به مناسبت روز خبرنگار به دیدار خانواده شهيد خبرنگار و مستندساز مدافع حرم رفته‌ایم

قصه عشق است و آتش می‌زند

قصه عشق است  و آتش می‌زند

در بدو ورود به خانه جا مي‌خوري! كنار ديوار ايستاده پشت سه‌پايه دوربين در حال فيلمبرداري؛ آنقدر زنده است كه سعي مي‌كني مرتب‌تر بنشيني و از هر حركت اضافه خودداري كني. هر طرف كه سر مي‌چرخاني، چهره خندانش را در قاب مي‌بيني. بعد از ۳ سال هنوز در هر گوشه خانه، حضور آقا هادي احساس مي‌شود. همسر و دخترش دلشان نمي‌خواهد از اين خانه بروند و خانه را مانند زماني كه آقا هادي به شهادت نرسيده بود، حفظ كرده‌اند. گويا بعد از ۳ سال هنوز بوي آقا هادي در اين خانه استشمام مي‌شود و سايه‌اش هنوز بر سر همسر و دخترش است.

در بدو ورود به خانه جا مي‌خوري! كنار ديوار ايستاده پشت سه‌پايه دوربين در حال فيلمبرداري؛ آنقدر زنده است كه سعي مي‌كني مرتب‌تر بنشيني و از هر حركت اضافه خودداري كني. هر طرف كه سر مي‌چرخاني، چهره خندانش را در قاب مي‌بيني. بعد از 3 سال هنوز در هر گوشه خانه، حضور آقا هادي احساس مي‌شود. همسر و دخترش دلشان نمي‌خواهد از اين خانه بروند و خانه را مانند زماني كه آقا هادي به شهادت نرسيده بود، حفظ كرده‌اند. گويا بعد از 3 سال هنوز بوي آقا هادي در اين خانه استشمام مي‌شود و سايه‌اش هنوز بر سر همسر و دخترش است. شايد اگر حضور«هادي باغباني» و دوستانش در سوريه و فيلم‌هايي كه از قلب خطوط نبرد تهيه مي‌كرد، نبود امروزه خيلي‌ها از جنايت تكفيري‌ها در اين سرزمين بي‌خبر مي‌ماندند. 28 مرداد امسال سومين سالگرد اين شهيد عزيز است و ما هم در آستانه روز خبرنگار به رسم وظيفه همراه همه خبرنگاران همشهری محله 4 به ديدار اين خانواده۲نفره در كوچه‌اي كه در محله حكيميه به نامش مزين شده، رفته‌ايم و با همسر خبرنگار شهيد مدافع حرم همصحبت شديم. خانه‌اي كه پر از عشق مادر و دختري و ياد پدري است كه از ۳ سال قبل جاي خالي‌اش حس مي‌شود.

معرفي كوتاه
شهيد هادي باغباني، متولد ۱۳۶۲ روستاي داراب‌دين روشن از توابع بهنمير و فرزند سوم خانواده است. بعد از تولد هادي، پدرش كه كارمند راه‌آهن بوده به بندرتركمن منتقل مي‌شود و هادي تا ۶ سالگي در بندرتركمن زندگی می‌کند. پس از ۶ سال، پدر هادي به بهشهر فيروزكوه منتقل‌شده و هادي درسش را در فيروزكوه ادامه مي‌دهد. پس از پايان دوره متوسطه، هادي در رشته حسابداري در دانشگاه فني كرج پذيرفته مي‌شود، اما پس از مدتي تغيير رشته داده مدرك كارشناسي در رشته ارتباطات اجتماعي را از دانشگاه بوعلي تهران مي‌گيرد. زماني كه پدر هادي بازنشسته مي‌شود به اتفاق خانواده به بابلسر مي‌روند اما هادي براي كار و تحصيل در تهران مي‌ماند. شهيد هادي باغباني، مستندساز ايراني كه از ابتداي نبرد سوريه به همراه مستندسازان داوطلبانه براي ثبت دقيق جنايات تكفيري‌ها در اين كشور حضور پيدا كرده بود، در جنايت گروه‌هاي‌ تروريستي در درگيري‌هاي مناطق حاشيه‌اي حلب توسط‌ تروريست‌هاي تكفيري جبهه النصره به شهادت می‌رسد.

همسر و دختر شهید هادي باغباني از یاد جاودان خبرنگار محله ما می‌گویند
دوربين خاطره‌ساز بابا

فاطمه شعباني- همين كه پرده مقابل در ورودي خانه كنار مي‌رود، تصوير بزرگ و ايستاده شهيد هادي باغباني در شمالي‌ترين قسمت خانه، اجازه نمي‌دهد به قاب‌هاي قد و نيم قد ديگري كه در گوشه و كنار خانه قرارگرفته، نگاه كنيم. «مريم مهدي‌پور» همسر شهيد كه اين روزها پذيراي برادر و مادرش است، كه هر چند وقت يكبار از شمال كشور مي‌آيند و سعي مي‌كنند باري از روي دوش اين همسر جوان بردارند، با آرامش و متانت هرچه تمام مقابل مهمان‌ها و روي زمين مي‌نشيند و «رضوانه» دختر شهيد، كنار مادر قرار مي‌گيرد و زيرچشمي مهمان‌ها را نگاه مي‌كند. دختر۶ ساله شيرين زباني كه مدتي كه مي‌گذرد، كلمات مادر را طوطي‌وار تكرار مي‌كند و‌گاه كلماتي به جملات مادر اضافه و صحبت‌هايش را تكميل مي‌كند. مثل پدر، علاقه زيادي به عكس و دوربين دارد و در آينده مي‌خواهد مستندساز شود و راه پدر شهيدش را ادامه دهد.

از كسي انتظاري نداريم

در آستانه روز خبرنگار قرار داريم و به همين مناسبت با جمعي از همكاران به رسم وظيفه مهمان‌خانه شهيد باغباني شديم كه سال‌ها در اين زمينه فعاليت كرده و در اين راه نيز به شهادت رسيده است. مهندس «‌حامد قاسمي» شهردار ناحيه 8 هم همراه ما حضور دارد و مي‌گويد: «‌‌خانواده‌هاي بزرگوار شهدا و به‌ويژه شهداي مدافع حرم برگردن ما حق بزرگ دارند. دوست دارم بدانم كه اين خانواده‌ها با چه انگيزه و با چه روحيه‌اي اين از خودگذشتگي بزرگ را كردند كه اجازه دادند همسرشان آنها را تنها بگذارد.»
همسر شهيد مي‌گويد: «‌‌از اول كه با هم ازدواج كرديم من ماهيت شغل او را مي‌دانستم و قبول كرده بودم. به من گفته بود كه مأموريت برون مرزي دارد چون خودم در خانواده نظامي بزرگ شده‌ام اينها را درك مي‌كردم.» شهردار ناحيه درباره اينكه دكتر قاليباف، شهردار تهران بر رسيدگي به امور خانواده شهدا تأكيد دارد، از همسر شهيد مي‌خواهد اگر‌كاري در حيطه وظايف شهرداري باشد، بگويد. همسر شهيد هم با تشكر از آقاي شهردار مي‌گويد: «‌‌ما معمولاً از كسي چيزي نمي‌خواهيم. خانه ما اغلب پررفت و آمد است. براي سركشي به ما زياد مي‌آيند و سركشي خيلي هم خوب است ولي ما از كسي انتظار و طلب نداريم فقط دوست دارم به وعده‌های داده شده، تاکنون، عمل شود.»

مستندساز ی برای پدر

هر يك از مهمانان سعي دارد گوشه‌اي از زندگي شهيد باغباني را كشف كند و اين ميان رضوانه هم دوربين به دست، مدام در حال گرفتن عكس است. همسر شهيد درباره حرفه خبرنگاري همسرش مي‌گويد: «‌‌آقا هادي خبرنگار بود و فيلم‌هاي مستند مي‌ساخت و در مناطق برون مرزي چون سوريه فيلم مستند مي‌گرفت و به‌صورت آنلاين مي‌فرستاد. بعد از شهادت دوربين و مدارك و گوشي موبايلش به دست دشمن افتاد.» از حال و هواي منزلشان در روز خبرنگار و رسالت يك خبرنگار مي‌پرسيم و بانو مهدي‌پور مي‌گويد: «‌‌سال اول از حضور افراد در اين روز زياد خبري نبود اما سال دوم و سوم در روز خبرنگار اين رفت و آمدها بيشتر شد و به مناسبت اين روز خيلي از مسئولان به ما سر مي‌زنند. شوهر من رفتن به سوريه را هم جزو وظيفه‌اش می‌دانست و می‌گفت:«همه ما وظیفه داریم مظلوميت مردم سوريه را نشان بدهيم.» رضوانه دوربين عكاسي حرفه‌اي و سنگين دايي‌اش را گرفته است و مدام عكس مي‌گيرد، اين ميان سؤال‌هايي برايش از تنظميات پيش مي‌آيد. مادرش مي‌گويد: «‌‌رضوانه خانم، قصد دارد مستند‌ساز شود و براي سالگرد پدرش فيلم مستند بسازد.» عكاسمان عدسي دوربين خود را با عدسي دوربين رضوانه عوض مي‌كند رضوانه مي‌خواهد از عكاس عكس بگيرد مي‌گويد: «تنظميش كجاست؟» عكاس دوربين را تنظيم مي‌كند؛ این بار عكاس در قاب دوربين
رضوانه می‌نشیند.

خانواده همسران شهدا

همسر شهيد مهمان‌ها را از زندگي‌نامه همسرش مطلع مي‌كند و چون در حضور رضوانه نمي‌تواند درباره شهادت او صحبت كند موضوع را عوض مي‌كند و مي‌گويد: «‌‌بعد از شهادت آقا هادي، طبق قانون دفترچه‌هاي نيروهاي مسلح را از ما گرفتند و ما الان صرفاً دفترچه‌هاي درماني خانواده شهيد را داريم كه خب اين دفترچه‌ها همه جا اعتبار ندارد و فقط در درمانگاه‌هاي مختص بنياد اعتبار دارد و من براي رسيدگي به شرايط سلامت جسمي رضوانه خيلي به بيمارستان مي‌روم.» مادر و برادر خانم باغباني در جمع ما حضور دارند كه همسر شهيد مي‌گويد: «‌‌بعد از شهادت آقا هادي، مسئوليت مادر و برادرهايم، زياد شده و يكي از برادرهايم در اين كوچه ساكن شده كه در صورت نياز بتواند شب و نصفه شب به كمك ما بيايد. مادرم هم مدام در رفت‌وآمد به تهران است.» همكارمان از وضعيت تحصيلي رضوانه مي‌پرسد كه خانم باغباني پاسخ مي‌دهد: «‌‌رضوانه امسال به پيش‌دبستاني مي‌رود چون رضوانه متولد سه ماه دوم سال است، نمي‌توانند به كلاس اول برود. اوايل از اين قضيه ناراحت بود كه همه به مدرسه مي‌روند، اما او نمي‌رود. در حال حاضر این موضوع را پذیرفته است. من هم فعلاً در خدمت رضوانه هستم و بهترين و سخت‌ترين كار همين است.»

حضرت آقا به خانه ما مي‌آيد؟

صحبت‌ها از فعاليت خبرنگاري شهيد به موضوعي مي‌رسد كه سر درد دل همسر شهيد باز مي‌شود: «‌‌ما شهادت همسران مدافع حرممان را با همه سختي‌هايش قبول كرديم اما متأسفانه شايعاتي به گوشمان مي‌رسد و زخم زبان‌هايي مثل اینكه مدافعان حرم براي پول رفتند و خانواده‌شان مبالغ زيادي ديه گرفته‌اند كه دل آدم را به درد مي‌آورد اگر ما ديه گرفته بوديم كه الان مستأجر نبوديم اين زخم زبان‌ها آدم را اذيت مي‌كند. وقتي مرد خانه از بين مي‌رود تكيه‌گاه خانه خراب و خانواده متلاشي مي‌شود. بايد يكي اين زندگي را دوباره جمع كند و به حالت اول برگرداند. همينجوري زندگي بر بازماندگان سخت مي‌شود حالا اين نمك بر زخم پاشيدن دردناك‌تر است.»
در دستان رضوانه انگشتري است كه در ديدار با مقام معظم رهبري به او و يكي هم به مادر هديه شده است. رضوانه لبخند مي‌زند و انگشتر را به مهمان‌ها نشان مي‌دهد.»
همسر شهيد ماجراي انگشترها را اين‌طور تعريف مي‌كند: «‌‌ماه رمضان خدمت
مقام معظم رهبري رسيديم يك ديدار عمومي بود اما ما ايشان را به‌طور اختصاصي در راهرو ديدیم. چون رضوانه خيلي گريه و براي آقا بي‌تابي مي‌كرد، ديدار از نزديك نصيبمان شد. البته سال 1392 هم ايشان را ديده بوديم اما آن زمان رضوانه خيلي كوچك بود خيلي دلش مي‌خواست حضرت آقا را از نزديك ببيند، مي‌گفت: چرا ايشان خانه شهيد همداني رفتند اما خانه ما نيامدند.»
رضوانه انگشترش را به مهمان‌ها نشان مي‌دهد و بعد همگي كنار عكس و يادبود شهيد هادي باغباني با گرفتن عكس يادگاري اداي احترام مي‌كنيم.

همسر شهيد باغباني از سال‌هاي خوش زندگي مشترك مي‌گويد
هنوز سرور مني

برايش خيلي سخت است. اين روزها زمان خيلي كند مي‌گذرد. گويا زمان در مرداد سال 1392 متوقف شده است. هر بار كه چشمانش را مي‌بندد، آرزو مي‌كند تمام اين اتفاق‌ها يك خواب بوده باشد و وقتي بيدار مي‌شود آقا هادي‌ با يك شاخه گل از در خانه وارد شود و پرده را كنار بزند و صدايش كند: «‌‌خانم من!» و او خندان به استقبالش برود و رضوانه به آغوشش پناه ببرد و ديگر پايين نيايد و صداي خنده شادمانه‌شان همه خانه را پر كند اما واقعيت تلخي است كه 3 سال است كه ديگر آقا هادي فقط در قاب عكس مي‌خندد. «‌‌مريم مهدي‌پور» همسر شهيد هادي باغباني از سبك زندگي شهيد و خاطراتش مي‌گويد.

 نقاط اشتراكمان زياد بود
«مريم مهدي‌پور» متولد سال 1365 شهرستان بابلسر است و زماني كه ترم يك دانشگاه رشته علوم تربيتي بوده به واسطه يك معرف با آقا هادي آشنا مي‌شود. با مرور خاطرات خوش آشنايي لبخند شيريني بر لب‌هايش نقش مي‌بندد: «من بچه اول بودم و او بچه سوم و پاسدار از همان جلسات اول وجوه اشتراكمان مشخص بود. هردو ولايي بوديم و خانواده‌هاي مذهبي داشتيم. اخلاق، راستگويي، مخالف تشريفات بودن، اهل حلال و حرام بودن و اينكه نمي‌خواست ره صدساله را يك‌شبه طي كند، ويژگي‌هاي جذاب او بود. فاصله خواستگاري تا نامزدي‌مان زياد طول نكشيد. شهر كوچك بود و همه همديگر را مي‌شناختند. پدرم هم نظامي بود. 2 هفته نامزد بوديم و يك هفته هم صيغه محرميت خواندیم تا در اين يك هفته خريدهايمان را انجام دهيم و 15 مرداد 1386 عقد و 29 آذر 1386 مراسم عروسي‌مان را برگزار كرديم. آقا هادي سعي داشت روي پاي خودش بايستد؛ طوري كه براي شروع زندگي‌مان فقط 2 ميليون پول نقد داشتند وقتي مي‌خواستيم خانه اجاره كنيم پدرشان نگران بود كه نتوانيم اما الحمدالله توانستيم.»

 ساده شروع كرديم
خيلي شمرده از شروع زندگي و تهيه سوروسات عروسي‌شان مي‌گويد: «‌‌تك دختر بودم و پدرم دوست داشت تمام وسايلي كه براي جهيزيه‌ام مي‌خريم درجه يك و خوب باشد. موقع خريد سرويس چوب پدر گفت حتماً مبلمان استيل بخريد. پدر نبودند آقا هادي با پدر تماس گرفت و گفت اجازه بدهيد ما هرجور راحت هستيم، خريد كنيم. پدر گفتند خب دختر من تنها دختر است و... اما باز آقاهادي گفت اجازه بدهيد ما هر جور راحتيم خريد كنيم و سعي كرد كم بگيرند. يادم مي‌آيد بعد از اينكه اين مقدار را هم كه خريد كرديم به اتاق رفت وگريه كرد كه چرا بايد خانه من اين‌قدر تجملات داشته باشد. من هم سعي كردم وقت خريد عروسي ساده‌ترين و ارزان‌ترين چيزها را انتخاب كنم. مثلاً وقتي لباس عروس را انتخاب كرديم آنقدر ساده و ارزان بود كه خواهرشوهرم گفت برويد لباس را پس بدهيد و بالاخره يك لباس ديگر سفارش دادند و دوختند. حتي براي خريد سرويس طلا هم اين قضيه تكرار شد كه خانواده آقا هادي گفتند سرويس طلايي كه برداشته‌اي آنقدر سبك است و رفتند طلا با قيمت بالاتر خريدند. براي من و آقا هادي اين مهم بود كه زودتر سر زندگي‌مان برويم و زندگي را خودمان بسازيم. نخستين خانه‌اي كه اجاره كرديم در خيابان دلاوران، سي‌متري دوم بود و زندگي‌مان را خيلي زود شروع كرديم.»

 وقتي رضوانه آمد
به تعبير مريم خانم بعد از ازدواج، آقا هادي تمام دنيايش مي‌شود طوري كه دوستان صميمي‌اش مي‌گفتند ازدواج كه كردي قيد همه را زدي. همسر شهيد با افسوس مي‌گويد: «‌‌زماني كه او را داشتم، هيچ فردي را نمي‌خواستم.» مريم خانم هم دانشگاه را بعد از 3 ترم رها مي‌كند و وارد حوزه علميه مي‌شود. با تولد رضوانه زندگي‌شان رنگ و بوي ديگري مي‌گيرد. رضوانه خانم 11 مرداد 1389 در بيمارستان چمران به دنيا مي‌آيد‌ـ رضوانه مثل تمام بچه‌ها از شنيدن قصه تولدش ذوق مي‌كند‌ـ ميان صحبت‌هاي مادر مي‌گويد: «‌‌خيلي زشت بودم.» مادر مي‌گويد: «يكي از دعاهاي آقا هادي اين بود كه...» رضوانه ادامه مي‌دهد: «دخترش شيطون باشه.» مادر حرف دختر را ادامه مي‌دهد: «تو دل برو بابا باشه.» مريم خانم تعريف مي‌كند: «‌‌وقتي بيمارستان رفتيم، خانواده‌هايمان تهران نبودند آقا هادي با خانواده‌هايمان تماس گرفت و به مادر من سپرد سوره ياسين و مادر خودش سوره الرحمن را بخوانند كه بچه راحت به دنيا بيايد. رضوانه روز دوشنبه 11 مرداد 1389 ساعت 4 و نيم بعد از ظهر به دنيا آمد. يك هفته به ماه رمضان مانده بود.» آقا هادي براي تولد رضوانه 10 روز مرخصي مي‌گيرد. رضوانه ادامه مي‌دهد: «‌‌وقتي بود دوربين دستش بود و هربار من در خواب مي‌خنديدم، ازم عكس گرفته است.» رضوانه از مادر مي‌خواهد آلبوم عكسش را بياورد. آلبوم عكس را باز مي‌كند و تك‌تك عكس‌ها را نشان ما مي‌دهد. مريم خانم از انتخاب اسم فرزندش مي‌گويد: «‌‌اسمش را قبل از تولدش انتخاب كرده بوديم. چند اسم را من انتخاب كرده بودم چند اسم را همسرم. از آنجا كه ايشان هميشه عدالت و اعتدال را رعايت مي‌كرد، گفت مي‌گذاريم ميان صفحات قرآن سوره حشر. خودت باز كن هر اسمي آمد آن را انتخاب مي‌كنيم. من خودم قرآن را باز كردم و اسم رضوانه آمد.»

 عاشقانه‌هاي يك زوج
همسر شهيد باغباني را به خاطرات خوش گذشته مي‌بريم و از هدايايي مي‌گويد كه آقا هادي برايش مي‌خريده: «‌‌خيلي اهل خريد هديه و گل بود با بهانه و بي‌بهانه، براي من گل مي‌خريد. يكبار همراه مادرش به مطب دكتر رفته بود ساعت 10 شب با چند شاخه گل به منزل آمد. پرسيدم: به چه مناسبت گل خريدي؟ گفت: براي خانمم خريدم گفتم: كمي مشكوك است. به خنده گفت: يك بنده خدايي گل مي‌فروخت دلم برايش سوخت گفتم گل را مي‌خرم با يك تير دونشان مي‌زنم هم دل او را شاد مي‌كنم هم دل خانمم را. اينكه با مادرشان دكتر رفته و گل خريده بود برايم عجيب بود و گرنه خريد گل كار هميشگي‌اش بود. تاريخ تولدها و سالگردها يادش مي‌ماند. اصلاً خيلي حواسش به دل خانمش بود.» از عاشقانه‌هايشان مي‌پرسيم: «‌‌مريم صدايم مي‌كرد البته گاهي خانم من. اما من هميشه آقا هادي صدايش مي‌كردم حتي اول نامزدي‌مان ناراحت مي‌شد كه اين‌طور رسمي صدايش مي‌كنم. يكبار گله‌اي كرد گفتم: اصلاً در دهانم نمي‌چرخد چيز ديگري بگويم. شما سرور مني، آقاي مني غير از آن چيزي نمي‌توانستم بگويم. بعد از آن قانع شد. هنوز هم اگر كسي هادي صدايش مي‌كند، ناراحت مي‌شوم. در عين صميمي بودن رسمي صحبت مي‌كرديم. حتي رضوانه را شما خطاب مي‌كرد و معتقد بود بچه بايد از كوچكي اين موضوع را ياد بگيرد.»

 دل‌خوشي‌ آن روزهاي ما
خانم باغباني از تفريح و گشت و‌گذارهايي كه با آقا هادي داشته‌اند اين‌طور تعريف مي‌كند: «‌‌اغلب سركار بود، اما همان مقدار هم كه بود سعي مي‌كرد ما را به تفريح ببرد. تقريباً هرجاي تفريحي كه در تهران بود ما را مي‌برد كافي‌شاپ، رستوران، پارك‌ها و موزه‌ها. پيش مي‌آمد در محل كارش غذايي مي‌خورد كه خيلي خوشمزه بود مي‌گفت: مريم هم دلش اينجاست آن را براي ما هم سفارش مي‌داد. در مورد غذا زياد سختگير نبود. گاهي مي‌گفت يخچال را نگاه كن اگر از روز قبل غذا مانده است همان را بياور بخوريم. خودت را اذيت نكن. زماني كه به مأموريت مي‌رفت به همه مي‌سپرد كه هواي من را داشته باشند و موقع امتحان‌ها با من تماس می‌گرفت و پيگير درس‌هايم می‌شد و می‌گفت برايت دعا مي‌كنم.» همسر شهيد از فيلمبردار شدن و مستندسازي آقا هادي هم اين‌طورمي‌گويد: «‌‌آقا هادي از اول عاشق دوربين بود. زماني كه حوزه رفتم، آرزويم اين بود كه مقاله‌اي بنويسم كه به نوعي برنده شود و نزد حضرت آقا بروم و از من بپرسند كه به‌عنوان جايزه چه چیزی مي‌خواهي. بگويم، يك دوربين براي همسرم. يك سال بود كه وارد اين كار شده بود.»

 اعزام به سوريه
هر چند سعي مي‌كنيم براي رعايت حال رضوانه وارد قصه شهادت آقا هادي نشويم اما از تصمیمش برای سفر به سوريه مي‌پرسيم و همسر شهيد مي‌گويد: «به ‌‌آقا هادي
گفته بودم به من نگويد كه كجا مي‌رود چون اقوام از من زياد مي‌پرسيدند، دوست داشتم وقتي از من مي‌پرسيدند، اصلاً ندانم كه بگويم كجا رفته است. يادم مي‌آيد يكبار تلفني با هم صحبت مي‌كرديم ديدم صداي تير مي‌آمد پرسيدم الان كجايي؟ كه خيلي زود قطع كرد. نمي‌گفت چون نمي‌خواست من نگران شوم. قبل از شهادتشان مأموريت يك ماهه رفت كه رضوانه خانم خيلي بهانه‌گيري مي‌كرد و وقتي برگشت به او تأكيد كردند مراقب ماماني باش.» مادر، دخترش را مي‌بوسد و مي‌گويد: «‌‌خيلي خانم شده دخترم.»

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله