سبک زندگی مرشد چلویی به روایت عبدالرضا مانیان، از بازاریان قدیمی تهران

بابا جون! اومدیم که بریم

 بابا جون! اومدیم  که بریم

سبک زندگی مرشد چلویی به روایت عبدالرضا مانیان، از بازاریان قدیمی تهران

 بابا جون! اومدیم  که بریم

 کوچه‌پسکوچه‌های بازار آهنگرها و پله‌های نوروزخان و مسجدجامع به یاد دارد که هر روز صبح تاریک روشن و گرگ و میش مردی، با عبایی شتری رنگ بر دوش و عرق‌چین مشکی بر سر و لباده‌ای در بر و محاسن سپیدی به رنگ برف و چشمانی نافذ و صورتی به‌صورت انسان و بینی خوش فرم بدون عصا با دستمال ابریشمی که غالباً درون آن یک قابلمه بود، از آن گذرها با طنین سکینه و وقار و آرامش و یقینی که خود را همیشه در حضور می‌دید، عبور می‌کرد. گام‌های او از هر گذری که می‌گذشت عطر برکت، صفا، ایثار، پاکی و متانت را به مشام جان عابران می‌رساند. هر گامی با سلامی که بیشتر بچه‌ها به خاطر لقمه سرظهر حاج مرشد دهانشان می‌گذاشت یا پاکی طنینی که ویژه طفلان است، توأم بود. جواب او شمرده و رسا و محکم بود و بعضی وقت‌ها همراه با سلام، پند و نصیحت و اندرز به مخاطب عرضه می‌شد. سلام علیکم... روزگارت چطوره پدر؟... خوش باشی...
طراوت جواب سلام او تمام عابران را تحت تأثیر حالتی روحانی وصف‌ناشدنی قرار می‌داد. مردم کوچه و بازار که به محل کار او مراجعه می‌کردند هم غذای روح و هم خوراک جسم را طالب بودند. طفلان و شاگردبچه‌های آن زمان که اکنون جزو نسل خاکستری هستند هنوز لذت لقمه‌های لذیذ و بابرکت حاج مرشد(ره) را با خود حمل می‌کنند. رندی و عاشقی و درویش صفتی سخاوت و ایثار ومردانگی و لطافت خمیرمایه وجود او بود. کوتاه کلام اینکه: از پس پیراهن و خرقه، دلش پیدا بود.

بعضی آتیشا رو نون خاموش می‌کنه!
ظهرها درماندگان و فقرا برای گرفتن غذا رایگان نزد او می‌آمدند. آنچه باعث شگفتی بود اینکه مدت زمانی که من بخواست خدا با آن زنده‌یاد همدم و هم نفس و مونس بودم، هجوم و سروصدای غیرمتعارفی را نشنیدم. به روشنی معلوم بود نیروی خاصی نظم امر می‌دهد تا همه از آن‌خوان گسترده متنعم بشوند. می‌گفت: «همه آتیش‌ها رو آب خاموش می‌کنه بعضی آتیشارو نون خاموش می‌کنه! ‌». این نوع غذاها را که برای فقرا و مستمندان مهیا می‌کرد بین بروبچه‌ها غذای بهشتی نام داشت. در آن هیاهو و ناهار بازار سرظهر، او به یک‌یک مشتریان عشق می‌ورزید و حالتی وجدگونه داشت. یا دهان بچه‌ها لقمه می‌گذاشت یا می‌گفت: «حسین آقایه بهشتی بفرس پایین.» خودش هم بشقاب‌ها رو پُر می‌کرد وگه گاهی با بادیه روغن و ملاقه بالا سرمشتری‌ها بود. بعضی مواقع ملاقه روغن را تا یک متری بالا می‌گرفت و روی برنج، روغن پاک و اصیل می‌ریخت. موقع پرداخت پول قابی کوچک که دنیای سخاوت و صفا را در خود جای داده بود، به چشم می‌خورد.‌گویی آن یک نیم بیتی بود که سُراینده‌اش فقط او بود: «نسیه و وجه دستی داده می‌شود حتی به جناب عالی به قدر قوه».
آنان که با عامه مردم سروکار دارند درک می‌کنند که نصب این دستنوشته چه جرئتی را‌طلب می‌کند و هر کسی را یارای چنین‌کاری نیست. می‌گفت «ممکنه کسی اومده باشه بازار خرید، حواسش نبوده که همه پول‌ها رو خرج کرده می‌رسه دم دخل می‌بینه پول نداره خجالت می‌کشه اینو واسه اون‌ها نوشتم.» می‌گفت: «شبی دیدم حضرت رسول(ص) و حضرت علی(ع) این تابلو رو به هم نشون می‌دن و لبخند می‌زنن.»

عمل خیر؛ تمام عیار برای خدا
ضمن حشر و نشر مدام که خداوند تفضل کرده بود، آن جسارت را یافتم که بپرسم: «حاج آقا از چه زمانی به این مقام رسیدین؟» فرمود: «پدر، چهل سال پیش، از طرف گارد ماشین، ایستگاه ماشین دودی رد می‌شدم، دیدم یه بنده خدا آنجا نشسته و رمق حرف زدن و نیگا کردن نداره. رفتم پهلوش گفتم پدر گرسنه‌ای؟ با چشم و تکان دادن سر به من فهموند که نای حرف زدن هم نداره. تندی رفتم توی قهوه‌خونه روبه‌رویی یه صبحونه مفصل براش آوردم و خورد. همین‌طور که می‌خورد منو نیگا می‌کرد و رمق می‌گرفت. نیم ساعتی که گذشت حالش جا اومد. معلوم بود هیچی نداره. من یه سکه یه پولی نقره ناصرالدین شاهی توی جیب کوچیک شلوارم قایم کرده بودم برای روز مبادا. اونو درآوردم و دادم بهش. تا از یه پول دل کندم، دیدم مثل اینکه پرده‌ها رفت کنار و از اون به بعد حالم یه طور دیگه‌ای شد ناگفته نماند که اگر عمل خیری تمام عیار، تمام عیار، تمام عیار برای خدا باشد، خدا مزد بده خوبیه. تندی نتیجه عملیت رو می‌ذاره کف دستت.» مرشد همیشه یه تک کلام خاصی داشت و همیشه می‌گفت: «باباجون! اومدیم که بریم.»

مال دنیا را تو «ید بیضا»داشته باش
حاج مرشد می‌فرمود: «پدر، یه‌کاری بکن که قرآن بخورد ذاتت بره سعی کن حافظ قرآن‌باشی نه حافظ قرآن. سرتاسر دین هم از دوستی و مودت و محبت دم می‌زند. ماهیه‌رو دیدی توی آب داره‌چی می‌گه؟ حب حب حب بزرگان ما هم فرموده‌اند. هل‌الدین الاالحب. این کلام معصوم است. یه عمری قلبت داره می‌زنه و میگه تب تب تب. توبه کن، توبه کن، توبه کن اومدیم. اونجا خیلی به من سخت گرفتن می‌دونی‌چی می‌گم. خواهم گفت: دیه با عاقله».
تعادل روحی حاج مرشد به گونه‌ای بود که شاهین ترازوی عقل و منطق و اندیشه او اندکی از میزان به دور نبود. بی‌اعتنایی به دنیا را در حدی قبول داشت که منطق و عقل سلیم می‌پسندید، می‌فرمود: دادند بپوشیم، ندادند نپوشیم ما را هوس پیرهن و شال و قبا نیست در مقابل بیان می‌داشت، پدر فرموده‌اند: «حب الدنیا رأس کل خطیه»نفرموده‌اند: «مال‌الدنیا رأس کل خطیه.»پدر، مال دنیا خوب چیزییه، تو «ید بیضا» داشته باش، دستت رو بکن تو جیبت یه چک بکش، خانواده‌ای را زنده و احیاء بکن. موج بی‌پیرایگی و الفاظ ساده در جای جای دیوان سوخته او به حدی است که در اوج استحکام و صلابت سروده‌اش ناگهان واژه‌ای را انتخاب می‌کند که مردم کوچه و بازار به قول خودش، حسن یخی و تقی لبویی هم مقصود را می‌فهمند. می‌فرمود: «پدر، طوری باید حرف بزنی که یکی هم که داره رد می‌شه از حرف تو یه چیزی دستگیرش بشه.»
فدای همت آن کس که در کشاکش دهر /به زیراره عشقش نگفت آخ یواش/گر خیال کعبه‌داری نان بی‌نوبت مخور/چون که آن بیتی است با خشت عدالت ساختند

حق مردم را باید داد
می‌فرمود پدر: رفتم در دکان نانوایی شاطرآقا به من احترام گذاشت، می‌خواست نان بی‌نوبت به من بده، یه یهودی نوبتش قبل از من بود. نان را که می‌خواست بده به من گفت: نوبت ایشونه. یهودیه رو کرد به من و گفت: «تو‌چی می‌گی؟ این مردم‌چی می‌گن تو مسلمانی یا این مردم؟» پدر حق مردم را باید داد. وقتی که خیار خریدی‌داری می‌ری خونه حق نداری سر راهت از یک خیارفروش دیگه بپرسی خیار‌کیلو چنده؟ وقت مسلمان ارزش داره. اگر رفتی میدون، میوه خریدی، سرجوال و ته جوال یکی بود، بدون که مسلمون اونو پرش کرده وگرنه اگر زیر و رو با هم فرق داشته باشه. این فعل فعل مسلمونی نیست؛ عمل مسلمین تبلیغه.
امتحان کرده‌اند ما را چند/این که در دست ماست ایمان نیست/جمع عالم زدیم و دانستیم/از صدای ده یکی مسلمان نیست

مستمند و فقیر صدای خنده‌ات را نشنود
مرشد می‌فرمودند: پدر حق نداری خنده بلند بکنی که همه بشنوند. دستوره. می‌فرمایند: خنده بلند کردن کراهت داره، می‌دونی واسه چی؟ واسه اینکه یه مستمند و فقیر و بیچاره ممکنه صدای قهقهه تو را بشنوفه و دلش بسوزه. بگه کاشکی منم مثل اون می‌تونستم بخندم. پدر کار خیلی باریکه! به این شلی‌هام نیست! مثلاً‌داری توی کوچه‌پسکوچه‌ها راه می‌ری یه دفه می‌بینی که یه نفر که‌پاش معیوبه داره خودش‌رو می‌کشه، جلو اون که رسیدی تند راه نرو تا حتی شده خودت را به شلی بزنی پات ثواب می‌نویسن. هر دستی هم که بدی از همون دست می‌گیری و بعضی وقتا جزایش رو همین‌جا می‌بینی! در جای دیگری می‌گفتن قدیما یه جوونک عزب اوغلی داشته از یه گذری رد می‌شه به یه زیرطاقی می‌رسه پنجره بالای سرش باز می‌شه و یه دختره، مثل پنجه آفتاب خودشو نشون می‌ده. پسره با همون یه نگاه یه دل نه صد دل عاشق اون می‌شه.

قلب محل تجلّی خداست
به محل کار حاج مرشدکه وارد می‌شدم، در بحبوحه ناهار بازار که شلوغی و ازدحام و هیاهو را می‌طلبید آرامش و سکون خاصی حکم‌فرما بود. در ضمن اینکه مشغول نوشتن اشعار حاج مرشد بودم ممکن بود یه لیوان یا بشقابی از دست کارگرها بیفتد، هیچ‌گونه عکس‌العملی نشان نمی‌داد. وقتی که من ناخودآگاه به صحنه نگاه می‌کردم، می‌فرمود: «پدر چیزی نیست دل نشکنه کارت رو بکن، بنویس.» به راستی مفتون و شیدای واژه دل و قلب بود. نیازارم زخود هرگز دلی را/که می‌ترسم در او جای تو باشد
می‌فرمود پدر: «قلب محل تجلّی خداست.» حالا مال حیوون باشه یا مال انسان، ولی قلب انسان حرم خداست.
می‌فرمود: پدر، قدیما مردم روزگار سختی روگذروندن. نون‌گیر نمی‌اومد. آنقدر که فقیر بود، غنی نبود. بعضی‌ها از گشنگی می‌مردن. حالا هر میوه‌ای رو بخوای، تو هر فصلی هست. خدا رحم کنه، نکنه می‌خوان بچه‌رو از شیر بگیرن. آخه وقتی می‌خوان بچه رو از شیر بگیرن یه شکم سیر به بچه شیر می‌دن و بعد از شیر می‌گیرنش. بگذریم آنقدر امرار معاش سخت بود که گداها با هم شریک می‌شدن! دسته کورها که می‌گن از این قراره که یه زمانی چهار، پنج تا کور با هم شریک می‌شدن و دست همدیگر رو می‌گرفتن و توی کوچه و بازار می‌چرخیدن و پولی جمع می‌کردن. قرارشون هم این بود که شب‌ها یه زرده تخم‌مرغ بندازن رو دم پختک و قاطی کنن و بخورن. یه چش‌دار خودشو وارد دسو کورها کرد و وانمود کرد که کوره. شب‌ها که می‌شد چشم داره زرده تخم‌مرغ رو می‌کشید جلو خودشو می‌رفت بالا! چند وقتی که گذشت، بزرگ کورها گفت: اگر غلط نکنم توی ماها یه چشم‌دار هست! پدر قبول کن چشم‌دارها و اهل دنیا، کوچه‌پسکوچه‌های دنیا را خوب بلدن به من و تو امون نمی‌دن.


گشت و‌گذار در چلوکبابی حاج مرشد چلویی که تلاش می‌شود به همان سبک قدیم اداره شود

  مرشد هنوز  تذکر می‌دهد

 هنوزتا بازگشایی چلوکبابی حاج مرشد چلویی 2ساعتی باقی مانده است. کارگران چلوکبابی دورهم نشسته و به همراه مدیر رستوران املت می‌خورند‌. مرشد چلویی در عکس با همان تیپ ساده به کارگران زل زده یا شایدهم به نوشته روی دیوار خیره شده است. داخل قاب چوبی مستطیل شکلی با خط نستعلیق نوشته شده: «نسیه و وجه دستی داده می‌شود حتی به جنابعالی به قدر قوه.» چند جوان نوشته را به هم نشان می‌دهند. راسته بازار صندوق‌سازان آن شلوغی سابق را ندارد. از راه پله منتهی به چلوکبابی مرشدچلویی کم‌کم هیاهوی شاگرد مغازه‌ها به گوش می‌رسد. صدای به هم خوردن کاسه‌های مسی و روحی در دستان کودکان و نوجوانان گرسنه شنیده می‌شود و با صدای ملاقه و دیگ آشپزخانه در هم می‌آمیزد. حالا «ابراهیم گنجی» صاحب چلوکبابی حاج مرشدچلویی است.

 3 شرط برای فروش چلوکبابی
گنجی متولد شهر قائن خراسان جنوبی است. او هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد روزی صاحب مشهورترین چلوکبابی تهران و شاید ایران شود. او قریب به 45 سالی است درصنف چلوکبابی فعالیت می‌کند و از سال 1341 در تهران وارد این شغل شده است. به توصیه پسرخاله‌اش، حاج اسدالله رضایی توانست درحرفه رستوران‌داری تجربه بیندوزد. اوستا ازهمان‌آغاز یاد داد چگونه با مشتری رفتارکند‌، برنج و خورشت خوشمزه بپزد و با رعایت صداقت وکیفیت ارج و قربی بین مشتریان کسب کند. این راز و رمز برکت در کسب و کار رستوران‌داری است. بی‌گمان به کار بستن همین توصیه‌های استاد رضایی توانست او را صاحب چلوکبابی حاج مرشد چلویی کند.
صاحب چلوکبابی حاج مرشد چلویی درباره شرایط خرید مغازه می‌گوید: «بعد از آمدن به تهران در نارمک تالار پذیرایی راه‌اندازی کردم. بعد از مدتی تالار را رها کردم و زیر پل ری چلوکبابی باز کردم. بعدها با شراکت مسلم (از بازارهای قدیمی) در چلوکبابی کسری سبزه‌میدان بازار به مشتریان غذا می‌دادم تا اینکه خبردار شدم چلوکبابی حاج مرشد را واگذار می‌کنند. سال 1379 با مراجعه به حسین عابد نهاوندی، رستوران حاج مرشد چلویی را خریدم. آن زمان به جزچرخ گوشت تمام وسایل قدیمی را کنار گذاشتم. چون اغلب صندلی‌ها چوبی بود و ظروف غذا و قاشق‌ها از مد افتاده و لازم بود در فضای چلوکبابی تغییراتی بدهم. پسر حاج مرشد برای خرید این چلوکبابی 3شرط برای من گذاشت: نام چلوکبابی همچنان حاج مرشد چلویی بماند و تغییری نکند. عکس و نوشته حاج مرشد در مغازه باقی بماند. حتی‌الامکان با وضو در این مکان کار شود.»

 یادگاری‌های مرشد چلویی در مغازه
صاحب چلوکبابی حاج مرشد درباره شناخت شخصیت حاج مرشد چلویی می‌گوید: «پسرحاج مرشد چلویی شرایط سختی نگذاشت. هرچند که قبلاً وصف حاج مرشد را از هم صنفی‌ها شنیده بودم. چون در صنف چلوکبابی و رستوران‌داران تهران، حاج مرشد چلویی اسم شناخته شده‌ای بود. به عبارتی مردی باخدا ودستگیر نیازمندان بود. نگهداشتن این نام و نشان دروانفسای زندگی امروزی کار دشواری است. با این وجود تلاش می‌کنم این تعهدات را رعایت کنم. پسر حاج مرشد درشغل دیگری فعالیت داشت و نمی‌توانست کارمرشد چلویی را دنبال کند. بعد از خرید مغازه، راه‌پله منتهی به طبقه بالایی چلوکبابی را تغییر دادم. از شاگردان و همکاران حاج مرشد کسی در چلوکبابی نمانده است.»
گنجی درباره مشتریان و تنوع غذایی بازار می‌گوید: «چلوکبابی حاج مرشد چلویی مکان شناخته شده‌ای است. البته طی سال‌های اخیر تعداد مغازه‌های ساندویچی، رستوران و چلوکبابی از 3، 4 باب به بیش از200 واحد غذایی رسیده است. فقط در همین راسته صندوق‌سازان حدود 11 مغازه کبابی، ساندویچی و سفره‌خانه وجود دارد. با وجود تنوع مراکز تهیه غذا‌یی در بازار، در طول روز، 3 دیگ پلو با عناوین غذایی دوره حاج مرشد چلویی ازقبیل قیمه، قورمه سبزی، چلوکباب برگ، چلوکباب کوبیده و مرغ به مشتریان عرضه می‌کنیم. جوجه کباب، ماهیچه و قیمه بادمجان هم به تنوع غذایی دوره حاج مرشد افزوده شده است. حالا میزان فروش دوره حاج مرشد چلویی را نداریم ولی سعی می‌کنیم کیفیت غذایی را حفظ کنیم.»

 توزیع غذای نذری
صاحب چلوکبابی درباره رعایت‌منش حاج مرشد چلویی می‌گوید: «شاید درست نباشد بگویم روز پنجشنبه هرهفته با رعایت کیفیت غذایی مرشدچلویی سعی کرده‌ایم تعدادی غذا درظروف یکبار مصرف بین مستمندان توزیع کنیم. افراد شناخته شده‌ای هستند که هر پنجشنبه به چلوکبابی می‌آیند و سهم غذایی‌شان را می‌برند. البته این شرط ما با پسر حاج مرشد چلویی نبود بلکه نیت خودم است. امیدوارم مورد رضایت خدا قرار گیرد. علاوه برآن در روزهای تاسوعا 3 دیگ قیمه میان عزاداران توزیع می‌کنیم. بضاعت ما در این شرایط درهمین حد است. به نظرم خیرات موجب رفع گرفتاری می‌شود که نتیجه آن را در کسب و کار و زندگی خودم دیده‌ام.»
گنجی دوست دارد به توصیه حاج مرشد چلویی درباره شاگردان مغازه‌ها و کودکان گرسنه در حد بضاعت خود عمل کند: «معمولاً شاگردان مغازه‌ها برای خرید غذا به چلوکبابی می‌آیند ما هم با الگوبرداری از رفتار کریمانه حاج مرشد چلویی سعی می‌کنیم با سوپ مرغ و ته دیگ یا ته چین از آنها پذیرایی کنیم.» او می‌افزاید: «حالا مثل سابق نیست و ذائقه‌ها فرق کرده. استانداردهای بهداشتی چلوکبابی هم تفاوت کرده است. کم پیش می‌آید که کسی غذای نسیه ببرد. اما برخی از همسایه‌ها غذای نسیه می‌خورند که اغلب آخر هفته حساب می‌کنند.»

 مرشد به خوابم می‌آید
صاحب چلوکبابی حاج مرشد چلویی همیشه نگران است مبادا حاج مرشد چلویی به خوابش بیاید و با او درباره کیفیت پخت غذا، استانداردهای بهداشتی، رفتار با مشتری و سایر موارد رستوران‌داری توصیه کند. گنجی از حضور معنوی حاج مرشد چلویی در مغازه می‌گوید: «هر روز چشم در چشم عکس مرشد چلویی قرار می‌گیرم. برخی مواقع حاج مرشد در خواب به من توصیه می‌کند. البته برخی از همسایه‌های دلسوز گاهی نقد می‌کنند که در تصحیح رفتار ما مؤثر است. بی‌گمان دینداری، رعایت اخلاق با مردم، صداقت درعرضه غذا و دستگیری از نیازمندان راز ماندگاری نام حاج مرشد چلویی است وامیدوارم بتوانم از عهده نگهداشتن این نام ماندگار برآیم. برخی مشتریان قدیمی برای یادآوری خاطرات به این مکان می‌آیند.» او می‌افزاید: «یکی ازمشتریان می‌گفت: شخصی بعدازصرف غذا در چلوکبابی حاج مرشد چلویی مقابل دخل گفت: پولی ندارم بابت غذا بپردازم. حاج مرشد چلویی با روی خوش گفت: نگاه کنید شاید 15 ریالی ته جیبتان باشد. حاج مرشد درست گفته بود چون 15 ریال در یکی ازجیب‌های مشتری پیدا شد.

تعدادی از بازاریان تهران ازسبک زندگی حاج مرشد چلویی خاطره تعریف کردند
راز ته دیگ و لقمه کباب مرشد

 مرشد چلویی از جمله شخصیت‌های ماندگار بازارتهران به شمار می‌آید. اغلب شاگردان مغازه‌های بازار در دهه‌های 30 و40 خاطرات دلنشینی از مرشد چلویی دارند. برخی از شاگردان قدیمی بازار، اکنون جایگاه خاصی دارند. به سراغ تعدادی از آنها رفته‌ایم تا باواکاوی خاطراتی که ازدوران قدیم و همسایگی با مرشد چلویی در ذهن دارند وجوه شخصیتی این کاسب هم‌محله‌ای را مرورکنیم.

راز من و مرشد هیچ‌وقت فاش نشد

«عبدالله متین» صندوق‌ساز قدیمی بازار وهمسایه چلوکبابی مرشد چلویی می‌گوید: «پدرم ما را به مدرسه نفرستاد و از همان کودکی به صندوق‌سازی مشغول شدم. چلوکبابی مرشد چلویی درست بالای کارگاه صندوق‌سازی پدرم بود. همیشه بوی کباب و خورشت در فضای بازارچه می‌پیچید. گاهی حسابی از بوی کباب و خورشت‌ها مست می‌شدم. آهسته بین شاگردان مغازه‌ها به چلوکبابی مرشدمی رفتم و مرشد هم با شناختی که از من و برادرم داشت دستی به سرم می‌کشید و یک ملاقه آب خورشت یا آبگوشت داخل کاسه‌ای می‌ریخت تا بخورم. هیچ‌وقت محبت‌های مرشد چلویی را فراموش نمی‌کنم. هرچند پدرم با مرشد سلام و علیک داشت اما این راز بین من و مرشدچلویی سال‌ها پنهان ماند. بی‌گمان اگر پدرم می‌فهمید به داخل چلوکبابی مرشد سرک کشیده‌ام دمار از روزگارم درمی آورد.»

دسته گلی که مرشد به آب داد

«سید محمد سادات اخوی» صاحب مغازه الکتریکی راسته صندوق‌سازان دردوره حیات مرشد چلویی مغازه میوه‌فروشی داشت. او با بیان خاطره‌ای از مرشد چلویی نقل می‌کند: «سیدی هر روز به چلوکبابی مرشد چلویی می‌رفت و بعد از صرف کوبیده و دوغ از مغازه خارج می‌شد. این کار تا 5 روز ادامه داشت صندوقدار مرشد چلویی ماجرا را به او گفت. تا اینکه مرشد در روز پنجم رو به سید کرد و گفت: آقا سهم شما تمام شد! از فردا برو جای دیگر. این را گفت و سید دیگر در چلوکبابی مرشد پیدایش نشد.»
او می‌افزاید: «مرشد چلویی هر روز برای مشتریان3دیگ پلو می‌گذاشت که همه پلوها تا ته دیگ فروش می‌رفت. یک زمانی از روز ششم به بعد 2دیگ پلو فروش نرفت. مرشد چلویی معطل ماند که چه اتفاقی افتاده است که یک دفعه تمام مشتریان 2دیگ پر کشیدند. این وضع تا 2، 3روز ادامه داشت. عقلش قد نمی‌داد چه اتفاقی افتاده است. از آن جایی که با شیخ رجبعلی خیاط رفاقت داشت رفت سراغ شیخ و ماجرا را گفت. شیخ پس ازپرس‌وجو گفت: فکر کن مرشد کجا دسته گل به آب دادی؟ مرشد چلویی بعد از مرور وقایع چند روزگذشته گفت: من مانع غذاخوردن سیدی در چلوکبابی شده‌ام. شیخ رجبعلی خیاط تبسمی کرد و گفت: راز ماجرا همین است. برو این سید را پیدا کن و از او دلجویی کن. مرشد چلویی در بازار دنبال سید گشت تا بالاخره او را پیدا کرد و گفت: مرد حسابی با شما نمی‌شود شوخی کرد؟ این را گفت و سید را برای صرف ناهار روزانه به چلوکبابی دعوت کرد. از آن روز به بعد ماجرای فروش مغازه به روال سابق برگشت.»

قهوه‌خانه‌ای که چلوکبابی شد

«مرتضی میرایی‌نژاد آراسنگ» صاحب انبارهای پشت مغازه چلوکبابی مرشد خاطره‌ای نقل می‌کند: «انبار و حمام عمومی پدرم در سرای صندوق‌سازها قرار داشت. به همین دلیل هر روز شاهد فعالیت مرشد چلویی در چلوکبابی بودیم. مرشدریش سفید وکوتاه و قدی بلند داشت و کمی خمیده راه می‌رفت. هیچ‌وقت تبسم از صورتش محو نمی‌شد. اغلب پادوهای بازار در راهروی منتهی به انبارها با ظرف غذا صف می‌بستند و به نوبت برای خرید چلوکباب بالا می‌رفتند. پدرم با مرشد حساب و کتاب داشت. به همین دلیل برای ناهار خوردن به چلوکبابی می‌رفتم و یک ریال نمی‌پرداختم. آخر هفته پدرم با مرشد حساب می‌کرد. خودش تک تک مشتریان را می‌شناخت و با آنها خوش‌وبش می‌کرد. اغلب کاسه روغن کرمانشاهی دستش بود و با ملاقه روغن روی برنج مشتریان می‌ریخت. افرادی که وضع مالی خوبی داشتندچلوکباب با پشت بندسفارش می‌دادند. پشت‌بند اغلب کوبیده اضافی یا کباب برگ بود. بقیه مشتریان فقط به چلوکباب ساده بسنده می‌کردند. فضای چلوکبابی به زحمت به 90‌مترمربع می‌رسید. اما همیشه از مشتریان بازار پربود. این راسته صندوق‌سازها بیشتر به نام مرشد معروف بود و هر فردی در بازار صندوق‌سازها نشانی می‌داد می‌گفت: بغل چلوکبابی مرشد. آن موقع در این راسته حدود 40 تا 50 صندوق‌ساز فعالیت داشتند. پیش از اینکه مرشد چلویی طبقه بالای کارگاه صندوق‌سازها چلوکبابی راه‌اندازی کند اینجا قهوه‌خانه بود.»

ترفندی برای ناخنک نزدن بچه‌ها به غذای اوستا

«محمود برنجی» از جمله بازاریانی است که در دوران نوجوانی به دلیل ارتباط نزدیک پدرش با مرشد چلویی با چگونگی رفتار و‌ منش او آشناست. او درباره مرشد می‌گوید: «مغازه روغن‌فروشی پدرم با چلوکبابی مرشد فاصله زیادی نداشت. اما هر روز مرشد چلویی سفارش روغن کرمانشاهی می‌داد. شاگردان مغازه می‌آمدند و حلب روغن را می‌بردند و عصرهمان روزمرشد چلویی برای حسابو کتاب سراغ پدرم می‌آمد و قبل از حساب و کتاب درباره عرفان و دین صحبت می‌کردند. او در حین حساب و کتاب گاهی اشعار جدیدش را برای پدر می‌خواند. مرشد همیشه این شعررا می‌خواند: من غم مهر حسین(ع) با شیر از مادرگرفته‌ام/ روز اول که آمدم دستور تا‌ آخر گرفته‌ام»
او می‌افزاید: «چند بار پدرم سفارش غذا داد و من برای خرید به چلوکبابی مرشد رفتم. همیشه این پرسش برای من مطرح بود که چرا مرشد چلویی، کباب و ته دیگدست شاگرد مغازه‌ها می‌دهد. یک روز دل را به دریا زدم و گفتم: آقا مرشد چرا به بچه‌ها کباب و ته دیگ میدی؟ مرشد تبسمی کرد و گفت: پسرم! اولاً می‌دانم بعضی از اوستاها به شاگردانشان از این کباب‌ها نمی دهند. به همین دلیل تکه‌ای کباب و ته دیگ می‌دهم تا گرسنگی آنها فروکش کند. ثانیاً وقتی تکه‌ای از کباب را خوردند تا دم مغازه به غذای اوستاها ناخنک نمی‌زنند! مرشد چلویی هروقت با پدرم حساب و کتاب می‌کرد موقع رفتن از مغازه پدر رو به آسمان می‌کرد و می‌گفت: شکرخدا یک ریال به کسی بدهکار نیستم. حتی نقل بود ایشان خمس و زکات روزانه خود را کنار می‌گذاشت. یک بار یکی از کارکنان قدیمی بانک بازار تعریف می‌کرد: به همراه دوستان کارمند به چلوکبابی مرشد رفتیم و غذا سفارش دادیم. بعداز اتمام غذا یکی از دوستان به مرشد می‌گوید: آقا مرشد! سیر نشده‌ام. مرشد لبخندی می‌زند و به او می‌گوید: شما نماز صبحتان قضا شده است. مرد چیزی نگفت و از چلوکبابی خارج شدیم. او ازمن پرسید: این شخص چه کاره است؟ گفتم: بازاری عارف مسلکی است. او اعتراف کرد که شیخ درست گفته و نمازصبح او قضا شده است.»

گفت‌وگو با علی عابد نهاوندی(نوه مرشد چلویی) و نویسنده کتاب«بهترین کاسب قرن»

چراغ راه بازار بود

 سخن گفتن درباره حاج مرشد چلویی کمی دشوار است. 38 سال از مرگ حاج مرشدچلویی می‌گذرد اما هیچ‌گاه اشعار، رفتار و سبک زندگی منحصربه فرد او درهزار توی بازار تهران گم نشده است. در طول این سال‌ها کتاب‌ها و مطالب زیادی درباره اشعار و سبک زندگی مرشدچلویی نوشته شده و حتی فیلم مستندی از زندگی او ساخته‌اند. 2کتاب «دیوان سوخته» و «بهترین کاسب قرن» توسط «علی عابد نهاوندی» نوه او به رشته تحریر درآمده است که با او درباره نحوه زندگی، شیوه تربیتی، اخلاق کسب و کار و سایر ویژگی شخصیتی مرشد چلویی گفت‌وگو کرده‌ایم.

 می‌گفت شما پسر من هستی
نهاوندی بعد از متارکه پدر و مادرش از 6 سالگی تحت سرپرستی حاج مرشد چلویی قرار گرفت و تا 22 سالگی درمحیط کار و زندگی همراه او بود. علی عابد نهاوندی پس از اتمام دوران دبستان‌ و دبیرستان در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و مدتی در مراجع قضایی به خدمت پرداخت.
 نهاوندی می‌گوید: «پدرم مرحوم حیدرآقا معجزه، پسرارشد حاج مرشد چلویی زمانی که من 6سال داشتم از مادرم جدا شد و به شهر مشهد رفت و چون در تهران کسی هزینه‌های زندگی من و مادرم را قبول نکرد پدربزرگم متولی دخل و خرج و تربیتم شد. من پیش مادرم زندگی می‌کردم و مرشد هم سرپرستی ما را برعهده گرفت. قبل از این ماجرا پدرم در شهر قم چلوکبابی بازکرده بود و غذای طلاب مدرسه فیضیه را تهیه می‌کرد.» وی می‌افزاید: «مادرم مرا در مدرسه سنایی ثبت‌نام کرد که تا ششم ابتدایی در آن مدرسه درس خواندم. معمولاً بعداز مدرسه به چلوکبابی حاج مرشد چلویی می‌رفتم. با اینکه سن و سال کمی داشتم اما در کارها به او و شاگردانش کمک می‌کردم. پس از فوت مرشد چلویی کتاب‌هایی را درباره ایشان نوشتم. یک شب در خواب حاج مرشد چلویی را دیدم. گفتم: لقب علی عابد نهاوندی ابن ساعی را بر خود نهادم که ایشان گفت: شما حقیقتاً پسر من هستی.»  

            

 بیان سخنان پندآمیزبا چاشنی قصه‌های قرآنی
نهاوندی درباره شیوه تربیتی حاج مرشد چلویی در خانه و محل کار می‌گوید: «با اینکه مرشد چلویی به مدرسه سر نمی‌زد اما در حین کار و ارتباط با من سخنان پندآمیزی را برزبان می‌آورد. او اغلب در مسافرت‌ها، ارتباط با دوستان و فامیل مرا با خود همراه می‌برد و تلاش می‌کرد در طول این مدت غیرمستقیم شیوه‌های تربیتی خود را به من انتقال دهد. کم‌کم با این رویه و سبک زندگی حاج مرشد چلویی آشنا شدم. ابتدا نمی‌دانستم این نوع گفتار و رفتار پدربزرگ چقدر در زندگی آینده من نقش پررنگی خواهد داشت. ایشان دررفتار با مردم بسیار مهربان بود. حتی در مواقعی که با افراد مضطرب و عصبانی برخورد می‌کرد می‌توانست آنها را با سخنان و رفتارش آرام کند.»
او می‌افزاید: «حاج مرشد چلویی عارف بود و سعی کرد به‌عنوان بنده خوب خدا با رفتارهای دینی مناسب مشتریان و همسایه‌های محل کسب و زندگی را تحت تأثیر قرار دهد. وجودش در بازار تهران برای کاسبان متدین نعمتی بود. وجود او در محیط کار و زندگی مثل چراغی روشن روی سایرین تأثیرگذار بود. اغلب افراد با دیدن چهره آرام بخش او غصه را فراموش می‌کردند. کمتر اتفاق می‌افتاد که کمک مالی را در منظر دیگران انجام دهد. چون علاقه‌ای به ریاکاری نداشت. رفتارهای خیرخواهانه او معمولاً با چاشنی قصه‌های قرآنی، روایات دینی و پند و اندرز همراه می‌شد.»

 میانداری مرشد برای خاتمه دعوا و مجادله
 نوه حاج مرشد چلویی با بیان خاطره‌ای درباره مواجهه مرشد چلویی با مسائل استرس زا می‌گوید: «یکی از دوستان به همراه مرشد چلویی در مسیر منزل با اتوبوس شرکت واحد تصادف می‌کند. گویا در این ماجرا راننده اتوبوس مقصر بوده و دوستش قصد مجادله و دعوا با او را داشت. اما مرشد مانع می‌شود و با مهربانی با راننده اتوبوس صحبت می‌کند: شما راننده شرکت واحد هستید. اگر ناراحتی پیش آمده باید دلجویی و اگر خسارتی پیش آمده باید پرداخت کنیم. راننده اتوبوس در قبال صحبت محبت‌آمیز مرشد می‌گوید: حاج آقا حواسم نبود. باید توقف می‌کردم. تقصیر من بوده و باید خسارت را بدهم. به این‌ترتیب ماجرا خاتمه پیداکرد.»

 ارتباط با عالمان و عارفان بازار

در طول زندگی مرشد چلویی اغلب عارفان و بزرگان دینی وقتی آوازه او را شنیدند به این مغازه رفت‌وآمد داشتند البته مرشد چلویی با شیخ رجبعلی خیاط دوست بود و با هم ارتباط نزدیکی داشتند. علی عابد نهاوندی درباره رفاقت شیخ رجبعلی خیاط با مرشد چلویی می‌گوید: «شیخ رجبعلی خیاط از دوستان پدر بود و بارها به مغازه پدربزرگ می‌آمد. ایشان شخص خنده‌رویی بود. حتی از عمویم شنیدم که آیت‌الله ‌بهشتی هم گاهی به مغازه پدربزرگم رفت و‌آمد داشت. نمایندگان برخی از مراجع تقلید و عارفان بازار هم با پدربزرگ رفت‌وآمد داشتند. اما برخی مواقع پدربزرگ سراغ شیخ رجبعلی می‌رفت و درباره مسائل کسب و کار با او مشورت می‌کرد. مرشد نه تنها با همسایه‌های بازار بلکه با همسایه‌های محل زندگی هم ارتباط خوبی داشت. بنابراین در مواردی که نیاز به کمک فکری و مالی حاج مرشد داشتند به ایشان مراجعه می‌کردند. علاوه برآن افراد مستمند غریبه هم به توصیه بازاریان سراغ مرشد چلویی را می‌گرفتند.»

 مهمان نوازی مرشد چلویی 

 پاسخ ناسزا را نمی‌داد

مرشد چلویی قبل ازآمدن به سرای صندوق‌سازها در بازار تجریش با مشارکت مرحوم حاج مصطفی چلویی مغازه چلوکبابی دایر کرد و چند سال با هم همکاری داشتند. بعدها مصطفی چلویی در بازار بین‌الحرمین (پله‌های نوروزخان) در زیرزمین نرسیده به مسجدجامع و حاج مرشد چلویی در سرای صندوق‌سازها در طبقه بالایی چلوکبابی دایر کردند. مرشد چلویی بیش از60 سال در این مکان به مردم خدمت کرد. بعد از مرگ او، پسرش انبار صندوق‌سازی حاج قاسم متین را خریداری و چلوکبابی را ازطبقه بالا به پایین منتقل کرد.
علی عابد نهاوندی درباره انگیزه مرشد چلویی از راه‌اندازی این چلوکبابی می‌گوید: «یک بار پدربزرگم درباره انگیزه پرداختن به شغل چلوکبابی گفت: 2شغل در بین مشاغل بازار تهران خوب است. یکی شغل چلوکبابی که مردم با خوردن غذاهای آنان سیر می‌شوند و دیگری خیاطی که مردم با پوشیدن دست دوخته‌های آنان پوشاک بر تن می‌کنند و پوشیده می‌شوند.»
مرشد در رفتار با خانواده و دیگران سبک خاصی داشت. وقار و آرامش او در زندگی مثال‌زدنی بود. او بعد از مرگ همسرش، دوباره ازدواج کرد که رفتار خوبی نداشت اما هیچ‌وقت مرشد او را رها نکرد و با او به ملایمت رفتار می‌کرد. نوه حاجی مرشد می‌گوید: «هیچ وقت ندیدم در مقابل ناسزاها پاسخ او را بدهد.» علی‌عابد نهاوندی می‌گوید: «گاهی یکی از اوباش بازار برای باج‌گیری سری به مغازه‌های بازار می‌زد. یکبار برای باجگیری به مغازه مرشد چلویی آمد و با به هم ریختن وسایل چلوکبابی قصد داشت پولی بگیرد. هرچند که بارها مرشد رعایت او را می‌کرد و به او غذا و پول می‌داد اما او آن روز حالت عادی نداشت و عربده می‌کشید. به همین دلیل مرشد چلویی تاب نیاورد و با عصبانیت گفت: ‌اگر مرشدم مرشد مارگیر نیستم‌! به همین دلیل شاگردان مرشد او را از مغازه بیرون کردند.»

 حکایت آینه و امر به معروف مرشد
نوه مرشد چلویی درباره نحوه تربیتی او در خانواده می‌گوید: «او در ارتباط با فرزندان و همسر رفتار تحکم‌آمیز و آمرانه‌ای نداشت و همیشه با پند و نصیحت با افراد خانواده رفتار می‌کرد. دوست داشت امربه معروف و نهی از منکر را عملی انجام دهد تا فرزندان و اطرافیانش با این رفتارهای حسنه تربیت شوند. عمویم دوست داشت آینه‌ای در مغازه نصب کند اما مرشد او را از این کار نهی می‌کرد. چون اعتقاد داشت نگاه کردن به آینه شرایط خاصی دارد و انسان باید بداند چه کسی را در‌ آینه می‌بیند. این موضوع یک بحث عارفانه می‌طلبد. تا اینکه عمو آینه را خرید و نصب کرد. اواخر روز مرشد چلویی حین رفتن به منزل پاهای مرغ زنده‌ای را که خریده بود با نخ مقابل فرزندش بست و با خنده گفت: ای مرغ عزیز من پای تو را می‌بندم تا سرخود آینه نخری! پسرش چیزی نگفت اما کمی خنده‌اش گرفت و به این‌ترتیب عمو متنبه شد. حاج مرشد چلویی اعتقادی به تبلیغات رنگارنگ برای مغازه چلوکبابی نداشت. چون معتقد بود که اگر جنس خوبی به دست مردم بدهیم بهترین تبلیغ برای مغازه خواهدبود.»

 مرشد چلویی همراه با دوستان نزدیکش

 تسویه حساب در فردای قیامت
علی عابد نهاوندی درباره خیرات و غذای نسیه مرشد می‌گوید: «او به دادن خیرات و مبرات اعتقاد خاصی داشت. چون باور داشت هرچه در راه خدا بدهیم در دنیا 10 برابر آن را خدا خواهد داد. به همین دلیل ازاحسان دادن در راه خدا ابایی نداشت. به همین دلیل در مغازه نوشته بود: نسیه و وجه دستی داده می‌شود به قدر قوه! برخی ازمردم به دلیل همین شعار حاج مرشد دوست داشتند او را بیازمایند. اما برخی هم از این فرصت استفاده مطلوبی نکردند. یادم است مرد متمولی که در بازار مغازه داشت اغلب بدون وجه دستی به چلوکبابی می‌آمد و غذای نسیه می‌خورد و هر بار هم به مسئول دخل می‌گفت فردا تسویه می‌کنم تا اینکه یک روز مسئول دخل چلوکبابی، مرشد چلویی را صدا زد و گفت: ‌حاجی ایشان در بازار تهران مغازه‌دارد و جزو مساکین نیست اما هر روز بعد از خوردن غذا، پرداخت بهای آن را به فردایی دیگر حواله می‌کند. مرشد مقابل دخل چلوکبابی رو به مرد کرد و گفت: این آقا درست می‌گوید. منظورش از تسویه فردا همان تسویه در فردای قیامت است.»

 در نامه نوشته بودند الحق مرشدی
 نوه مرشد چلویی از آزمون رفتارهای خیرخواهانه مرشد چلویی توسط صاحب انتشارات علمی می‌گوید: «از یک نفر شنیدم که برادران علمی برای آزمایش رفتارهای خیرخواهانه مرشد چلویی به مغازه او آمدند و تقاضای غذا کردند. بعداز صرف غذا از مرشد 300 تومان وجه دستی قرض می‌گیرند و می‌روند. در آن زمان قیمت چلوبرگ حدود 5 تومان بود. البته قصد آنها از این موضوع ارزیابی شخصیت حاج مرشد بود. بعدها مبلغ قرض را در پاکت گذاشتند و با نامه‌ای تشکرآمیز از طریق پست برای حاج مرشدچلویی می‌فرستند و می‌نویسند: الحق مرشدی.»

آیین نکوداشت و رونمایی از فیلم مستندی درباره  مرشد چلویی برگزار شد

چون آفتاب در سایه

 بعضی آدم‌ها تا زنده‌اند با رفتار و کردارشان به نحوی بر دیگران تأثیر می‌گذارند که تا سال‌ها پس از درگذشتشان گویی همچنان زنده‌اند. یکی از این افراد پیرمرد باصفا و مهربانی است که نه فقط ساکنان منطقه و اهالی بازار بلکه همه شهروندان پایتخت‌نشین، او را به نام «مُرشد چلویی» می‌شناسند و آوازه نام خوشش را شنیده‌اند. گرچه مُرشد همه عمر بسیار کوشید دیده و شناخته نشود اما مگر می‌شود انسان بود و محبوب نبود! او انسانی بود روشن‌تر از آفتاب. حتی اگر در ظاهر فقط یک رستوران‌دار ساده باشد که لقمه‌ای نان خیرات می‌کرد. صحبت ازحاج‌میرزا «احمد عابد نهاوندی» است؛ مردی ساده و ساکت و بی‌ادعا که از خود نام نیکی به یادگار گذاشت و گذشت. کسی که از او با عنوان «بهترین کاسب قرن» یاد می‌شود و درباره‌اش کتاب‌ها نوشته‌اند. پس از 38سال و برای نخستین‌بار در سالروز رحلت این عارف بزرگ در 26 شهریور1357، مراسم نکوداشتی در تالارهمایش‌های «کوثر» برای او برگزار و از فیلم مستند زندگی‌اش به تهیه‌کنندگی مؤسسه «تصویر شهر» رونمایی شد.

برنامه با تلاوت آیاتی از قرآن کریم شروع می‌شود. مجری برنامه در آغاز ابیاتی از اشعار مُرشد را می‌خواند و به مهمانان حاضر در تالار خیرمقدم می‌گوید. سپس چند کلام در وصف مرحوم حاج‌میرزا «احمد عابد نهاوندی» مشهور به مرشد چلویی بر سخنانش می‌افزاید. مجری از صداقت مرحوم مرشد چلویی می‌گوید که باعث شده پس از گذشت این همه سال هنوز از او یاد شود.

 طلبِ دعا
«سیدعلی احمدی» مدیرعامل مؤسسه تصویر شهر به گفتن یک نکته بسنده می‌کند: «خواسته من از روح مرشد چلویی این است که این تن را کنار خاک مقدس حضرت اباعبدالله(ع) دعاگو باشند تا در شب‌های محرم بهره کافی از دستگاه حضرت اباعبدالله(ع) ببریم.» وقتی مجری برنامه دوباره پشت‌تریبون می‌رود یادآوری می‌کند که احمدی بیشتر اهل عمل است تا حرف و از ویژگی‌های او آن است که روضه هفتگی و ماهانه خانگی‌‌اش قطع نمی‌شود.

 مُرشد چلویی فیلم سینمایی می‌شود
«احمد کشاورز» کارگردان مستند مرشد چلویی سخنران بعدی جلسه است؛ فیلمسازی کم‌سن‌وسال اما با پشتکار و مصمم وقتی روی صحنه می‌رود ازعلاقه‌اش برای ساخت این مستند می‌گوید؛ از 18 ماه تلاش شبانه‌روزی برای تهیه تصویرها و منابع موجود در فیلم. می‌گوید که چند نسخه در زمان‌های گوناگون از این فیلم تهیه شده است. کشاورز می‌گوید که مشغول نگارش فیلمنامه‌ای داستانی براساس سرگذشت مرشد چلویی و قرار است فیلم داستانی بلندی هم به‌زودی بر مبنای این شخصیت ساخته شود. او می‌گوید: «در روند ساخت این مستند مرشد چلویی روی من خیلی تأثیر گذاشت. ما شرایط دشواری را برای ساخت این فیلم پشت سر گذاشتیم. شهید آوینی می‌گوید: هرگز نگران پلان‌هایت نباش. آنها خودشان اتفاق می‌افتند. من برای نخستین‌بار در مستند مرشد چلویی این جمله را تجربه کردم. خیلی استرس داشتم. خیلی اذیت و خسته شدیم ولی تا این لحظه همه‌چیز خوب پیش رفته و آقای احمدی هم خیلی از ما حمایت کردند.»

 هرکه از این در درآید نانش دهند و از ایمانش مپرسند
حالا دیگر افرادی که تاکنون مُرشد چلویی را ندیده‌اند یا زیاد نمی‌شناسند مشتاق شده‌اند زودتر مستند را ببینند و بیشتر آن عارف برجسته را بشناسند. «احمد مسجدجامعی» عضو شورای اسلامی شهر تهران هم روی صحنه می‌رود تا از خاطرات و نظراتش درباره مرشد بگوید: «این جمله را همه شما بارها شنیده‌اید که هرکه از این در درآید نانش دهند و از ایمانش مپرسند. یعنی هرکس در درگاه ایزد تعالی به جان ارزد البته در درگاه ابوالحسن به نان ارزد. فکر می‌کنم گذشته از وجوه معنوی مرحوم مرشد وجه دیگری از شخصیت او نیز قابل‌اعتنا بود. ازمرد بزرگی به نام سیدان که از علمای حوزه مشهد هستند شنیدم که می‌گفت: در جوانی به تهران آمدم و آوازه مرشد را شنیدم. برای دیدن او رفتم. دیدم مرحوم مُرشد لقمه‌‌ای از غذا را در روغن کرمانشاهی می‌زد و در دهان کسی که ظرف غذا را آورده بود می‌گذاشت.‌کاری هم نداشت او نماز می‌خواند یا نه. بازارهمه‌جور آدمی داشت. مرشد از کسی پرس‌وجو نمی‌کرد. به همه می‌رسید.»

 مانع از کار خلاف و حرام دیگران می‌شد
مسجدجامعی می‌گوید: «کسی وارد شهر مدینه شد و امیرالمؤمنین(ع) را دید و کمکی خواست. به او نشانی داد و گفت به آنجا برو؛ از تو پذیرایی می‌کنند. آن شخص رفت و پذیرایی شد. موقع بازگشت کمی غذا برداشت تا با خود ببرد. صاحب منزل پرسید: غذا را برای چه کسی می‌بری؟ گفت: برای آقایی که مرا به اینجا راهنمایی کرد و خودش نان جوِ خشکی می‌خورد. صاحب مُضیفخانه آگاه شد و گفت: او پدرم امیرالمؤمنین(ع) است. برای او غذا نبر. این مُضیفخانه برای همه بوده. کرم اهل‌بیت(ع) این است. مرشد چلویی هم در حد وسع به همه کمک می‌کرد. با آقای سیدان هم همان‌طور رفتار کرده. شاگرد مغازه‌دار هم که با ظرف مسی می‌آمد همان‌طور پذیرایی می‌شد. از آقای سیدان پرسیدم چرا این کار را می‌کرد؟ گفتند: 2 وجه دارد؛ وجه اول اینکه غذا می‌دهد تا دل آن شخص آب نشود. وجه دوم اینکه اگر آن بچه از آن غذا را نخورد در مسیر بازگشت تا ظرف را برساند شاید کمی از گوشه غذا را بخورد و این حرام است! در حقیقت او با دادن غذا به این شخص مانع می‌شد که زمینه کار خلاف برایش فراهم شود. مرشد این کار را انجام می‌داد تا آن شخص به گناه و حرام‌خوری نیفتد. او به نورانیت رسیده بود. در قید این نبود که فقط خودش گناه نکند یا دیگری را به زور به بهشت ببرد. حافظ می‌گوید: من چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم»

 آدم باید دلش خلوت باشد
مسجدجامعی می‌گوید: «ما همیشه فکر می‌کنیم ما که نمی‌لرزیم. راه و چاهمان روشن است. خودمان که هدایت شده‌ایم؛ تکلیف بقیه را هم روشن می‌کنیم. فلانی اهل جهنم و آن یکی اهل بهشت است! مرشد این‌گونه نبود. آقای سیدان می‌گفت: درنخستین دیدار از ذهنم گذشت مرشد که این‌قدر سرش شلوغ است روی غذا روغن می‌ریزد، سلام و علیک می‌کند، جواب این و آن را می‌دهد چطور آدمی است و چطور به دیگران و عالم غیب توجه دارد؟ چطور نورانیت در دلش رسوخ کرده؟ یکهو دیدم آمد طرف من و گفت: آقاسید عیبی ندارد آدم سرش شلوغ باشد. آدم باید دلش خلوت باشد. منشأ این حرف کجاست؟ منشأ آن، عمل و رفتار اوست. کم‌حرفی او خیلی مهم است. باید ببینیم در عمل چگونه رفتار می‌کنیم. اخلاص در عملمان چقدر است؟ چقدر منشأ درونیات و خودخواهی‌های ماست؟ آنچه مرشد را از دیگران متمایز می‌کرد عملش بود. وگرنه ما شاعر زیادی داریم. بعضی شعرهای مرشد از خودش مشهورترند. چون در آنها عقبه و جوهره می‌بیند. یک امر نهفته می‌بیند که با درونیات وجدانی آدم پیوند می‌خورد.»
مسجدجامعی خطاب به کارگردان جوان می‌گوید: «ما در تهران کاسبانی داشتیم که ثروت زیادی نداشتند اما مرجع کاسبان بودند. در همه صنف‌ها از خیاطان و کفاشان و آهنگران و... بودند. خوشبختانه مرشد چلویی با این فیلم معرفی شد. ان‌شاءالله همت کنید و باقی کاسبان خوشنام شهر نیز معرفی شوند.»
سپس حاضران به تماشای فیلمی به مدت 50 دقیقه نشستند که در خود حرف‌های بسیاری داشت.

حسن صلاحی، نوه مرشد چلویی:
اخلاق را بر مدار کردار می‌دید

 در آیین نکوداشت و رونمایی فیلم مستند مرشد چلویی هر کسی به فراخور دانش و شناخت خود آنقدر از کرامات و لطافت طبع این مرشد دوستداشتنی سخن گفت. با این‌حال گفت‌وگوی طولانی اما پُرمایه و تأثیرگذار با «حسن صلاحی» نوه مرشد چلویی جذابیت ویژه‌ای دارد. وقتی او حرف می‌زند سکوتی سخت و سنگین فضا را پُر می‌کند. قرار است یکی از خویشاوندان نسبی مُرشد از ویژگی‌های شخصیتی او برایمان سخن بگوید. «حسن صلاحی» گویا بیشتر و بهتر از همه مُرشد را می‌شناخته که چنین با آرامش و تعصب درباره‌اش حرف می‌زند.

 ما حول خواسته‌هایمان می‌لنگیم
صلاحی می‌گوید: «ما داریم تلاش می‌کنیم برای شناخت مردی که همه عمر کوشید تا او را نشناسند و چون خودِ مرشد پشتوانه این شناخت نیست ما به شناخت درستی نخواهیم رسید. ما بیشتر حول و حوش خواسته‌های خود می‌لنگیم. وقتی از این جماعت گفت‌وگو می‌شود یا آنها را مردان خدا می‌نامیم یا جزو عارفان. هرکسی برای خود و به اندازه شعورش یا به اندازه عمق درونش خدایی دارد. به امیرالمؤمنین(ع) گفتند: شما خدای ندیده را چگونه می‌پرستید؟ ایشان گفتند: «چه کسی گفته من خدای ندیده را می‌پرستم؟ من خدایم را می‌بینم.» پیداست دیدنی که ایشان از آن یاد می‌کند از چه مقوله‌‌ای است.» او می‌افزاید: «خدای زاهد، خدای فیلسوف، خدای عاشق و خدای عارف همه صحبت از یک خدا نمی‌کند. حاکمی مثل ناصرالدین‌شاه خود را سایه خدا می‌دانست. اما آیا خدای او با خدای مرشد یکی است؟ یا با خدای حضرت امیر(ع) یکی است؟ بنابراین وقتی می‌گوییم مرد خدا حرف گنگی می‌زنیم. این نوع عبارات کمکی به شناخت کسی نمی‌کند. ما پندار خودمان را می‌گوییم اما نمی‌توانیم خدایش را تعریف کنیم. چون خدایش را نمی‌شناسیم. خدایش را خودش می‌شناخت. وقتی هم می‌گوییم عارف است باز محدوده قابل‌تعریفی برای عرفان نداریم. یکسری آموخته، شنیده و خوانده داریم. مجموعه اینها را که سر هم می‌کنیم نام عرفان یا عارف به ذهنمان می‌رسد. مرشد در همه عمر نمی‌خواست ‌چیزی باشد.»

 می‌گفت طباخم و آن دکانم است
نوه مرشد چلویی می‌گوید که ما هرچه درباره او می‌گوییم یکسری خاطرات و برداشت است: «او در جهانی زندگی می‌کرد که جهان شناخت برای دیگران نبود. اگر عنوان مرد خدا و عارف را از روی همه برداریم درباره مرشد باید چه بگوییم؟ مرشد انسان رأی‌مندی است؛ یعنی کسی که اندیشه‌هایش را عمل می‌کند و می‌کوشد خداگونه دیده نشود.» صلاحی با بیان این نکته یادآوری می‌کند: «به همین دلیل هم یک عمر می‌خواهد دیده نشود و به راستی دیده نشد. اکنون هم اگر ما اینجا جمع شویم و بخواهیم مرشد دیده شود، بازهم او دیده نمی‌شود چون مرشد اراده کرد تا دیده نشود. بعضی‌ها فکر می‌کنند مرشد شاعر است. نه او شاعر نیست. بعضی‌ها فکر می‌کنند خیر است. نه خیر نبود. 50 سیخ کباب کوبیده که دیگر قابل این حرف‌ها را ندارد. افرادی در بازار تهران هستند که پول خُرد جیبشان از همه زندگی مرشد بیشتر است و هزاران برابر او خیرات کرده‌اند و میان مردم گم هستند. مرشد اهل کرامت نیست. چون شأن او اندازه کرامت نیست. او مرشد نیست؛ چون کسی مرشد است که ارشاد شده باشد. او خود را در حد ارشاد نمی‌بیند. این اصطلاحی است که دیگران به او نسبت می‌دهند. در خاطره‌ها آمده بارها از او پرسیدند که مرشد شما از اولیاالله هستید؟! گفت: من؟! نه. من طباخم. آن هم دکانم است! شما به من می‌گویید مرشد! او اهل دانش نیست. چون بی‌نیاز از دانش است. اهل خانقاه هم نیست. او انسان به زندگی رسیده‌ای است که به فرمان نهاد خود می‌پوید؛ از هزاران یک کسی خوش‌منظر است/ کو بداند که به صندوق اندر است»

 80 سال جان کند تا آدم شود و آدم بماند
«اگر خیلی دلیریم باید حقیقت را ببینیم. مرشد نهاد پوینده دارد. به خویش تکیه می‌کند. تا جایی که تخلص شعری‌اش، ساعی است. بارها به کارگردان فیلم مستند مرشد چلویی گفتم انرژی‌ها و روان آفرینش و زیبایی‌های هستی که از انسان پشتیبانی می‌کند حقیقتی غیرقابل‌انکار است. اما این یک روی سکه است. روی دیگر سکه این است که مرشد 80 سال جان کند تا آدم شود و آدم بماند. به همین دلیل به او لطف می‌کنند؛ در جهان بال و پر خویش گشودن آموز/ که پریدن نتوان با پر و بالِ دگران»
صلاحی می‌گوید: «مشخص‌ترین ویژگی مرشد این است که اخلاق را بر مدار کردار می‌بیند؛ نه حرف و سخن. مرشد حرف نمی‌زند. گاهی تلنگری می‌زند به کسی. شاید تأثیر هم نداشته باشد. اما مرشد با اخلاق زندگی می‌کند. یکبار به یکی از عزیزان و نزدیکانش گفت: من به جهان آمده‌ام و در جهان زندگی کردم و از جهان رفتم در حالی‌که هیچ‌کس نفهمید چه کسی آمد، چه کرد و کجا رفت. مرشد ایمانی خالص دارد. خودش کوشیده آن را درست بشناسد. به همین دلیل در سخن خیلی صراحت دارد و می‌گوید: فقه و اصولت اگر برای معاش است/ این دل بی‌قیمت تو طالب آش است»

 کسی جرئت نوشتن آن جمله را نداشت
مرشد تابلویی در مغازه‌اش نوشته‌ای نصب کرده بود: «نسیه و وجه دستی داده می‌شود؛ حتی به جنابعالی!‌» در صحبت از مرشد از این تابلو خیلی یاد می‌شود و همین‌طور از کباب‌ها و غذای خوشمزه‌اش. نوه مرشد چلویی در این زمینه می‌گوید: «دراین تابلو نکته‌ای هست؛ او نوشته: نسیه و وجه دستی داده می‌شود. خیلی‌ها نسیه می‌دهند اما اهمیت این تابلو در جمله حتی به جنابعالی است. یعنی حتی به تویی که نمی‌دانم کی هستی؟ این‌کاری است که خیلی‌ها انجام نمی‌دهند. نسیه و وجه دستی می‌دهند اما حتی به جنابعالی نه. کسی جرئت نوشتن این جمله را ندارد.»

سید محمد سادات اخوی، پژوهشگر و نویسنده:
مرشد چلویی از ما زنده‌تر است
منزلت وجایگاه شخصیت مرشد چلویی به قدری است که تا امروز درباره او چندین جلد کتاب نوشته شده است؛ آثاری مانند «رفیق آدم‌ها» نوشته «سیدمحمد سادات‌اخوی». او درباره مرشد چلویی می‌گوید: «زنده‌یاد احمد عابد نهاوندی به زبان امروزی یک رستوران‌دار بود که خدا و اهل‌بیت(ع) را در میان مردم برده است. رفتارش نیز در نگاه اول عجیب‌وغریب نیست. اما به قول مشهور مرد می‌خواهد آنکه بتواند مداوم این‌گونه زندگی کند. از کتاب «بهترین کاسب قرن» چنین برمی‌آید که زنده‌یاد عابد آنقدر مال داشته که حتی نیازی نباشد برای کمترین نیاز خانواده‌اش کار کند. داشتن 2 خانه در همان دوران نیز سرمایه کمی نبود. اما دقت در پرداخت حقوق خداوندی و یاری‌کردن مداوم نیازمندان، این نکته را به ذهن مخاطب می‌نشاند که هرگز گمان نکند پرداخت حقوق الهی سرمایه کمی بود.»

 لقمه‌ای ساده که درس حکمت داشت
«برکت زندگی مرشد و تعداد فرزندانش نشان می‌دهد که می‌شود بدون ‌رفتن به گوشه خلوت یا پرهیز از زندگی زاهدانه افراطی، در میان مردم بود و با یک تابلو ساده مغازه‌کاری کرد که پیامبر(ص) و امیرمؤمنان(ع) به صاحب مغازه آفرین بگویند. می‌شود با لقمه‌های ساده غذا و ایستادن کوتاه در کنار مشتریانی که مشغول خوردن غذا هستند بزرگ‌ترین حکمت‌ها را بر جان مشتریان نشاند. می‌شود رستورانی کوچک بالاتر از موقعیتی که بسیاری از محفل‌های دینی که کم‌مبتلا و محروم‌شده هستند قرار بگیرد.» سادات اخوی با بیان این مطالب می‌افزاید: «می‌شود با سکوت و سرودن اشعاری در مدح و مرثیه اهل‌بیت(ع) و بخشیدن پول غذا سلوک معنوی را طی کرد و درهمان احوال خویش ذره ‌ذره هستی با تو مأنوس خواهد شد؛ از مورچه‌های خانه تا اسباب پختن غذاها. از مرشدان محمد(ص) و راه محمد(ص) تا آدم‌های ساده در کنار مغازه.»

 کاش ساده و بی‌ریا باشیم
سادات اخوی می‌گوید: «اگر روزی در محضر خداوند مقابل مرشد ایستادم و موفق به بوسیدن دست مهربانش شدم خواهم گفت: آقامرشد، نازنین آقا، پدربزرگِ مهربانِ ندیده آدم‌ها برای من و ما دعا کن که ساده باشیم؛ بی‌ریا شویم و بااَدا محشور نشویم. زندگی‌مان رنگ و بوی حسینی بگیرد و چنان باشیم که مانند شما اهل‌بیت(ع) و دوستدارانش به ما لبخند بزنند و ما را بخرند و بخواهند.»

پای حرف‌های «احمد کشاورز» کارگردان فیلم مستند «مرشد چلویی»
یک سال و نیم با مرشد زندگی کرده‌ام

 «احمد کشاورز» آنقدر به شخصیت مرشد چلویی علاقه دارد که می‌گوید در طول ساخت مستندش بسیار از مُرشد تأثیر گرفته. کشاورز قبلاً فیلمی هم درباره شخصیت «طیب حاج‌رضایی» ساخته است. این جوان فیلمساز 24ساله می‌گوید: «فکر می‌کنم هنوزخیلی کارها باید انجام بدهم. گاهی اوقات می‌مانم که سراغ کدام سوژه بروم.» کشاورز فارغ‌التحصیل رشته مهندسی عمران است.

 سفارشی کار نمی‌کنم
گاهی با خودم فکر می‌کنم سوژه‌هایم چطور انتخاب می‌شوند و به مرحله عملیاتی می‌رسند. چون من آدمِ کارسفارشی‌نیستم و خیلی محدود کارهای اقتصادی کرده‌ام. می‌توانم بگویم سوژه‌ای را انتخاب نمی‌کنم که سازمان یا نهادی بخواهد روی آن دست بگذارد و مسائل مالی‌اش را حل کند. اینکه «مؤسسه تصویر شهر» تهیه‌کننده این مستند شد ناشی از دغدغه آن مجموعه بود. اما در مجموع اینکه چطور مرشد چلویی به‌عنوان سوژه انتخاب و تولید شد به دلایل درونی و ارتباطی بود که با شخصیت او برقرار کرده‌ام. حدود یک‌سال‌ونیم با مرشد زندگی کردم و تأثیرش را هم بر زندگی‌ام دیدم. من این را به فال نیک می‌گیرم و به همین دلیل در مستندهایم بیشتر دنبال چیزی می‌روم که دلم می‌گوید. در حقیقت دنبال دل خودم می‌روم. تنها چیزی که به آن اعتقاد دارم این است که مُرشد چلویی دنبال آن بود در جهانی از گمنامی زندگی کند و همین دلیل ماندگاری اوست.

 تصویربرداری در بازار تهران
از اردیبهشت سال 1394 شروع کردیم به تصویربرداری. اوایل خودم با دوربین در بازار می‌چرخیدم تا اینکه سرنخی پیدا کردم از نوه پسری مُرشد، حاج علی عابد. ایشان مرا به بازماندگان مرشد وصل کرد و از خردادماه همان سال مصاحبه با نزدیکان مرشد چلویی شروع شد که این کار تا مردادماه ادامه داشت. در این مدت 10 مصاحبه ضبط کردیم. از اوایل تیر ماه سراغ ضبط تصاویر بازار و شهر نهاوند رفتیم و همز‌مان تدوین را شروع کردیم. تا انتهای کار با گروه دوستان مشورت کردیم و پیش رفتیم تا اینکه در بهمن‌ماه همان سال به ساخت موزیک، صداگذاری و تصحیح رنگ و نور رسیدیم. تیر ماه امسال مستند آماده شد.

 مُرشد خودت درستش کن
هنگام ساخت این فیلم، اتفاقات جالبی برای ما افتاد. مثلاً گاهی کار به دلایلی گره می‌خورد. یک روز برای ضبط تصویر به بازار تهران رفته بودیم. بازار خیلی شلوغ است و اگر کسی بخواهد از فضای تاریخی بازار تصویربرداری کند باید هماهنگ شود. به بازار که رسیدیم متوجه شدم تاریخ اعتبار مجوز عکسبرداری تمام شده. در دلم گفتم: مرشد خودت درستش کن. همان موقع چندین بار مأموران از کنار ما رد شدند اما انگار اصلاً متوجه حضور ما نبودند.

 برنامه اکران‌های آینده مستند مرشد چلویی
در دهه اول ماه محرم برای نمایش مستند «مرشد چلویی» یک اکران خصوصی خواهیم گذاشت برای اهالی هنر در پردیس نمایشگاه ملت. پس از آن چند اکران دانشجویی خواهیم داشت و یک اکران خاص برای روحانیت و بچه‌های طلبه اهل هنر و فیلمسازی. در نهایت هم با این فیلم در جشنواره سینما حقیقت شرکت می‌کنیم.

علیرضا نجفی، شاگرد حیدرآقا معجزه از خاطراتش با او می‌گوید

همه نان برنجی‌های حیدر آقا را خوردم!

 «علیرضا نجفی» متولد سال 1326 است. او از 8 سالگی خاطراتی به یاد ماندنی از حیدرآقا معجزه در ذهن دارد. نجفی حیدرآقا را «عالم» به معنای واقعی کلمه می‌داند و معتقد است که فیزیک، شیمی و ریاضیات جز منطق چیز دیگری نیست و عالم واقعی کسی است که «معرفت» به اهل‌بیت(ع) و خدا داشته باشد. او می‌گوید: «در یک کلام، حیدرآقا باصفا و راستگو بود.» گفت‌وگوی خودمانی ما را با او که یکی از بهترین شاگردان حیدرآقا محسوب می‌شود بخوانید. نجفی اکنون در پمپ بنزین شورآباد مشغول به کار است.

 نخستین دیدار شما با حیدرآقا کجا شکل گرفت؟
نخستین بار که ایشان را دیدم 8 سال بیشتر نداشتم. ایشان به همراه اخوی‌شان مهمان ما در تربت حیدریه بودند. آنها به منزل ما آمدند. از همان دیدار اول او را انسان بسیار
وارسته‌ای یافتم.
 در آن زمان بچگی چه برداشتی از نحوه ارتباطشان با خودتان داشتید؟
طبعاً هر بچه‌ای به اندازه درک و فهم خود از آدم‌ها شناخت پیدا می‌کند. آن موقع دریافتم که ایشان برخلاف دیگران که بچه را «بچه» می‌بینند و هر وقت که می‌خواهند با آنها صحبت کنند با زبان بچگی همکلام می‌شوند و فکر نمی‌کنند که بچه‌ها می‌فهمند اعتقاد داشتند که فهم یک کودک مانند فهم آدم‌های بزرگ است. او با من به گونه‌ای صحبت می‌کرد که‌گویی با آدم‌های بزرگ صحبت می‌کند. از این نظر از صحبت با او لذت می‌بردم.
 دیدار بعدی‌تان کی بود؟
این موضوع ادامه داشت تا در مشهد در سپاه دانش دوره آموزشی خدمت سربازی‌ام را می‌گذراندم. حیدرآقا در یکی از کاروانسراهای تجاری مانند برنج‌فروش‌ها یا خشکبارفروش‌ها سکونت داشت. طبقه فوقانی این کاروانسراها معمولاً خالی بود یا به‌عنوان انبار از آن استفاده می‌کردند. پرچم‌های مثلثی شکلی که رویش نوشته شده بود «یا حسین(ع)» روی در حجره‌شان نصب بود. حیدرآقا زندگی به غایت فقیرانه داشت. ایشان پسر مرشد چلویی بود. حیدرآقا از جمله آدم‌هایی به شمار می‌رفت که التفاتی به زندگی مادی نداشت. ایشان تألیفات بسیار زیادی هم دارد و اگر کسی بخواهد آثار او را پیگیری کند باید راه پژوهش و تتبع در آثار او را پیش گیرد. آثار ایشان چه در زمینه نظم و چه نثر زبانزد خاص و عام است.
 در دوران خدمت هم او را دیدید؟
بله. یک جمعه قصد زیارت حرم امام رضا(ع) را کرده بودم. بنا داشتم که پیش از رفتن به حرم، حیدرآقا را ببینم. سال 1348 بود. خدمت ایشان رسیدم. سرزده رفته بودم. سلام و احوالپرسی که کردیم همان برداشت بزرگوارانه‌ای را که از ایشان داشتم باز در وجود حیدرآقا دیدم. او روی یکی از منقل‌های برقی که داخلش یک المنت می‌چرخید کتری گذاشت و چای دم کرد. یکی از قوطی‌های نان برنجی‌های کرمانشاهی را باز کرد و جلوی من گذاشت. با اینکه بی‌موقع و سرزده خدمت ایشان رسیده بودم با تأکید و تحکم گفتند: من جایی قرار دارم. از اینکه تو آمده‌ای خیلی خوشحالم. اما بنشین و هنگامی اجازه‌داری از این در خارج شوی که همه نان برنجی‌ها را خورده باشی.» فکر کردم که حیدرآقا می‌رود و من هم در طول نیم ساعت همه نان برنجی‌ها را می‌خورم و اجازه دارم که بروم. اما هنوز تا آن موقع نمی‌دانستم که نان برنجی در گلوی آدم می‌ماسد. چند نان برنجی خوردم و بعد متوجه شدم که این شیرینی‌ها را باید با چای خورد. نیمه‌شب حیدرآقا سر رسید و گفت: «نان برنجی‌ها تمام نشده؟!‌» و من گفتم که چند دانه‌اش باقی مانده است. حیدرآقا پیش من نشست و تا صبح با هم صحبت کردیم.
 چه مظهری از دین را در وجود ایشان می‌دیدید؟
برخی از نشانه‌های عملی آیات قرآن را می‌توانستم در وجود ایشان ببینم. آیه‌ای در قرآن است که می‌گوید: «ثروت و اولاد زینت و زیور زندگی دنیاست.» عارفان خوب می‌دانند که چون دنیا مردار است و طالبش لاشخور پس این لاشه را با مال و اولاد زینت داده‌اند. به همین دلیل افرادی که چشمانشان باز است دنبال مال دنیا نمی‌روند. حیدرآقا چنین انسانی بود و توجهی به مال دنیا نداشت. زندگی با حداقل امکانات داشت. اما در خلوت حال و احوالی عرفانی را می‌گذراند. پدر ایشان از مفاخر بود. البته ایشان در عین صمیمیت و دوستی با پدرش زاویه‌ای حرفه‌ای و دوستانه هم با او داشت. یکبار به او گفتم: «حیدرآقا! بسیاری افراد آرزویشان این است که یک ساعت پای صحبت‌های مرشد چلویی بنشینند. چطور شما نسبت به پدرتان زاویه دارید؟‌» جواب داد: «ایشان ولی‌نعمت و بزرگ من است. من نوکر ایشانم اما می‌گویم اینکه بالای دکانت نوشته‌ای: نسیه داده می‌شود حتی به شما! یا وجه دستی در حد نیاز به شما اعطا می‌شود، نمادی از دنیاپرستی و مال‌دوستی است. بهتر آن است که تا وقتی‌داری بخوری و به دیگران هم بدهی و هنگامی که دیگر چیزی نداری در مغازه را ببندی و دیگر چیزی ننویسی. دروغ می‌گویم؟!‌»


 وقتی این سخن را شنیدید چه استنباطی کردید؟
ابتدا خنده‌ام گرفت. همان زمان هم برخی از حرف‌های او را درنمی‌یافتم.
 بعدها که حیدرآقا را دیدید روحیات و خلق و خویشان تغییری کرده بود؟
خیر. ایشان همچنان با حداقل امکانات زندگی می‌کرد. اعتلای روحی فوق‌العاده‌ای داشت. به گمانم خدا این بزرگان را تنها نمی‌گذارد. اواخر عمرشان در بستر بیماری افتاده بودند. اما خدا شخصی را به نام حاج «صمدآقا پیرهن‌دوز» مأمور کرده بود که حیدرآقا را شست‌وشو دهد و تیماردار او باشد. گاهی حیدرآقا به ایشان تندی هم می‌کرد اما او نه تنها رنجیده نمی‌شد بلکه از کار و خدمت به حیدرآقا لذت می‌برد.
 اخلاق و سلوک حیدرآقا چگونه بود؟
ایشان یک وارسته واقعی بود. اصلاً به هیچ چیز توجهی نداشت. ایشان اصلاً به این فکر نبود که از دارایی‌اش برای فردا استفاده کند و بهره‌ببرد.
قناعت می‌تواند ارتباط ویژه‌ای با درس‌خواندن ایشان پیدا ‌کند. به قول معروف «اندرون را از طعام خالی دار...»
آشپزخانه‌شان همین منقل برقی بود. اگر فرصت می‌کرد نان سنگکی هم می‌گرفت و نصفش را می‌خورد. خیلی به خوراک توجه نداشت. همان نان را اگر شب هم می‌ماند و خشک می‌شد می‌خورد. برنامه‌ای برای تنوع غذایی‌اش نداشت. در فقر مادی و در عین حال در غنای معنوی زندگی می‌کرد. در عین فقر ثروت داشت و در عین قناعت مناعت طبع. مجموعه این صفات را در کمتر کسی می‌شد جست.
 حیدرآقا در عرصه زندگی و کسب و کار چگونه بود؟
اهل این نبود که بخواهد مشهور باشد و دیگران او را بشناسند. به هیچ‌وجه نمی‌خواست از دنیا منتفع باشد. حتی به فکر این نبود که یکی را رشد دهد یا حتی خود را بالا ببرد. در واقع او با اندیشه‌هایش در تنهایی بزرگ شد و رشد کرد. بنابراین درک روحیات و شیوه زندگی و سلوک و ذهن ایشان هم دشوار است. یکی می‌تواند مانند او بیندیشد که عمیقاً با روحیات حیدرآقا آشنا باشد. آیا می‌شود کسی فقر را از قناعت بیشتر دوست داشته باشد؟ مگر اینکه خود آن شخص هم این‌گونه فکر کند.
 ارتباط ایشان با ادعیه و نهج‌البلاغه چگونه بود؟
ایشان انس و الفتی خاص با ادعیه داشت و با آنها زندگی می‌کرد. همه ادعیه از جمله زیارت عاشورا را منظوم کرده بود. آن یقینی که می‌گویند «السلام علیک یا اباعبدالله(ع)» در وجود ایشان نهادینه شده بود و‌گویی در وجودش منتظر پاسخ تزکیه بود. اعتقادی عمیق که ائمه(ع) زنده‌اند و حی و ناظرند در ایشان به چشم می‌خورد. اینکه چگونه از مرگ و زندگی برداشت خاص داشتند نمی‌دانم. اعتقاداتشان بسیار روشن و واضح بود. به آن روشنی که در روز یکی بگوید روز است!

سید هاشم هوشی سادات، پژوهشگر و نویسنده:
مرشد الگوی دوران خودش بود

 «سیدهاشم هوشی‌سادات» پژوهشگر و نویسنده، سردبیر باسابقه رادیوست. او به قول معروف پرونده زندگی مرشد چلویی و حیدرآقا معجزه را حفظ است. هوشی‌‌سادات می‌گوید: «پدر حیدرآقا معجزه جزو سرآمدان بازار و الگوی مذهبی دوران خود بود.» با او درباره مرشد چلویی و حیدرآقا معجزه به گفت‌وگو نشستیم.

 شما مرحوم مرشد چلویی را چگونه و از کجا می‌شناختید؟
فاصله سنی من با مرشد چلویی زیاد بود. اما در مغازه پدرم در بازار تهران در کوچه مسجدجامع با مرشد چلویی آشنا شدم. وقتی نوجوان بودم مردم از صفات و ویژگی‌های اخلاقی و تعلقات شرعی ایشان تعریف می‌کردند. مرشد چلویی مردمدار بود. مرشد جزو نسلی از بازاریان و کاسبان مؤمن جامعه محسوب می‌شد. این نسل همواره سعی می‌کرد که در کنار اشتغال‌های اجتماعی و گذران معیشت، اصول و اخلاق دینی و مباحث شرعی را در کسب و کارش مداخله دهد و همین باعث شد که شخصیت ایشان آمیزه‌ای از اخلاق و اقتصاد باشد. مرشد چلویی به هرکس که غذای نسیه می‌خواست اهدا می‌کرد و بالای سردر مغازه‌اش که پشت کوچه مسجدجامع تهران، واقع و به بازار صندوق‌سازها معروف بود با خط خودش نوشته بود: «ما قرض می‌دهیم حتی به شما!‌» همین امر نشان می‌داد که رابطه‌ای ایمانی و متقابل بین ایشان و اهالی محل وجود داشت. یعنی هم ایشان از ظرفیت اقتصادی خود برای نیازمندان استفاده می‌کرد و هم نیازمندان از صفت اخلاقی ایشان سوء‌استفاده نمی‌کردند. مرحوم چلویی در دوره‌ای زندگی می‌کردند که بزرگانی مانند مرحوم شیخ محمدعلی شاه‌آبادی، مرحوم آیت‌الله محمد زاهد، آیت‌الله حق‌شناس، آیت‌الله مجتهدی تهرانی، خوانساری و... جزو ارکان روحانیت در بازار تهران به شمار می‌رفتند. مرشد پای درس و مکتب این بزرگان حضور داشت و از سیر و سلوک معنوی و اخلاقی آنها درس می‌گرفت. روایتی وجود دارد مبنی بر اینکه مرحوم حق‌شناس کلاس درس فقه و مکاسب داشتند. ثمره‌ این تعامل مثبت بین مرشد و بزرگان رشد نسلی از تاجران و کاسبان معتقد به مباحث شرعی و آداب کاسبی را سبب شد. مردم هم به آنها اعتماد می‌کردند. مرشد از بین این افراد که در جامعه چنین صفاتی داشتند سرآمد بود.


 چگونه با حیدرآقا آشنا شدید؟
با حیدرآقا معجزه در محافل دینی آشنا شدم. سن و سال من از ایشان خیلی کمتر بود. ایشان در حسینیه آیت‌الله سید احمد نجفی حضور پیدا می‌کردند و با ایشان مأنوس بودند. آیت‌الله نجفی علاقه حیدرآقا به شعر و عرفان و ارادت ایشان را به اهل‌بیت(ع) کشف کرد و حتی کمک می‌کرد که آثار ایشان در جامعه منتشر شود. اشعار حیدرآقا نشان از آن دارد که ایشان هم ذوق شعر داشت و هم از بهره‌کلامی و مذهبی بی‌نصیب نبود. ایشان در زمینه قرآن و نهج‌البلاغه و حدیث تخصص داشت و آنها را به شکل منظوم درمی‌آورد. به قول معروف سخنی که از دل برخیزد به دل می‌نشیند. بسیاری از اشعار حیدرآقا را ذاکران و مداحان اهل‌بیت(ع) حفظ می‌کردند و بسیاری از شعرهایی را که مداحان ابتدای مداحی‌شان می‌خوانند از شعرهای حیدرآقا معجزه است. همین استفاده زیاد از شعرها و فروش بالای شعرهای ایشان بین اقشار متوسط و مذهبی جامعه باعث شناخته شدن بیشتر ایشان شد.
 رابطه حیدرآقا با مرحوم شاه‌آبادی چگونه بود؟
حیدرآقا شاگرد ایشان در درس عرفان درتهران بودند. مرحوم شاه‌آبادی در عرفان و سیر و سلوک مراحل بالایی را طی کرده بود. امام خمینی(ره) هم درس عرفان را نزد مرحوم شاه‌آبادی گذرانده‌اند. حتی حضرت امام(ره) در اعلامیه‌ای که برای پسرمرحوم شاه‌آبادی صادر کردند فرزند آیت‌الله شاه‌آبادی، آقا شیخ مهدی شاه‌آبادی که امام جماعت مسجد رستم‌آباد تهران بود و در زمان دفاع‌مقدس درجزیره مجنون به شهادت رسید «استادزاده معظم» خطاب کرده‌اند. امام خمینی(ره) می‌فرمایند که آیت‌الله شاه‌آبادی حق حیات مادی و معنوی بر من داشت. آیت‌الله شاه‌آبادی با اینکه در اوج عرفان سیر می‌کرد با مردم مأنوس بود و روحیه مردمداری داشت. به همین دلیل در مسجدجامع بازار تهران کلاس تدریس عرفان و تفسیر برای بازاری‌ها تشکیل می‌داد. آن زمان بازار تهران علاوه بر مرکزیت اقتصادی، مرکزیت دینی و مذهبی هم داشت. بازاری‌ها در خانه‌هایشان مباحث دینی و مذهبی را دنبال می‌کردند. آنها در درس مرحوم شاه‌آبادی شرکت می‌جستند و حیدرآقا معجزه هم یکی از شاگردان ایشان بود. آنها بیشتر نفس معنوی‌شان را مدیون مرحوم شاه‌‌آبادی بودند.

عبدالجبار کاکایی، شاعرنوگرا و داماد خاندان حیدرآقا معجزه تهرانی:
‌کاری به غیر‌معجزه حیدری نبود

 «عبدالجبار کاکایی» شاعر معاصر نوگراست و کتاب‌های «حبس سکوت» و «تاوان کلمات» او نمونه‌هایی از اندیشه و تخیل خلاق این شاعر دارد. حیدرآقا معجزه بنا به نسبت خویشاوندی که با کاکایی دارد چند دهه قبل در مراسم ازدواج کاکایی شرکت می‌کند. شاعر «با تو این ترانه‌ها شنیدنی است» خاطرات جالبی از دیدار با حیدرآقا دارد. او می‌گوید: «استاد امیرخانی نقل می‌کنند بابت زحمتی که برای کتاب حیدرآقا کشیدم در خانه ایشان قندی از قندان برداشتم و گفتم که همین یک حبه قند کفایت می‌کند! ‌» با این شاعر درباره خاطرات به یادماندنی از حیدرآقا معجزه گفت‌وگو کرده‌ایم.

 نظر فنی شما درباره شعر حیدرآقا معجزه چیست؟
مرحوم حیدرعابد نهاوندی(حیدرآقا) از مفاخر اهل سلوک و عرفان و اندیشه، ذوق شعر هم داشت. او در کنار منظومه‌های متعدد منظومه‌هایی هم برای حضرت معصومه(س) سرود که محصول سال‌هایی است که در قم سکونت داشت. این شعرها در حقیقت مربوط به سال‌هایی می‌شود که ایشان دوران ریاضت و تحصیلشان را پشت سر می‌گذاشت. حیدرآقا دو مجموعه گرانقدر دارد. یکی مجموعه «تضمین غزلیات سعدی» و دیگری «تضمین غزلیات حافظ» است.
 این کتاب‌ها چه زمانی چاپ شد؟
تا جایی که در خاطر دارم این دو کتاب یکبار چند دهه پیش به شکل ناقص چاپ شد. برخی از شاگردان حیدرآقا هنوز‌درصددند این دو کتاب را کامل چاپ کنند.
 شما کدامیک از این دو کتاب را خوانده‌اید؟
«تضمین غزلیات سعدی» حیدرآقا را خوانده‌ام و کتاب مربوط به حافظ را در حد همان چاپ ناقص از نظر گذرانده‌ام. سبک شعر او مثل خیلی از شاعرانی که در این وادی سیر می‌کردند و می‌کنند دنباله‌رو ادبیات کلاسیک و سنتی ماست و در غزل مانند امیری فیروزکوهی و شهریار و دیگران است. حیدرآقا در زمینه تتبع آثار دیگران چنان مهارت داشتند که زنده‌یاد امیری فیروزکوهی در کتاب «تضمین غزلیات سعدی» سروده است که «تضمین شعر حافظ و سعدی بدین کمال/‌کاری به غیر‌معجزه حیدری نبود»
اهالی ادبیات به حیدرآقا احترام می‌گذاشتند. به‌ویژه خوشنویسان و به‌خصوص استاد امیرخانی که «تضمین غزلیات سعدی» ایشان را خوشنویسی کرده‌اند. از استاد امیرخانی نقل می‌کنند که می‌گوید: «بابت زحمتی که برای این کتاب کشیدم وقتی حیدرآقا می‌خواستند حق‌الزحمه‌ای به من بدهند قندی از قندان برداشتم و گفتم که همین یک حبه قند کفایت می‌کند! همین میزان می‌تواند ارادت و سرسپردگی استادان مختلف را به حیدرآقا نشان دهد.


 دقیقاً چه زمانی حیدرآقا را ملاقات کردید؟
قبل از ازدواجم با ایشان آشنایی نداشتم. نه با ایشان و نه با پدرشان مرشد چلویی. به محض اینکه ازدواج کردم دریافتم که همسرم از طریق جد پدری‌شان نبیره حاج مرشد است. حاج علی آقا صلاحی فرزند دختر مرشد بودند که به ایشان می‌گفتند «عزیز خانم» و حیدرآقا دایی پدرخانم من می‌شدند. از افرادی که شب مراسم ازدواجم در سالن بانک خیابان مطهری در سال 1368 حضور داشتند مجری مراسم که موهای پرپشتی داشت سهیل محمودی شاعر معاصر بود. قاسم رفعتی در آن مراسم غزلیات حافظ را خواند و شاخص‌ترین مهمانان ما یکی‌شان حیدرآقا معجزه و دیگری عبدالکریم روشن از اهالی فلسفه و مورخ فلسفه و عرفان، حضرت صادقی رشاد، قیصر امین‌پور و چند نفر از شاعران دیگر بودند. در آن جمع من آشنایی کمی با حیدرخان داشتم و دفعتاً توجه مرا جلب نکرد ولی به‌عنوان مهمان تشریف آوردند. در همان لحظه اما رابطه ویژه‌ای با عبدالکریم روشن پیدا کردم و بعدها دریافتم که مرشد چلویی و آقای روشن از سال‌های دور با هم ارتباط صمیمانه‌ای دارند. مرحوم حیدر معجزه با آقای روشن درباره مباحث مختلف فکری گفت‌وگوهایی داشتند. خوب به خاطر دارم که از مرحوم روشن سؤال‌هایی کردم و ایشان پاسخ دادند اما مرحوم حیدرآقا را در آن مراسم با توجه به اینکه من هم هیجان و استرس مراسم را داشتم دیگر ندیدم.
 مهم‌ترین ویژگی شعر ایشان چیست؟
مهم‌ترین ویژگی‌ شعر او از دید اهل تصوف و عرفان همان محتوای آثار ایشان است. شیفتگی و شیدایی و موضوع‌های عاشقانه که درغزلیات عرفانی وجود دارد از عناصر شاخص شعر اوست. اگر بخواهیم درباره عناصر بیرونی شعر او سخن بگوییم باید بگویم که حیدرآقا هم مانند برخی از شاعران دیگر که به سبک عراقی علاقه‌مندند دنباله‌رو سبک عراقی بود. در استفاده از مفاهیم و تعابیر از همان واژه‌هایی استفاده می‌کرد که شاعران سبک عراقی از آنها بهره‌می‌برند.

خاطره‌ای از زبان آیت‌الله ‌رمضانی درباره حیدر آقا معجزه
لبّ علم توحید

آیت‌الله رمضانی خاطره‌ای از استاد عرفان عملی خود «حیدر آقا معجزه» تعریف می‌کند که خواندنی است: «روزی حضرت آیت‌الله جوادی آملی از بنده خواستند تا حیدر آقا معجزه را بیشتر به ایشان معرفی کنم که در پاسخ گفتم: خاطره‌ای را نقل می‌کنم که برای حضرتعالی از این خاطره خیلی از مسائل روشن می‌شود. خاطره این بود که حیدر آقا معجزه می‌فرمود: من با مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی (استاد امام خمینی(ره)) ارتباط داشتم و از ایشان استفاده می‌کردم و بهره‌می‌بردم. و آرزو داشتم یک سفر به مشهد مقدس داشته باشم که تا آن زمان، به علت مشکلات مالی و فقر، توفیق دست نداده بود. بر اثرعشق به حضرت رضا علیه‌السلام به میدان خراسان می‌رفتم که اتوبوس‌های مشهد مقدس از آنجا حرکت می‌کردند. به اتوبوس‌ها نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم و گاهی گرد و غبار آنها را دست می‌کشیدم و به سر و صورت خود می‌مالیدم و تبرک می‌کردم. تا اینکه مقدمات تشرف ما به مشهد فراهم شد و یک نفر هزینه سفر ما را فراهم کرد. خدمت آقای شاه‌آبادی رسیدم و با خوشحالی تمام عرض کردم آقا من می‌خواهم مشهد بروم. فرمایش و سفارشی دارید، بفرمایید. مرحوم آیت‌الله ‌شاه‌آبادی فرموده بود: چون نخستین بار است که با این عشق و علاقه به مشهد مشرف می‌شوید یقیناً برای حضرت رضا علیه‌السلام عزیزید. لذا هرچه می‌خواهی بخواه منتها مواظب‌باش «چیز» بخواهی نه «ناچیز»! (امور دنیوی نخواه) حیدر آقا معجزه ادامه داد: به مشهد مشرف شدم و بالا سر حضرت رضا علیه‌السلام که رسیدم یاد فرمایش آقای شاه‌آبادی افتادم. به امام رضا عرض کردم آقا، آقای شاه‌آبادی فرمودند از شما چیزی بخواهم که ارزش داشته باشد. ناچیز نخواهم. آقا من می‌خواهم هر کتابی را که باز کردم بفهمم. این را از شما می‌خواهم. بعد زیارت را شروع کردم و نماز زیارت را خوانده بودم و سر به سجده بودم که حالت خاصی به من دست داد؛ دیدم آقا تشریف می‌آورند به طرف من و دو نفر خادم هم حضرت را همراهی می‌کنند. جلو آمدند و آن دو خادم یک ظرف بزرگ پاتیل را آوردند و گذاشتند کنار من که صدایش مرا متوجه به خود کرد. نگاه کردم دیدم داخلش پر از کره است. از طرفی هم حضرت ایستادند و مرا نگاه می‌کنند. من هم اصلاً نمی‌توانستم حرف بزنم.»
حضرت دستشان را به جیب کردند و مقداری اسکناس درآوردند و شروع به ورق زدن کردند. وسط‌ آنها یک اسکناس مچاله شده و کهنه یک تومانی در آوردند و به من دادند و رفتند. منم همان‌طور مانده بودم که این چه بود و‌ چی شد و... که از این حالت به حالت طبیعی برگشتم. سفر ما به انجام رسید و برگشتیم تهران و خدمت آقای شاه‌آبادی رسیدم و واقعه را خدمت ایشان عرض کردم. آیت‌الله شاه‌آبادی فرمود: آن پول یک تومانی مچاله شده، حظّ تو از علم رسمی است. از علم رسمی قیل و قال، بهره‌ات همان اندازه است. و اما آن کره که داخل ظرف بود لبّ علم است. لبّ علم توحید را به تو دادند.»

کوتاه از زندگی مرشد چلویی

 مرد خدا

حاج میرزا احمد نهاوندی معروف به «مرشد چلویی‌» اصالتاً نهاوندی بود. درکودکی همراه پدر و مادرش به تهران مهاجرت می‌کند. در آن زمان میرزا احمد سواد نداشت اما به واسطه اخلاق و‌ منش و روحیه خدایی تحول چشمگیری در زندگی این مرد بزرگ اتفاق می‌افتد. وی در خاطراتش می‌گوید: «سال‌ها قبل در سنین جوانی که تازه به تهران آمده بودم فقیری را دیدم که از گرسنگی جان نداشت و صدایش در نمی‌آمد. من هم فقط یک سکه را که دارایی‌ام بود به او دادم تا برای خود غذا بخرد. از آن روز به بعد حالات عجیبی به من دست می‌داد. آن سکه، سرنخی برای پیشرفت من بود.»

مرشد چلویی با تخلص ساعی 
«مرشد چلویی» متخلص به «ساعی» است. وی در بازار تهران جنب مسجدجامع، چلوکبابی داشت و هر هفته برای مردم صحبت می‌کرد. چون با مردم با زبان شعر و پند و اندرز برخورد می‌کرد به حاج مرشد معروف بود. تنها نسخه دیوان اشعار عرفانی وی درزمان حیاتش درآتش‌سوزی مغازه‌اش سوخت. به همین دلیل اشعار وی به دیوان سوخته مشهور شد. او اجازه چاپ اشعار خود را نمی‌داد اما پس از درگذشت مرشد این اشعار چندبار چاپ شد.

تولد و دوران کودکی 
حاج میرزا احمد عابد نهاوندی متولد سال 1298 بود. مدت کمی از دوران کودکی را در نهاوند بود و سپس همراه پدر و مادر از نهاوند به تهران مهاجرت کرد. مرحوم مرشد چلویی پس از گذران یک زندگی پرفراز و نشیب در ضلع شرقی مسجدجامع بازار تهران که بازار صندوق‌سازان بود مغازه‌ای خرید و سال‌های متمادی در این مغازه به کار چلویی اشتغال داشت. 

زندگی مرشد
زندگی عرفانی مرشد از همین کبابی آغاز می‌شود. مرشد در خاطراتش عنوان می‌کند که روزی در بازار می‌رفتم؛ کار نداشتم و تنها دارایی من یک سکه کم ارزش بود. فقیری را دیدم و آن سکه را به او دادم و این گام اولیه برای تغییرسرنوشت مرشد بود. 

مشتری‌مداری مرشد با یک تکه ته دیگ و کباب
آوازه چلوکبابی مرشد و کارهای نیک او آنقدر در بازار پیچیده بود که اغلب بازاری‌ها هنگام ناهار یا وقتی که مهمانی عزیز داشتند به شاگردان خود می‌گفتند: «از مرشد چلویی چند پرس غذا بخر و زود برگرد.» مرشد تا زمان حاضر شدن غذای مشتری تکه‌ای ته دیگ و لقمه‌ای کباب را آماده می‌کرد و به شاگرد مغازه می‌داد و می‌گفت: «اول تو بخور!»

تنوع مشتریان درمغازه مرشد چلویی 
مشتریان مرشد چند دسته بودند. ابتدا مشتریانی که می‌آمدند غذا می‌خوردند و پولش را پرداخت می‌کردند و می‌رفتند. معمولاً مرشد کنار میز این افراد می‌رفت و نصیحتی می‌کرد تا علاوه بر غذای جسم، روحشان هم تغذیه شود. دوم مشتریانی که به مغازه نمی‌آمدند اما مستمری بگیر بودند و نیازمند. مرشد آنها را شناسایی کرده بود و خرجی روزانه‌شان را همراه با غذا پرداخت می‌کرد. 

مشتریان ثابت صف می‌بستند
مشتریان گروه سوم مسکین و تعدادشان زیاد بود. از ورودی بازار تا پله‌ها صف می‌کشیدند. قابلمه و کاسه در دستشان بود و مجانی غذایشان را به تعداد اعضای خانواده همراه با وجهی می‌گرفتند و می‌رفتند. گاهی مشتریان مجبور بودند از صف این افراد بگذرند تا به چلوکبابی برسند. به این‌ترتیب روزگار می‌گذشت و مرشد تا زمان حیاتش کار می‌کرد و بر کارهای مغازه‌اش نظارت داشت. 

آثار مرشد چلویی


دیوان سوخته
«علی عابد نهاوندی» می‌گوید: «نخستین کتاب مرشد سال 1360 قبل از کتاب دیوان سوخته چاپ شد که چون درست جمع‌آوری نشده بود تلاش کردم مطالب آن را جمع و جور کنم و سرانجام این کتاب با عنوان دیوان سوخته توسط انتشارات سبحان چاپ و منتشر شد.»


بهترین کاسب قرن
دومین کتاب مربوط به سیر و سلوک و سبک زندگی مرشد چلویی با عنوان «بهترین کاسب قرن» است که 15 سال پیش توسط نشر سبحان چاپ شد. 
کتابی که هنوز چاپ نشده 
کتاب‌هایی مانند «40 پند از قرآن‌» و «40 پند از ساعی» که شامل پندهای حکیمانه مرشد است هم هنوز منتشر نشده‌اند. 

 

حیدر آقا معجزه که بود؟ 
«حیدر علی معجزه تهرانی» متخلص به معجزه فرزند ارشد مرشد چلویی است. وی در نوجوانی درمغازه پدرش مشغول به کارشد. وقتی به سن جوانی رسید همسری اختیار کرد و صاحب 2فرزند پسر و یک دختر به نام‌های «ابراهیم»، «فاطمه» و «علی» شد. حیدرآقا بعد از ازدواج عازم قم شد و از آنجایی که نزد پدرحرفه کبابی را آموخته بود و طلاب پدرش را می‌شناختند درگوشه‌ای از مدرسه فیضیه مکانی را برای طبخ غذای طلاب در اختیار او گذاشتند. بعد از چند سال حیدرآقا هوای نجف به سرش می‌زند و به آنجا مهاجرت می‌کند و چند سالی معتکف کربلا و نجف می‌شود. 

پسر کو ندارد نشان از پدر 
حیدرآقا معجزه فرزند خلف مرشد بود و از پدر بسیار درس آموخته بود. کم‌کم حیدر آقا نیز رو به عرفان می‌آورد. اگر پدر کار و عرفان را توأم با هم داشت حیدر آقا فقط به عرفان روی آورد و به دور از تمام زیبایی‌های دنیایی تنهایی اختیار می‌کند. حتی دل از زن و فرزند می‌کند و پله‌های عرفان را یکی بعد از دیگری برای رسیدن به درجات بالا طی می‌کند. او سال 1325 عزم وطن می‌کند و دوباره به تهران باز می‌گردد. 

سرپرستی نوه کوچک توسط مرشد 
حیدرآقا معجزه خانه را به همسر و فرزندانش داد و خود در گوشه‌ای روزگار می‌گذراند. درهمین بین پسرش ابراهیم و دخترش فاطمه ازدواج کردند و پسر کوچکش علی و همسرش تحت حمایت مرشد چلویی درمی‌آیند و این‌گونه پدربزرگ نوه کوچک را تحت حمایت خود می‌گیرد. 

خانه به خانه، کوی به کوی
طی همین دوران حیدر آقا بیش از 10 بار جابه‌جا می‌شود. تهران، ری، قم و مشهد. درشهر مشهد عالمان و مجتهدان با شناختی که از مرشد چلویی داشتند حجره‌ای در اختیار او می‌گذارند و 5سال همجوار امام رضا(ع) می‌شود و بعد از 5 سال به تهران می‌آید و در مکان فعلی مسجد امام حسین(ع) که آن زمان باغ بزرگ و محل رفت‌وآمد علما، مداحان و مجتهدان بنام بود ساکن می‌شود. 

آغاز کتابت حیدر آقا معجزه
 در مکان سابق باغ و محل کنونی مسجد امام‌حسین(ع) بسیاری از کتاب‌های حیدر آقا به نگارش درمی‌آید؛ تا اینکه انقلاب می‌شود و سرانجام رهبر معظم انقلاب که آن زمان ریاست جمهوری را عهده‌دار بودند برای او در خیابان شهید عراقی خانه‌ای را اجاره می‌کنند که تا زمان مرگ در آنجا زندگی می‌کند. وی سال 1376 دعوت حق را لبیک گفت و از آنجایی که ارادت خاصی به حضرت معصومه(س) داشت وصیت می‌کند که در قم او را خاک کنند. مزار این عالم عرفانی در قبرستان بقیع جمکران قم است. 

آثار ارزشمند حیدر آقا معجزه
 اشعاری از او به جای مانده و کراماتی به او نسبت داده می‌شود. معجزه از دوران جوانی به عرفان علاقه داشت و تا 80 سالگی به شناخت عرفان اهل‌بیت(ع) پرداخت و چون ذوق شعر داشت اندیشه‌های عرفانی خود را با زبان شعر بیان می‌کرد. آثار زیادی از او به جا مانده است که می‌توان از «بخش‌هایی از کتاب مستطاب نهج‌البلاغه» و «معجزه حافظ» (تضمین غزلیات حافظ) نام برد. حیدر آقا معجزه شاگرد افرادی مثل آیت‌الله ‌محمد شاه‌آبادی، رجبعلی خیاط و سید حسین طباطبایی بروجردی بود. 

از لمعات عشق تا نثر صحیفه سجادیه
 حیدر آقا متجاوز از 40 اثر در عرفان و علوم و معارف الهی به صورت نظم و نثر دارد. از جمله آثار او «‌لمعات عشق‌» در مدح حضرت معصومه(س) است «شرح مخمص»، «‌حدیقه العرفان»، «نظم نهج‌البلاغه‌» به نظم درآوردن 64 خطبه نهج‌البلاغه به همراه 140 کلمه قصار اوست حیدر آقا. صحیفه سجادیه را هم به نظم و نثر فارسی درآورده است. 

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
کد خبر: 16819
منطقه دوازده
سرویس: -
زمان مخابره: شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۵ - ۱۱:۱۶:۰۰
تلگرام
محله
تهران سما
همشهری آنلاین

چند رسانه ای

راهنمای محله