فرزند حاج رضا مهاجراني پيرغلام معروف شرق تهران از سبك زندگي پدرش مي‌گويد

بلبلي كه پر كشيد

بلبلي كه  پر كشيد

حسن حسن‌زاده - قاب عكس كوچكي كه روبان مشكي رنگ مورب روي گوشه‌اش، چهره پيرمرد خوش‌چهره داخل قاب را پوشانده، حالا تقريباً يك سالي مي‌شود كه روي ميز گوشه اتاق قرار دارد.

  قاب عكس كوچكي كه روبان مشكي رنگ مورب روي گوشه‌اش، چهره پيرمرد خوش‌چهره داخل قاب را پوشانده، حالا تقريباً يك سالي مي‌شود كه روي ميز گوشه اتاق قرار دارد. عكسي كه با ديدن هر لحظه چهره پدر در آن و مرور خاطرات خوبش، جاي خالي‌اش را كمي پر مي‌كند و التيامي مي‌شود براي خانواده. درست 21 رمضان سال گذشته بود كه يكي از پيرغلامان و مداحان معروف شرق تهران از ميان ما رفت و قاب عكس كوچكش همنشين جمع خانوادگي‌شان شد. حاج «رضا مهاجراني» مداح، روضه‌خوان و پيرغلامي كه با صداي گرم و پرطنينش همه او را با لقب «‌‌بلبل شرق تهران» مي‌شناختند و ميان جامعه مداحان هم به ساده زيستي و فروتني مشهور بوده است. مجالس حاج رضا، محلي براي گره‌گشايي از مشكلات نيازمندان بود و طنازي‌ها و دستاني كه خبر از سال‌ها كار و تلاش در بازار تهران مي‌داد، باعث شد خيلي زود در دل هيئتي‌ها و اهالي محله براي خودش جايي دست و پا كند. به بهانه نخستين سالگرد درگذشت حاج رضا، در ديدار با خانواده‌اش، گوشه‌اي از سبك زندگي اين پيرغلام اهل‌بيت(ع) را مرور كنيم.

فانوس به دست به دنبال راه پدر

چهره آرام و نگاه‌هاي صميمي پدر، نخستين موضوعي است كه هنگام صحبت با «اكبر مهاجراني»، پسر دوم حاج رضا، دستگيرمان مي‌شود. حالا يك سالي از درگذشت حاج رضا گذشته، هجوم خاطرات آن پيرغلام اهل‌بيت(ع) و پدري كه در مهرباني و دلسوزي براي فرزندانش كم نگذاشته بود، در چهره حاج اكبر موج مي‌زند. حاج اكبر حرف‌هايش را از زمان كودكي پدر آغاز مي‌كند. روزهايي كه حاج رضاي جوان، پدرش آقا «ميرزا حسين» را در مراسم روضه اهل‌بيت(ع) در روستاهاي مختلف شهر همدان همراهي مي‌كرده است: «‌‌پدربزرگم آقا ميرزا حسين همداني از شاگردان آخوند «ملاعلي همداني» بود. روحاني، روضه‌خوان و مداح محبوب همداني‌ها كه آوازه‌اش به همه روستاهاي همدان رسيده بود. آن روزها كه وسايل حمل‌ونقل به اين شكل وجود نداشت، آقا ميرزاحسين با اسب به مجالس روضه مي‌رفت. از روستاهاي مختلف دعوتش مي‌كردند. پدرم 7 يا 8 سال بيشتر نداشته كه همه جا همراه آقا ميرزا حسين بوده و خودش مي‌گفت شب‌ها كه هوا تاريك مي‌شد و پياده به مجالس روضه مي‌رفتند، او فانوس به دست، ميرزا را تا مجلس روضه همراهي مي‌كرد. پدرم حافظه خوبي داشت، هيچ‌وقت جزئيات را هم فراموش نمي‌كرد. مثل همه اشعاري كه تا آخرين لحظات عمرش از حفظ بود، خاطرات كودكي را هم لحظه به لحظه در خاطر داشت. مي‌گفت همان شب‌ها كه با ميرزا روضه مي‌رفتند، آخر مجلس با اشاره پدرش او هم چند خطي براي مردم مي‌خواند. از همان موقع بود كه عشق حضرت سيدالشهدا(ع) و اهل‌بيت(ع) در وجودش شعله‌ور شد و بعدها كه به تهران آمد، همين عشق و علاقه دوران كودكي مسير زندگي‌اش را تعيين كرد.»

مداحي كه در بازار دستفروش بود

ساده زيستي يكي از ويژگي‌هاي بارز حاج رضا مهاجراني بوده است. آنقدر كه در ميان مداحان و پيرغلامان زمان خود به اين صفت شناخته مي‌شد و خيلي‌ها گشايش كار نيازمندان در مجالس روضه او را نتيجه همين ساده زيستي و درك درست حاج رضا از موقعيت نيازمندان مي‌دانستند. وقتي از حاج اكبر دراين‌باره مي‌پرسيم، كمي به فكر فرو مي‌رود و ادامه مي‌دهد: «پدرم وقتي تازه به تهران آمده بود تا مدت‌ها در بازار دستفروشي مي‌كرد. با وجود اينكه عاشق مداحي و روضه‌خواني بود اما وقتي به همراه برادر بزرگ‌ترش در 15 سالگي به تهران آمدند، مثل همه بچه‌هاي روستا، غيرت كار كردن و عرق ريختن در وجودشان موج مي‌زده است. مرحوم پدرم، حتي با پوشيدن لباس مداحي هم دست از كار كردن بر نمي‌داشت. 18 سالش بود كه ازدواج كرد. همان روزها هم در خانه‌اي اجاره‌اي در جنوب شهر ساكن شد. از آن خانه‌هاي حياط‌داري كه دورتا دورش اتاق بود و در هر اتاق هم خانواده‌اي زندگي مي‌كردند. سال‌ها در همان خانه زندگي كرد و مجلس روضه گرفت. بعدها كه در ميان مداحان تهران و همداني‌هاي مركز شناخته شد، باز هم زندگي ساده‌اي داشت.» حرف‌ها كه به اينجا مي‌رسد، حاج اكبر از توجه پدر به نيازمنداني مي‌گويد كه چشم اميد به مجالس روضه حاج رضا داشتند: «پدرم به رسم مداحان قديم، مجالس روضه و مداحي‌اش فقط مجلس عزاداري نبود. هرچند اين موضوع را هيچ‌وقت در خانه بازگو نمي‌كرد اما خبر مي‌رسيد كه بازاري‌ها به واسطه اعتمادشان به حاجي و نيازمنداني كه او معرفي مي‌كرد مجلسش را پاتوق شناسايي و كمك به فقرا كرده بودند. مي‌گفت: ما كه دم از ساده زيستي اهل‌بيت(ع) مي‌زنيم، بايد خودمان هم به آن عمل كنيم. همين زندگي ساده و كارگري حاجي بود كه باعث مي‌شد خيّران هم به او اعتماد كامل داشته باشند.»

طنين آواي خوش در شرق تهران

طولي نكشيد نوجواني كه از همدان به همراه برادرش به تهران مهاجرت كرده، لباس مداحي مي‌پوشد و در ميان جامعه مداحان و هيئت‌داران تهران به «بلبل شرق تهران» معروف مي‌شود. لقبي كه در كنار صداي پرحجم و شخصيت طناز و دوست‌داشتني‌اش، پاي او را به هيئت‌ها و مجالس كوچك و بزرگ از هيئت جوراب‌فروشان بازار تهران گرفته تا هيئت تابعين آل محمد(ص) و... باز كرده و بسياري از مداحان بزرگ امروز هم پاي منبرهاي او نشسته‌اند. اما اعطاي اين لقب به اين مداح و پيرغلام اهل‌بيت(ع) هم براي خودش ماجراي جالبي دارد كه حاج اكبر اين‌طور تعريف مي‌كند: «از آنجايي كه حاجي، صداي بسيار گرم و پرحجمي داشت، خيلي زود در بازار تهران كه دستفروشي هم مي‌كرد، توسط مداحان و ذاكران سرشناس آن دوران شناسايي شد و لباس مداحي به تن پوشيد و شاگرد مداحان بزرگي مثل حاج «علي آهي» شد. اما آن‌طور كه مي‌دانيم اوايل دهه ۱۳۴۰ بود كه حاج علي آهي در يكي از مجالس رقابتي بين مداحان جوان برگزار كرد. ذاكران و مداحان جوان بسياري از گوشه و كنار تهران در آن مجلس حضور داشتند. وقتي نوبت به حاج رضا رسيد، صداي رسا و پرحجمش آنقدر همه را تحت تأثير قرارداد كه همانجا لقب «بلبل شرق تهران» را به او دادند. چراكه حاجي آن زمان بيشتر در ميان هيئت‌هاي شرق تهران و جايي كه زندگي مي‌كرد، شناخته شده بود. بعد از اين ماجرا بود كه ديگر اين لقب دهان به دهان در همه هيئت‌هاي تهران گشت و هيئت‌هاي كوچك و بزرگ او را براي مداحي و روضه‌خواني دعوت مي‌كردند. با اين وجود باز هم مجالس روضه خانگي‌اش به راه بود و براي آن مجالس كوچك وقت مي‌گذاشت. حرفش اين بود كه همين مجالس است كه نهضت عاشورا را زنده نگه داشته است.»

مراسم ظهر عاشورا روي تخت بيمارستان

اوايل دهه۱۳۶۰ بود كه بيماري سختي سراغ حاج رضا مهاجراني مي‌آيد و روماتیسم، آرتروز و پوكي استخوان توان راه رفتن را از اين مداح مي‌گيرد كه همه جاي تهران را با دوچرخه قديمي‌اش ركاب مي‌زده تا در مجالس مدح و روضه روي منبر برود. با اين وجود حاج رضا، تمام سال‌هاي بعد از بيماري را هم از مداحي و روضه‌خواني دور نشده است و حتي با ويلچر و كمك فرزندانش در مجالس عزاداري نوحه مي‌خوانده است. «معصومه مهاجراني» دختر حاج رضا با بغضي كه در گلو دارد خاطره جالبي از مداحي بلبل شرق تهران روي تخت بيمارستان برايمان تعريف مي‌كند: «چند سال پيش بود كه بيماري حاجي به اوج خود رسيد. چندباري معده و چشم‌هايش را هم جراحي كردند. ديگر كمتر مي‌توانست مجلس روضه برود. با اين وجود ضبط صوت كوچكش را گوشه خانه روشن مي‌كرد و با نواي خسته، صداي پرحجم دوران جواني‌اش را همراهي مي‌كرد. يادم است چند سال پيش درست دهه اول ماه محرم بود كه در بيمارستان بستري شد. مي‌گفت: «‌‌اين نخستين ماه محرمي است كه نمي‌توانم براي عزاداران بخوانم.» غصه‌دار شده بود. ظهر عاشورا تا صداي دسته‌هاي عزاداري را از بيرون پنجره بيمارستان شنيد، دلش هوايي شد. با آن حال نزار روي تخت نشست و با لهجه همداني شروع به خواندن اين شعر كرد: دلم مي‌خواد كه پيغمبر ببينم/دمي با ساقي كوثر نشينم/بگيرم در بغل قبر رضا را/ حسين را در صف محشر ببينم...» فرزند حاجي با چشم‌هايي كه ديگر از سرريز اشك‌ها سرخ‌شده ادامه مي‌دهد: «صدايش در راهرو بيمارستان پيچيده بود. بيماران ديگر اتاق‌ها، پرستاران، پزشكان و همه كساني كه از شركت در عزاداري محروم بودند، يكي يكي دور تخت حاجي جمع شدند. سينه مي‌زدند و اشك مي‌ريختند. با اين كارش يك مراسم درست و حسابي در بيمارستان برپا كرد.»

شوخ‌طبع و خوشرو بود

يكي ديگر از خصوصيات اخلاقي حاج رضا مهاجراني، شوخ‌طبعي و خوشرويي‌اش بود. آنقدر كه هنوز هم اين رفتار پسنديده او زبانزد مداحان و اهل خانواده‌اش است. حاج اكبر دراين‌باره مي‌گويد: «توجه ويژه‌اي به صله‌رحم داشت. اگر دير به دير به او سر مي‌زديم، تا نگاهش به ما مي‌افتاد، سر شوخي را باز مي‌كرد و با زبان طنز طوري به ما مي‌فهماند بايد سراغ يكديگر را بگيريم كه به كسي بر نخورد. طنازي‌ها و مزاح‌هايش را هميشه همراه داشت و با همين رفتارش خيلي از جوان‌ها را جذب روضه و هيئت مي‌كرد. يادم است برايمان تعريف مي‌كرد كه پيش از پيروزي انقلاب اسلامي، مأموران راهنمايي و رانندگي لجبازي خاصي با مداحان داشتند. ماه رمضان چند دقيقه‌اي به افطار مانده بود. حاجي هم سوار موتورسيكلتش داشت مسير خانه تا يكي از مجالس را طي مي‌كرد. هنوز به نيمه‌راه نرسيده، يكي از مأموران راهنمايي و رانندگي تا نگاهش به او افتاده كه لباس مرسوم مداحان آن زمان را پوشيده است، با عصبانيت موتورسيكلتش را متوقف كرده. حاجي اما با همان لبخند هميشگي از موتور پياده شده و اين تك مصراع را براي آن مأمور خوانده: «‌‌زليخا مرد ازين حسرت كه يوسف گشت زنداني!» حاج اكبر به قاب عكس پدر نگاه مي‌اندازد و با لبخندي كه گوشه لب‌هايش نشسته ادامه مي‌دهد: «‌‌مأمور راهنمايي و رانندگي كه منظور حرف پدر را نفهميده بود، گفت: يعني چه؟ حاجي هم در جواب او دست روي شانه‌اش گذاشت و به شوخي گفت: يعني ان‌شاءالله خودم مي‌آيم و برايت مي‌خوانم! مأمور هم كه از اين خوشرويي حاجي خوشش آمده بود، موتورش را تحويل داد و گفت: حاجي برايمان دعا كن. پدر با همين اخلاق خوشش همه جا طرفدار داشت و خيلي‌ها را جذب مجلس امام حسين(ع)كرد.»

حاج رضا مهاجرانی سمت چپ در کنار حاج عزیز الله مبارکی

از نگاه ديگران

 ابراهيم خليل اكبرپورمؤسس هيئت متوسلان به حضرت ابوالفضل(ع)
مداحي متواضع بود
تازه هيئت متوسلان به حضرت ابوالفضل(ع) را در محله تهرانپارس تأسيس كرده بوديم و حاج رضا مهاجراني را هم براي مداحي و روضه‌خواني در محرم دعوت كرديم. همه او را با لقب بلبل شرق تهران مي‌شناختند و شهرت زيادي در ميان مداحان و هيئتي‌هاي آن زمان داشت. هيچ‌وقت يادم نمي‌رود با اين وجود وقتي وارد هيئت شد با فروتني خاصي چنان رفتار گرمي داشت و با كودكان و نوجوانان هيئت هم با احترام رفتار كرد كه همه از ما مي‌خواستند باز هم او را براي مداحي و روضه‌خواني به هيئت دعوت كنيم.


حاج رضا خالقي مداح و پيرغلام اهل‌بيت(ع)
صدا بايد تنها در راه اهل‌بيت(ع) خرج شود
يادم است 48 سال پيش در حالي كه يك هفته مانده بود به ماه محرم آن سال، حاج رضا كه در ميان مداحان به صداي پرحجم و پرطنين شهره بود، دچار گرفتگي صدا شد تا جايي كه حتي در حرف زدن عادي هم مشكل داشت. آن روز پيش حاج «علي آهي» رفت و موضوع را با او در ميان گذاشت. حاج آقا آهي هم به او گفت: تو خودت بهترين پزشك را داري، همين امشب دوايت را از اربابت بخواه و به او توسل كن. فرداي آن روز حاج رضا دوباره پيش حاج آقا آهي رفت، درحالي‌كه گرفتگي صدايش كاملاً رفع شده بود و با گريه به حاج آقا آهي مي‌گفت: اين صدا فقط بايد در راه اهل‌بيت(ع)خرج شود.

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله