مرداني‌كه تجارت و خريد و فروش آنها را از ذكر خدا غافل نمي‌كند

کاسبی نه، بندگی خدا

کاسبی نه، بندگی خدا

حسین کاظم‌زاده- از همان ابتدا معلوم بود كه سيد محمد يك كاسب معمولي نيست. فرق داشت با خيلي از خوبان ديگر بازار. دوستان و رفقا و ...

راز «سيد محمد حوله‌اي»

از در بازار كفاشان امامزاده زيد(ع) بازار تهران كه خارج شدم، قاب عكسي از دوران جواني مرحوم سيد محمد حوله‌اي در كنار بساط يك دكاندار توجهم را جلب كرد. از پيرمرد صاحب مغازه پرسيدم با اين مرد چقدر آشنايي ‌داري؟ ‌گويي سال‌هادر انتظار همين سؤال بود. برايم از آن‌روزها گفت؛ از روزهايي كه فرستادگان آقا سيد به اين امامزاده مي‌آمدند تا با «رمز سيد حوله‌اي» حاجت بگيرند. بازار تهران، آقا سيد محمد حوله‌اي را خوب مي‌شناسند، آنقدر كه قديمي‌ها ترجيح مي‌دهند عكس اين نامدار را به سينه ديوار نصب كنند، يادش كنند و خاطراتش را مرور كنند. سيد محمد حوله‌اي را مردم ما نمي‌شناسند اما بازار تهران و در ميان قديمي‌هاي اين بازار، سيد محمد و پدرش مرحوم سيد عباس زغالي شهرتي ماندگار در قلب‌ها و يادها دارند. مردي كه همه زندگي‌اش «خدمت» بود و «معنويت». گشودن راز سيد محمد حوله‌اي در بازار تهران خيلي سخت نيست. از فلان آيت‌الله ‌تا دكاندار و كارگر بازار، بسياري هستند كه تنها دنبال گوش جان هستند تا از اسرار آقا سيد محمد بگويند. و اما اين سينه سخن به جرقه‌اي چنان شعله مي‌كند كه تا مدت‌ها شنونده، گرمي‌اش را بر قلب و ذهنش احساس مي‌كند. سيد محمد حوله‌اي كه بود؟ رمز و راز سيد محمد چه بود؟ اين مرد كه بود كه نامش گره‌گشا بود؟ چرا سراغش رفته‌ايم؟ چرا تا امروز اسمي از اين بزرگ نبوده است؟ ما هم تلاش كرديم در اين ویژه‌نامه به همين پرسش‌ها پاسخ دهيم.
سيد محمد حوله‌اي در بازار تهران دكان محقري داشت كه حوله و پارچه مي‌فروخت. اما كنار اين بساط ساده و بي‌آلايش دريايي از كرامات بود. مردم براي اداي قرض و دين و گرفتن شفاي بيمار و رفع بسياري از حاجات خدمت سيد محمد مي‌رسيدند. اما اين همه بزرگي سيد محمد نبود.
 به‌طور خلاصه و گذري سيد محمد حوله‌اي را بايد در 3 ويژگي آشكار ديد.
يكم: بزرگي اين آدم به زندگي عادي‌اش بود. مثل مردم و در كنار مردم زندگي مي‌كرد. روابطي گسترده با همه مردم داشت و بين‌شان و شبيه خود مردم سلوك داشت و زندگي مي‌كرد. طوري كه نزديكان سيد محمد تصور هم نمي‌كردند كه روزگاري برسد كه نام اين آدم، قسم بازاري‌هاي قديم باشد. بزرگي اين آدم به معمولي بودنش بود.يك زندگي ساده مثل همه مردم با روابطي ساده‌تر از آن با مردم عادي.
دوم: بسيار اهل خدمت و مردم‌داري بود. بسيار اهل دستگيري بود. بسيار كريم بود و به قول دوستانش دست بده داشت. يكي از شهرت‌هاي سيد محمد اين بود كه همه از او يادگاري داشتند. دوست داشت ببخشد. دنبال بهانه‌اي بود براي بخشش. هرچه داشت مي‌بخشيد.
سوم: بسيار اهل بكا بود. گريه و روضه همه زندگي‌اش بود. به هر بهانه‌اي بساط روضه راه مي‌انداخت. فرقي هم نمي‌كرد كجا باشد و چه وقت از روز و كار باشد. جلوي در مغازه‌اش روضه مي‌گرفت سر سفره غذا و يا در جمع‌هاي دوستانه و حتا سفر سياحتي هم كه مي‌رفت بساط روضه و اشكش فراهم و سفره مرثيه خواني‌اش هميشه گسترده بود.
ما از رابطه سيد محمد حوله‌اي با ذوات مقدسه بيش از اين ظواهر در دست نداريم، اما هرچه بود چنان قدرت معنوي به سيد محمد عطا شده بود كه كوهي از اعتماد به درياي كرامت و جود اهل‌بيت سلام‌الله‌عليه اجمعين بود. قدرتي كه همه سر و اسرار سيد محمد حوله‌اي در آن جمع شده بود. او با اين‌قدرت اعتقاد و اعتمادش كرامت‌ها داشت كه بايد از اهلش شنيد. شنيدن نامي از اين بزرگان در بازار تهران وجود هويتي ما را سراسر و مملو از شور و شعف و غرور مي‌سازد. يادكردن و الگوقرار دادن از اين مفاخر كه هم‌نسل ما هستند و در نزديكي ما زيست كردند و شبيه مردم عادي زندگي مي‌كردند، جامعه‌ساز است. روح آن مرحوم شاد. ان‌شاءالله كه توانسته باشيم در راه اعتلاي فرهنگ بازاري مسلمان و انقلابي و كاسب حبيب‌الله ‌گامي برداشته باشيم.

 سردبیر نشریات همشهری محله

از همان ابتدا معلوم بود كه سيد محمد يك كاسب معمولي نيست. فرق داشت با خيلي از خوبان ديگر بازار. دوستان و رفقا و فاميل مثل نقل و نبات از او خاطرات كرامت‌گونه تعريف مي‌كردند. به قول آقا پسرش شفاي مريض به دست «آقاجون» براي ما عادي بود. تعجب مي‌كرديم از تعجب مردم.
سراغ هركس در بازار رفتيم تا از مرحوم سيد محمد حوله‌اي بشنويم با ذوق و شوق و ارادت و احترام از آن بزرگوار تعريف مي‌كرد. نزديك مغازه سابق سيد محمد – وسط بازار زرگرها‌ـ محل كار آقا عبدالله پسر كوچك ایشان، دم در بسياري از مغازه‌هاي بازار، مهمان خاطرات شيرين عزيزان زيادي شدیم و ياد و ذكر اين مرد خدا را در دل‌هامان زنده كرديم و صد البته که تكريم و بزرگداشت ياد نيكان شهرمان وظيفه‌اي بس خطير بر دوش همه ماست.
سيد محمد را اگر بخواهيم معرفي كنيم و مهم‌ترين ويژگي‌هايش را بشمريم بايد بگوييم كه او مردي عاشق و دلداده اهل‌بيت(ع)، كريم و دست و دلباز، عاشق مردم و دستگير فقرا بود. هر یک از این ویژگی‌ها شايد در كلام و گفتار خيلي ساده باشد، اما اعتقاد و عمل به آن، مرد مي‌خواهد.
او شيفته اهل‌بيت(ع) بود، ارادت ويژه‌اي به آقا امام جواد(ع) داشت بنابراین ساليان سال در زمان حياتشان و تاکنون بنا به وصيت خودشان، نهم هر ماه قمري در منزلشان مجلس روضه‌اي با حضور مردم برگزار مي‌شود كه خود اين محفل ديدني و شنيدني است. اول هر ماه هم به همراه عده‌اي كه البته مشخص نیست چه كساني بوده‌اند، پابوس علي بن موسي(ع) مشرف مي‌شدند.
براي روضه اهل‌بيت(ع)، زمان و مكان نمي‌شناخته؛ وسط غذا، دم در مغازه، كنار دريا، و هر كجا كه شما تصور كنيد ايشان با روضه، خود و ديگران را تطهير مي‌كرده است.
يكي از دوستانش مي‌گفت وسط غذا كه افرادي را مثلاً مهمان كرده بود، مي‌گفت دست از غذا بكشيد، امر مي‌كرد روضه‌خوان روضه بخوان. بعد كه خوب از مهمان‌ اشك مي‌گرفت، مي‌گفت «حالا اين غذاهاتون سرطاني رو شفا مي‌ده.»

يا يكي ديگر از دوستانش مي‌گفت كه وسط دريا به من گفت كه روضه بخون. گفتم حاجي اينجا! گفت مي‌خوام اين دريا را با يك قطره اشك بر سيدالشهدا(ع) شفاخانه‌اش كنم. و داستان‌هاي مفصل ديگري كه راجع به روضه‌خواني‌هاي ایشان هست كه بماند.
ارادت عجيب سيد محمد به اهل‌بيت(ع)، سبب شده بود كه اعتماد شديدي به اين خاندان پيدا كند تا جايي كه به قول يكي از دوستانش در معامله با اهل‌بيت(ع) و سپردن كار به آنها «اگر» در كارش نبود. می‌گفت اگر صاحب كار آنها هستند ديگر كار درست است و شرط و شروط ندارد. حتي كلام ايشان اين نبود كه «برو كارت درست مي‌شه»، مي‌گفت «برو كارت درست شد.» سید همیشه فعل ماضي به كار مي‌برد.
يكي از خاطراتي كه نقل مجلس خيلي از بازاري‌هاست و بسیاری را متأثر كرده، داستان دزدي است كه به خانه يكي از دوستانش به نام آقاي فتحي مي‌زند. خاطره‌اي كه خود آقاي فتحي در مجلس ختم مرحوم حوله‌اي با گريه و تأثر فراوان، براي مردم تعريف كرده است.
دزدي به منزل آقاي فتحي می‌زند و تمامي اسباب و اثاثيه او را جارو مي‌كند. سيد محمد باخبر مي‌شود. قاليچه كوچكش را به آقاي فتحي مي‌دهد و مي‌گويد: «تا اسباب و اثاثیه‌ات رو برنگردوندند اين قاليچه رو برنگردون.» آقاي فتحي مي‌گويد 2ـ 3 روز بعد با منزلمان تماس گرفتند كه: «ما دزد وسايل منزل شماييم. نمي‌دونيم چه سري داره اين وسايل. هر وقت خواستيم سراغشون بريم دست و پامون لرزيد.» بعد از 2 روز قاليچه هم به صاحب اصلي‌اش برگشت. اگر مي‌گفت فلان اتفاق مي‌افتد، مي‌افتاد و اما و اگر نداشت. اين هم داستان‌هاي زيادي دارد كه بماند.
البته سيد محمد دنبال مطرح كردن خود و مريد و دكان درست كردن نبود و با هركس كه اين‌طور مي‌خواست به او نزديك شود برخورد مي‌كرد.
در باب بذل و بخشش ايشان همين كافي است كه آقا پسرشان مي‌گفتند كه امكان نداشت از اسباب و اثاثيه‌اي كه متعلق به ايشان است، سؤالي كني و ايشان آن را به شما تقديم نكند. تعبير زيباي ايشان اين بود كه «آقاجون مجراي جاري رزق الهي بود»، رزقي كه براي خودش نمي‌خواست. پول از مردم مي‌آمد و از دست ايشان به دست فقرا مي‌رسيد.
سفره‌هاي اطعامش زبانزد بود. هر روز در مغازه‌اش، چند ده نفر مهمان سفره ايشان بودند كه با ياد اهل‌بيت(ع) عجين بود.
اين‌گونه بود كه سيد محمد، امين و معتمد و محبوب بازاري‌ها شد، به گونه‌اي كه در روز تشييعش بازار زرگرها تماماً تعطيل مي‌شود. به قول يكي از دوستانش، كساني را مي‌شناختيم كه براي نزديكان خودشان هم مغازه را تعطيل نمي‌كردند، اما واقعاً عزادار سيد محمد بودند. نقل شده كه در سر هر گذر بازار، زنان و مردان مستمندي نشسته بودند و گريه و زاری مي‌كردند و زبان حالشان اين بود كه امروز يتيم شده‌ايم. اينها همان خانواده‌هايي بودند كه سيد به آنها رسيدگي مي‌كرده. رسم و آيين زيبايي كه هنوز در ميان بازاري‌ها رواج دارد. البته خوبان روزگار دوست ندارند اين كارهايشان عيان شود و چراكه آنها با كسی ديگر معامله كرده‌اند.
و فصل آخر ويژگي‌هاي سيد محمد، تقيد ايشان به حلال و حرام الهي و اخلاق در كسب بود. از انصاف و صداقت در كاسبي تا مدارا با مشتري، اكتفاي به سود كم، پاك كردن مال با سال خمسي داشتن در اول محرم هر سال و توجه به احكام شرعي، همگي حاكي از روح تعبد به شريعت در ايشان است.
نمونه‌هايی مثل سيد محمد كم نيستند، چشم باز مي‌خواهد تا آنها را ببيني. بازاري‌هايي كه كاملاً عادي و بدون هياهو مشغول به كسب و كار خود هستند و تلاش مي‌كنند كه كاسبي‌شان، بندگي خدا و خدمت به خلق خدا باشد. به فرمايش قرآن رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَه وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ‌الله‌
با اينكه خصلت كاسبي اين است كه انسان را از ياد خدا غافل می‌کند اما مرداني همچنان هستند كه با كسب و كار خود، احياي امر خدا و رسول(ص) و اهل‌بيت(ع) مي‌كنند. خداوند اموات ايشان را رحمت كند و احيای‌شان را براي جامعه ما حفظ كند.

دیدگاه

پاكت پول به دست فقيران مي‌رساند
«علي‌اصغر عاشوري»، از جمله بازارياني است كه ۱۱سال در بازار زرگر‌ها همسايه ديوار به ديوار سيد محمد بود. او درباره سيد محمد حوله‌اي مي‌گويد: «‌تمام دغدغه‌اش رفع مشكلات مردم مستمند بود، تمام بزرگان بازار سراغش مي‌آمدند و پاكت پول به او مي‌دادند تا خودش به دست مستمندان برساند. اگر فرد فقيري از جلوي مغازه‌اش رد مي‌شد او را صدا مي‌زد بدون آنكه حرفي بزند پاكت پول را به او مي‌بخشيد.»
به نظرم نعمت بزرگي براي بازار تهران بود. زماني كه در سال ۱۳۷۳آقا سيد محمد به رحمت خدا رفت، جمعيت زيادي براي تشييع شركت كرده بودند و بازار تهران بسته شده بود.

آقا سيد اهل دنيا نبود
سيد«احمد درياباري»، از همسايه‌هاي مرحوم حوله‌اي دربازار صحاف‌ها درباره سبك كسب و کار حاج‌محمد توضيح مي‌دهد: «‌ارتباط خوبي با مشتري برقرار مي‌كرد. هر مشتري كه با او برخورد داشت در يك نگاه جذب گفتار او مي‌شد. در كسب و كار، حلال و حرام را رعايت مي‌كرد و نمي‌گذاشت لقمه حرام به زندگي‌اش وارد شود. در گفت‌وگو با مشتري با اخلاق و منصف بود و به هيچ‌وجه گران‌فروشي نمي‌كرد. زمان اذان و نماز به مدت يك ساعت كارش را تعطيل مي‌كرد و براي اقامه نمازجماعت بيشتر به مسجد حاج عبدالله مي‌رفت. برخلاف ساير بازاريان تهران، كركره مغازه‌اش را پايين نمي‌كشيد و تنها پارچه‌اي روي اجناس مي‌انداخت. مغازه‌اش به سبك معماري قديم و داراي طاق و گنبد بود. سيد محمد اصلاً اهل اين دنيا نبود! اغلب مردم دردمند براي تأمين جهيزيه، وام ازدواج و درمان بيماري به او مراجعه مي‌كردند و او هم آنها را بي‌جواب نمي‌گذاشت و هر آنچه در توان داشت در طبق اخلاص مي‌گذاشت و تقديم مردم نيازمند مي‌كرد. در برخي موارد مراجعه‌كنندگان براي تبرك از او ليوان آبي مي‌گرفتند تا با نفس گرم و حق آقا سيد، گرفتاري و بيماري‌شان را درمان کنند.

خانه‌دار شدن با وساطت حوله‌اي
حجت‌الاسلام «سعيد مرادزاده»، مدير آستان مقدس امامزاده زيد(ع) درباره وساطت سيد محمد حوله‌اي براي خانه دارشدن شخصي مي‌گويد: «‌امامزاده زيد(ع) داراي كرامات بسياري است كه صاحبخانه شدن فردي با وساطتِ سيدمحمد حوله‌اي از جمله آنهاست.»
فردي از سيدمحمد حوله‌اي، از عرفاي نام آشناي بازار تقاضاي دعا و ذكري مي‌كند تا به واسطه آن، صاحبخانه شود. سيد محمد مي‌گويد: «‌به آستان امامزاده زيد(ع) برو، سلام مرا برسان و درخواستت را بگو. آن فرد روز بعد، خطاب به امامزاده زيد گفت: «سيدمحمد حوله‌اي، سلام مي‌رساند. او را واسطه قرار داده‌ام تا صاحب خانه 50‌ـ 60 متري شوم.»
پس از مدتي، او صاحبخانه شد و براي عرض تشكر، نزد سيدمحمد حوله‌اي رفت و ماجرا را بازگفت. سيد از او پرسيد: «‌چرا تقاضاي خانه 120 متري نكردي. مرد پاسخ داد كه خجالت كشيدم. سيد محمد گفت كه هنوز اين بزرگواران را نشناخته‌اي، تقاضاي تو به اندازه ظرفِ وجودت بود.»

۱۱۰ تومان آقاسيد براي من بركت داشت

پيشنماز مسجد علي‌بن‌موسي الرضا(ع) درباره شخصيت مرحوم سيدمحمد حوله‌اي مي‌گويد: «‌ايشان در بازار صحاف‌ها كه حالا به بازار زرگرها تغيير پيدا كرده، مغازه‌اي براي فروش حوله‌، لباس احرام حج و پارچه داشت. ۳۵ سال پيش در مراسم روضه‌خواني در منزلش كه روبه‌روي مسجد سنگي قرار داشت با او آشنا شدم. نهم هر ماه قمري به همراه ساير علاقه‌مندان در اين مجالس روضه‌خواني شركت داشتم و در اغلب اين برنامه‌ها منبر مي‌رفتم. هربار كه در روضه‌خواني امام جواد(ع) شركت مي‌كردم، بعد از منبر به نيت نام اميرالمؤمنين(ع)، ۱۱۰ تومان به‌عنوان تبرك مي‌داد كه واقعاً براي من مايه بركت بود. هر وقت اين مبلغ اندك را از آقا سيد دشت مي‌گرفتم همان روز، به لطف خدا رزق و روزي‌ام بيشتر مي‌شد. آن وقت‌ها، اغلب مردم محله و بازاريان درمراسم روضه‌خواني خانگي او شركت داشتند.»
حاج آقا شمس، درباره ارتباط مرحوم سيد محمد حوله‌اي با مردم و كمك به نيازمندان مي‌گويد: «‌گاه گداري كه از مقابل مغازه ايشان عبور مي‌كردم، مي‌ديدم كه اغلب نيازمندان براي رفع حاجتشان سراغ ايشان مي‌آمدند. شايد اين كمك‌ها آنچنان زياد نبود، اما كار‌ساز بود. هرچند سواد و تحصيلات آقاسيد بالا نبود، اما به واقع دريايي از معرفت و كمال را در خود داشت. او در قيد و‌بند مال دنيا نبود و هر آنچه به او مي‌دادند مي‌بخشيد، يادم هست يكي از اهالي اصفهان به‌عنوان سوغات، برايش مقداري آجيل آورده بود، همان لحظه كسي را صدا زد و سوغاتي را به او هديه داد. در كسب و كار، مراعات حلال و حرام را مي‌كرد. در سلام و عليك بر مردم پيشي مي‌گرفت. در سخن گفتن رُك‌گو و صريح اللهجه بود و ابايي از بيان سخن حق نداشت. زماني كه به رحمت خدا رفت مردم بسياري براي تشييع پيكر او آمده بودند.»

هيچ‌گاه لقمه حرامي وارد زندگي‌اش نكرد

«رضا حسيني خبازي»، از بازاريان راسته حراج‌هاست. از آن دسته بازاريان قديمي كه خاطراتي از «سيدمحمد حوله‌اي» به خاطردارد. حسینی از سيد به جز نيكي و صداقت چيزي نديده است. او كه فروشنده پوشاك در بازار است درباره ويژگي‌هاي اخلاقي سيدمحمد حوله‌اي مي‌گويد: «‌سال‌ها با هم رفيق بوديم. حتي خانواده‌هامان با هم رفت و‌آمد داشتند. خدا بيامرز مرد صادق و سالمي بود. به گفته دوستان بازاري‌ام، اهل كرامات بود و در بين مردم نفس گرمي داشت. هيچ‌گاه در زندگي‌اش و حتي بازار به كسي دروغ نگفت. برخي مي‌گفتند هميشه خودش را براي مرگ آماده كرده بود و كفنش را زير بغل داشت. خدابيامرز، پدر بزرگوارش، «‌سيد عباس زغالي» نيز مرد لوطي مسلك و اهل دلي بود كه در بازار تهران لنگه نداشت. سيد محمد حوله‌اي، لوطي‌گري را از پدرش به ارث برده بود. از اين‌رو به فقرا و مستمندان كمك مي‌كرد. با آنكه درآمد چنداني از مغازه حوله‌فروشي نداشت، اما سرمايه اجتماعي و معنوي خوبي در بين بازاريان تهران پيدا كرده بود. اغلب بازاريان متمول كمك‌هاي مالي خود را در اختيار آقا سيد قرار مي‌دادند تا به دست نيازمندان برساند. ايشان به كسب و رزق حلال بسيار مقيد بود و هيچ‌گاه لقمه حرامي را به زندگي‌اش وارد نمي‌كرد.» او با اشاره به خاطره‌اي از سفر به مشهد مقدس همراه با حوله‌اي مي‌گويد: «‌يك بار در سفر مشهد همسفر سيد محمد شديم. بازاريان دور حرم در مشهد و تعدادي از زوار امام رضا(ع) و آنهايي كه او را مي‌شناختند به او احترام مي‌گذاشتند. يادم هست به اعتبار معنوي ايشان، ما را به هيئت‌هاي مذهبي مشهد دعوت مي‌كردند و اغلب مراجعان از او التماس دعا داشتند. در طول سال‌ها رفاقت با او شاهد بودم كه كمتر كسي دست خالي از مغازه سيد محمد حوله‌اي خارج شود. سيد محمد اغلب در مسجد حاج عبدالله و سيد عزيز‌الله‌نماز مي‌خواند و در مراسم روضه‌خواني بازار مشاركت داشت. گاهي به مسجد بزازها هم سرمي زد، اهل نماز اول وقت بود و رفتار لوطي منشي داشت. در ارتباط با مشكلات مردم صريح اللهجه بود و در مورد رفع مشكلات مردم به قولش وفادار بود.»

 رسم کاسبی

حبيب خدا؟
حتماً تا به حال با روایت «كاسب حبيب خدا» را شنیده‌اید. اين واژه معنا و مفهوم خاصي در كسب و كار دارد . در اين زمينه به چند نمونه از ويژگي‌هاي كاسب حبيب خدا اشاره مي‌كنيم.

 پُر گرفتن ترازو
انصاف از زيبا‌ترين خصلت‌هاي انساني است و كاسب خوب بايد هنگام فروش جنس به قول بازاري‌ها، ميزان سنجش ترازو را پر بگيرد. يعني كفه ترازو سنگين‌تر و به نفع مشتري‌ها باشد.

 اخلاق كاسبي
كاسب واقعي كه حبيب خداست، جنس و كالاي عيب‌دار به مردم نمي‌فروشد، بي‌دليل از جنس تعريف نمي‌كند و قسم بيهوده نمي‌خورد.

همدردي با فقرا
كاسب مؤمن، بايد با فقرا و آدم‌هاي فرودست مدارا كند. اين آدم‌ها هر قدر بذل و بخشش مي‌كنند به همان اندازه خير و بركت را به كسب و كارشان مي‌آورند.

آشنا با احكام كاسبي
در قديم رسم بود كه كاسبان صبح زود قبل از اينكه به بازار بروند به مسجد محله سر مي‌زدند تا احكام كاسبي را ياد بگيرند و حرام و حلال معامله را بشناسند.

راستگويي
كاسب حبيب خدا، در همه حال حتي در شرايطي كه دچار ضرر و زيان شود، حرف راست مي‌زند. همان‌طور كه خداوند وعده داده كاسب راستگو در روز قيامت با شهدا محشور مي‌شود.

كسب روزي حلال
در احاديث و روايت‌هاي گوناگون آمده است: كاسبي كه براي رفع نياز اهل و عيالش كاسبي حلال كند، مثل كسي است كه در راه خدا جهاد كرده است.

چشم پاكي و پاكدامني
كاسب حبيب خدا، در كسب و كار چشم پاكي و پاكدامني را سرلوحه‌اش قرار مي‌دهد، به گونه‌اي كه مردم احساس امنيت و آسايش كنند.

 

حاج اكبر فرهاد نيا، رفيق و همسايه سید محمد حوله‌ای:
افسوس که ناشناخته ماند!

مریم قاسمی-  حاج آقا «اكبر فرهادنيا» يكي ديگر از كاسبان قديمي بازار است كه البته به همراه برادر بزرگ‌ترش سيد جواد فعاليت خيرخواهانه‌اي در يك خيريه مربوط با ايتام دارد. او اكنون ۸۵ سال دارد و كمي از جنب و جوش و تكاپوي دوران جواني‌اش فاصله گرفته است.

اهل جمع كردن مال و زر نبود
كساني كه از نزديك با آقا سيد محمد در ارتباط بودند مي‌دانندكه او به هيچ عنوان اهل جمع كردن مال و ثروت نبود. همه مال و منالش در دنيا يك مغازه كوچك و نقلي و خانه‌اي بود كه البته ۳ دانگ از آن به دايي‌اش تعلق داشت. من ۳۰ سال مرتب ماه شعبان و رجب در مكه بودم. يك روز در كنار بقيع نشسته بودم كه البته مثل حالا نبود و اذيت نمي‌كردند. يكي از رفقاي قديمي‌مان مرحوم حاج«‌جواد نبوي» كه ۵ سال است به رحمت خدا رفته، كنارم آمد و گفت: حاج اكبر، خوب شد اينجا ديدمت. به ياد آقا سيد محمد افتاده بود و چند خاطره از او يادآوري كرد. مي‌گفت آقا سيد از يك مغازه كوچك خرجي خانواده را مي‌رساند و از كنارش از بچه يتيم‌ها و دردمندان هم غافل نبود. در واقع اين مغازه كوچك و محقر دنيايي از كرم و بخشش بود. چه گره‌ها و مشكلاتي در اين مغازه باز شد.

در حضورش بساط غيبت تعطيل بود
خيلي از رفقا و دوستان با آقا سيد محمد جلسه دور همي داشتند، البته اگر خداي ناكرده صحبت‌ها مي‌رفت به سمت غيبت، رنگ و رويي بر چهره آقا سيد باقي نمي‌ماند. انگار چشمانش مي‌خواست از حدقه دربیاید. بساط غيبت در حضور آقا سيد تعطيل بود و هر كس لب به غيبت باز مي‌كرد با برخورد او مواجه مي‌شد. آقا سيد محمد در چنين لحظه‌هايي عبارت خاصي داشت. مثلاً عبدالله بروجلو، اكبر خان بروجلو و... منظورش اين بود كه غيبت هرچه زودتر تعطيل شود.
وقتي در جمع مي‌نشستيم، با زبان خوش يادآوري مي‌كرد كه معنا ندارد يك عده‌اي بخندند و با مسخره كردن ديگران، فعل حرام انجام دهند. مؤمن بايد مراقب رفتارهايش باشد و مراعات كند.

مصداق بارز كاسب حبيب‌الله ‌بود
شايد بارها و بارها به اين واژه برخورد كرده باشيم كه كاسب حبيب الله، اما تا به حال فكر كرده‌ايد چگونه كاسب مي‌تواند دوست و حبيب خدا باشد. چطور مسلمان و كاسب راضي مي‌شود كه آبروي يك مؤمن از بين برود. آقا سيد محمد حوله‌اي مصداق بارز «‌كاسب حبيب الله» بود. او در مكتب‌خانه‌اي رشد کرده و تربيت شده بود كه او را از فعل و كار حرام دور مي‌كرد. بدون‌ ترديد تا زماني كه زنده بود و در كنارمان نفس مي‌كشيد كسي كوچك‌ترين ناراحتي از او نديد و آزارش به كسي نرسيد. در كسب و كار مراعات حال مشتري‌ها را مي‌كرد. مي‌گفت كه اگر جنسي را خريديد و فكر كرديد كه ضرر كرده‌ايد، پس بياوريد و پولتان را پس بگيريد.

حساب و كتابش دقيق بود
اگر پيش مي‌آمد كه جنس و كالايي از كسي مي‌خريد، مدام فكر بدهي‌اش بود كه هرچه زودتر آن را صاف كند. البته خاطره‌اي در اين زمينه دارم. روزي آقا سيد محمد به حجره‌ام آمد. مي‌گفت كه موقع سحر هنگام نماز ياد بدهي‌ام به شما افتادم و تاب و تحملم را از دست دادم. من هم به شوخي به او گفتم كه چه شده؟ جلو من رژه مي‌روي و نمي‌گذاري من بخوابم، من امروز تازه حواله را آوردم. وعده ما براي ۳ ماه آينده است! در واقع حساب و كتابش دقيق بود و نمي‌خواست مديون كسي باشد.

قضيه ۳ دانگ خانه چه بود؟
همان‌طور كه قبلاً گفتم از خانه كوچك آقا سيد محمد، ۳ دانگش متعلق دايي‌اش بود. اما بعد‌ها كه دایی ‌اش را ديدم خودش عنوان كرد كه اين خانه براي خود آقا سيد محمد است، اگر من مُردم بدان که این مال خودش است. دايي‌اش مي‌گفت به خاطر اخلاق آقا سيد مجبور به اين كار شده است. مي‌دانست كه اگر آقا سيد بفهمد كه ۳ دانگ ديگر خانه به نامش است، آن را مي‌داد به كسي كه كارش را راه بيندازد، به همين دليل موضوع را به او نگفتيم.

سيد مصطفي تبلنگ، از بازاري‌هاي قديمي تهران:
خيلي‌ها ‌گفتند يتيم شده‌ايم

یلدا امیرحسینی-  من وقتي مي‌خواستم كار روزانه‌ام را شروع كنم به مغازه آقا سيد مي‌رفتم تا دشت اول را بگيرم. او انصافاً دست پر خير و بركتي داشت. اين را فقط من نمي‌گويم، هر كس كه يكبار از آقا سيد دشت گرفته، مي‌تواند براي شما صحبت كند.» سيد«مصطفي تبلنگ» يكي از بازاري‌هاي فعال و قديمي منطقه با نقل این خاطره درباره سبك و سياق كاسبي و دشت گرفتن اهالي و كاسبان از آقا سيد محمد به نكات جالبي اشاره مي‌كند: «‌او در مغازه‌اش يك ميز داشت. يك فرش هم در كنارش پهن كرده بودكه بيشتر وقت‌ها دشت كسبه‌ها را روي همين فرش مي‌گذاشت. آنقدر مرد نيك و خير‌خواهي بود كه همه دوستش داشتند.»

۳ پرس غذا كه بركت زيادي داشت

يك روز ظهر به من ۳۰ تومان پول داد و گفت برو پيش حاج حسن كبابي ۳ پرس قيمه بگير و بيار.
البته آن موقع پيش خودم گفتم كه خب با اين پول كه نمي‌شود ۳ پرس غذا گرفت. بالاخره آقا سيد از دوستانم است و بقيه پولش را خودم مي‌دهم. اما ماجرا طور ديگري شد.
وقتي پيش حاج حسن كبابي رفتم گفتم آقا سيد محمد من را فرستاده كه اين، ۳۰ تومان ۳ پرس قيمه بدهيد، او سريع پول را به نيت تبرك بوسید و غذا را آماده كرد و به من داد.
وقتي برگشتم در مغازه آقا سيد محمد، ۴ تا ۵ نفر ديگر هم بودند. او هر كس كه از جلو مغازه‌اش رد مي‌شد را به داخل دعوت مي‌كرد تا لقمه‌اي غذا بخورد، اين بود كه حداقل از آن ۳ پرس غذا ۳۰ نفر غذا خوردند.

 مدارا با مشتري

خودش همه كارهاي مغازه را انجام مي‌داد و كارگر نداشت. بيشتر حوله مي‌فروخت. اگر كسي به او مي‌رسيد و مي‌گفت كه آقا سيد يك حوله مي‌خواهم. خواسته‌اش را اجابت مي‌كرد و مي‌گفت برو بعداً حساب مي‌كنيم. ‌بردار و برو. حالا كي بايد اين بدهي پرداخت مي‌شد، معلوم نبود. آقا سيد ذره‌اي نسبت به كاري كه مي‌كرد، پشيمان نبود و احساس بدي نسبت به كسي پيدا نمي‌كرد.

يك ريال سود بيشتر نمي‌گرفت

در بازار تهران خريد و فروش هر جنس و كالا، قانون و حساب و كتاب خودش را دارد. آقا سيد محمد حوله‌اي هم از آن دست كسبه‌اي بود كه حساب و كتاب دقيقي داشت و يك ريال سود بيشتر نمي‌گرفت. اين موضوع باعث شده بود كه خيلي‌ها از راه دور بيايند و از او جنس بخرند.
وقتي هم كه سيد «‌محمد حوله‌اي‌» به رحمت خدا رفت براي همه غير‌منتطره بود. آن زمان بازار زرگرها كه براي كمتر كسي تعطيل مي‌كنند و مغازه‌شان را مي‌بندند، براي فوت آقا سيد محمد كاملاً بسته بودند.
من در اين مراسم همراه چند نفر از دوستان ديگر مسئول بستن گل گلايل به كركره مغازه‌ها و گذرگاه‌ها بوديم. يادم مي‌آيد كه سر هر تقاطع، مداحان بالاي چهارپايه مي‌رفتند و برايش مراسم برگزار مي‌كردند. وقتي كه آقا سيد رفت خيلي‌ها گفتند كه ما يتيم شده‌ايم.

چند روايت از سبك زندگي مرحوم سید محمد حوله‌اي به كمك دوستان و نزدیکانش آقا جون

آقا جون غم ديگران را به جان مي‌خريد

آقا جون غم ديگران را به جان مي‌خريد

مريم قاسمي- سبك زندگاني و‌منش برخي از آدم‌ها مثل كتاب داستان است. هر قدر صفحه‌هاي آن را ورق می‌زنیم و جلو مي‌رويم، جذابيت آن بيشتر مي‌شود. نمونه‌اش سبك زندگاني و نوع كسب و كار، كاسب عارف مسلك و...

سبك زندگاني و‌منش برخي از آدم‌ها مثل كتاب داستان است. هر قدر صفحه‌هاي آن را ورق می‌زنیم و جلو مي‌رويم، جذابيت آن بيشتر مي‌شود. نمونه‌اش سبك زندگاني و نوع كسب و كار، كاسب عارف مسلك و متديني است كه به قول خيلي از كاسبان و بازاريان تهران، نفس حقي داشت و براي گره‌گشايي از حال گرفتاران و دردمندان لحظه‌اي آرام و قرار نداشت. در يكي از روزهاي گرم ماه رمضان، راهي بازار شديم تا با چند نفر از دوستان و رفقاي قديمي سيد«محمد اصفهاني» معروف به سيد محمد حوله‌اي همصحبت شويم تا با زواياي بیشتری از زندگاني اين بازاري خوشنام منطقه آشنا شویم.

تا لحظه آخر نمي‌خواست كسي او را بشناسد

گفت‌وگوی ما با دوستان و رفقای قدیمی مرحوم حوله‌ای در مغازه حاج «حميد حلواچي» رقم می‌خورد. كاسبي كه از ۴۵ سال قبل تاكنون در بازار فعاليت دارد و به همين دليل بيشتر بازاري‌ها او را مي‌شناسند. البته دايي قاسم هم هست، فردي كه از قديم و نديم ارتباط نزديكي با خانواده حوله‌اي داشته و مي‌تواند در زمينه سبك زندگاني و نوع كسب و كار سيد محمد حوله‌اي حرف‌هاي تازه‌اي بزند.
دايي قاسم به رسم بزرگ‌تري ابتدا سر صحبت را باز مي‌كند و این‌گونه می‌گوید: «‌‌حوله‌اي يكي از بزرگان بازار بود، اما نمي‌خواهيم از او خدايي نا كرده «‌‌بت » بسازيم چون خودش در زمان حياتش راضي به اين كارها نبود. سيد محمد، را كسي نمي‌توانست بشناسد و حتي در آخرين لحظه‌هاي زندگي‌اش، دوست نداشت كسي او را بشناسد. اما به لطف امام زمان(عج)، پرده‌ها كنار زده می‌شود تا ديگران او را بهتر بشناسند.»

گرفتارها به مغازه‌اش مي‌آمدند

آقا «سيد محمد» در دوران حياتش بسيار اهل مراقبت از نفس خود بود و اين موضوع باعث شده بود كه به بنده مخلص و محبوب خدا تبديل شود و با نفس حقش بتواند گره‌اي از حال بندگان درمانده بازكند. به گفته دايي قاسم افراد بيمار، بچه‌هاي يتيم، گرفتاران و درماندگان جلو در مغازه آقا سيد محمد مي‌آمدند و او همیشه يك پاسخ برايشان داشت كه «‌‌برو كارت درست شده»، بدون هيچ حرف اضافه ديگر. روزي يكي آمد پيش آقاسید و گفت: «‌‌كرايه خانه‌ام عقب افتاده، او از لابه‌لاي حوله‌هايش، مقداري پول بيرون آورد و به فرد داد و گفت: «بيا رفيق، برو درست مي‌شه.»

به سرهنگ گفت روضه بخوان

حجت‌الاسلام فتحي قبل از اينكه در بستر بيماري بيفتد، در مسجد «عبدالله خان» نمازجماعت مي‌خواند. او تعريف مي‌كرد. كه باسيد محمد صفايي داشتيم. آن وقت‌ها جمعه شب‌ها به هيئت خانگي آقاي جلوه مي‌رفتيم در پارك شهر. حاج «‌‌حسن خلج» هم بود. آقا سيد محمد هم هميشه با ۲ الي ۳ نفر مي‌آمد. وقتي آقا سيد محمد، وارد خانه مي‌شد، آقاي خلج برايش كلي صلوات مي‌فرستاد.
دايي قاسم ماجراي جالب ديگري را هم برایمان نقل مي‌كند: «‌روزي در مسير رفتن به خانه يكي از دوستان، آقا سيد محمد به من پول داد تا ۲ هندوانه بخریم و با خودمان ببريم. آن موقع حاج آقا توكل حال ندار بود و وضعيت خوبي نداشت. وقتي رسيديم آنجا، سيد محمد شروع كرد به روضه خواندن، شايد ۵ نفر بيشتر نبوديم، اما آنقدر لذتبخش بود كه هنوز آن را فراموش نكرده‌ايم.»

به همه دشت مي‌داد

يكي از آداب و سنت‌هايي كه در سبك زندگاني آقا سيد محمد ديده مي‌شود، دادن «‌‌دشت » به مردم بود. معمولاً به مداح‌ها و آخوندها ۱۱۰ تومان دشت مي‌داد تا تبرك كسب و روزي‌شان شود.
دايي قاسم با اشاره به این موضوع ادامه می‌دهد: «‌روزي ۲۰۰ تومان به من داد و گفت برو رستوران اسلامي غذا بگير. پيش خودم فكر كردم كه مگر با ۲۰۰ تومان چقدر مي‌شود، غذا خريد. وقتي پول را به صاحب رستوران دادم و گفتم از طرف سيد محمد آمدم، ۲۰۰ توماني را بوسيد و روي پيشاني‌اش گذاشت و به اندازه ۲ هزار تومان غذا داد. سيد محمد سفارش كرده بود كه اين غذاها را بين افراد نيازمند پخش كنيم. مي‌گفت شايد زن حامله‌اي از بازار رد شود و بوي اين غذاها به مشامش برسد، درست نيست كه با اين وضعيت از بازار خارج شود.»

ماجراي ۲ هزار تومان اضافه

شايد باورش كمي دشوار باشد كه آقا سيد محمد حوله‌اي در يك مغازه كوچك و كمتر از ۳‌مترمربع كار مي‌كرد. داخل مغازه‌اش تنها جاي ۲ قفسه حوله و پارچه وجود داشت. روزي او را ديدم كه نگران به نظر مي‌رسيد. گويا سر سال حساب و كتاب مغازه‌اش را جمع مي‌كرد تا ببيند كسب و كارش چگونه بوده، اما آن سال به حساب خودش به جاي ۱۱ هزار تومان، ۱۳ هزار تومان سود برده بود. مدام با خودش كلنجار مي‌رفت كه يا خدا، اين ۲ تومان اضافه براي چيست، مبادا...
كارهاي آقا جون خيلي دقيق بود و حتي به كوچك‌ترين مسائل اهميت مي‌داد.  

نفس حق آقا سيد گره‌گشا بود

«‌۲۶ سال قبل صاحب فرزند پسري شدم كه به تقدير و مشيت الهي دچار بيماري قلبي بود. دكترها از او نااميد شده بودند و مي‌ترسيدند كه عملش كنند. مي‌گفتند اگر به اتاق عمل برود، ديگر اميدي به زنده ماندنش نيست. يك روزآقا سيد را در بازار ديدم و ماجرا را برايش تعريف كردم. آقا جون رو كرد به من و به صراحت گفت: «خوب مي‌شه، ناراحت نباش»، من خواستم سؤال بپرسم كه دوباره گفت: «حرف نزن» حالا آن بچه ۲۶ ساله است و خودش زن و بچه دارد. اصلاً نيازي هم به عمل و جراحي پيدا نكرد و به لطف خدا توانست سلامتي‌اش را به دست آورد.»
دايي قاسم با يادآوري اين خاطره از نفس حق آقا سيد محمد حوله‌اي صحبت مي‌كند: «‌‌آقا جون كارش درست بود، هر‌چي كه مي‌گفت، درست از آب در مي‌آمد.»

حواله‌اي كه صاحبش كس ديگري بود

حمید حلواچي، از بازاريان قديمي منطقه به شنيده‌هايش از سيد «حسن اصفهاني» فرزند بزرگ سيد محمد حوله‌اي اشاره مي‌كند: «‌‌يكي از ويژگي‌هاي آقا جون، اين بود كه حاضر بود، خودش چيزي نخورد، اما نان به کس دیگری برساند. آقا سيد حسن فرزندشان تعريف مي‌كرد كه اگر روزي مهمان خانه‌مان مي‌آمد و با خودشان ميوه مي‌آوردند، ميوه‌ها را بين مردم كوچه و همسايه‌ها تقسيم مي‌كرد.»
او ادامه می‌دهد: «سيد حسن در جاي ديگر نقل مي‌كرد كه يك شب ساعت ۱۱ حواله‌ای در خانه‌مان آوردند. وقتي حواله را به پدر نشان دادم، گفت: «‌‌‌بابا جان اين مال ما نيست و‌كاري هم نداشته باش، فقط برو سر كوچه، فردی با ماشين مي‌آيد اين حواله را به او بده. جالب اينكه وقتي سر كوچه رسيدم، يك ماشين سفيد رنگ ترمز كرد و در جاي خودش ايستاد و من حواله را به دست راننده رساندم.»

غم و اندوه ديگران را به دلش مي‌خريد تا...

خيلي از بازاري‌ها و كسبه‌اي كه با سبك زندگي سيد محمد حوله‌اي از نزديك آشنا بوده‌اند، اعتراف مي‌كنند كه او غم و اندوه ديگران را به دلش مي‌خريد تا غمي را از دل ديگران دور كند. دايي قاسم در زمينه كرامات سيد محمد حوله‌اي پس از رحلتش خاطره جالبي نقل مي‌كند: «‌۵ الي ۶ سال قبل براي زيارت به قم رفته بودم، از خادم پرسيدم كه در اين مدت خاطره‌اي، چيزي نداريد. خودش تعريف كرد كه روزي يك خانم با بچه‌ای مريض آمده بود سر قبر آقا جون و گريه مي‌كرد. موقع برگشت از او پرسيدم كه‌چي شده خواهر، چرا اين‌قدر ناراحتي؟ جواب داد: «‌‌شوهرم بي‌گناه در زندان است و مي‌خواهند اعدامش كنند» آن زن پس از ۴۰ روز دوباره به مزار آقا جون آمد، اما با چهره خندان و بچه‌اش هم در بغلش بود. گفت شوهرش بي‌گناه بوده و آزادش كرده‌اند.»

روضه‌خواني ۲۳ ساله در خانه آقا سيد

طبق يك رسم و سنت قديمي، مراسم روضه‌خواني نهم هر ماه در خانه آقا سيد محمد برپا مي‌شود. مهماني ساده و صميمانه‌اي كه كارت دعوت ندارد و هر كس بيايد قدمش مبارك است. زماني كه آقا سيد محمد به رحمت خدا رفت وصيت كرد كه مراسم روضه‌خواني تا ۱۰ سال برپا شود، به هر حال اين‌گونه مراسم زحمت و مسائل خاص خودش را دارد، اما به لطف و عنايت پروردگار ۲۳ سال از اين ماجرا مي‌گذرد و چراغ مراسم روضه‌خواني در خانه آقا سيد محمد هنوز روشن و پر فروغ است.  يكي ديگر از همسايه‌هاي قديمي آقا سيد محمد حوله‌اي نقل مي‌كند: «‌‌اين مرد بركت محله و بازار بود. با يك سلام و عليك ساده با هم آشنا شديم. آدم بزرگي بود و مريد هم زياد داشت. هر وقت اذان مي‌گفتند به همراه ۴ الي ۵ نفر به سمت مسجد مي‌رفتند.»

بركت يك لقمه نان به اندازه يك پرس غذا

مغازه كوچك آقا سيد محمد حوله‌اي براي خيلي‌ها رزق و روزي داشت. سر ناهار هر كس از جلوي مغازه‌اش رد مي‌شد، او را به داخل حجره‌اش مي‌كشاند و مي‌گفت كه بفرما، غذا بخور. تكه كلامش اين بود كه آقا جون يك لقمه بزن. شايد باور كردني نباشد كه خير و بركت آن يك لقمه آنقدر زياد بود كه به اندازه يك پرس آدم را سير مي‌كرد. دست پرخير و بركتي داشت از بخشندگي و بزرگواري اين مرد هرچه بگوييم كم گفته‌ايم و نمي‌توانيم حق مطلب را به خوبي ادا كنيم. روزي يكي از كاسبان جواهر‌ساز گره‌اي سخت در كارش مي‌افتد. يكي از كاسبان به او سفارش مي‌كند كه پيش آقا سيد برود و مشكلش را بگويد. روزي كه او پيش آقا سيد رفت به او سكه ۱۰ توماني داد و گفت: «‌‌برو كار شما درست شده، نگران نباش.»

خداحافظي با يك مرد تمام عيار

آقا سيد مثل هميشه به زيارت امام رضا(ع) رفته بود و وقتي به بازار آمد همه با او سلام و عليك كردند و زيارت قبول گفتند. يادم مي‌آيد شايد ساعت ۲ يا ۳ بعد از ظهر بود كه از ما خداحافظي كرد و به سمت خانه‌اش رفت. شايد حدود نيم ساعت از رفتنش نگذشته بود كه زنگ زدند و خبر بدي دادند. گويا وقتي به خانه مي‌رسد، عروسش كه همسر آقا سيد حسن باشد، در خانه را باز مي‌كند و... دايي قاسم اين ماجرا را این‌گونه برایمان تعریف می‌کند: «‌‌عروس خانواده، بعد‌ها تعريف کرد وقتي زنگ خانه را زدند، ديدم كه آقايي با شال سبز در كنار آقا سيد محمد ايستاده است. آن وقت من روسري بر سر داشتم تا رفتم چادر سركنم و برگردم، ديگر آن مرد را نديدم، اما آقا سيد در گوشه‌اي از حياط به خواب رفته بود.»
در مراسم ختم آقا سيد محمد حوله‌اي، بازار تهران تعطیل شده بود و مسجد سيد عزيز‌الله‌خان مملو از جمعيت بود و سرانجام اين مرد سراپا خوبی به دست اهالي و شهروندان تشييع و در شهر مقدس قم به خاك سپرده شد.

روایت حجت‌الاسلام رضا فتحي از کرامات سيد محمد حوله‌اي

لوطی باخته بده برم!

لوطی باخته بده برم!

 

حجت‌الاسلام «رضا فتحي»، از دهه ۶۰ با سيد محمد حوله‌اي در يكي از روضه‌هاي آستان قدس رضوي آشنا مي‌شود و اين ارتباط، تداوم دوستي بين آن دو را رقم مي‌زند. حجت‌الاسلام فتحي، حرف‌هاي شنيدني بسیاری از سيد دارد، روايت‌هايي كه برخي را خود شاهد بوده و يا از طريق دوستان مرحوم «سيد محمدحوله‌اي» آنها را گرد‌آوري كرده است. براي ديدن او به نمازخانه سازمان فن‌آوري و اطلاعات شهرداري تهران واقع در خيابان حافظ رفتيم. به باور حجت‌الاسلام رضا فتحي، سيد محمد حوله‌اي، مردي از جنس اشك‌ها و لبخندها بود، چراكه دوست داشت مردم را با گفتار و سخنان خود شاد كند و به همان اندازه دوست داشت مردم را به عمق روضه‌هاي ائمه اطهار(ع) و بخشندگي امام جواد(ع) ببرد.

قاچ خربزه تب بچه‌ام را بُرد

حجت‌الاسلام رضا فتحي درباره نحوه آشنايي با سيد محمد حوله‌اي در دهه ۶۰ مي‌گويد: «‌‌يكبار به همراه يكي از دوستان و پسرم در زيارت مشهد مقدس در مراسم روضه‌خواني با سید آشنا شدم. گويا مرحوم كاشاني روضه‌خواني كردند كه بعداز اتمام روضه، دوست مشتركمان متوجه حضور سيدمحمد حوله‌اي شد كه مرا به ايشان معرفي كرد. در همان جلسه ۲ هزارتومان به من دشت داد. سپس نشاني مسافرخانه را گرفت و عصر با خربزه‌اي به اتاقمان آمد. پسر بزرگم علي آقا، ۶ ساله بود و حسابي تب داشت. وقتي خربزه را قاچ كرد يك قاچ از آن را به پسرم داد، اما من با دست جلو آن را گرفتم وگفتم: «‌بچه تب دارد.» سيد گفت: «‌دستت را بكش كنار.» سپس به علي آقا گفت: «‌دهانت را باز كن.» بعد ذكر بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم را گفت و قاچ خربزه را در دهان او گذاشت. با خوردن خربزه ناگهان تب بچه فروكش كرد. تعجب كردم اما واقعيت داشت. بعداز آن در روضه‌خواني‌هاي منزل سيد شركت مي‌كردم تا اينكه اين دوستي دوام پيدا كرد. اغلب مردم و بازاريان از ايشان كراماتي ديده بودند. اين موضوع تنها به تهراني‌ها ختم نمي‌شد بلكه برخي شهرستاني‌ها نیز او را مي‌شناختند.»

۱۵ هزار تومان شرط سلامتي

حجت‌الاسلام رضا فتحي، از دعاهای سید براي سلامتي بيماران روايت‌هاي شنيدني بسیاری دارد. دوست حوله‌اي درباره خاطره رفتن به روضه‌خواني در كرج نقل جالبي دارد و روايت مي‌كند: «‌‌يك بار به همراه سيد محمد قرار شد به مراسم روضه‌خواني در كرج برويم. در بين راه گفتم: «‌بد نيست سيد محمد توكل را هم ببريم. سيد محمد هم قبول كرد كه به خانه او رفته و او را با خود به روضه‌خواني ببريم. از اتومبيل پياده شدم و به سمت منزل سيد محمد توكل رفتم و در خانه را زدم. همسرش گفت: سيد محمد مريض است و نمي‌تواند همراه ما بيايد. همان موقع سيد محمد حوله‌اي از اتومبيل پياده شد و گفت: چرا سيد نيامد. گفتم: ايشان مريض است و نمي‌تواند بيايد. با هم دوباره به در خانه سيد توكل رفتيم و سیدمحمد از همانجا داد زد: آقا سيد بيا! همان لحظه ديديم سيد محمد توكل با حالتی خميده تا دم در آمد و گفت: آقا سيد دارم مي‌ميرم. حوله‌اي همانجا لباس سيد توكل را بالا داد و زير لب گفت: يا اباصالح مهدي(عج)... و دوبار اين دعا را تكراركرد. بعد از آن سيد محمد توكل قدي راست كرد و از زن و دامادش خداحافظي كرد و با ما سوار اتومبيل شد. همه اطرافيان از ديدن وضعيت سيد توكل تعجب كردند. نشان به آن نشاني كه سيد محمد توكل با ما به روضه‌خواني كرج آمد و در مراسم اتفاقاً حسابی قبراق بود. هنوز هم بعد از آن بيماري سخت، سالم است.»

غذاي متبرك پس از روضه‌خوانی

حجت‌الاسلام رضا فتحي درباره استجابت دعاي سيد محمد برای رفع مشكلات مردم نیز مي‌گويد: «‌‌خدابيامرز براي رفع مشكلات مردم و حل و فصل آنها اغلب فعل ماضي به كار مي‌برد چراكه به اجابت دعا اطمينان داشت. يكبار در مشهد مقدس در مراسمي به همراه سيد محمد دعوت بوديم كه براي حاضران غذا آوردند. سيد محمد حوله‌اي در حين تناول غذا به حاضران گفت: همگي دست از غذا بكشيد، همه از اين رفتار سيد تعجب كردند اما همه دست از غذا كشيدند. آنگاه سيد خودش درباره امام حسين(ع) مداحي و روضه‌خواني كرد و حسابي اشك همه را درآورد. وقتي حاضران خوب گريه كردند چند دعا خواند و گفت: «‌‌حالا از اين غذا بخوريد و اگر آن را به افراد سرطاني بدهيد شفا پيدا مي‌كنند. به عبارتي روضه‌خواني، غذا را براي حاضران متبرك كرده بود. سيد اگر درباره موضوعي صحبت مي‌كرد و چیزی مي‌گفت، يقين داشتيم كه اتفاق مي‌افتد.»

یا امام رضا (ع) ما را بطلب

سيد محمد هر وقت دعايي مي‌كرد خداوند مستجاب مي‌كرد بارها شاهد بودم مي‌گفت: يا امام رضا(ع) ديشب براي شما روضه‌اي خوانديم اگر توانستي ما را بطلب. همين كه جمله‌اش تمام مي‌شد ناگهان كسي مي‌آمد و مي‌گفت: سيد محمد قرار است برويم مشهد و يك جا در كاروان كم داريم دوست‌داري بيايي مشهد؟ دو همسرش به رحمت خدا رفتند علاوه برآن دو فرزندش را نيز از دست داد، اما به قول معروف سيدمحمد هيچ‌وقت آخ نگفت. يكبار اتومبيلي بچه‌اش را زير مي‌گيرد كه موجب زخم شديدي مي‌شود، در همان حال به راننده مي‌گويد: آقا شما برو، راننده مي‌گويد که ‌آقا چرا بروم و نهايتاً با اصرار بچه را به بيمارستان مي‌برند و بعداز بستري بچه، رو به راننده كرده و مي‌گويد که ‌آقا شما روزانه چقدر كار مي‌كرديد. راننده به خاطر اين كار به او اعتراض مي‌كند اما سيد محمد بالاخره او را به دريافت پول راضي مي‌كند. به عبارتي سيدمحمد، مرد اشك‌ها و لبخندها بود چراكه هميشه گفتارش حكمت داشت. اگر گدايي مقابل مغازه‌اش ناله سر مي‌داد پولي به او مي‌داد و به شوخي مي‌گفت ‌برو سر قبر بابات بخوان. به رغم كار در بازار برخي از علما با او سروكار داشتند و به ديدارش مي‌آمدند. گفتني درباره سيد محمد حوله‌اي زياد است. به خاطر داشته باشيم سيد محمد، فرزند سيد عباس زغالي است، او هم فرد عارف مسلك و زاهدي بود كه بازاريان قديمي تهران او را مي‌شناختند. بي‌گمان رسيدن به اين مرتبت از طريق رياضت ديني، احترام به ائمه اطهار(ع) و خدمت به والدين ميسر شده است.

توکل به خدا برای حل مشکلات

يكبار به همراه يكي از روحانيون با اتومبيل به مشهد رفته بوديم موقع برگشت گفت كه بنزين نداريم، چراكه بنزين در آن زمان كوپني بود و پيدا كردن آن دشواري‌هايي داشت، اما سيد محمد گفت: شما توكل كنيد هر جا برسيم بنزين پيدا مي‌شود. با وضعيت بي‌بنزيني اتومبيل به تهران برمي‌گردند و در راه اتومبيل بنزين تمام مي‌كند. همانجايي كه اتومبيل متوقف مي‌شود درخانه‌اي را مي‌زنند و تقاضاي بنزين مي‌كنند صاحبخانه براي آنها بنزين تهيه مي‌كند به همين سادگي مشکل حل می‌شود.» البته اين اتفاق براي يكي ديگر از دوستان در بازار تهران هم رخ مي‌دهد. گويا سيد از او مي‌خواهد با موتورسيكلتش او را تا جايي ببرد. دوست موتورسوار مي‌گويد آقا سيد موتورم بنزين ندارد. سيدمحمد، همان لحظه دستش را روي باك موتورسيكلت قرار مي‌دهد دعايي مي‌خواند و مي‌گويد: حالا برو. خلاصه اینکه موتورسوار با باك خالي در تهران گشت مي‌زد، اما بنزين موتورسيكلت تمام نمي‌شد تا اينكه شك مي‌كند نكند موتور، بنزين داشته و در باك موتور را باز مي‌كند و همان موقع مي‌بيند كه موتورسيكلت بنزين تمام كرده است.»

خريد خانه ۲۰۰ متري

حجت‌الاسلام فتحی در ادامه صحبت‌هایش می‌گوید: «در شهر قم روضه‌خواني به نام شيخ رضا بود كه در خانه كوچك 20 متري زندگي مي‌كرد و اغلب براي رفت وآمد به خانه خودش و مهمانان معذب بودند. يكبار به خانه شيخ رضا در قم رفتيم. شيخ رضا اغلب مواقع در روضه‌خواني سيد محمد منبر مي‌رفت. همان موقوع سيد محمد از شيخ رضا خواست تا در روضه‌خواني ماهانه پاي منبر برود. شيخ رضا به سيد گفت: كسي براي روضه‌خواني نيست. سيد محمد داد زد: «‌ مگر به خاطر كسي به منبر مي‌رويد؟ آنكس مادرم فاطمه(س) و فرزندانش است. اين جمله حسابي او را تكان داد. موقع خداحافظي سيد محمد به شيخ رضا گفت: «‌ان‌شاءالله امام زمان (عج) خانه ۲۰۰ متري با حياط به شما بدهد.» سيدمحمد حوله‌اي از دنيا رفت. كنجكاو بودم دعاي سيد درباره شيخ رضا چه مي‌شود. چند سال بعد درمسجد عبايي قم بعداز نمازجماعت اتفاقي شيخ رضا را ديدم و بعداز احوالپرسي ماجراي دعاي سيد را پرسيدم و او گفت: به شكرانه دعاي سيدمحمد، خانه۲۰۰ متري حياط‌دار خريدم!

اسوه صبر

حجت‌الاسلام فتحي، درباره رسيدن سيد محمد حوله‌اي به مقامات عرفاني مي‌گويد: «‌‌يك بار از سيد محمد پرسيدم كه چگونه به اين مقام رسيدي؟ به لبخندي بسنده كرد و گفت «تومشكل داري؟ تا حالا راننده‌اي با سرعت ۱۰۰ كيلومتر نديدي در حالي كه من با سرعت ۱۰ كيلومتر رانندگي مي‌كنم. گفتم: «‌سيد اكابري هستم و نمي‌توانم با تو راه بيام. گفت: رضا اگر خانه بروي، زلزله بيايد زندگي و خانواده به هم بريزد چه حالي پيدا مي‌كني؟ در حالي كه اگر براي من اتفاق بيفتد حالم همين‌طوري كه هست مي‌بيني. راست مي‌گفت. همسرش سر زايمان فرزندش سيد مهدي از دنيا رفت و سيد محمد، فرزندش را 14 سال بدون مادر بزرگ كرد. بارديگر پسرش را در بيمارستان به خاطر مشكل ريه‌هايش از دست داد. سيد محمد همانجا رو به آسمان كرد و گفت: ‌الهي شكر. همه همراهان به خاطر اين مصيبت سيد محمد گريه مي‌كردند اما سيد آهي نكشيد. وقتي خاك‌ها را روي قبر پسرش ريختيم خودش آمد و گفت: ‌مهدي جان، سلام اين جمع را به رسول‌الله(ص) برسان. سيد فرد صبوري بود و از دست دادن عزيزان، او را هيچ‌وقت ناراحت نمي‌كرد به نظرم سيد اسوه صبر در مقابل مصيبت‌ها بود.»

حکایتی غریب در امامزاده زید (ع)

رضا فتحي روايتی شنيدني برای ما تعریف می‌کند: «‌‌ما با خواهرمان در كرج يك جا زندگي مي‌كرديم. دامادمان راننده تاكسي بود و در دهه 60 دچار مشكلات مالي شده بود. شوهرخواهرم تعريف مي‌كرد براي گرفتن وام سراغ سيد محمد حوله‌اي در بازار رفتم. ايشان گفت: مي‌تواني ماهي هزار و ۵۰۰ تومان بدهي. گفتم: ‌توانايي پرداخت این قسط را ندارم. گفت به امامزاده زيد(ع) برو و سلام مرا برسان و بگو لوطي باخته، بده بروم! به تنهايي داخل حرم امامزاده زيد(ع) شدم كسي نبود روبه امامزاده كرده و ‌زار‌زار گريه كردم و گفتم که از طرف سيد محمد حوله‌اي آمده‌ام. لحظه‌اي بعد سيد قد بلندي وارد حرم شد، حالم بد بود و من اين طرف ضريح بودم و ايشان آن طرف ضريح، گفت كه با من كار دارد، با همان بدحالي گفتم که براي خاطرشما آمده‌ام. همان سيد رو به امامزاده زيد (ع) كرد و گفت: آقا كار ايشان را درست كن. سپس روضه امام جواد (ع) را خواند به گونه‌اي كه تاكنون چنين روضه سوزناکي نشنيده بودم. بعد از آن ماجرا كسي پيدا شد و تاكسي شوهر خواهرم را با قيمت بالاتري به مبلغ 35 هزار تومان در سال 64 خريد و او را از گرفتاري مالي نجات داد.»

 می‌گفت نگران جیبت نباش

رضا فتحي مي‌گويد: «‌‌يك بار به همراه فرزندم به در مغازه ايشان رفتيم، جنب مغازه سيد محمد ساعت‌فروشي بود. پسرم با ديدن ساعت‌ها اصرار كرد كه برايش ساعت بخرم. آن موقع كارمند ساده‌اي بودم و توان مالي خوبي نداشتم. فرداي آن روز قرار بود كه مهماني داشته باشم. همان موقع سيد که اين رفتار مرا با بچه ديد گفت: ساعت بچه را بخر و دل فرزندت را شاد كن. سيد چيز بيهوده‌اي نمي‌گويد. به هرحال خدا مي‌رساند. ديوانه نگران جيبت نباش! بعد از آن سيد محمد حوله‌اي حكايتي را درباره خودش و همسرش تعريف كرد و گفت: يكبار به همراه همسرم در بازار قدم مي‌زديم كه او در كنار يك پارچه‌فروشي از من خواست كه يك قواره پارچه چادري بخرم، قيمت پارچه را پرسيدم 140 تومان بود. اما پول پرداخت آن را نداشتم اما نمي‌خواستم همسرم را ناراحت كنم. به او گفتم برو خانه تا قواره پارچه را بخرم. ناراحت به قهوه‌خانه رفتم و مشغول اين فكر شدم كه چگونه بتوانم دل همسرم را شاد كنم همان موقع ناگهان مردي در قهوه‌خانه پيدا شد و گفت: مي خواهم پول‌هايم را با شما قسمت كنم. پول‌هايش را شمرد 14 تا 10 توماني بود كه با آن، یک قواره پارچه را براي همسرم خريدم. همين نيت‌ها انسان را در زندگي كمك مي‌كند.»

در بخشش همتا نداشت

بارها از همراهي با سيد محمد حوله‌اي از بازار تهران به سمت كرج راه مي‌افتادم. آن موقع پيدا كردن اتومبيل از دم بازار تهران به مقصد ميدان آزادي دشوار بود ولي هر وقت نيت كردم اتومبيل كرايه‌اي يا صلواتي به راحتي پيدا مي‌شد. با همين نيت‌ها تا دم خانه كرج مي‌رفتم. بخشندگي سيد محمد حرف نداشت. هيچ‌وقت كسي نديد كه هديه يا خلعتي به او بدهند و او نبخشد. رضا فتحي تعريف مي‌كند: «‌‌يك بار به ديدن يكي از بازاريان تهران رفتيم. ايشان خاطر سيد محمد را مي‌خواست براي همين عباي خوبي به او هديه داد. مي‌دانستم كه سيد اهل نگهداري مال و منال نيست گفتم: به حق رسول‌الله(ص) عبا را مي‌بخشي. يكي ديگر از دوستان گفت: «‌در ديزي بازه حياي گربه كجا رفته؟» سيد محمد لبخندي زد و گفت: «گربه كنارم نشسته و موقع خداحافظي عبا را بخشيد. سيد محمد از پدرش سيد عباس زغالي، نقل قولي داشت و مي‌گفت: «‌بنا آجر را مي‌گيرد و تا كار می‌کند دوباره آجر بعدي مي‌آيد. به تعبيري، تا اين هديه را ندادي، مولا از طرف ديگر به شما مالي مي‌بخشد. بعدها گفت، بعد از بخشيدن عبا به دوستم، دو عباي فاخرتر از آن هديه گرفتم.» سيد محمد حوله‌اي در بخشش اموال به دوستان و نيازمندان همتايي نداشت چراكه اهل دنيا نبود.»

مرد فراموش نشدنی

«عبدالرضا مانيان»، ازبازاريان قدیمی تهران درباره مرحوم سيد محمد حوله‌اي مي‌گويد: «‌از زمان بچگي دوست داشتم با افراد قديمي تهراني رفت‌وآمد داشته باشم. از جمله اين افراد مي‌توان به سيد محمد حوله‌اي اشاره كرد. او در زمان خود از بندگان خوب خدا بود. زماني كه ايشان را شناختم شيفته او شدم. به نظرم سيد محمد، مستجاب‌الدعوه بود. او نهم هر ماه قمري براي امام جواد(ع) و ائمه اطهار(ع) سفره دوستي برپا مي‌كرد. در روضه‌خواني سيد، بازاري‌ها و تهراني‌ها حضور داشتند. در اين روضه‌خواني هر كس به تناسب اعتقاد از آن حاجت مي‌گيرد. نمي‌دانيد اين آدم در كسب و كار چگونه بود؟ وقتي جنس را مي‌داد اغلب با مشتري با زبان قرآني سخن مي‌گفت.»
عبدالرضا مانيان درباره دستيابي سيد محمد به مقام اهل معرفت مي‌گويد: «يك بار از خدابيامرز پرسيدم چگونه به اين مقام رسيدي؟» گفت: «‌درروزگارجواني يك شب پدرم سيد«‌عباس زغالي»، از خواب بيدارم كرد و گفت: «‌پسرم يك ليوان آب به من بده. به سختي ازخواب بيدارشدم. ليوان آبي به پدر دادم. پدرم سيدعباس زغالي ازافراد متدين و عارف بازار بود. پس ازخوردن آب گفت: «پسرم مي‌خواستم بروم آب براي خوردن بياورم ولي خواستم چيزي‌گير تو بيايد و اين‌گونه شد که خادم والدين شدم. به نظرم احترام به والدين مي‌تواند انسان را به مقام بالايي برساند.»

دشت بازاريان در مراسم شب هفت

«زين‌العابدين حر»، عضو هيئت امناي مسجد سيد عزيز الله، مراسم هفتم بزرگداشت سيدمحمد حوله‌اي را خوب به ياد دارد، او درباره شخصيت مرحوم سيدمحمد حوله‌اي مي‌گويد: «با ايشان حشر و نشر نداشتم، اما از اخلاق و اوصاف شخصيتي ايشان خاطرات بسیاری از بازاريان شنيده بودم. به‌خصوص در دستگيري از مستمندان نظير نداشت. او مالي براي بخشش نداشت اما بازاريان تهران به او كمك مي‌كردند تا از نيازمندان دستگیری کند. در مراسم ختم روز هفتم ايشان، جمعيت زيادي شركت كردند حتي رئيس مجلس شوراي اسلامي وقت به همراه تني ازمسئولان كشوري و لشكري مشاركت داشتند. علاوه برصحن مسجد سيدعزيزالله، داخل حياط هم از جمعيت موج مي‌زد. بعد از اتمام مراسم هفتم سيد، عده‌اي از دوستان او، بسته‌هاي سكه 2 و 5 توماني را بين شركت‌كنندگان در مسجد توزيع كردند چراكه سيد محمد حوله‌اي هر روز به بازاريان تهراني دشت مي‌داد. با گذشت سال‌ها چند تا از همان سكه‌ها را به رسم يادبود دارم.»

منبع: همشهری محله

برچسب ها:
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
نظر شما:
لطفا مقدار عبارت
را در باکس روبرو وارد کنید:
تلگرام
محله
تهران سما

چند رسانه ای

راهنمای محله