای واقعی آزارش به مورچه هم نرسید. این یک تعارف نیست، واقعیتی است که صفیه سیبویه، دختر بزرگ آیت‌الله ‌آن را نقل می‌کند: «پدر در انجام همه امور خانه همراه بودند. حتی جارو هم می‌کردند. وقتی سبزی می‌خریدند خودشان می‌آمدند در کنار ما کمک می‌کردند تا سبزی‌ها را پاک‌کنیم. به قدری قلب پاکی داشتند که به جرئت می‌توانم بگویم آزارشان حتی به مورچه هم نمی‌رسید.» او در این‌باره خاطره بسیار جذابی دارد: «یک روز عصر از خواب بیدار شده بودیم که دیدیم پدر با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمدند. سینی را تعارف کردند ولی بلافاصله عذرخواهی کردند و با همان سینی به آشپرخانه برگشتند. دوباره آمدند ولی باز به همان شکل برگشتند. خواستیم اجازه دهند ما چای را تعارف کنیم اما قبول نکردند. بار آخر که برگشتند، علت این رفت و برگشت از آشپرخانه را سؤال کردیم. پاسخ پدر این بود: «زمانی که در آشپزخانه سینی چای را برداشتم دو مورچه داخل آن بود؛ سینی را مقابل لانه‌شان گذاشتم و آرام فوت کردم تا از سینی بیرون بروند. الان دیدم یکی از آنها داخل سینی مانده است. دو بار دیگر هم مورچه را همانجایی که آن یکی خارج شد بردم و فوت کردم ولی بعد دیدم بیرون نرفته است و برای همین دوباره برگشتم.» 
دختر بزرگ آیت‌الله ‌ادامه می‌دهد: «اگر کف زمین هم مورچه‌ای را می‌دیدند کاغذی بر می‌داشتند مقابلش قرار می‌دادند تا داخل آن برود. بعد آن را به باغچه می‌بردند و رهایش می‌کردند. گاهی در خانه حشرات موذی و پشه نمی‌گذاشتند استراحت کنیم ولی پدر اجازه استفاده از حشره‌کش را هم نمی‌دادند؛ خودشان در را باز می‌کردند و با پارچه‌ای تلاش می‌کردند حشره را به بیرون هدایت کنند و اگر هم موفق نمی‌شدند باز هم اجازه کشتن آن را نداشتیم. حتی همیشه قبل از اینکه خودشان غذا بخورند غذای گربه‌هایی که روی دیوار می‌آمدند را می‌دادند.» آیت‌الله ‌میرزا احمد سیبویه بارها به فرزندان گفته بودند که انسان، به دلیل نوع رفتار با این مورچه و حشرات و حیوانات هم بازخواست می‌شود. 

باری بر دوش کسی نبود

«پدر هیچ‌وقت برای خرید مایحتاج خانه از ما نخواستند که از منزل بیرون برویم. گاهی می‌دیدیم که پدر نیست و بعد از دقایقی، همراه فردی که کیسه خرید در دست داشت وارد می‌شدند. جوان‌ها وقتی می‌دیدند پدر با کیسه خرید در حال بازگشت به خانه است به کمک‌شان می‌رفتند. ما خجالت می‌کشیدیم و می‌گفتیم چرا به ما نمی‌گویید برویم خرید؟ با این کار مردم فکر می‌کنند که ما از خرید امتناع می‌کنیم ولی ایشان می‌گفتند نه مردم این‌طور فکر نمی‌کنند، دوست دارم خودم این کارها را انجام بدهم.» اینها بخش دیگری از خاطرات فرزند آیت‌الله ‌است. 

گذشت از اشتباهات دیگران

سیده جنان ذاکرین، عروس آیت‌الله ‌است. همان فردی که آیت‌الله ‌بارها به احترامش تمام قامت می‌ایستاد. او می‌گوید: «از صبوری ایشان هرچه بگویم کم است. هر وقت می‌خواستم‌کاری برایشان انجام دهم یا غذای‌شان را مقابلشان بگذارم ناراحت می‌شدند و می‌گفتند من چطور جواب جد شما حضرت زهرا(س) را بدهم. هیچ‌وقت نمی‌گذاشتند من از چیزی ناراحت و اذیت شوم. همیشه به گذشت و بخشش کسانی که حتی ظلم کرده‌اند سفارش می‌کردند؛ می‌گفتند افرادی را که ناراحتی را در سینه خود خفه کنند خدا پاداش می‌دهد. معتقد بودند وقتی خداوند از گناه بنده می‌گذرد بنده هم باید از اشتباه بنده دیگر بگذرد.» و خاطره‌ای دیگر: «یک روز مشغول تمیز کردن کفش‌های‌شان بودم که از اتاق خارج و متوجه کارم شدند. خیلی ناراحت شدند. واقعاً دوست داشتم به ایشان خدمت کنم ولی اجازه نمی‌دادند.»

مهربانی با کودکان 

 علی سیبویه، نوه آیت‌الله ‌است. او اکنون افسوس می‌خورد که چرا روزهای بیشتری را در کنار مرد روحانی و محبوب نبوده است. علی سیبویه تعریف می‌کند: «زمانی که کوچک بودیم و کار اشتباهی می‌کردیم از ترس پدر و مادر سریع به پدربزرگ پناه می‌بردیم. اگر هم در حال گریه ما را می‌دیدند می‌گفتند «بیا باباجان بشین اینجا برایت روضه حضرت ابوالفضل(ع) بخوانم تا اشک‌هایت هدر نرود.» می‌گفتند هر اشکی می‌ریزید به نیت حضرت ابوالفضل(ع) و امام حسین(ع) باشد.» او ادامه می‌دهد: «روزی احتیاج به پول داشتم. از پدربزرگ درخواست 100 هزار تومان قرض کردم، یک پاکت به من دادند که داخلش یک چک بود. من اصلاً به رقم آن توجه نکردم و آن را به بانک بردم تا نقد کنم که فهمیدم این چک یک میلیون تومان است. متوجه شدم ایشان اصلاً پول‌هایی را که می‌گیرند نمی‌شمرند. بعد که ماجرا را برایشان توضیح دادم، مابقی آن پول تا شب در خانه نماند؛ بین کسانی که در خانه می‌آمدند و مشکلی داشتند تقسیم شد.»

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شاگردان میرزا احمد سیبویه از حسن خلق مرادشان می‌گویند

منبر استاد

مژگان مهرابی /  چهره دوست داشتنی‌اش از یاد نمی‌رود. همیشه لبخند به لب داشت. وقتی حرف می‌زد دوست داشتی تا صبح قیامت برایت از خدا بگوید. بگوید تا تو پله پله به خدا نزدیک‌تر شوی. گفته‌هایش جنس دیگری داشت. لطافتش به حریر می‌مانست و به شیرینی شهد بود. نصیحت‌های پدرانه‌اش چقدر به دل می‌نشست. بالای منبر که می‌رفت نفس‌ها در سینه حبس می‌شد و هیچ‌کس کلامی حرف نمی‌زد. می‌گفت کلید نزدیک شدن به خدا تقواست. پرهیز از گناه است. حتی نیت گناه هم اثر می‌کند. می‌گفت آنچه که باعث می‌شود از خدا دور شویم غفلت و غضب است. این 2 ما را از ذکر خدا دور می‌کند. هر کس از یاد خدا اعراض کند، دنیایش هم تلخ می‌شود و چه خوب می‌گفت. او سرچشمه‌ای بود که هر کس از دریای معرفتش نوشید طریق الی‌الله‌ را طی کرد. پای منبرش شاگردان زیادی تربیت شدند که هر کدام از آنها خود معلم اخلاقی هستند که می‌توانند میرزا احمد دیگری باشند. حجت الاسلام«احمد صادق‌نژاد» یکی از بستگان نزدیک اوست که از دوران کودکی در محضر این استاد بزرگوار تلمذ کرده است. بیشتر از هر کسی او را می‌شناسد و می‌تواند برای ما ناگفته‌های زندگی او را بازگو کند. 

«عبدالزهرا امیرخانی» شاگرد دیگری است و حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. می‌گوید: «پدربزرگ و پدرم با پدر حاج آقا آشنا بودند. در همان کربلا که بودیم رفت‌وآمد داشتیم. سال‌ها خدمتگزار او بودم و بعدها دامادشان شدم. میرزا احمد مال دنیای خاکی نبود. زمان صدام در کربلا روضه می‌خواند آن هم با چه سختی، سپس هرچه به دست می‌آورد بین فقرا تقسیم می‌کرد. او هر لقمه‌ای بر می‌داشت بسم‌الله‌ می‌گفت. غذا را با نمک شروع و تمام می‌کرد. خواب و خوراکش کم بود. مادر ایشان سادات بودند. وقتی به دیدن مادرش می‌رفت و می‌خواست خداحافظی کند پشت به در بیرون می‌رفت. می‌گفت در این خانه بانوی علویه است. بارها می‌گفت من دوست ندارم لقبی دنباله اسم من اضافه کنند. من روضه‌خوان هستم. دنبال شهرت نبود. هیچ‌گونه هوای نفس نداشت. آنقدر با احترام با همسرش سخن می‌گفت که مبهوت می‌شدیم.» 

کتاب زندگی نامه استاد

«احمد صادق‌نژاد» از شاگردان خاص میرزا احمد است. نسبت قوم و خویشی هم دارند. به گفته خودش از دوران کودکی نزد استاد بوده و درس‌های زیادی هم در مکتب او یاد گرفته است. روزهای پر مشغله‌ای دارد. چراکه در حال گردآوری مجموعه سخنرانی‌ها و اشعار این عارف جلیل‌القدر است. نیمی از راه را رفته و اطلاعات زیادی را هم جمع‌آوری کرده است. می‌گوید: «کتابی که قرار است از زندگی استاد چاپ شود 3 بخش دارد؛ یک بخش به اشعار حاج آقا اختصاص داده شده است. اشعاری زیبا و منحصربه‌فرد که هم به زبان فارسی هم به زبان عربی سروده شده است. بخش دیگر کتاب برای کرامات ایشان در نظر گرفته شده و بخش آخر هم مجموعه‌ای از نقطه نظراتی است که علما و دوستان درباره این استاد بزرگوار گفته‌اند.» صادق‌نژاد برای تکمیل کتاب مرتب به قم سفر می‌کند و همه تلاش خود را به کار گرفته تا هرچه زودتر کتاب را زیر چاپ ببرد. 

«مسعود مهنام» یکی دیگر از شاگردان میرزا احمد است که سال‌ها در کلاس درس او شرکت کرده است. او تعریف می‌کند: «حاج آقا خاص بود. انسان مردم‌دوستی که در خانه‌اش همیشه به روی همه باز بود. اگر کسی می‌آمد و گرفتاری داشت برطرف می‌کرد چه مادی و چه معنوی. نگاهش به مردم پدرانه بود. برای دیگران، ساعت‌ها وقت می‌گذاشت بدون اینکه ابراز ناراحتی کند. هنگام سلام و علیک انگشت اشاره را بالا می‌برد.» مهنام بزرگ‌ترین درسی که از استاد پیرش گرفته احترام به خانواده است. او تعریف می‌کند: «همسر حاج آقا چندین سال نابینا بود. حاج آقا برای امور خانه از کسی کمک نمی‌گرفت و خودش کارها را انجام می‌داد. رئوف بودن ایشان مختص انسان‌ها نمی‌شد. با حیوانات هم دل رحم بود. اگر مورچه داخل قندان یا سفره نان می‌شد مورچه را نمی‌کشت؛ فوت می‌کرد تا مورچه از داخل ظرف بیرون برود. هیچ‌وقت منتظر وسیله نمی‌ماند. می‌گفت 14 وسیله دارم، واقعاً هم همین‌طور بود از در خانه تا مسجد راه می‌افتاد وسیله جور می‌شد.» 

استاد افتادگی و اخلاق

صادق‌نژاد استادش را این‌گونه توصیف می‌کند: «حاج آقا را به تواضعش می‌شناسند. من تا به این سن رسیده‌ام در محضر علمای بزرگی درس خوانده‌ام اما هیچ‌کس را به تواضع ایشان ندیده‌ام. 
همین فروتنی‌اش هم باعث شده بود که همه دوستش داشته باشند و مریدش شوند. با همه محترمانه رفتار می‌کرد. برایش فرقی نمی‌کرد که باتقوا باشد یا بی‌اعتقاد. ثروتمند باشد یا فقیر. آیت‌الله ‌فاطمی‌نیا می‌گفتند که تواضع سیبویه مانع از شناخت او شد. وقتی برای نخستین بار مقام معظم رهبری او را دیدند گفتند تعریف شما را زیاد شنیده بودیم اما بار اول است که شما را می‌بینیم. حاج آقا هم جواب داد: «صدای معیدی بهتر از دیدن اوست.» ضرب‌المثل عربی است و اشاره به مرد خوش صدایی می‌کند که صورت زشتی داشته است. نصایحش شیرین و خودمانی بود و به دل می‌نشست.» 

میرزا احمد عارف کم‌نظیری بود که مصداقش انگشت‌شمار است. او با همه فضایل و کمالاتی که داشت بیشتر به مقام روضه‌خوانی‌اش افتخار می‌کرد. با غرور می‌گفت که بچه روضه‌خوان است. صادقی‌نژاد تعریف می‌کند: «من توفیق داشتم چند بار با او به سفر بروم. یکبار با هم به اهواز رفتیم. حجت الاسلام ‌موسوی جزایری امام جمعه اهواز بود که خیلی او را دوست داشت. آنقدر که وقتی حاج آقا دهه سوم روضه برگزار می‌کرد درس خارج را تعطیل کرده و به تهران می‌آمد. آیت‌الله ‌بهجت و مقام معظم رهبری دوست داشتند پای منبر او بنشینند. خانواده مقام معظم رهبری دوست داشتند او روضه بخواند. با سوز روضه می‌خواند. سوز صدایش را آنهایی که در مجلس روضه‌خوانی‌اش حضور داشتند خوب می‌دانند. از منبر پایین می‌آمد عمامه از سر بر می‌داشت و راه می‌رفت و روضه می‌خواند.» از میرزا احمد پرسیدند کدام روضه شما را منقلب می‌کند گفت: «اسیری بی‌بی.» او بیشتر از همه با روضه حضرت عباس(ع) و حضرت زینب(س) گریه می‌کرد. 
 

به سادات احترام ویژه ای می گذاشت

صادق‌نژاد یکی از مهم‌ترین ویژگی رفتاری استادش را تکریم سادات معرفی می‌کند. او می‌گوید: «حاج آقا ارادت خاصی به سادات داشت. اگر فردی با شال سبز وارد مسجد یا حسینیه می‌شد تا چشمش به او می‌افتاد، به احترام او قیام می‌کرد و صلوات می‌فرستاد بعد هم دستش را می‌بوسید.» میرزا احمد معتقد بود که وقتی جلو پدر و مادری بچه‌ای را احترام می‌کنی آنها لذت می‌برند. با این تفکر به سادات احترام می‌گذاشت تا حضرت زهرا(س) را خوشحال کند. یکی از خصلت‌های بارز میرزا احمد این بود که می‌توانست سادات را تشخیص دهد، معتقد بود نور سیادت در چهره آدم‌ها نهفته است. 
حتی اگر مادرشان سادات باشد. صادق‌نژاد در این‌باره خاطره‌ای تعریف می‌کند: «بعد از پایان هر منبری به حاج آقا صله می‌دادند. ممکن بود در یک روز چند منبر برود. در راه برگشت به خانه پاکت‌ها را یکی می‌کرد که متوجه نشود چه مبلغی در آن است. می‌گفت نمی‌خواهم در کمک کردن تعلل کنم. بعد هم سر راه به خانه سید فقیری می‌رفتیم که طلبه هم بود. دقایقی می‌نشست و احوالپرسی می‌کرد و بعد هم پول را زیر تشک می‌گذاشت. با اینکه خانه خودش خرج و مخارج داشت ولی اهمیت نمی‌داد. می‌گفت یقین دارم حضرت زهرا(س) را شاد کردم.» 

به دیگران آرامش می داد

میرزا احمد خیلی راحت افکار دیگران را می‌خواند. می‌دانست در ذهن مشوش کسی که پای منبرش نشسته و ده‌ها سؤال بی‌جواب دارد چه می‌گذرد. 
این را هم می‌دانست که شاید حیا می‌کند از پرسیدن چنین سؤال‌هایی، بنابراین خودش پیش‌دستی می‌کرد و صحبت را به آن موضوع می‌کشاند. صادق‌نژاد می‌گوید: «حاج آقا در مجلسی گفت زیاد عمر کرده و چه کسانی را دیده است. به نوعی داشت از آنها یاد می‌کرد. در این میان فردی به آرامی گفت: «شاید عزرائیل نشانیت را گم کرده است؟‌» بعد از سخنرانی حاج آقا روضه خواند. عادت داشت راه برود. یکباره جلو آن مرد نشست، او هم گریه می‌کرد. دستی به‌صورت او کشید و اشک‌های مرد را به‌صورتش مالید. با این کار مرد متحول شد.» 

خیلی پاک و منزه بود

سید «مهدی حائری‌زاده» از شاگردان اوست که بعدها با خانواده سیبویه نسبت فامیلی پیدا کرد. می‌گوید: «آشنایی ما به 20 سال پیش برمی‌گردد. با هم همسایه بودیم. 
خانه‌مان در فاصله چند متری حسینیه‌ای بود که حاج آقا در آن نماز می‌خواند. چند ساعت قبل از اذان صبح بیدار می‌شد و به مناجات در شب می‌پرداخت. هر شب بعد از نماز خود را مقید می‌کرد که 20 دقیقه‌ای در مسجد برای مردم سخنرانی کند.» حائری‌زاده صحبت‌هایش را با این جمله ادامه می‌دهد: «گاهی اوقات به خانه ما سری می‌زد. وقتی وارد می‌شد لبه باغچه می‌نشست و با خضوع خاصی می‌گفت آمده‌ام احترام سادات را به جا آورم و در محضر حضرت زهرا(س) بگویم که فرزندانش را دوست دارم. 
او همیشه از تکبر دوری می‌کرد.» میرزا احمد در منزلش مراسم روضه برپا می‌کرد و علمایی چون آیت‌الله ‌مجتهدی و ضیاءآبادی در آن شرکت می‌کردند. 
«روی دیوار خانه‌اش پرچمی نصب کرده بود، غیبت نکنید.» حجت‌الاسلام حائری‌زاده این را می‌گوید و ادامه می‌دهد: «میرزا احمد مرد منظمی بود. این نظم را در تغذیه‌اش هم رعایت می‌کرد. مطابق دستورات اهل‌بیت(ع) عمل می‌کرد. هر روز یک عدد سیب می‌خورد. می‌گفت من سلامت بدنم را به سبب رعایت آداب شرع در غذا خوردن دارم.» او هر روز نیم ساعت زودتر از اذان به مسجد می‌رفت و در راه هر کس را می‌دید احوالپرسی می‌کرد. رفتارش صمیمی‌اش باعث شده بود خیلی‌ها متحول شوند و مسیر الهی را در پیش گیرند. 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گفت‌و‌گو با مهدی محمدی 
که مورد اعتماد مرحوم سیبویه بود
امین آیت‌الله

پرنیان سلطانی /  باورش سخت است که از 10 سال پیش تا امروز، دیگر کسی صدای «سلام» آیت‌الله هم‌محله‌ای‌مان را نشنیده است. مردی که همیشه با لبخندی بر لب، حال همسایه‌ها و کاسبان را جویا می‌شد، حالا سال‌هاست که از کوچه‌پسکوچه‌های میدان نامجو گذر نکرده است. مدت‌هاست جوانان محله به کمک پیرمرد مهربان محله نیامده و خریدهایش را تا دم خانه‌اش نبرده‌اند. اما با این حال، هنوز هم وارد برخی از مغازه‌های محله که می‌شویم، عکسی از مرحوم آیت‌الله سیبویه روی دیوار خودنمایی می‌کند. هنوز یاد مرد مهربان و خوش‌برخورد که چشم و چراغ یک محله بود زنده است. اهالی میدان نامجو و خیابان‌های منتهی به این میدان، به گونه‌ای از این مرد خدا یاد می‌کنند که مطمئن می‌شوید 10 سال که سهل است، صد سال هم که بگذرد، ذکر خوبی‌های آیت‌الله سیبویه از زبان ساکنان این محدوده از منطقه نمی‌افتد. «مهدی محمدی»، یکی از کسبه‌های قدیمی میدان نامجو که همه اهالی این محدوده دست‌کم یکبار برای ساخت کلید و خرید قفل، راهی مغازه‌اش شده‌اند، او برایمان از خلق و خوی آیت‌الله سیبویه در برخورد با همسایه‌ها و اهل محل تعریف می‌کند. 

پدر روحانی محله
مرد محبوب و متواضع داخل خانه، برای اهل محله هم پدر روحانی بود. این نکته‌ای است که محمد سیبویه نیز مانند اهل محله به آن اشاره دارد: «به جرئت می‌توان گفت پدر کم‌نظیر بودند و هر کسی از هر قوم و ملیتی ایشان را می‌دید مجذوب شخصیت‌شان می‌شد؛ شاید چون دل و زبانشان یکی بود. قدیم در این محله، اقلیت‌های دینی زیاد زندگی می‌کردند. این افراد به پدر خیلی علاقه داشتند و او را پدر روحانی خطاب می‌کردند. تا او را می‌دیدند رویش را می‌بوسیدند. برخی از کاسبان پند و نصیحت می‌خواستند. یکی از کاسبان پرده‌فروشی داشت و زمانی که متوجه شد پدر هر 10 روز، آخر صفر روضه دارند از ایشان خواسته بودند که فقط یک شب وعده غذای این مجلس را برایشان بفرستند تا تبرک باشد. آن مرد کلیمی، طی این سال‌ها چادر خیمه مراسم را خودش تأمین می‌کرد؛ این خواسته خود او از پدر بود.»

آغاز آشنایی

از همان سال 58 که آیت‌الله سیبویه، منطقه ما را برای زندگی انتخاب کرد، مهدی محمدی، دوست و غمخوارش شد. خودش درباره چگونگی آشنایی‌اش با حاج‌آقا سیبویه می‌گوید: «یک روز دیدم حال هم‌محله‌ای جدیدمان خوب نیست. پرسیدم مشکلی پیش آمده؟ گفت همسرم بیمار است و من که سال‌ها در عراق زندگی کرده‌ام، دکتر خوبی را نمی‌شناسم که همسرم را پیش او ببرم. برایش به دنبال یک دکتر خوب گشتم و او و همسرش را تا مطب دکتر همراهی کردم. همین باب آشنایی ما شد و از آن روز تا زمانی که حاج‌آقا سیبویه زنده بود، دوست و همراه یکدیگر بودیم.»

محمد سیبویه فرزند مرحوم سیبویه خاطرات زیادی از ارتباط پدر با جوانان دارد. یکی از آنها را می‌خوانید: «یاد دارم جوانی در سال‌های آخر عمر پدر همیشه مقید بود ظهر یک نان سنگک می‌خرید و می‌آورد در خانه برای پدر. محبوبیت پدر برای این بود که کردار و عمل‌شان یکی و فردی متواضع بود. برای ایشان جوان و پیر و زن و مرد فرقی نداشت؛ وقتی در خانه روضه بود با ورود هر فردی، در برابر او می‌ایستاد. دانشجویان از اقشار و تیپ‌های مختلف به دیدن‌شان می‌آمدند. یک روز از مأموریت آمدم دیدم 30‌ـ 40 دانشجو دختر و پسر نشسته‌اند مقابل پدر و صحبت می‌کنند. جوان‌هایی که تازه به حوزه علمیه رفته بودند زیاد نامه می‌نوشتند و در نامه‌ها‌ طلب دعا داشتند.» 
 

قرض می گرفت تا کار مردم را راه بیندازد

محمدی درباره اصلی‌ترین خصوصیت آیت‌الله سیبویه، می‌گوید: «هر کسی که مشکل مالی داشت و به او مراجعه می‌کرد، دست خالی بر نمی‌گشت. اگر خودش داشت، خودش کمک می‌کرد، اگر نه می‌آمد و پول قرض می‌گرفت تا کار مردم را راه بیندازد!» محمدی ادامه می‌دهد: «کسبه‌های قدیمی هم هر مبلغی که می‌خواستند به نیازمندان کمک کنند، به حاج‌آقا می‌دادند تا از طریق او به دست نیازمندان محله برسد. خود حاج‌آقا هم هرچه از روضه‌خوانی به دست می‌آورد، به نیازمندان می‌داد. با این حال چند باری پیش آمد که به مغازه من آمد و از من پولی قرض گرفت تا بتواند کار دیگران را راه بیندازد. خیلی زود هم قرضش را ادا می‌کرد.»

یک خاطره

«یک روز حاج‌آقا در یکی از خانه‌های محله روضه خواند و بیرون آمد.» این را محمدی می‌گوید و ادامه می‌دهد: «مردی ناشناس جلو راهش را گرفت و گفت من قرار است راهی سفری شوم، برایم دعای سفر می‌خوانید؟ حاج‌آقا هم که همیشه فروتن و متواضع بود، در همان پیاده‌رو برایش دعای سفر خواند. آقایی که قصد سفر داشت بعد از تمام شدن دعا، حاج‌آقا را در آغوش گرفت و رفت. وقتی رفت، حاج آقا متوجه شد پاکت پول‌شان نیست! فهمیدیم آن بنده خدا به این طریق جیب حاج آقا را سرقت کرده است! با شوخی گفتم پس دعای سفر نمی‌خواست، خرج سفرش را می‌خواست! حاج‌آقا گفت: عیبی ندارد، من که حلالش کردم. اما اگر همان اول به من گفته بود پول لازم دارد، بدون معطلی با رضا و رغبت پاکت را به او می‌دادم.» محمدی می‌گوید: «این عادتش بود که هرچه از راه روضه‌خوانی کسب درآمد می‌کرد، همه را به نیازمندان می‌بخشید و چیزی برای خودش برنمی‌داشت. حتی در پاکت را هم باز نمی‌کرد که ببیند چقدر داخل پاکت پول گذاشته‌اند. همان‌طور با پاکت، پول را به دست نیازمندان می‌رساند.»

فعالیت تا آخرین لحظه

کاسب قدیمی خیابان نامجو، درباره رفت‌وآمد زیاد آیت‌الله سیبویه در محله هم حرف‌هایی دارد. او می‌گوید: «تا آخرین لحظه‌ای که می‌توانست، در محله رفت‌وآمد داشت، پیاده‌روی و خرید می‌کرد و به‌طور کلی فعالیت داشت. به نظر من راز سلامتی و طول عمرش هم دقیقاً همین بود. به‌ویژه اینکه کم‌خوری و امساک را هم رعایت می‌کرد. به نظر من آیت‌الله سیبویه از این حیث، می‌تواند یک الگوی تمام عیار برای همه جوان‌ها باشد.» محمدی می‌افزاید: «سنش زیاد بود، اما خودش همه خریدهایش را انجام می‌داد. با وجود اینکه آقازاده و بستگانش و حتی همسایه‌ها و اهالی محله زیاد به او اصرار می‌کردند که هرچه می‌خواهد فقط بگوید تا برایش تهیه کنند، اما هیچ‌وقت این کار را نمی‌کرد. همیشه خودش از مغازه‌ها خرید می‌کرد و در نهایت اگر خریدهایش زیاد بود، یا من یا دیگر اهالی کمکش می‌کردیم تا وسایلش را به خانه ببرد.»


خوش برخورد و مهربان بود
«حسین ناصری»، کاسب قدیمی میدان نامجو است. 30 سال از عمر 50 ساله‌اش را در مغازه سوپرمارکت میدان نامجو گذرانده است. وقتی از او که شغل پدرش را ادامه می‌دهد، درباره مرحوم آیت‌الله سیبویه می‌پرسم، می‌گوید: «بسیار خوش‌برخورد و مهربان بود و به همین دلیل همه اهالی محله، چه آنهایی که مذهبی بودند و چه آنهایی که نبودند، دوستش داشتند.» وی ادامه می‌دهد: «اوایل همسر حاج‌آقا کسالت داشت و بعد هم که به رحمت خدا رفت. در تمام این مدت و تا همین اواخر که روی پای خودش بود، همه خریدهای خانه را خودش انجام می‌داد. هیچ‌وقت نمی‌خواست بارش روی دوش کسی باشد. مرتب در محله رفت‌وآمد داشت و به همین دلیل به خوبی از اوضاع و احوال اهالی باخبر بود. اگر برای کسی مشکلی پیش می‌آمد یا نیاز به کمک داشت، با کمک‌های کاسبان و اهالی، مشکلش را در کمترین زمان ممکن حل می‌کرد.»


رعایت حق همسایگی
«کهزاد هدایتی» که از 25 سال پیش در میدان نامجو سکونت دارد، یکی از همسایه‌های مرحوم آیت‌الله سیبویه است. هدایتی می‌گوید: «همیشه مراعات همسایه‌ها را می‌کرد. چه زمانی که خودش همسایه ما بود و چه حالا که پسرش اینجا سکونت دارد، هیچ‌وقت برای هیچ‌کدام از همسایه‌ها ناراحتی و مشکلی پیش نیامد. حاج‌آقا سیبویه خدابیامرز، خیلی مردمدار بود. همیشه با همسایه‌ها سلام و احوالپرسی داشت و اگر متوجه می‌شد برای یکی از همسایه‌ها مشکلی پیش آمده، تا مشکلش را حل نمی‌کرد آرام نمی‌گرفت.» هدایتی به نذری‌های دهه آخر ماه صفر آیت‌الله سیبویه اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: «هر سال دهه آخر ماه صفر در خانه‌شان روضه بود و نذری می‌داد. همیشه به این روزها که می‌رسیدیم، حاج‌آقا خودش شخصاً می‌آمد و همسایه‌ها را یکی یکی به خانه‌شان دعوت می‌کرد. این روزها که به آخرین روزهای ماه صفر نزدیک می‌شویم، جای خالی مرد بزرگ محله، بیش از پیش احساس می‌شود.»


محبوب جوان‌ها و دوستدار نام «علی»
علی آقانقی، کاسب محله است و البته نسبتی هم با آیت‌الله ‌سیبویه دارد. داخل مغازه‌اش عکس قاب شده مرحوم، خود گویای عشق و علاقه به پیرمرد محبوب دل‌ها هست. او تعریف می‌کند: «ایشان از دوستان نزدیک پدرم بودند. یادش بخیر هر وقت زنگ می‌زدیم و می‌پرسیدیم خواب هستید؟ یا بیدار؟ می‌گفتند شما دعا کنید که ما از خواب بیدار شویم، ما همیشه خواب هستیم.» آقانقی می‌گوید: «سفر مشهدمقدس رفتیم، از دور دیدیم یک قسمتی آنقدر شلوغ شده که انگار نذری می‌دهند. پر از جمعیت بود. رفتم جلوتر ببینم چه خبر است، دیدم که مرحوم سیبویه نشسته و تمام جوان‌ها دور ایشان جمع شده‌اند و سؤال می‌پرسند. بسیار محبوب و البته شوخ بودند. اسم علی را خیلی دوست داشتند و به من می‌گفتند که شما لیاقت داشته‌اید که اسمتان علی است. 


رعایت حق همسایگی
«کهزاد هدایتی» که از 25 سال پیش در میدان نامجو سکونت دارد، یکی از همسایه‌های مرحوم آیت‌الله سیبویه است. هدایتی می‌گوید: «همیشه مراعات همسایه‌ها را می‌کرد. چه زمانی که خودش همسایه ما بود و چه حالا که پسرش اینجا سکونت دارد، هیچ‌وقت برای هیچ‌کدام از همسایه‌ها ناراحتی و مشکلی پیش نیامد. حاج‌آقا سیبویه خدابیامرز، خیلی مردمدار بود. همیشه با همسایه‌ها سلام و احوالپرسی داشت و اگر متوجه می‌شد برای یکی از همسایه‌ها مشکلی پیش آمده، تا مشکلش را حل نمی‌کرد آرام نمی‌گرفت.» هدایتی به نذری‌های دهه آخر ماه صفر آیت‌الله سیبویه اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: «هر سال دهه آخر ماه صفر در خانه‌شان روضه بود و نذری می‌داد. همیشه به این روزها که می‌رسیدیم، حاج‌آقا خودش شخصاً می‌آمد و همسایه‌ها را یکی یکی به خانه‌شان دعوت می‌کرد. این روزها که به آخرین روزهای ماه صفر نزدیک می‌شویم، جای خالی مرد بزرگ محله، بیش از پیش احساس می‌شود.»


برای خرید ته صف می‌ایستاد
جواد باقری، میوه‌فروش محله است. وقتی از او سؤال می‌کنیم که آیت‌الله ‌سیبویه را چقدر می‌شناختید مکث نمی‌کند و نخستین چیزی که مطرح می‌کند این است: «بسیار مرد بزرگ و شریفی بودند.» و ادامه می‌دهد: «وقتی برای خرید می‌آمدند و صف بود انتهای صف می‌ایستادند. اصرار هیچ فردی هم کارساز نبود. وقتی زیاد اصرار می‌کردیم نهایتاً می‌آمدند می‌نشستند تا نوبت‌شان شود اما بی‌نوبت هیچ‌وقت کارشان را انجام نمی‌دادند. خیلی مختصر و به اندازه مصرف یکی دو روزشان خرید می‌کردند. وقتی می‌آمدند با همه سلام و احوالپرسی می‌کردند. یک روز معتادی را دید و چنان گرم با او احوالپرسی و روبوسی کرد که همه تعجب کرده بودند. همه را به یک دید نگاه می‌کردند. زمانی که فوت کردند مراسم باشکوهی برای تشییع پیکر ایشان برگزار شد و از هر قشری در مراسم شرکت کردند.»


افسوس که دیر شناختیم
غلامرضا وارسته هم‌محله‌ای دیگری است. وقتی صحبت از آیت‌الله ‌سیبویه به میان می‌آید با حسرت از آیت‌الله و از آن روزها یاد می‌کند: «بسیار انسان متواضع، خوب و مردمی بودند. نخستین کسی بودند که وقتی به این محل آمدند نماز ظهرعاشورا را در این خیابان برگزار کردند. با اهل محله خیلی ساده و صمیمی احوالپرسی می‌کردند. قبل از نماز زودتر مسجد می‌رفتند تا به سؤالات پاسخ دهند و مابین نماز حتماً یک حدیث و یک نکته مهم را عنوان می‌کردند. کمک حال همه بود و هرکسی کمکی می‌خواست روی ایشان حساب می‌کرد. بعد از فوت، اهالی بیشتر متوجه شدند که آیت‌الله ‌سیبویه چه انسانی بود. افسوس زمانی که بودند آن‌طور که باید او را نشناختیم.» 


احترام زیادی برای اقلیت‌ها قائل بود 
آقا ناصر، پارچه فروش. از هم‌محله‌ای‌های کلیمی است. 56 سال است که در این محله فعالیت می‌کند. او می‌گوید: «مرحوم سیبویه همیشه موقع نماز، برای رفتن به مسجد از جلو مغازه ما رد می‌شدند. خیلی با احترام و با وقار بودند و به همه احترام می‌گذاشتند. از آنجا که می‌دانستند ما اقلیت هستیم همیشه در مراسم و مجالسی که برای امام حسین(ع) برگزار می‌کردند خودشان می‌آمدند و ما را دعوت می‌کردند. می‌گفتند شما حتماً باید بیایید. من هم چند بار در مراسم‌هایشان شرکت کردم. خوش برخوردی و مردمداری ایشان زبانزد بود. حتی اگر کسی درست او را نمی‌شناخت باز هم جذب چهره مهربان و تواضع او می‌شد.»

دستان و دعای آرامبخش
خاطره یکی از کاسبان در نوع خود جالب توجه است. او تعریف می‌کند: «دخترم 4‌ـ 5 ماهه و بیمار بود. خواب نداشت. به هر دکتری رفته بودیم ولی نتیجه نگرفتیم. فردی گفت ببریدش نزد آیت‌الله ‌سیبویه. همین کار را کردیم. حاج آقا بچه را گرفتند، دعایی خواندند و دستی به سر بچه کشیدند. هنوز باور نداشتیم. به خانه برگشتیم. بچه خوابید! صبح بیدار شدیم دیدیم هنوز خواب است و نگران شدیم. نزدیک ظهر سر حال بیدار شد.» 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

علم باید همراه با تقوا باشد

آیت‌الله در بداهه‌سرایی تبحر داشت و بسیاری از توصیه‌هایش با شعر و نثر بود

سمیرا مرکدی /  شیخ میرزااحمد سیبویه که از نوجوانی به شعر و ادبیات علاقه وافری داشت، بسیاری از نصایح را با شعر و نثر بیان می‌کرد و در وصف بسیاری از بزرگان نیز شعر سروده است. این ذوق آیت الله، از پاسخ به نامه رزمندگان در جبهه‌ها تا پاسخ نامه فرزندانش دیده می‌شود. نامه‌هایی که تمام آنها را با قلم و دوات و به خط خوش به رشته تحریر درمی آورد. او در سرودن شعر و به‌خصوص بداهه‌‌سرایی بسیار مهارت داشت. در ادامه برخی از این نامه‌ها و اشعار و گوشه‌ای از توصیه‌های استاد را می‌خوانید.  

 بازیچه شیطان نشوید
 گناه نکردن بسیار سهل و آسان است، آن شیطان رانده شده است که دشوار و سخت نشان می‌دهد. پس تباه نشویم و خود را بازیچه دست شیطان قرار ندهیم که بهترین مأمن و پناه لطف بیکران خداوند است. 
 سواد خالی هیچ فایده‌ای ندارد، علم باید با تقوا همراه باشد.
 

 بخشی از نامه پدر به پسر

فروغ دو چشم و دل سیبویه، تو ‌ای پسر افتخار پدر، تویی اعتبار و وقار پدر، الهی که ‌باشی همیشه عزیز، سرافراز و دلشاد در رستخیز. ز محمود و عباس من راضی‌ام، علی‌اکبر و هادی و صالحم. سپس حامد نونهال پدر، مرا قوت جان و نور بصر... (در توصیف فرزندان)
(و در همین نامه در وصف همسر) پس از مرگ آن مهربان مادرت، که بودی مرا یار و هم یاورت، شدم بی‌کس و بی‌قرار و غمین، دل افسرده و اشکبار و غمین، غذایم شب و روز خون جگر، مرا خواب نبود به شب تا سحر. کجایی تو ‌ای فاطمه همسرم، نیایی چرا زود اندر برم، صبورم نما خالق کردگار، بنه مرهمی بر دل داغدار... 

نیم نگاه 
 روز را با آیاتی از قرآن کریم شروع می‌کرد و بعد نمازهای همان روز هفته و ماه و مناسبت‌ها را می‌خواند و به این موضوع بسیار مقید بود. 
 هر سال 10 روز آخر صفر و همچنین دوشنبه‌های اول هر ماه در منزل روضه می‌گرفتند. حتی روزهایی که خودشان حضور نداشتند، سیدی که روضه می‌خواند می‌آمد روضه می‌خواند و می‌رفت. 
 در کربلا خانه‌ای داشتند که به دلیل فرسودگی، احتمال ریزش سقفش هم وجود داشت. همه فرزندان ردیف در کنار هم می‌خوابیدند، پدر بالای سر تک تک‌شان می‌نشست و برایشان با شعر دعا می‌خواند و بعد خود می‌خوابید. 
 آیت‌الله ‌سیبویه برای ازدواج فرزندانش بیش از هر چیز به تقوای فرد توجه می‌کرد و بر ازدواج در سن پایین معتقد بودند. 
 غذای‌شان بسیار اندک بود. اگر در ظرف دیگران هم غذایی می‌ماند آن را با انگشت پاک می‌کردند و می‌گفتند: با این کار هم برکت خدا حرام نمی‌شود هم زحمت کسی که ظرف‌ها را می‌شوید کم می‌شود. 
 برخی از احادیث که دانستن آنها را ضروری می‌دانستند چاپ و بین اهالی محله توزیع می‌کردند. 
 برخی اعتقاد داشتند پیکر آیت‌الله ‌را طبق خواسته خودشان باید به کربلا ببرند و برخی می‌گفتند باید در تهران نزدیک خودمان باشد و در نهایت تصمیم براین شد که پیکر ایشان در جوار حضرت معصومه(س) به خاک سپرده شود. 
 پس از فوت فقط کتاب‌های‌شان ماند و آن هم به کتابخانه آیت‌الله ‌مرعشی اهدا شد. 
 وصیت آیت‌الله ‌به خانواده این بوده است که برایشان سوره یاسین بخوانند. 

آسایش را در آخرت جست‌وجو کنید
دنیا جای راحتی نیست. راحتی در دنیای بعدی است. خطاب شد «یا موسی! أنی وضعت الراحه فی الجنه والناس یطلبونها فی الدنیا فلن یجدوهاقط؛‌ای موسی! مردم در دنیا به دنبال راحتی و آسایش می‌گردند، من آسایش را در بهشت قرار دادم نه در دنیا». حال، سختی‌های دنیا را چگونه باید تحمل کرد؟ این بسته به ایمان شخص دارد. اینکه برخی می‌گویند دنیا نقد است و باید آن را چسبید، اشتباه می‌کنند.  شخصی عرض کرد: «یا رسول‌الله ذهب مالی و سقم جسمی»؛ یعنی مالم از دستم رفته و بدنم مریض شده است. حضرت در جواب فرمود: «لا خیر فی رجل لایذهب ماله ولا یسقم جسمه؛ خیر نیست در کسی که هیچ‌وقت ضرر مالی به او نرسد و هیچ‌گاه بدنش مریض نشود.» 

درس اخلاق و گذشت
روزی فردی پشت سر مرحوم میرزا احمد سیبویه غیبت می‌کند که توسط یکی از طلبه‌ها به گوش مرحوم سیبویه می‌رسد. شبی در مجلسی که در ماه رمضان برپا شده بود، مرحوم سیبویه و آن شخص نیز حضور داشتند. مرحوم سیبویه طوری رفتار کرد که انگار اتفاقی نیفتاده است، حتی زمانی که مجلس به پایان رسید، مرحوم سیبویه کفش‌های آن شخص را جلو پاهایش جفت کرد. وقتی که مرحوم آیت‌الله ‌سیبویه با اعتراض شاگردانش روبه‌رو شد، گفت: «من شیطان را در خود له کردم که مبادا در درون من نسبت به ایشان ذره‌ای کدورت پیش آید.» 

راه‌های نزدیک شدن خدا

خیلی‌ها آیت‌الله ‌سیبویه را آن‌طور که باید نمی‌شناختند؛ یعنی از ویژگی‌های ایشان آن‌طور که باید مطلع نبودند. انگار میرزااحمد سیبویه همان‌طور که تمام کارهایش را بدون سرو صدا انجام می‌داد، گمنام هم آرامیده است. در جست‌وجوی خادمانی که روز خاکسپاری پیکر آیت‌الله ‌در حرم حضور داشتند هم تلاش بسیار پرس‌وجو کردیم اما به دلیل تغییر شیفت‌های کاری، شاهدی پیدا نکردیم ولی در میان خادمان حرم حضرت معصومه(س) افرادی بودند که ایشان را کم و بیش می‌شناختند.  علی رمضانی از خدام حرم حضرت فاطمه معصومه(س) می‌گوید: «برای زیارت، زیاد تشریف می‌آوردند. وقتی هم وارد می‌شدند افراد زیادی دور ایشان را می‌گرفتند و برای سؤال‌های‌شان جواب می‌خواستند. تواضع و اخلاق و حوصله‌شان سبب محبوبیت‌شان شده بود. آیت‌الله ‌سیبویه جزو افراد خاص بودند.  اسماعیل حسینی ادیب نیز از خادمان دیگر حرم است که این‌طور ادامه می‌دهد: «مستقیما با ایشان صحبت نداشته‌ام اما چیزی که می‌دانم این است که برای سادات احترام ویژه‌ای قائل بودند. تا حدی که می‌گفتند اگر تلفن‌شان زنگ می‌زد و جواب می‌دادند و متوجه می‌شدند تماس گیرنده سید است پشت تلفن هم از جا بلند می‌شدند و ایستاده صحبت می‌کردند.»

کلید نزدیک شدن به خدا تقواست؛ پرهیز از گناه است؛ حتی نیت گناه هم اثر می‌کند؛ اما چه چیزی باعث دوری از خدا می‌شود؟ ‌غفلت از ذکر خدا، ما را از خدا دور می‌کند. کسی که از یاد خدا اعراض کند، دنیایش تلخ است. قرآن در این‌باره می‌فرماید: «کسی که عمل صالح بجا بیاورد، مرد یا زن، ما به او حیات خوش، حیات طیبه و زندگانی شیرین اعطا می‌کنیم.»

خدا ردّ پا دارد! 
ردِّ پای خدا، مخلوقات، موجودات، سماوات، زمین‌ها، کوه، دریا، صحرا و دشت است. اینها همه ردِّ خدا هستند. حضرت حق خطاب می‌کند به حضرت رسول(ص): «اگر از بت‌پرستان بپرسید که چه کسی این زمین و آسمان‌ها را آفریده است؟ می‌گویند خدا، بگو پس چرا ایمان نمی‌آورید؟‌». در زندگی آدم‌ها هم ردّی از خدا وجود دارد. پس چرا گاهی فراموش می‌کنیم که خدا وجود دارد؟ 
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
 هر عیب که هست در مسلمانی ماست
خدا رحمت کند مرحوم شوشتری را شعری در همین خصوص می‌خواند؛ 
نه هر کس شد مسلمان می‌توان گفتش که سلمان شد / کز اول بایدش سلمان شد و آنگه مسلمان شد. 

مُهر خلوص
حجت‌الاسلام فاضل سیبویه، نوه آیت‌الله سیبویه از خلوص پدربزرگ می‌گوید. او تعریف می‌کند: «مرحوم جدمان آیت‌الله سیبویه روایتی را ـ برای اینکه ما در زمینه اخلاص کوشش کنیم ـ از حضرت فاطمه زهرا(س) می‌فرمودند: «مَنْ أَصْعَدَ إِلَی‌الله‌خَالِصَ عِبَادَتِهِ أَهْبَطَ‌الله‌عَزَّ‌وَجَلَّ إِلَیْهِ أَفْضَلَ مَصْلَحَتِه؛ هر کس عبادت خاصش را به سوی خداوند بفرستد، خداوند عزوجل بهترین‌ مصلحت‌های این فرد را برای او فرو می‌فرستد»؛ یعنی رشته و تدبیر امورش به دست خدا می‌افتد و آنچه که خیر و صلاح اوست خدا برای او فرو می‌فرستد. 
ایشان توصیه می‌کردند که سعی کنید اعمالتان با مُهر خلوص امضا، تأیید و قبول بشود. خلوص در نیت، در گفتار و در رفتار. این مسئله را به دیگران گوشزد می‌کردند و دیگران را تشویق می‌کردند که این‌گونه باشند، اعمالشان خالصانه باشد فقط برای خدا؛ برای رضای خدا. 

برای رسیدن بر سرمزار استاد اخلاق، راهی شهر مقدس قم می‌شویم. حرم حضرت معصومه(س)، صحن امام رضا(ع)، حجره 22. مکان مقدسی که پیکر آیت‌الله ‌سیبویه در پنجم آذر 1384 پس از تشییع باشکوه در محله گرکان، به اینجا آمد و طی مراسمی باشکوه آرام گرفت. 

حق پدر و مادر را نمی‌توان ادا کرد
می‌خواهم روایتی نقل کنم که برای همه به‌خصوص جوانان و نوجوانان مفید است. شخصی عرض کرد یا رسول‌الله، مادری دارم که او را 19 بار به حج برده‌ام. طوافش داده، خدمتش را کرده‌ام. می‌خواهم بدانم آیا حق مادرم را ادا کرده‌ام یا نه؟ حضرت فرمود: «اگر مادرت را یکبار دیگر هم به مکه ببری تا 20 بار بشود، تازه حق یک ردعه را ادا کرده‌ای». یعنی اگر کسی 20 بار مادرش را به مکه ببرد، حق یکبار شیر‌دادن را ادا کرده است. چه کسی می‌تواند حق مادر و حق پدر را ادا کند؟ 

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 18135
منطقه هفت
سرویس: بچه محل
زمان مخابره: یکشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۵ - ۱۱:۰۸:۱۹
پربیننده ترین ها
پربحث ترین ها
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله